پیامبری که نامش 43 بار در قرآن آمده!
پیامبری که نامش 43 بار در قرآن آمده!

از برخى روایات استفاده مى شود که نوح دو همسر داشت به نام «عمورة» و «رابعا» که «رابعا» و فرزندش «کنعان» به حضرت نوح ایمان نیاوردند و سوار بر کشتى نشدند و هلاک گشتند .همسر دیگر او «عموره » با فرزندانش « سام » و « حام » و « یافث » به نوح ایمان داشتند و سوار بر کشتى شدند و نجات یافتند . قبر ایشان در نجف اشرف مى باشد
روش تبلیغی حضرت نوح علیه السلام در قرآن کریم
هر عملی برای فایده مند شدن نیازمند به کارگیری شیوه های خاص خود است و هیچ کاری بدون آن نظم و سرعت نمی یابد. تبلیغ دینی از این فایده مستثنی نیست و مبلغان دینی باید از پیشتازان این امر مهم باشند تا بتوانند پیام اسلام را به صورت روشمند و بر پایه های استوار به سراسر جهان گسترش دهند. خداوند این روش ها را در قالب آموزش به پیامبران در قرآن کریم بیان فرموده است.
با نوح(ع) آشنا شویم
حضرت نوح علیه السلام یکی از پیامبران اولوالعزم میباشد که در امر تبلیغ سابقه ای بس طولانی با عمر طولانی داشته است. ایشان دارای کتاب آسمانی نیز بوده است ، این کتاب اسم خاصی نداشته بلکه به اسم « کتاب نوح » معروف بوده است.
به فرموده علامه طباطبایی مقصود از «الکتاب» در آیه 213 سوره بقره : « کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُواْ فِیهِ » کتاب حضرت نوح می باشد .
حضرت نوح علیه السلام از پیامبران بلند مرتبه خداوند است . نام حضرت 43 مرتبه در قرآن تکرار شده است و سوره ای مستقل به نام ایشان وجود دارد . وی در سال رحلت حضرت آدم به دنیا آمده است . شغل ایشان نجاری بوده است . ایشان مردی بلند قامت و تنومند و گندم گون بوده اند. محل بعثت و تبلیغ ایشان شامات و فلسطین و عراق بوده است .
درباره عمر نوح(علیه السلام) اقوال مختلفى وجود دارد که براساس بعضى از آنها نوح 2500 تا 3000 سال عمر کرده است .1
تعداد همسران و فرزندان نوح(علیه السلام)
از برخى روایات استفاده مى شود که نوح دو همسر داشت به نام «عمورة» و «رابعا» که «رابعا» و فرزندش «کنعان» به حضرت نوح ایمان نیاوردند و سوار بر کشتى نشدند و هلاک گشتند .
همسر دیگر او «عموره » با فرزندانش « سام » و « حام » و « یافث » به نوح ایمان داشتند و سوار بر کشتى شدند و نجات یافتند . قبر ایشان در نجف اشرف مى باشد 2
شرایط تبلیغی حضرت نوح علیه السلام
براساس روایاتی که عمر آن حضرت را هزار و هشتصد سال بیان نموده اند ، هشتصد و پنجاه سال آن قبل از پیامبری و نهصد و پنجاه سال بعد از بعثت و رسالت بود.
رسالتی با این عظمت برای فردی در سن هشتصد و پنجاه سالگی، ایمان و صبر و پشتکار فراوان می طلبد که حضرت همه را داراست . رسالتی که ایشان را به درجه اولوالعزم بودن رساند .
مدت زمان تبلیغ و ارشاد حضرت نوح(علیه السلام) پیش از طوفان ، 950 سال بوده است . این پیامبر اولى العزم براساس بعضى از روایات پس از طوفان نیز سیصد تا سیصدوپنجاه سال زندگى کرده است.3
در روایات آمده است که فقط هشتاد نفر از میان قوم نوح علیه السلام به او ایمان آوردند . اگر نهصد و پنجاه سال را بر هشتاد تقسیم کنیم عدد دوازده به دست می آید ، یعنی تقریباً برای هر نفر دوازده سال تلاش شده است .
مردم آن عصر غرق در بت پرستی ، خرافات و فساد بوده اند . آنها در حفظ رسوم باطل خود بسیار لجاجت می کردند و به قدری بر عقیده باطل خود تأکید داشتند که حاضر بودند جان دهند ، ولی از آن دست برندارند .
به عنوان نمونه برخی فرزندان خود را نزد نوح علیه السلام می آوردند و به آنان می گفتند: در صورت زنده ماندن پس از ما، هرگز از این دیوانه پیروی نکنید و از او بترسید مبادا شما را گمراه کند ؛ « و قالوا لا تذرن ء الهتکم و لا تذرن ودا و لا سواعا و لا یعوق و نسرا ؛ و گفتند: دست از خدایان و بت های خود برندارید (به خصوص) بت های «ودّ» و «سواع» «یغوث» و «یعوق» و «نسر» را رها نکنید .»
شرایط خانوادگی نوح (ع)

یکی از عوامل مهم در موفقیت مردان ، همراهی و کمک همسر و خانواده آنان است .
حضرت نوح علیه السلام علاوه بر مخالفت همسر، به خاطر کفر یکی از پسرانش به نام کنعان نیز ناراحت بود ؛ « خدا برای کسانی که کافر شده اند به همسر نوح و همسر لوط مثل زده است ، آن دو تحت سرپرستی دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولی به آن دو خیانت کردند .»
آن زمان که حضرت نوح علیه السلام پسرش را به سوار شدن در کشتی نجات فرا خوانده می فرمود: " یا بنی ارکب معنا و لا تکن مع الکافرین ؛ پسرم! همراه ما سوار شو و با کافران مباش!»
پسر نه تنها به سخن پدر اهمیتی نداد، بلکه در پاسخ گفت به کوه پناه خواهم برد.
شیوه های تبلیغ
حضرت نوح به علت طولانی بودن زمان تبلیغ، ناگزیر از ارتباط با نسل ها و قشرهای متعدد و متفاوت بود . به همین دلیل روش های متعددی را برای هدایت برگزیده اند که هر یک متناسب با زمان و مکان و مخاطب بوده است . با توجه به این مطلب ، شیوه های تبلیغی ایشان را بررسی می کنیم :
- مرحله بندی تبلیغ
در امر تبلیغ نکاتی را می بایست مورد توجه قرار داد. از جمله این که مبلغ می بایست با الهام از رسولان الهی دعوت خویش را مرحله بندی کند:
مثلاً حضرت نوح علیه السلام ابتدا با صدای بلند و سپس آشکارا و بعد پنهانی، مردم خود را دعوت نمودند : « ربّ انّی دعوت قومی لیلا و نهاراً...ثمّ انّی دعوتهم جهاراً... ثمّ اعلنت لهم و اسررت لهم اسرارا ؛ نوح گفت : پروردگارا : من قوم خود را شب و روز (به سوی تو) دعوت کردم... سپس من آنها را با صدای بلند (به اطاعت و فرمان تو) دعوت کردم... سپس آشکار و نهان (حقیقت توحید وایمان را برای آنان بیان داشتم .»
اما در مورد رسول گرامی اسلام صلی الله علیه واله و سلم خداوند به ایشان فرمان می دهند که در ابتدا، دعوت مخفیانه باشد و در مرحله بعد که آشکارا نمودن دعوت است ، ابتدا از خویشان نزدیک شروع کن و سپس دیگران را.
- پرسش
شیوه دیگر حضرت نوح علیه السلام پرسش است . پرسش مخاطب را به فکر وادار می کند . در واقع هدف از پرسش، گاه اثبات همان مطلب است که در سوال آمده، مثلاً جایی که می فرماید: " افی الله شک فاطر السّموات و الارض ؛ آیا در خدا شک است؟ خدایی که آسمان ها و زمین را آفرید. " منظورشان این است که در وجود خداوند هیچ شکی نیست و وقتی می فرماید : " افلا تتقون ؛ آیا از پرستش بت ها پرهیز نمی کنید ؟" مخاطب به فکر می رود که چرا باید از پرستش بت ها پرهیز کنیم و به دنبال جواب می گردد .
نمونه هایی همچون " ما لکم لا ترجون لله و قارا؛ چرا شما برای خدا عظمت قائل نیستید؟!" .
" الم تروا کیف خلق الله سبع سموات طباقاً ؛ آیا نمی دانید چگونه خداوند هفت آسمان را یکی بالای دیگری آفریده است؟" با روش پرسش ارائه شده اند .
- دقت دادن به طبیعت
حضرت نوح علیه السلام از طریق توجه دادن به طبیعت به قوم خود گوشزد می کند که چرا به وجود خداوند قادر و عالم پی نمی برند : « الم تروا کیف خلق الله سبع سموات طباقاً و جعل القمر فیهن نوراً و جعل الشّمس سراجاً و الله انبتکم من الارض نباتاً ، والله جعل لکم الارض بساطاً لتسکنوا منها سبلا فجاجاً ؛ آیا نمی دانید خداوند چگونه هفت آسمان را یکی بالای دیگری آفرید و ماه را در میان آسمان مایه روشنی و خورشید را چراغ فروزان قرار داده است و خداوند شما را همچون گیاهی از زمین رویانید. پس شما را به همان زمین باز می گرداند و بار دیگر خارج می کند و خدا زمین را برای شما فرش گسترده ای قرار داد تا از راه های وسیع و درّه های آن بگذرید .»
- معرفی پیامبر
حضرت ، خود را در ابتدای راه تبلیغ این گونه معرفی می کند: « و لکنی رسول من رب العالمین ؛ ولی من فرستاده ای از جانب پروردگار جهانیان هستم .» تکرار آن در آیات بعد، نشان از این دارد که ایشان مردم را به خود نمی خوانند ، بلکه هدف اصلی ، معرفی پروردگاری است که رب همه جهانیان است.
- معرفی وظیفه پیامبر نسبت به مردم
ایشان پس از معرفی خود بیان می دارند که مأمور ارسال پیامی هستند و این کار را از روی دلسوزی انجام می دهند و توقع مزد و تشکر را ندارند : « ابلغکم رسالات ربی و انا لکم ناصح امین ؛ رسالت های پروردگار را به شما ابلاغ می کنم و من خیرخواه امینی برای شما هستم
مثلاً حضرت نوح علیه السلام ابتدا با صدای بلند و سپس آشکارا و بعد پنهانی، مردم خود را دعوت نمودند : « ربّ انّی دعوت قومی لیلا و نهاراً...ثمّ انّی دعوتهم جهاراً... ثمّ اعلنت لهم و اسررت لهم اسرارا ؛ نوح گفت : پروردگارا : من قوم خود را شب و روز (به سوی تو) دعوت کردم... سپس من آنها را با صدای بلند (به اطاعت و فرمان تو) دعوت کردم... سپس آشکار و نهان (حقیقت توحید وایمان را برای آنان بیان داشتم»
مثلاً حضرت نوح علیه السلام ابتدا با صدای بلند و سپس آشکارا و بعد پنهانی، مردم خود را دعوت نمودند : « ربّ انّی دعوت قومی لیلا و نهاراً...ثمّ انّی دعوتهم جهاراً... ثمّ اعلنت لهم و اسررت لهم اسرارا ؛ نوح گفت : پروردگارا : من قوم خود را شب و روز (به سوی تو) دعوت کردم... سپس من آنها را با صدای بلند (به اطاعت و فرمان تو) دعوت کردم... سپس آشکار و نهان (حقیقت توحید وایمان را برای آنان بیان داشتم»
حضرت نوح علیه السلام در واکنش به مخالفان

وقتی کافران در مقابل دعوت حضرت نوح علیه السلام جبهه گیری کردند ، حضرت نیز به تناسب روش هایی را برگزیدند که به برخی از آنها اشاره می کنیم ؛
1- دفع سریع تهمت ها به صورت آشکار و دفاع از حوزه رسالت خویش
گاهی ممکن است افرادی به کسی که مدعی مطلبی است، تهمت هایی بزنند و این فرد نیز سکوت کند ؛ اما وقتی مسئله دعوت الهی و هدایت مردم در میان است ، نه تنها سکوت کارساز نیست ، بلکه موجب سلب اعتماد سایرین نیز می شود. مردم گمان می کنند که او توان دفاع از مواضع خود را ندارد و نمی تواند از پیروانش در مقابل خطرات مخالفان محافظت کند. در این جا وظیفه الهی دفع سریع تهمت ها به صورت آشکار و تطهیر دامن پاک رسالت را اقتضا می کند . به همین جهت بود که حضرت نوح علیه السلام در پاسخ مخالفان فرمود :
" قال یا قوم لیس بی ضلاله و لکنی رسول من رب العالمین ؛ « گفت ای قوم ، هیچ گونه گمراهی در من نیست ، بلکه من فرستاده ای از جانب پروردگار جهانیانم .»
2- طلب یاری از خداوند
حضرت در پاسخ به تهمت جنون فرمودند : " قال رب انصرنی " و هنگامی که ایشان را به سنگسار تهدید کردند، این گونه با خدا سخن می گویند : " فَافْتَحْ بَیْنِی وَبَیْنَهُمْ فَتْحًا وَنَجِّنِی وَمَن مَّعِی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ
؛ اکنون میان من و آنها جدایی بیفکن و مرا و مؤمنانی را که با من هستند رهایی بخش ."
3- توکل
" ... و علی الله فلیتو کل المومنون "
توکل لازمه ایمان است ، خدایی که هدایت کرد حمایت هم می کند . لازمه پیمودن راه خدا ، تحمل سختی هاست . کسی می تواند صبر کند که تکیه گاه محکمی داشته باشد .
4- پاسخ به تمسخر کافران
" قَالَ إِن تَسْخَرُواْ مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنکُمْ کَمَا تَسْخَرُونَ ؛ ولی نوح گفت: اگر ما را مسخره می کنید ما نیز شما را همین گونه مسخره خواهیم کرد .»
در اینجا ، در واقع از عذاب خدا تعبیر به تمسخر شده است احتمال دیگر این است که منظور این باشد که ما در آن وقت شما را از روی شماتت تمسخر خواهیم کرد .»
فرآوری: زهرا اجلال
گروه دین و اندیشه تبیان
نوشته : منصوره احمدی
پی نوشت ها :
1- بحارالانوار ، ج 11، ص 285 ـ 288
2- همان ، و تاریخ طبرى ، ج 1 ، ص 139
3- همان
فهرست منابع
1- قرآن کریم
2- ارشادی، عین الله، سیمای پیامبران در قرآن (نوح علیه السلام
3- سید قطب، فی ظلال القرآن
4- طباطبایی، سید محمد حسین، تفسیرالمیزان، ترجمه: سید محمدباقر موسوی همدانی
5- العیاشی، ابی النصر محمدبن مسعود، تفسیر العیاشی، تصحیح سید هاشم رسولی محلاتی
6- قرائتی، محسن، تفسیر نور
شباهت های امام عصر (عج) به انبیا علیهم السلام
شباهت های امام عصر (عج) به انبیا علیهم السلام

انبیا و اولیای الهی در طول حیات بشری برای هدایت انسان ها آمده اند و در این راه نیز سختی های بی شماری را تحمل کرده اند. حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف، تنها بازمانده از انبیا و اولیا علیهم السلام است و هر آنچه آن بزرگواران از علم و قدرت و معجزه دارا بوده اند و هر آنچه در اختیار آنان بوده، همگی در حال حاضر در اختیار آن حضرت می باشد. تمام صفات انبیا و مکارم ائمه علیهم السلام در وجود امام مهدی (عج) جمع است و از آن حضرت بروز می کند. بر این اساس، شباهت هایی بین آن حضرت و پیامبران و اولیا الهی وجود دارد که در کتاب های معتبر حدیثی از آن یاد شده است.
شباهت به آدم علیه السلام
شباهت به هابیل علیه السلام و شیث علیه السلام
شباهت به نوح علیه السلام

حضرت نوح علیه السلام شیخ الانبیاء نام دارد که بنا بر روایات دو هزار و پانصد سال عمر نمود 10؛ حضرت مهدی(عج) نیز شیخ الاوصیاء است11 و تاکنون در قید حیات می باشد. حضرت نوح علیه السلام با دعای خود که فرمود: «پروردگارا! بر روی زمین بشری از کافران قرار نده> 12، آنها را از بین برد؛ حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز زمین را با شمشیر از لوث وجود کافران پاک می کند. خداوند فرج نوح و اصحابش را آن قدر به تأخیر انداخت تا بیشتر معتقدان به حضرت از او برگشتند و آنان که ایمان حقیقی داشتند بر عقیده خود پابرجای ماندند؛ ظهور و خروج حضرت مهدی(عج) نیز به قدری به تأخیر می افتد که بیشتر معتقدان به حضرت برمی گردند تا آنان که عقیده ای راسخ و حقیقی دارند باقی بمانند.13 نداهای حضرت نوح علیه السلام به شرق و غرب عالم می رسید و این یکی از معجزات آن حضرت بود؛ حضرت مهدی(عج) نیز هنگام ظهور، میان رکن و مقام می ایستد و فریادی برمی آورد و یارانش را فرا می خواند و ندایش به شرق و غرب عالم می رسد. 14
شباهت به ادریس علیه السلام
شباهت به هود علیه السلام و صالح علیه السلام
شباهت به ابراهیم علیه السلام

دوران حمل و ولادت حضرت ابراهیم علیه السلام مخفیانه بود و حضرت در یک روز به قدری رشد می کرد که دیگران در یک هفته رشد می کنند و در یک هفته به قدری که دیگران در یک ماه و در یک ماه به قدری که دیگران در یک سال22؛ حضرت مهدی(عج) نیز از این جهات شبیه حضرت ابراهیم علیه السلام بود.23 هنگامی که حضرت ابراهیم علیه السلام در آتش افکنده شد، جبرئیل برایش لباسی از بهشت آورد؛ حضرت مهدی (عج) هنگامی که قیام می کند، همین لباس را به تن می کند.24
خداوند حضرت ابراهیم علیه السلام را از آتش نجات داد 25؛ حضرت مهدی (عج) نیز از آتش نجات خواهد یافت. براساس روایتی از امام صادق علیه السلام، هنگامی که حضرت ظهور می کند، مردی نزد ایشان آمده، تقاضای معجزه ابراهیم علیه السلام می کند. حضرت هم دستور می دهد تا آتشی را فراهم کنند، سپس داخل در آتش شده و به سلامت از آن خارج می شود.26
شباهت به لوط علیه السلام و یعقوب علیه السلام
نوشته زهرا رضاییان – بخش مهدویت تبیان
پی نوشت ها:
1. بقره: 30
2. نور: 55
3. بحارالانوار، ج51، ص54
4. همان، ج11، ص204
5. بقره:31
6. موسوی اصفهانی، محمد تقی، مکیال المکارم، ج1، ص197
7. مائده: 5
8. کمال الدین، ج1، ص320
9. همان، ج2، ص 430
10. مکیال المکارم، ج1، ص199
11. اصول کافی، ج1، ص514
12. نوح: 26
13.کمال الدین، ج2، ص385
14. بحارالانوار، ج53، ص 7 .
15. مجمع البیان؛ ج6، ص519 .
16. مکیال المکارم، ج1، ص202 .
17. بحارالانوار، ج51، ص68 .
18. مکیال المکارم، ج1، ص202 .
19. ذاریات: 42-41 .
20. بحارالانوار، ج53، ص13 .
21.کمال الدین، ج1، ص136 .
22. بحارالانوار، ج12، ص19 .
23. همان، ج51، ص27 .
24. کمال الدین، ج1، ص 142 .
25.انبیا: 69 .
26. مکیال المکارم، ج1، ص 208 .
27.هود: 88 .
28. کمال الدین، ج2، ص 431 .
29. یوسف: 84 .
30.همان: 87.
دعای الیاس پیامبر در سجده
دعای الیاس پیامبر در سجده

مفضل بن عمر میگوید: همراه دوستان برای ملاقات با امام صادق ـ علیه السّلام ـ رهسپار شدیم، به در خانه آن حضرت رسیدیم ولی خواستیم اجازه ورود بگیرم، پشت در شنیدم که آن حضرت سخن میگوید، ولی آن سخن عربی نبود و خیال کردیم که به لغت سریانی است، سپس آن حضرت گریه کرد، و ما هم از گریه او به گریه افتادیم، آن گاه غلام آن حضرت بیرون آمد و اجازه ورود داد.
ما به محضر امام صادق ـ علیه السّلام ـ رسیدیم، پس از احوالپرسی، من به امام ـ علیه السّلام ـ عرض کردم! «ما پشت در، شنیدیم که شما سخنی که عربی نیست و به خیال ما سریانی است، تکلم میکردی، سپس گریه کردی و ما هم با شنیدن صدای گریه شما به گریه افتادیم».
امام صادق ـ علیه السّلام ـ فرمود: «آری من به یاد الیاس افتادم که از پیامبران عابد بنی اسرائیل بود،و دعایی را که او در سجده میخواند، میخواندم، سپس امام ـ علیه السّلام ـ آن دعا و مناجات را به لغت سریانی، پشت سرهم خواند، که سوگند به خدا هیچ کشیش و اسقفی را ندیده بودم که همانند آن حضرت آن گونه شیوا و زیبا بخواند، و بعد آن را برای ما به عربی ترجمه کرد و فرمود: الیاس در سجودش چنین مناجات میکرد:
اتراک معذبی و قد اظمأتُ لک هو اجری، اَتُراکَ مُعذبی و قد عفَّرْتُ لک فی التراب، اتراکُ مُعذبی و قد اجتنبتُ لک المعاصی، اتراک معذبی و قد اسهرتُ لک لیلی!
خدایا آیا براستی تو را بنگرم که مرا عذاب کنی، با اینکه روزهای داغ به خاطر تو «با روزه گرفتن» تشنگی کشیدم؟ آیا تو را بنگرم که مرا عذاب کنی، در صورتی که برای تو، رخسارم را «در سجده» به خاک مالیدم؟! آیا تو را بنگرم که مرا عذاب کنی با آن که بخاطر تو، از گناهان دوری گزیدم، آیا تو را ببینم که مرا عذاب کنی با اینکه برای تو هر شب را به عبادت به سر بردم؟!
خداوند به الیاس، وحی کرد: «سرت را از خاک بردار که من تو را عذاب نمیکنم».
الیاس عرض کرد: «ای خداوند بزرگ اگر این سخن را گفتی که تو را عذاب نمیکنم ولی بعداً مرا عذاب کردی چه کنم؟! مگر نه این است که من بنده تو و تو پروردگار من هستی.
باز خداوند به او وحی کرد: ارفع رأسک فانی غیرُ مُعذبک، انی اذا وعدتُ وعداً و فَیتُ به.
سرت را از سجده بردار که من تو را عذاب نمیکنم، و وعدهای که دادهام به آن وفا خواهم نمود.
منبع: پایگاه اندیشه قم
جهرمی زاده- گروه دین و اندیشه تبیان
درس معلّم به فرشته ها (1)
درس معلّم به فرشته ها (1)

اشاره:
اما اینکه آن اسمها چه بود و آدم چگونه آنها را فرا گرفت و چرا فرشتگان نتوانستند آنها را بیاموزند، چندان روشن نیست و پی بردن به حقیقت و راز آن، نیازمند بررسی و تعمّق بیشتری است.
نویسنده در این مقال، کوشیده است ضمن تبیین راز برتری حضرت آدم از فرشتگان، از حقیقت أسماء پرده گشایی کند.
شایان ذکر است در شماره آتی نوشتار حاضر، سوالاتی اساسی و شبهاتی چند پیرامون این حقایق مطرح و پاسخ خواهند یافت.
در قرآن نیز تنها چند آیه به صورت کلی به این حقیقت اشاره دارد: آیاتی از سوره بقره (31 ـ 33)، که با صراحت بیشتر از این واقعیت سخن گفته است، آیه 85 سوره اسرا و آیات 1 ـ 4 سوره الرحمن.
اما آیات سوره بقره: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الاسماء کلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِکةِ فَقَالَ أَنبِئُونِی بِاسماء هَؤُلاء إِن کنتُمْ صَادِقِینَ؛؟31? و [خدا] همه [معانى] نامها را به آدم آموخت، سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: اگر راست مىگویید از اسامى اینها به من خبر دهید.»
«قَالُواْ سُبْحَانَک لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّک أَنتَ الْعَلِیمُ الْحَکیمُ؛ 32 گفتند منزهى تو، ما را جز آنچه [خود] به ما آموختهاى، هیچ دانشى نیست تویى داناى حکیم.»
«قَالَ یا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیبَ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ و َمَا کنتُمْ تَکتُمُونَ؛?33 فرمود: اى آدم ایشان را از اسامى آنان خبر ده و چون [آدم] ایشان را از اسماشان خبر داد، فرمود: آیا به شما نگفتم که من نهفته آسمانها و زمین را مىدانم و آنچه را آشکار مىکنید و آنچه را پنهان مىداشتید، مىدانم.»
این آیات اولاً به تعلیم اسما به آدم و ثانیاً به عرضه آن بر فرشتگان و ناتوانی آنان از درک آن مربوط میشود.
وقتی خداوند به فرشتگان اعلام کرد که میخواهم در زمین جانشین قرار دهم، آنها دو چیز را معیار دانسته و بر اساس آن، حکم به عدم صلاحیت آدم برای این امر کرده و گفتند: اینان فسادانگیز و خونریزند، بدینجهت شایسته خلافت الهی در زمین نیستند درحالیکه ما تسبیحگوی و تقدیسکننده توییم.
خداوند در این آیات اشاره میکند که راز خلافت آدم این نیست که آنان خونریز نیستند، چون خونریزی و فساد را از نسل آدم نفی نفرمود و نیز عدم شایستگی فرشتگان برای خلافت این نیست که خدا را تسبیح و تقدیس نمیکنند، زیرا سخن فرشتگان را نیز نفی نکرده است، بلکه معیار برتری آدم و راز و رمز شایستگی او برای خلافت را تحمل و آگاهی او به چیزی میداند که فرشتگان تاب تحمل و استعداد درک آن را ندارند و آن اسمهایی است که غیب آسمان و زمین به حساب میآید و آگاهی بر چنین اسمها و حقایقی، سبب امتیاز آدم بر فرشتگان شده است.
به دیگر سخن از این آیات فهمیده میشود که دایرمدار خلافت انسان، علم اوست؛ چون خداوند هم در پاسخ اجمالی به فرشتگان سخن از علم به میان آورده و فرموده است: «انی اعلم ما لا تعلمون»، و هم در مقام پاسخ تفصیلی، تعلیم اسما را مطرح کرده و استعداد آدم به درک آن را بر رخ فرشتگان کشیده و آنها را وادار کرده است، اعتراف کنند که چنین توانی ندارند.
آیة الله جوادی آملی نیز گوید: «باید دید این نامهایی که دانستن آن سبب مزیت آدم بر فرشتگان شده، چه بوده که چنین اهمیتی داشته است. مراد از اسما، حقایق غیبی عالم است که به جهت نشانه خدا بودن بر آنها، اسم اطلاق میشود، حقایقی که دارای شعور و عقل و پوشیده در حجاب غیب و مخزون عندالله هستند و خود خزینه اشیای عالماند و به همین جهت دربردارنده همه چیزهایی هستند که در عالم وجود دارد، اعم از غیب و شهود.»

و این بدان معناست که انسان کامل برای خلافت الهی، دارای خصوصیتی است که در فرشتگان نیست، چه او چیزهایی میداند که آنها نمیدانند و هر انسانی که عالمتر است، خلافت الهی را بهتر نمایان میسازد، البته هر علمی چنین ارزشی ندارد که معیار خلافت شود، بلکه علم به اسماست که چنین اثری دارد.
بر همین اساس وقتی فرشتگان در جریان خلقت آدم، تسبیح و تقدیس را مطرح ساختند، خداوند در جواب آنان نفرمود: انسان نیز اهل تسبیح و تقدیس است، بلکه عالم بودن او را گوشزد کرد...؛ یعنی علم و معرفت است که از همه اسمها برتر است و به آنان بها میدهد، چنانکه ارزش عبادت نیز به علم و شناخت است، چون آنچه که باعث کمال عبادت میشود، خلوص است و آنچه سبب خلوص میگردد، معرفت است.
پس خلیفة الله کسی است که یا بالفعل همه حقایق جهان را بداند و یا از استعداد اطلاع بر آن برخوردار و مظهر جمال و جلال الهی باشد، خلیفة الله کسی است که نه تنها معلم افراد بشر، بلکه معلم فرشتگان نیز باشد و چیزهایی به آنان بیاموزد، که نه تنها آنها را نمیدانند، بلکه جز به وسیله این معلم نمیتوانند به آنها دسترسی پیدا کنند، لذا فرشتگان پس از آگاهی از علم آدم بر اسما، به ناتوانی خود پی بردند.1
به قول حافظ:
|
در ازل پــــــرتــو حسنـت ز تــجــلـــی دم زد
|
|
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
|
|
جلوهای کرد رخش دید ملک عشق نداشت
|
|
عیـن آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
|
شاعر دیگری گوید:
|
پــس شد آدم علــم الاسما بنام
|
|
سرّ اشیا منکشف بر وى تمام
|
|
از خواص و نفع و ضر و خیر و شر
|
|
از حقیقــت وز معــانى وز صور2
|
مراد از اسما چیست؟
در اینکه منظور از این اسمها چیست، اقوالى بیان شده است:
صاحب تفسیر اطیب البیان میگوید: «مراد از علم اسما، مجرد شناخت لغت و الفاظ نیست، زیرا اولاً معرفت به لغات و الفاظ، از علوم جزئیه است و جزو کمالات نفسیه و علوم عقلیه نیست تا موجب مقام خلافت خدایى شود، ثانیاً منافى با کلمه «ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکةِ» است، زیرا اگر مراد از اسما لغت و الفاظ باشد، مناسب این جمله نیست و نمیشود آن را بر دیگری عرضه کرد. ثالثاً اطلاق اسما بر الفاظ اصطلاح است والّا حقیقت اسم علامت و نشانه شیئى است؛ یعنى اسم چیزى است که به حقیقت اشیا دلالت داشته باشد. از سوی دیگر به قرینه ضمیر هُم در «ثم عرضهم» و «باسمائهم» و کلمه هؤلاء در «باسماء هؤلاء» معلوم میشود که اسما ذوى العقول هستند، از جن و انس و ملائکه یا تغلیب با ذوى العقول است و به قرینه الاسماء که جمع با الف و لام است و مخصوصاً با تأکید به کلمه کل، دلالت بر عموم موجودات از بدو خلقت تا انقراض آن دارد، بلکه میتوان گفت معرفت به اسما صفات الهیه، مثل علم قدرت حیات و عظمت کبریایى و غیر آنها و افعال الهى از قبیل خالقیت، رازقیت، رحیمیت، رحمانیت و علم به اسم اعظم الهى را شامل میشود.»3
در تفسیر نمونه، نیز گوید: «علم اسما چیزى شبیه «علم لغات» نبوده است، بلکه مربوط به فلسفه و اسرار و کیفیات و خواص آنها بوده است، خداوند این علم را به آدم تعلیم کرد تا بتواند از مواهب مادى و معنوى این جهان در مسیر تکامل خویش بهره گیرد، همچنین استعداد نامگذارى اشیا را به آدم ارزانى داشت تا بتواند اشیا را نامگذارى کند و هنگام نیاز با ذکر نام، آنها را بخواند و مجبور نباشد عین آن چیز را نشان دهد و این خود نعمتى است بزرگ، ما هنگامى به اهمیت این موضوع پى مىبریم که مىبینیم بشر امروز هر چه دارد به وسیله کتاب و نوشتن است و همه ذخایر علمى گذشتگان در نوشتههاى او جمع است، و این به خاطر نامگذارى اشیا و خواص آنهاست، وگرنه هیچگاه ممکن نبود علوم گذشتگان به آیندگان منتقل شود.»4
آیة الله جوادی آملی نیز گوید: «باید دید این نامهایی که دانستن آن سبب مزیت آدم بر فرشتگان شده، چه بوده که چنین اهمیتی داشته است. مراد از اسما، حقایق غیبی عالم است که به جهت نشانه خدا بودن بر آنها، اسم اطلاق میشود، حقایقی که دارای شعور و عقل و پوشیده در حجاب غیب و مخزون عندالله هستند و خود خزینه اشیای عالماند و به همین جهت دربردارنده همه چیزهایی هستند که در عالم وجود دارد، اعم از غیب و شهود.»5
در مجمع البیان نیز اقوالی به شرح زیر در این باره نقل شده است:
1ـ قتاده میگوید: منظور از اسمها، معانى و حقیقت آنهاست، زیرا بدیهى است فضیلت در الفاظ و اسامى نیست، جز به اعتبار معنى و حقیقت.
وقتى که اسرار و حکمت این نامها را خداوند بیان کرد، ملائکه اقرار کردند که علم و اطلاعى ندارند و اصولاً تا چیزى را خدا به آنها نیاموزد و نگوید، آنان نخواهند دانست.
2ـ ابن عباس و سعید بن جبیر و بیشتر مفسّران میگویند: منظور از نامها، نام تمام صنعتها، اصول و رموز کشاورزى، درختکارى و تمام کارهایى است که مربوط به امور دین و دنیا بوده و خدا به آدم آموخت.

3ـ برخى گفتهاند: نام تمام چیزهایى که خلق شده، یا نشده و یا بعداً آفریده خواهد شد، به او آموخت.
4ـ على بن عیسى میگوید: فرزندان آدم همه زبانهاى مختلف را از پدر آموختند و پس از تفرقه و پراکندگى، هر دستهاى به زبانى که عادت داشتند، تکلّم میکردند، ولى با این حال به همه زبانها دانا بودند تا زمان حضرت «نوح»، پس از طوفان، بیشتر مردم هلاک گشته و باقیمانده نیز متفرّق شدند و هر قومى، زبانى را که بهتر مىدانستند انتخاب نموده و بقیه زبانها را تدریجاً فراموش کردند.
5ـ از امام صادق(ع) سؤال شد که منظور از نامهایى که خدا به آدم آموخت چیست؟ فرمود: «نام زمینها، کوهها، درّهها، بیابانها و ...، در این هنگام نگاهش به فرشى که بر زمین گسترده شده بود و حضرت به روى آن قرار داشت افتاد و فرمود: حتى نام این فرش را نیز خدا به او آموخت»، و گفته شده که منظور از نامها، نام ملائکه و فرزندان خود آدم بوده است.
برخى گفتهاند فواید، امتیازات و نامهاى حیوانات و اینکه از هر حیوانى چه کارى ساخته است را نیز خداوند به او آموخت.
نحوه تعلیم خداوند به آدم چگونه بود؟
در این زمینه نیز نظرات مختلفی ابراز شده است:
1ـ خداوند این معانى و اسما را به قلب او الهام کرد و زبانش به آن معانى گویا شد که خود، اعجاز و خرق عادت بود.
2ـ او را به فرا گرفتن آن اسما وادار کرد.
3ـ اول بار، زبان ملائکه را به او آموخت و آدم با آن زبان بقیه زبانها را یاد گرفت.
4ـ خداوند اسمهاى اشخاص را به آدم آموخت، بدین ترتیب که خود آن اشیا را حاضر کرد و بعد، اسم و خاصیت هر یک را به او گفت.
چگونگی نشان دادن اسمها به ملائکه
«ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکةِ»
در اینکه خداوند چگونه این اسمها را بر ملائکه عرضه نموده نیز، در میان مفسرین اختلاف است. در مجمع البیان، وجوهی ذکر میشود:
1ـ خدا معانى آن نامها را آفرید، به طورى که ملائکه آنها را دیدند.
2ـ آنچنان اشیا را در ذهن ملائکه روشن و مجسّم کرد که گویى آنها را میدیدند.
3ـ یک فرد از هر جنس و نوع را بر ملائکه عرضه داشت.
و پس از آنکه خداوند موجودات را به آنان نشان داد و از آنها خواست که اسم و خاصیتشان را بیان کنند: «فَقالَ أَنْبِئُونِی بِاسماء هؤُلاءِ إِنْ کنْتُمْ صادِقِینَ»، ملائکه نتوانستند و آدم توانست. به این ترتیب بر ملائکه روشن شد که آدم صلاحیت سکونت در زمین و خلافت آن را دارد. این مطلب بیشتر تأیید میکند که منظور از اسمها که خدا به آدم آموخت، همان شناسایى قوانین طبیعت، آباد کردن زمین، نشاندن درختها و مانند آن است که با زندگى در زمین سازگار میباشد.
ادامه دارد...
نوشته ی: جعفر فکری
فرآوری: شکوری-گروه دین و اندیشه تبیان
1. تفسیر تسنیم، ج 3 ص 162.
2. أنوار العرفان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 392.
3. أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 505.
4. تفسیر نمونه، ج 1، ص 176.
5 . تفسیر تسنیم، ج 3، ص 162.
منابع استفاده شده:
مجمع البیان، ج 1 ص 81 .
تفسیر نمونه، ج 1، ص 176.
مجموعه آثار استاد شهید مطهرى، ج 4، ص 271.
همان، ج 4، ص 796.
مجادله (58) آیه 11.
آل عمران (3) آیه 164 و جمعه (62) آیه 2.
بحار الانوار، ج 1، ص 206.
همان، ص177.
همان، ص 167.
همان، ص 204.
زنانى که در بنى اسرائیل به نبوت رسیدند
زنانى که در بنى اسرائیل به نبوت رسیدند

پیامبری در قوم یهود پیامبرى منحصر به مردان نبوده ، بلکه زنان نیز مقام نبوت داشته اند و همان گونه که انبیاء مرد بنى اسرائیل پدر خوانده مى شدند، زنان نیز که به پیامبرى مى رسیده اند، مادر خوانده مى شدند، پدر اسرائیل و مادر اسرائیل . تعداد پیامبران زن اسرائیل هفت نفر بوده است :
در "تورات " اشاره اى به نبوت زنان نیست ، اما "تلمود یهود" به نبوت ایشان اشاره کرده است .
عهد جدید (انجیل ) نیز از چند زن یاد مى کند که پیامبر بوده اند. در انجیل لوقا آمده است که در هنگام ظهور عیسى ، "حنّا" دختر فنوئیل و چهار دختر فیلیپس نبوت مى کرده اند.(1)
1- ساره
همسر ابراهیم ، مادر اسحاق بود که مادر اسرائیل هم خوانده شده است . او نیز مانند ابراهیم صاحب مواعید بسیار شد و برکت یافت . ولى نبوتش با آنچه تورات نقل مى کند، سازگار نیست گفته اند ساره مانند ابراهیم که مردان را به توحید دعوت مى کرد، او نیز زنان را به خداوند یکتا فرا مى خواند.(2) ساره 127 سال زندگى کرد.( 3)
2- مریم (میریام ) به معناى:
بیننده یا سرور یا ستاره دریائى است . او دختر عمران (عمرام ) و خواهر موسى و هارون است که احتمالا به هنگام در آب انداختن موسى در کودکى همراه او بوده است و به دختر فرعون پیشنهاد کرده که زنى شیرده براى وى بیاورد. وقتى که موسى بنى اسرائیل را از رود نیل گذراند، او در جلوى قوم بسیار مسرور، مردم را به ستایش یهوه فراخواند. وقتى موسى زنى حبشى گرفت ، مریم و هارون او را سرزنش کردند. مریم مورد غضب خداوند قرار گرفت و به بیمارى برص مبتلا شد. موسى براى او طلب شفا کرد. مریم در مقامى بود که یهوه او را در عرض موسى و هارون بر بنى اسرائیل منت گذاشت. مریم در قارش درگذشت و در همان مکان دفن شد.(4)
3- دبوره.
یعنى (زنبور عسل) که مادر اسرائیل نامیده شده است . او همسر (لفیدت) بود. این زن در زیر درخت (دبوره) مى نشست و براى قوم بنى اسرائیل قضاوت و داورى مى کرد.(5)
محققان معتقدند که بنى اسرائیل زنان را به قضاوت قبول داشتند. دبوره یکى از همین زنان قاضى است که در میان بنى اسرائیل به قضاوت مشغول بود.(6)

در عصر این زن ، پادشاه کنعان (یابین) بر اسرائیل حکومت مى کرد. دبوره از میان قوم خود، مردى به نام (بالاق ) را برانگیخت تا به همراهى او، ده هزار سپاهى گرد آورد و بر سیسرا فرمانده لشکر (یابین) حمله برد. او بر شاه پیروز شد.(7)
4- حنّا؛ به معناى (فضیلت) است .
او همسر (القانه) و مادر (سموئیل) نبى و سه پسر و دختر دیگر بود. او در ابتدا نازا بود و از خداوند تقاضاى اولاد نمود و دعاى او مورد اجابت قرار گرفت . او به هنگام زائیدن، سرودى به شکرانه این نعمت سرود که یکى از زیباترین سرودهاى مذهبى بنى اسرائیل است (لوقا) مى گوید: این سرود مانند سرود مریم است.(8)
5- ابى جایل؛ یعنى: پدر شادی. او زنى زیبا و با هوش بود که قبلا همسر (ناتال) بود، بعد همسر (داود) شد. او در جنگ همراه داود بود. در "صقلع" به اسیرى رفت و داود او را باز پس گرفت. براى داود دو فرزند به دنیا آورد.(9)
6- حلده ؛ زن بدشکل و روسپى را در عبرى گویند.
او زن "شلوم "بود که در محله دوم اورشلیم زندگى مى کرده است . این زن پیامبرى مشهور بود که در زمان یوشا پادشاه اسرائیل (اورشلیم ) مورد مشورت پادشاه و کاهنان قرار مى گرفت .(10)
7- استر،
به زبان آکدى : ایشتار، یا ستاره به زبان فارسى و عبرى . این پیامبر، دختر ابیجایل است و پس از مرگ پدرش ، پسر عمویش (مُرْدَخاى) او را سرپرستى مى کرد. این زن از یهودیانى بود که جلاى وطن کرده و در شوش (ایران ) زندگى مى کرد. چون (خشایارشا) از ملکه خود جدا شد، او را به همسرى برگزید. اگر چه به نبوت او اشاره نشده ، ولى صحیفه استر در میان قوم یهود مشهور است . و اگر چه نویسنده این کتاب روشن نیست ، اما به (عزرا) و (یهویاقیم ) کاهن و به خود (مردخاى) نسبت داده مى شود. بر سر این کتاب بین علماء یهود اختلاف بوده است که آیا این صحیفه را جزء کتاب مقدّس بیاورند یا نه؟ سرانجام پذیرفته شده که صحیفه استر به قوه روح القدس نوشته شده است .
البته موارد فوق، دیدگاه برخی از یهودیان و مسیحیان است و نظر اسلام این نیست.
تنظیم : گروه دین و اندیشه تبیان
پی نوشت ها:
1- گنجینه تلمود 141، اعمال رسولان باب 21 / آیه 9.
2- نبوت اسرائیلى و مسیحى 102، تکوین ، باب 3/21.
3- پیدایش 22/1.
4- سفر خروج 2/4-10 ، سفر اعداد 12/1-15، سفر تثنیه 24/9، سفر اعداد 2/1. به نقل از: نبوت اسرائیلى 104.
5- سفر اعداد 12/1-15.
6- خلاصة الادیان 126.
7- سفر داوران 5/2-21.
8- سفر داوران 5/2-21، به نقل از نبوت اسرائیلى 105.
9 - کتاب دوم تواریخ ایام 24/20-38.
10- ن .ک : کتاب دوم تواریخ ایام 24/20-28.
حکیمی که خادم 400 پیامبر بود!
حکیمی که خادم 400 پیامبر بود!

یکی از حکمای راستین و بزرگ تاریخ، حضرت لقمان(ع) است که نامش در قرآن دو بار1 با عظمت یاد شده و یک سوره قرآن (سی و یکمین سوره) به نام او است. خداوند او را در قرآن براین اساس یاد کرده که فرزندش را به ده اندرز بسیار مهم و سرنوشت ساز نصیحت کرده، و این نصایح در ضمن پنج آیه سوره لقمان ذکر شده است. 2
مطرح شدن لقمان و حکمت های دهگانه او در قرآن، و یک سوره به نام او، در کتابی که جاودانی و جهانی است بیانگر آن است که خداوند می خواهد نام لقمان و روش و نصایح حکیمانه او را در پیشانی ابدیت ثبت کرده ، و تابلو قرار دهد، تا شیفتگان حق و عرفان در هر نقطه و عصری، در پرتو آن هدایت یابند، و از فیوضات آن برای پاک سازی و بِه سازی بهره جویند. بر همین اساس نخستین سؤال در این راستا این است که لقمان کیست؟ اهل کجاست؟ و در چه عصر می زیسته؟ آیا پیغمبر است یا نه؟ و...
برای دریافت پاسخ به این سؤالات، نظر شما را به مطالب زیر جلب می کنیم:
او از نژاد مردم افریقا بود و بعضی او را از اهالی «اِیْله» که شهری بندری در کنار دریا، نزدیک مصر، در سرزمین فلسطین بوده دانسته اند. 3
لقمان نظر به این که عمر طولانی کرد، با پیامبران بسیار (که طبق بعضی از احادیث تا چهارصد پیامبر) را دیدار کرده است4 و نظر صحیح این است که او پیامبر نبود، چنانکه خاطرنشان می شود.
از نصایح لقمان:
ای پسرجان! من چهار صد پیامبر را خدمت کردم، و از گفتار آنها چهار سخن را برگزیدم: 1ـ هنگامی که در نماز هستی، حضور قلبت را حفظ کن 2ـ هنگامی که در کنار سفره نشستی گلویت را (از مال حرام) حفظ کن 3ـ هنگامی که به خانه دیگری رفتی، چشم خود را (از نگاه به نامحرم) حفظ کن 4 ـ و هنگامی که بین انسان ها رفتی، زبانت را حفظ کن.»
به عقیده بعضی چند سال قبل از تأسیس حکومت حضرت داود(ع)، و به نظر بعضی ده سال پس از حکومت داود(ع) متولد شد، و عمر او تا عصر پیامبری حضرت یونس(ع) ادامه یافت، او در عصر نبوّت و حکومت حضرت داود (ع) همراه آن حضرت به جنگ جالوت رفت، و در کشتن جالوت که طاغوت آن عصر بود، شرکت داشت.
سلسله نسب لقمان را چنین نوشته اند: «لقمان بن عنقی بن مزید بن صارون» و به گفته بعضی او پسرخاله یا خواهرزاده ایّوب(ع) بود، و سلسله نسبش به ناحور بن تارَخ (برادر ابراهیم خلیل«ع») می رسد.
او عمر طولانی کرد، که عمرش را از دویست تا 560 سال، و از هزار تا 3500 سال نوشته اند، در عین حال بسیار زاهد بود، و دنیا را به اندازه عبور از سایه ای به سایه دیگر در نزدیک آن می دانست.
او مدّتی چوپان و برده قَیْن بن حسر (از ثروتمندان بنی اسرائیل) بود، سپس بر اثر بروز حکمت های سرشار نظری و عملی از او، از طرف اربابش آزاد شد.5 و 6
به نظر می رسد لقمان(ع) بیشتر عمرش را در خاورمیانه، به خصوص در فلسطین و بیت المقدس گذرانده است، و نقل شده که قبرش در اِیله (یکی از بندرهای فلسطین) است.
از گفتنی ها این که او دارای فرزندان بسیار بود، آنها را به گرد خود جمع می کرد، و نصیحت می نمود. و به گفته بعضی گرچه با گفتن «یا بُنَیّ؛ ای پسرک من» تنها پسر بزرگش به نام باران را مورد خطاب خود قرار می داد، ولی خطاب او در حقیقت به همه پسران و فرزندانش، بلکه به همه انسان ها بود، و با این تعبیر مهرانگیز می خواست عواطف آنها را جلب کند، و به آنها بفهماند که من همانند پدر دل سوز برای شما هستم، نصایح دل سوزانه مرا که از روی خیرخواهی است بپذیرید.7
چنان که این شیوه در نصایح امیرمؤمنان حضرت علی(ع) به دو فرزندش امام حسن(ع) و امام حسین(ع) به طور فراوان دیده می شود.8
استاد محقق آیت الله جوادی آملی می نویسد: «تصغیر کلمه «اِبْن» به صورت «بُنَیّ» برای تفقد و دل جویی و اظهار محبّت است، چنانکه در نامه حضرت علی(ع) به امام مجتبی(ع) (نامه 31 نهج البلاغه) همین تعبیر مشاهده می شود، که انگیزه عاطفی و مهربانی او را همراهی می کند از این رو وصایای سودمندی که چهره رحمت و عطوفت را ارائه می دهد، در کلمات لقمان و در گفتار حضرت علی(ع) مشهود است»9
مطلب دیگر این که در قرآن تنها بخش کوچکی از نصایح لقمان(ع) آمده، وگرنه او نصایح و پندهای بسیار دارد که در کتب روایی ما از امامان(ع) و پیامبر(ص) روایت شده، که گردآوری همه آنها دارای چند جلد کتاب خواهد شد.
برای این که باز لقمان را بیشتر بشناسیم نظر شما را به این حدیث جلب می کنیم، او خطاب به فرزندش چنین گفت:
«یا بُنَیَّ اِنّی خَدَّمْتُ اَرْبَعَمِأَةَ نَبِیٍ و اخذْتُ مِنْ کَلامِهِمْ أرْبَعَ کلماتٍ، و هِیَ : إذا کُنْتَ فی الصّلوةِ فاحْفَظْ قَلْبَکَ، وَ إذا کُنْتَ عَلَی المائدةِ فَاحفَظْ حلقَکَ، و إذا کُنْتَ فی بَیْتِ الْغَیْرِ فاحْفَظْ عینَک، وإذا کُنْتَ بَیْنَ الخَلقِ فاحْفَظْ لِسانَکَ؛ ای پسرجان! من چهار صد پیامبر را خدمت کردم، و از گفتار آنها چهار سخن را برگزیدم: 1ـ هنگامی که در نماز هستی، حضور قلبت را حفظ کن 2ـ هنگامی که در کنار سفره نشستی گلویت را (از مال حرام) حفظ کن 3ـ هنگامی که به خانه دیگری رفتی، چشم خود را (از نگاه به نامحرم) حفظ کن 4 ـ و هنگامی که بین انسان ها رفتی، زبانت را حفظ کن.» 10
از ویژگی های لقمان این که، مسافرت های بسیار نمود، با انسان های مختلف مانند پیامبران، علماء، فقهاء و.. حشر و نشر داشت، و با توجه به عمر طولانی، و حالت عبرت پذیری ای که داشت، تجربیات بسیار آموخت ، در حدی که مصداق این شعر مولوی شد:
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست خام بُدم پخته شدم سوختم
1ـ نام او لقمان، و کنیه او ابوالاسود است ، او در سرزمین نَوبَه (واقع در کشور سودان یکی از مناطق افریقا) چشم به جهان گشود. بنابراین قیافه تیره و متمایل به سیاه داشت، و تاریخ نویسان او را به عنوان سیاه چهره با لب های ستبر و درشت، و قدم های بلند و گشاد یاد کرده اند.
شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان
1- سوره لقمان (31) آیه 12 و 13.
2- سوره لقمان، آیات 13 و 16 و 17 و 18 و 19. (اما آیه 14 و 15 سخن خدا است، و این مطلب بیانگر اهمیت حکمت لقمان است، که خداوند سخن خود را در کنار آن قرار داده است.
3- مسعودی، مروج الذّهب، ج1، ص46.
4- المواعظ العددیه، ص142.
5- مروج الذّهب، ج1، ص46؛ تفسیر برهان، ج3، ص273.
6- محدّث قمی، سفینة البحار، ج2، ص515، فخرالدین حرّ مکی، مجمع البحرین، واژه لقم؛ علامه مجلسی، بحار، ج13، ص425.
7- اعلام قرآن خزائلی، ص716.
8- در این باره به نهج البلاغه مراجعه کنید، که شانزده بار از زبان علی(ع) این جمله آمده که سیزده بار آن در نامه 31 خطاب به امام حسن(ع) آمده است، و هم چنین به بحار، ج77، ص238 تا 241، وصیت امیرمؤمنان علی(ع) به امام حسین(ع) مراجعه شود، که در این وصیت، حضرت علی(ع) خطاب به امام حسین(ع) هفده بار جمله «یا بُنیّ» را به کار برده است، اصل این وصیت در تحف العقول، ص88 ذکر شده است.
9- جوادی آملی، سیره پیامبران در قرآن، ص234.
10- شیخ حرّ عاملی، با تصحیح علی مشکینی، المواعظ العددیة، ص142
مناظره آیت الله خویی با کشیش مسیحی
مناظره آیت الله خویی با کشیش مسیحی

یکی از مهمترین راههای شناخت انبیاء، ارائه کاری فرا بشری توسط آنهاست که قرآن کریم از آن، با عنوان "بیّنه" و یا "آیت" تعبیر میکند و در بین مسلمین از آن به "معجزه" یاد میشود.
چون نبوت پیامبران گذشته به دوران معین و محدودى اختصاص داشت، دوران معجزه آنان نیز طبعا کوتاه و محدود و تنها براى مردم آن دوران بوده است؛ زیرا براى عدهاى از مردم آن عصر، با دیدن این معجزههاى موقت و محدود اتمام حجت مىگردید و براى عده دیگر نیز به وسیله نقل پیاپى و متواتر، اذعان و یقین حاصل و حجت خدا بر آنان تمام مىشد.
ولى یک شریعت و نبوت جاودانى، باید داراى یک معجزه و بیّنه جاوید نیز باشد؛ زیرا معجزه اگر محدود و منحصر به یک زمان گردد، گذشتگان و آیندگان نمىتوانند آن را با چشم خود درک نمایند و اخبار و نقلهاى پی در پی نیز در اثر مرور زمان ممکن است از بین برود و یا لااقل در اثر عوامل مختلف، تردیدهایى در آنها به وجود آید.
آیت الله خویی فرمود: آرى، درست است که مسیحیان و مسلمانان نیز معجزات حضرت موسى(علیه السلام) را قبول دارند، ولى نه از راه تواتر و نقلهاى یهودیان. بلکه به علت این که پیامبرانشان از آن معجزات خبر دادهاند. مسیحیان و مسلمانان، معجزات حضرت موسى (علیه السلام) را به وسیله پیامبرانشان مىشناسند و اگر نبوت آنان را نپذیرند، راهى به درستی معجزات حضرت موسى نخواهند داشت تا او را به پیامبرى قبول کنند.
در این صورت براى مردم آینده که این نشانهها و کارهای فرابشری را نتوانستهاند ببینند، حجت تمام نمىگردد.
این نکته موضوع مهمی را در رابطه با ادیان آسمانی بیان میدارد. از همین رو مرحوم آیت الله خویی از مراجع بزرگ تقلید شیعیان در قالب مباحثهای علمی با یکی از علمای یهود این موضوع را به گفتگو مینشیند که دوران دین یهود سپرى شده و دلایل و معجزاتشان تمام شده است ...
ایشان از آن عالم یهودی میپرسد: آیا شریعت تنها براى یهودىهاست و یا به تمام مردم و ملتها عمومیت دارد؟
اگر اختصاص به ملت یهود داشته باشد، ملتهاى دیگر به پیامبر دیگرى نیازمند خواهند بود و آن پیامبر به نظر شما جز پیامبر اسلام چه کسى مىتواند باشد؟ اگر شریعت موسى(علیه السلام) همگانى و جهانى است و به تمام بشر و انسانها عمومیت دارد، پس به یک دلیل همیشگى و گواه زندهاى نیازمند خواهد بود. در صورتى که امروز چنین دلیل و گواهى در دست نیست؛ زیرا معجزات حضرت موسى (علیه السلام) به عصر خود وى اختصاص داشت و بعد از وى، اثرى از آن باقى نمانده است تا موجب باور و یقین شود و بقا و استمرار آئین یهود را براى همیشه ثابت کند و در تمام اعصار و قرون، گواه حقانیت آن باشد.
اگر بگویید: گرچه این معجزات فعلا وجود ندارد، ولى تواتر اخبار و نقلهاى فراوان، وجود آنها را روشن و مسلم مىسازد، در جواب خواهیم گفت که:
اولا: معجزه، در صورتى مىتواند، از راه تواتر ثابت شود که تعداد ناقلانش به حدى برسند که در میان مردم موجب یقین شود. اما شما نمىتوانید چنین تواتری را در اثبات معجزات حضرت موسى (علیه السلام) در هر عصرى و میان هر ملت و نسلى ثابت کنید.
ثانیا: اگر تنها نقل معجزات در اثبات یک حقیقت کفایت کند، این که به معجزات حضرت موسى اختصاص ندارد، شما معجزات حضرت موسى(علیه السلام) را نقل مىکنید، مسیحیان معجزات حضرت عیسى (علیه السلام) را نقل مىکنند، مسلمانان نیز معجزات پیامبرشان را. پس چه تفاوتى در میان این نقلها هست که گفتار شما در نقل معجزات حضرت موسى(علیه السلام) پذیرفته شود ولى گفتار دیگران نه! اگر تنها نقل معجزات یک پیامبر موجب تصدیق آن پیامبر شود، شما چرا نبوت پیامبران دیگر را که معجزات همه آنان نقل شده است، تصدیق نمىکنید؟
عالم یهودی در پاسخ گفت: معجزاتى که یهودیان براى حضرت موسى(علیه السلام) نقل مىکنند، مسیحیان و مسلمانان نیز آنها را تصدیق مىنمایند و به صحت آنها اعتراف دارند و اما معجزات پیامبران دیگر، مورد قبول همه نیست. این است که آنها به دلائل دیگر نیازمندند تا به مرحله اثبات برسند.
قرآن تنها معجزه جاودان و همیشگى است که صحت تمام کتب آسمانى پیشین را امضا و به صدق و پاکى تمام پیامبران گذشته شهادت مىدهد و به آنان ارج مىنهد.
آیت الله خویی فرمود: آرى، درست است که مسیحیان و مسلمانان نیز معجزات حضرت موسى(علیه السلام) را قبول دارند، ولى نه از راه تواتر و نقلهاى یهودیان. بلکه به علت این که پیامبرانشان از آن معجزات خبر دادهاند. مسیحیان و مسلمانان، معجزات حضرت موسى (علیه السلام) را به وسیله پیامبرانشان مىشناسند و اگر نبوت آنان را نپذیرند، راهى به درستی معجزات حضرت موسى نخواهند داشت تا او را به پیامبرى قبول کنند.
این اشکال تنها به دین یهود اختصاص ندارد؛ بلکه به تمام ادیان گذشته هم متوجه است و تنها دین اسلام است که معجزه آن جاودان و در تمام قرون و اعصار زنده و در میان تمام ملتها و نسلها جریان دارد و تا روز رستاخیز با جهانیان سخن مىگوید و آنان را به سوى حق دعوت مىکند.
ما از راه این معجزه جاودان و جارى که همان قرآن است، اسلام را مىشناسیم و آن را تصدیق مىکنیم، اسلام را که شناختیم و پذیرفتیم، از تصدیق تمام پیامبران گذشته نیز ناگزیریم؛ زیرا که قرآن و پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) آنان را امضا و تأیید کرده است.
کوتاه سخن این که قرآن تنها معجزه جاودان و همیشگى است که صحت تمام کتب آسمانى پیشین را امضا و به صدق و پاکى تمام پیامبران گذشته شهادت مىدهد و به آنان ارج مىنهد.
(برگرفته از کتاب "البیان فى تفسیر القرآن"(1)، تألیف: آیت الله العظمی خویی (با اندکی تغییرات
تنظیم: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان
1. متن فوق، از ترجمه فارسی کتاب "البیان فى تفسیر القرآن" که با نام "بیان در علوم و مسائل کلى قرآن" توسط آقایان محمد صادق نجمی و هاشم هاشم زاده هریسی ترجمه و نشر گردیده، اقتباس شده است.
همه باید بروند جهنم حتی پیامبران!
همه باید بروند جهنم حتی پیامبران!
«وَ إِن مِّنکمْ إِلاَّ وَارِدُهَا کانَ عَلَی" رَبِّک حَتّمًا مَّقْضِیا ثُمَّ نُنْجی الَّذِینَ اتَّقَواْ وَ نَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیهَا جِثِیا.» [1] ؛
و یک فرد از شما نیست مگر اینکه وارد جهنّم میشود! و این حکم ای پیغمبر، حکم حتمی و قضاء لازمی است که پروردگارت بر عهده خود نهاده است! و پس از ورود در جهنّم ما کسانی را که تقوا پیشه ساختهاند نجات میدهیم، و میگذاریم که ستمگران در دوزخ به رو به زانو در افتاده یله و رها بمانند.
و آیات قبل از این چنین است:
«وَ یقُولُ الإنسَانُ أَءِذَا مَامِتُّ لَسَوْفَ أُخْرَجُ حَیا * أَوَلاَ یذْکرُ الإنسَانُ أَنَّا خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ وَ لَمْ یک شَیئًا * فَوَ رَبِّک لَنَحْشُرَنَّهُمْ وَالشَّیاطِینَ ثُمَّ لَنُحْضِرَنَّهُمْ حَوْلَ جَهَنَّمَ جِثِیا * ثُمَّ لَنَنزِعَنَّ مِن کلِّ شِیعَةٍ أَیهُمْ أَشَدُّ عَلَی الرَّحْمَانِ عِتِیا * ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ بِالَّذِینَ هُمْ أَوْلَی" بِهَا صِلِیا» [2] ؛ و انسان چنین میگوید که: آیا اگر من بمیرم هر آینه بطور یقین زنده از میان قبر بر خواهم خاست؟ آیا این انسان نمیداند که سابقاً هیچ چیز نبوده، و ما او را از هیچ آفریدهایم؟ ای پیغمبر! به پروردگار تو سوگند که ما انسان و شیاطین را محشور میکنیم و سپس همه را به زانو در افتاده در اطراف جهنّم حاضر میسازیم، و پس از آن ما از هر گروه و دستهای آن کس را که طغیان و سرکشی او بر خداوند رحمن شدیدتر باشد بیرون میکشیم؛ و آنگاه آن افرادی را که سزاوارتر به آتش دوزخند البتّه ما بهتر میشناسیم.
تمام افراد بشر بدون استثناء: کافران، منافقان، مؤمنان، همه و همه وارد جهنّم میشوند. از رسول خدا پرسیدند: آیا شما هم وارد جهنّم میشوید؟ فرمود: آری، ولی ما مانند برقِ گذرنده به سرعت عبور میکنیم.
وقتی این آیه وارد شد، در روایت است که آنقدر رسول الله گریه کردند که زمین تر شد. و بعد به دنبالش این جمله آمد: ثُمَّ نُنَجِّی الَّذِینَ اتَّقَواْ وَ نَذَرُ الظَّالِمِینَ فِیهَا جِثِیا ؛ و پس از ورود در جهنّم ما کسانی را که تقوا پیشه ساختهاند نجات میدهیم، چون تمام امّت را خدا به جهنّم میبرد، و بار تمام امّت به دوش رسول خداست و او حمیم و دلسوز است بر آنها، لذا گریه میکند از روی ترحّم.
چرا همه وارد جهنم میشوند؟
سرّش اینستکه جهنّم در آخرت مظهر دنیاست در اینجا، و انبیاء و ائمّه و اولیاء هم در این دنیا آمدند، پس همه در جهنّم آمدند و از این جهنّم باید به بهشت بروند. چون دنیا پل آخرت و جهنّم پل بهشت است، و رسیدن به بهشت و مقام قرب حضرت حقّ بدون آمدن در دنیا و مجاهدات نفسانیه ممکن نیست؛ پس همه باید در این جهنّم بیایند و سپس خلاص شوند.
چرا پیامبران چون برق از جهنم عبورمیکنند؟
آن کسانی که مانند پیامبران در دنیا میآیند و میروند و هیچ آلوده نمیشوند، و رنگ و بوی دنیا را بخود نمیگیرند، و زَن و فرزند و کسب و تجارت آنها را از خدا باز نمیدارد؛ آنان بسرعت برق از آن عبور میکنند. و به مصداق آیه شریفه:
«رِجِالٌ لاَّ تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَ لاَ بَیعٌ عَن ذِکرِ اللَهِ وَ إِقَامِ الصَّلَاوةِ وَ إِیتَآءِ الزَّکاوةِ یخَافُونَ یوْمًا تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الاْبْصَارُ.»[3] ؛ مردانی هستند که هیچ خرید و فروش و کسب و کار آنان را از یاد خدا و اقامه نماز و دادن زکات باز نمیدارد، و از روزی که دلها و چشم ها در آن روز دگرگون میشود سخت در هراسند.
أبداً از دنیا آلوده نشدهاند، و دنیا نتوانسته است آنان را بخود سوق دهد و گرایش دهد.و بنابراین چون از طرفی در دنیا آمده و رفتهاند پس در جهنّم آمدهاند و خارج شدهاند؛ و از طرف دیگر چون در اینجا محبّت دنیا را بخود نخریدند و آلوده نشدند لذا در این دنیا وقوف نکردهاند و چون برق گذشتند.
رسول خدا صلّی الله علیه وآله وسلّم در این جهان یعنی در روی زمین شصت و سه سال درنگ فرمود، ولی یک لحظه در دنیا نبود. دنیا یعنی تعلّق و محبّت به غیر خدا و دلبستگی به زینتهای آن، و گرایش به عالم غرور و باطل پیدا نکرد.پس پیامبر در روی زمین درنگ کرد ولی در دنیا درنگ نکرد .
از انبیاء و ائمّه و اولیاء گذشته، افراد دیگر که در درجات مختلف پائینتری هستند و به دنیا دل دادهاند، به حسب اختلاف درجات و بستگی آنها به دنیا عبورشان مختلف است.
مراتب گذشتن از صراط:
افرادی در دنیا آمدهاند و مؤمن هم بودهاند ولیکن برای وصول به مقام توحید و قطع علاقه کلّیه از دنیا دچار ابتلائاتی میشدهاند؛ آنان هم از صراط عبور میکنند، غایة الامر نه به آن سرعت بلکه به سرعت کمتر از برق مثلا باد عبور می کنند.
افرادی اهل آخرت هستند و نمیتوان آنان را از اشقیاء شمرد، بلکه از اصحاب الیمیناند، اهل گناه هم نیستند، ولی آن عشق و شور و جذبه اهل توحید که چون جرقه آتش، اوهام و اعتبارات را بسوزانند در سرشان نیست، و دنبال خدا هم میگشتهاند ولی نه با آن همّت بُرّنده و عزم کوبنده و با آن سرعت قاطع؛ اینها از روی صراط مانند آدم اسب سوار عبور میکنند، آتش هم به آنها نمیرسد؛ امّا به همان مقداری که چون اسب سواری از پلی عبور کند و در زیر آن آتش باشد به او حرارت میرسد، به همان مقدار اصحاب الیمین در طول عبور از صراط گرمای آتش را احساس مینمایند.
و بعضی دیگر در عین آنکه از اصحاب الیمین هستند امّا به این قدر پاک و پاکیزه نیستند قدری تقصیر و خطا هم نموده و گناهانی هم داشتهاند و خداوند آنان را آمرزیده، اینها از روی پل مانند آدم پیاده عبور میکنند.
«الَّذِینَ یجْتَنِبُونَ کبَائِرَ الاْءِثْمِ وَ الْفَوَ"حِشَ إِلاَّ اللَمَمَ إِنَّ رَبَّک وَاسِعُ الْمَغْفِرَةِ.» [4] ؛ آن کسانی که از گناهان کبیره و قبائح اعمال اجتناب میورزند مگر از خطاها و گناهان کوچک. چون پروردگار تو ای پیغمبر مقام مغفرتش بسیار باز و وسیع است.
این چنین افرادی همانطور که بعداً در بحث شفاعت خواهد آمد بدون شفاعت به بهشت میروند، ولی البتّه مانند کسی که بخواهد مثلاً پیاده از روی چنین پلی عبور کند البتّه مشکلتر است از کسی که با اسب میرود.
لابدّ منظره آتش را بیشتر میبیند، و از حرارت آن بیشتر متأثّر میگردد. بعضی از افراد مرتکب گناهان کبیره شدهاند ولی چون دارای ایمان راسخ بودهاند مورد شفاعت قرار گرفتهاند، اینها آهسته و لنگان میگذرند.
و افراد ظالم و کافر به جهنّم میافتند، و چقدر جهنّمشان طول بکشد خدا میداند. البتّه درجات ظلم و کفر مختلف است؛ آنقدر باید بمانند تا آتش آنها را تطهیر کند: یک ماه، دو ماه، یک سال، دو سال، ده سال، هزار سال، خدا میداند چقدر میمانند؛ چون روز قیامت پنجاه هزار سال است و بالاخره باید آنقدر بمانند تا بیرون آیند. کسانی که از آتش بیرون میآیند، در حوض کوثر غسل میکنند و آن تاریکیها و خرابیها به برکت ولایت از بین میرود و پاک و پاکیزه به بهشت میروند.
و حقیقت مطلب اینست که انسان باید در دنیا زندگی کند، و از آن برای عوالم دیگر بگذرد و عبور کند. اگر همانطور که انبیاء و ائمه طاهرین زندگی کردند توأم با صدق و امانت و توحید باشد، خوب عبور میکند؛ وگرنه نه. صراط همان صورت واقعیه حقیقیه انسانیت است؛ و حقیقت آن صورت، مسیر و راه علی بن أبیطالب است. أمیرالمؤمنین (علیه السّلام) در دنیا زراعت کرد، باغ تهیه کرد، قنات جاری کرد، نخلستان ایجاد کرد، ولی آلوده نشد. ازدواج کرد، و فرزندان آورد، آلوده نشد. حکومت نمود و آلوده نشد.
این غیر از اقسام کارهای مردم است. أمیرالمؤمنین از این اعمال جز نفس عمل غرضی و مقصدی نداشت. جز خدا نیتی نداشت.
منبع : معاد شناسی علامه طهرانی
فرآوری فاطمه محمدی – گروه دین و اندیشه تبیان
پی نوشت:
1 ـ آیه 71 و 72، از سوره مریم.
2 ـ آیات 66 تا 70، از سوره مریم.
3 ـ آیه 37، از سوره النّور.
4 ـ آیه 32، از سوره النّجم
اسم اعظمی که خضر به علی(ع) آموخت
اسم اعظمی که خضر به علی(ع) آموخت

موضوع اسم اعظم خداوند، در احادیث اسلامى، بویژه در ادعیه، بسیار تکرار شده و این نکته نیز آمده است که هر کس خدا را با آن نام بخواند، دعایش مستجاب مىشود و اهل بیت علیهمالسلام این نام (بجز یک حرف از آن) را مىدانند. امّا آن نام چیست؟
ابتدا لازم است بر احادیث این باب مروری اجمالی داشته باشیم.
احادیث تفسیرکننده اسم اعظم را می توان در 4 گروه دسته بندی کرد:
الف: تفسیر اسم اعظم به بسم الله الرحمن الرحیم
«بسم اللّه الرحمن الرحیم»، به اسم اعظم خدا،2 از سیاهى چشم به سفیدى آن، نزدیکتر است.
ب: تفسیر اسم اعظم به آیاتی از قرآن کریم
به دو روایت ذیل توجه کنید:
امام صادق علیهالسلام: اِسمُ اللّهِ الأَعظَمُ مُقَطَّعٌ فی اُمِّ الکِتابِ؛3
اسم اعظم خدا در اُمّ الکتاب (سوره حمد) پراکنده است.
امام صادق علیهالسلام: «الـم» هُوَ حَرفٌ مِن حُروفِ اسمِ اللّهِ الأَعظَمِ المُقَطَّعِ فِی القُرآنِ، الَّذی یُؤَلِّفُهُ النَّبِیُّ صلى الله علیه و آله وَالإِمامُ، فَإِذا دَعا بِهِ اُجیبَ؛4
ج: تفسیر اسم اعظم به متونی از دعاها
به این روایت از امام علی علیه السلام توجه کنید:
امام حسین علیهالسلام: [پدرم] على علیهالسلام فرمود: رَأَیتُ الخِضرَ علیه السلام فِی المَنامِ قَبلَ بَدرٍ بِلَیلَةٍ، فَقُلتُ لَهُ: عَلِّمنی شَیئا اُنصَر بِهِ عَلَى الأَعداءِ، فَقالَ: قُل: «یا هُوَ، یا مَن لا هُوَ إلاّ هُوَ»، فَلَمّا أصبَحتُ قَصَصتُها عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله علیه و آله، فَقالَ لی: یا عَلِیُّ عُلِّمتَ الاِسمَ الأَعظَمَ. فَکانَ عَلى لِسانی یَومَ بَدرٍ.
وإنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ علیه السلام قَرَأَ: «قُل هُوَ اللّهُ أحَدٌ»، فَلَمّا فَرَغَ قالَ: یا هُوَ، یا مَن لا هُوَ إلاّ هُوَ، اغفِر لی، وَانصُرنی عَلَى القَومِ الکافِرینَ. قالَ: اِسمُ اللّهِ الأَعظَمُ وعِمادُ التَّوحیدِ: اللّهُ لا إلهَ إلاّ هُوَ. ثُمَّ قَرَأَ: «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ» وآخِرَ الحَشرِ، ثُمَّ نَزَلَ فَصَلّى أربَعَ رَکَعاتٍ قَبلَ الزَّوالِ؛5
«یک شب قبل از [جنگ] بدر، خضر علیهالسلام را خواب دیدم و به او گفتم: چیزى به من بیاموز که با آن بر دشمنان، نصرت داده شوم.
گفت: بگو: یا هُوَ یا مَن لا هُوَ إلاّ هُوَ، اى او! اى آن که اویى جز او نیست!.
چون صبح شد، آن را براى پیامبر خدا باز گفتم. فرمود: "اى على! اسم اعظم به تو آموخته شده است". در روز بدر، پیوسته این جمله بر زبانم بود».
نیز امیر مؤمنان، «قل هو اللّه أحد» را خواند و چون آن را تمام کرد، فرمود: «قُل هُوَ اللّهُ أحَدٌ»، اى او! اى آن که اویى جز او نیست! مرا بیامرز و بر گروه کافران، پیروزم گردان».
در روز صفّین نیز، در حالى که حمله مىکرد، این دعا را مىخواند. عمّار بن یاسر به ایشان گفت: اى امیر مؤمنان! این اشارات چیست؟
فرمود: «اسم اعظم خدا و ستون توحید است. خدا، که معبودى جز او نیست». سپس آیه: «شهد اللّه أنّه لا إله إلاّ هو؛ خدا، خود، گواهى مىدهد که معبودى جز او نیست» و آخر حشر را قرائت کرد. آن گاه پیاده شد و چهار رکعت پیش از زوال خواند.
د: تفسیر اسم اعظم به هر نامی از نام های خدا
مصباح الشریعة ـ در حدیثى که به امام صادق علیهالسلام نسبت داده است ـ: سُئِلَ رَسولُ اللّهِ صلى الله علیه و آله عَنِ اسمِ اللّهِ الأَعظَمِ قالَ: کُلُّ اسمٍ مِن أسماءِ اللّهِ، فَفَرِّغ قَلبَکَ عَن کُلِّ ما سِواهُ، وَادعُهُ بِأَیِّ اسمٍ شِئتَ، فَلَیسَ فِی الحَقیقَةِ للّهِِ اسمٌ دونَ اسمٍ بَل هُوَ الواحِدُ القَهّارُ؛6
از پیامبر خدا صلىاللهعلیهوآله درباره اسم اعظم خدا سؤال شد. فرمود: «هر نامى از نامهاى خدا [اسم اعظم است]. پس، قلبت را از هر آنچه جز اوست، خالى گردان و به هر نامى که خواستى، او را بخوان؛ چرا که در حقیقت، خداوند، نام خاصّى ندارد؛ بلکه اوست یگانه چیره».
همان طور که ملاحظه شد، احادیث، در این باره، مختلفاند و نمىتوان پاسخ قاطعى بر پایه احادیث اسلامى، به این سؤال داد؛ لیکن مىتوان گفت که به فرض صحّت این احادیث، اسم اعظمى که نزد انبیاى الهى و اهل بیت علیهمالسلام بوده، با توجه به خصوصیاتى که براى آن ذکر شده، بىتردید، چیزى غیر از الفاظى است که در احادیث مذکور آمده است.
نبودن دلیل قاطعى بر مراد از اسم اعظم، موجب شده است که دیدگاههاى مختلفى درباره آن ارائه گردد، تا آن جا که سیوطى، بیست قول را در این زمینه نقل کرده است.
گروهى مانند ابو جعفر طبرى و ابو الحسن اشعرى و ابو حاتم ابن حیّان و باقلانى، بر این باورند که همه اسماى الهى (یعنى صفات خداوند عزوجلّ)، بزرگ هستند و اسمى که بزرگتر از اسماى دیگر باشد، وجود ندارد.
برخى مىگویند: اسم اعظم، وجود دارد؛ امّا کسى جز خداوند متعال، از آن آگاهى ندارد.
برخى مىگویند: اسم اعظم خدا، در میان اسماى حُسنا پنهان است.
برخى مىگویند: اسم اعظم، هر اسمى است که بنده، پروردگار خود را با همه وجود، به آن بخواند.7
برخى گفتهاند: اسم اعظم، نامى است که جامع همه نامهاى الهى باشد.8
برخى گفتهاند: انبیا، تجلّى نامهاى اصلىِ حق هستند و این نامهاى اصلى، همگى داخل در اسم اعظم (اسم جامع) و مظهر حقیقت محمّدى اند.9
بارى، اختلاف نظر در تبیین آنچه حقیقتش حتى براى محقّقانْ مشخص نیست، طبیعى است؛ ولى از آن جا که دیدگاههاى مختلف را در این زمینه مطالعه کردهایم، کلام علاّمه طباطبایى را در تبیین اسم اعظم، بهترین تحقیق یافتهایم.
بهترین تحقیق در تبیین اسم اعظم
به نظر افسونگران و دعانویسان [ که به علوم غریبه معتقدند]، اسم اعظم، داراى لفظى است که به حسب طبعْ دلالت بر آن مىکند، نه به حسب وضع لغوى. چیزى که هست، ترکیب حروف آن، به حسب اختلاف حوایج و مقاصد، مختلف مىشود و براى به دست آوردن آن، راههاى مخصوصى هست، که نخست، حروف آن را از آن راهها به دست مىآورند و سپس آنها را در هم مىآمیزند و با آنها دعا مىکنند، و تفصیل آن، محتاج به مراجعه به آن فن است.
در بعضى روایات نیز اندکْ اِشعارى به این معنا هست، مثل آن روایتى که مىگوید: «بسم اللّه الرحمن الرحیم، نسبت به اسم اعظم، نزدیکتر است از سفیدىِ چشم به سیاهى آن» و آن روایتى که مىگوید: «اسم اعظم، در آیة الکرسى و اوّل سوره آل عمران است» و نیز روایتى که مىگوید:«حروف اسم اعظم، در سوره حمد پراکندهاند و امام، آن حروف را مىشناسد و هر وقت بخواهد، آنها را ترکیب مىکند و با آنها دعا مىکند و در نتیجه، دعایش مستجاب مىشود» و نیز این روایت که: «آصف بن بَرخیا، وزیر سلیمان، با حروفى از اسم اعظم که پیشش بود، دعا کرد و توانست تخت بِلقیس، ملکه سبأ را در مدّتى کمتر از چشم بر هم زدن، نزد سلیمان حاضر سازد» و یا این روایت که: «اسم اعظم، مرکّب از 73 حرف است و خداوند، 72 حرف از این حروف را در میان پیامبرانش تقسیم کرده، و یکى را در علم غیب، به خودش اختصاص داده است».
همچنین، روایات دیگرى هستند که اِشعار دارند بر این که اسم اعظم، مرکّب لفظى است؛ ولى بحث حقیقى درباره علّت و معلول و خواصّ آن، همه این سخنان را نفى مىکند؛ زیرا تأثیر حقیقى، به وجود اشیا و قوّت و ضعف وجود آنها و سنخیت بین مؤثّر و متأثّر بستگى دارد و اسم لفظى، صِرفا از نظر لفظ آن، چیزى جز مجموعهاى از صوتهاى شنیدنى نیست و شنیدنىها، از کیفیّات عَرَضى هستند و اگر از جهت معناى متصوّرش اعتبار شود، صورتى است ذهنى که به خودىِ خود، هیچ اثرى در هیچ موجودى ندارد، و مُحال است صوتى که ما آن را از حنجره خود خارج مىکنیم و یا صورت خیالىاى که ما آن را در ذهن خود تصور مىنماییم، آن گونه باشد که به وجود خود، وجود هر چیزى را مقهور سازد و در آنچه ما میل داریم، به دلخواه ما تصرّف کند، مثلاً آسمان را زمین و زمین را آسمان کند، دنیا را آخرت و آخرت را دنیا کند و کارهایى از این دست. حالْ آن که خود آن صورت، معلول اراده ماست.
افزون بر این، اسماى الهى و مخصوصا اسم اعظم او، هر چند در عالم، مؤثّر باشند و اسباب و وسایطى براى نزول فیض از ذات خداى متعال در این عالمِ مشهود بوده باشند، این تأثیرشان به خاطر حقایقشان است، نه الفاظى که در فلان گویِش، دلالت بر فلان معنا دارند، و نه حتّى به خاطر معانىشان ـ که از الفاظ، فهمیده مىشوند و در ذهن، تصوّر مىشوند نیز نیست؛ بلکه معناى این تأثیر، این است که خداى متعال ـ که پدیدآورنده هر چیزى است ـ هر چیزى را با یکى از صفات کریمش پدید مىآورَد که مناسب آن چیز و در قالب اسمى است، نه این که لفظ خشک و خالىِ اسم و یا معناى آن و یا حقیقت دیگرى غیر از ذات متعالى خداوندى، چنین تأثیرى داشته باشد.

چیزى که هست، خداى متعال، وعده داده است که دعاى دعا کننده را اجابت مىکند و فرموده است:«أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ؛10 دعاى دعا کننده را اجابت مىکنم، آن گاه که مرا بخواند» و این اجابت، موکول به دعا و طلب حقیقى و جدّى است و نیز ـ همان طور که در تفسیر این آیه گذشت ـ موقوف بر این است که درخواست، از خودِ خدا شود و نه از دیگرى. آرى، کسى که دست از تمامى وسائل و اسباب بردارد و براى یکى از حوایجش، به پروردگارش متّصل شود، در حقیقتْ متّصل به حقیقت آن اسمى شده است که با حاجتش تناسب دارد و در نتیجه، آن اسم نیز با حقیقتش تأثیر مىکند و دعاى او مستجاب مىشود.
این است حقیقت «خدا را به نامهایش خواندن» و به همین جهت، خصوصیت و عمومیت تأثیر، به حال آن اسمى بستگى دارد که حاجتمند، به آن، تمسّک جسته است. پس اگر این اسم، اسم اعظم باشد، تمامى اشیا، در برابرِ حقیقت آن اسم، رام مىشوند و دعاى کسى که با آن اسم دعا کرده، بى هیچ قید و شرطى مستجاب مىشود.
بنا بر این، روایات و ادعیه این باب را باید بر این معنا حمل کرد و نه بر اسم لفظى یا مفهوم آن. و این که در روایت آمده است که خداوند، اسمى از اسماى خود و یا چیزى از اسم اعظم خود را به یکى از پیغمبران یا بندگانش آموخته، معنایش این است که راه انقطاع به سوى خود را به وى آموخته است، بدین گونه که اسم خداوندىِ مناسب با دعا و درخواستِ او را بر زبانش جارى ساخته است. پس اگر واقعا اسمِ لفظىاى در کار باشد و معناى روشنى هم داشته باشد، باز هم تأثیر آن دعا، از این باب است که الفاظ و معانى، وسایل و اسبابى هستند که به نحوى، حقایق را حفظ مىکنند. پس دقّت فرمایید».11
شکوری- گروه دین و اندیشه تبیان
منبع : کتاب نهج الدعا، جلد اول، مولف: محمد محمدی ری شهری
1. عدّة الداعی: ص 49، عیون أخبار الرضا علیه السلام: ج 2 ص 5 ح 11 عن محمّد بن سنان عن الإمام الرضا علیه السلام، تفسیر العیّاشی: ج 1 ص 21 ح 13، دلائل الإمامة: ص 420 ح 383، بحار الأنوار: ج 78 ص 371 ح 6، ر.ک: تهذیب الأحکام: ج 2 ص 289 ح 1159 والمستدرک على الصحیحین: ج 1 ص 738 ح 2027 وتاریخ بغداد: ج 7 ص 313 ح 3826 وکنز العمّال: ج 2 ص 296 ح 4047.
2. کلمه «اسم»، به معناى جامع آن که بر تمام نامهاى خداوند صدقپذیر است، به کار رفته است. بنا بر این، از باب ذکر مفهوم و اشاره با آن به مصداق است. و از آن جا که اسم اعظم، عالىترینِ مصادیق است، به ناچار، اولى و احقّ است به انطباق مفهوم بر آن. با این بیان، معناى این که «بسم اللّه» به اسم اعظم، نزدیکتر از سیاهى چشم به سفیدى آن است، روشن مىشود؛ چرا که قرب میان آن دو، ذاتى است؛ چون مفهوم با مصداقش در خارج متّحدند، در صورتى که نزدیکى سیاهى چشم به سفیدى، نزدیکى مکانى است و اتّحاد میان آن دو، اتّحاد وضعى است (البیان فى تفسیر القرآن: ص 514).
3. ثواب الأعمال: ص 130 ح 1، تفسیر العیّاشی: ج 1 ص 19 ح 1، مُهج الدعوات: ص 379، بحار الأنوار: ج 92 ص 234 ح 16.
4. معانی الأخبار: ص 23 ح 2، تفسیر القمّی: ج 1 ص 30، بحار الأنوار: ج 2 ص 16 ح 38.
5. التوحید: ص 89 ح 2، بحار الأنوار: ج 3 ص 222.
6. مصباح الشریعة: ص 129.
7. براى اطلاع بیشتر درباره سایر اقوال، ر.ک: الحاوى، سیوطى: ج 2 ص 135 ح 139.
8. التعریفات: ص 10 ـ 11.
9. شرح فصوص الحکم، قیصرى: ص 108.
10. بقره: آیه 186.
11. المیزان فی تفسیر القرآن: ج 8 ص 354 ـ 356.
روز اخراج آدم از بهشت!!
هبوط!
داستان هبوط را شنیده اید؟! هبوط پدر و مادر در برزخ زمین تا روزی واپسین!
آن روز که شیطان گفت راه سعادت و ابدیت در خوردن میوه ممنوعه است، پدر هرگز گمان نمی کرد که ابلیس فریبکار باشد. آن ها هر دو از آن خوردند و شد آنچه نباید می شد و....
هبوط داستان هر روز زندگی فرزندان آدم است!
اگر خداوند آدم را از بهشت اخراج کرد،
اگر خداوند استغاثه آدم و شفاعت شفیعان آدم را پذیرفت،
اگر خداوند با توبه او زمین را مزرعه رشد برای رسیدن به آخرت قرار داد،
و هزاران اگر دیگر،
مقصود جز این نبود که فرزندان آدم سنت زندگی در زمین را بیاموزند!
جز این نیست که سعادتمند شدن و زندگی ابدی داشتن مفطور در سرشت همه آدمیان است و همه فرزندان آدم می خواهند در عاقبت امر سعادتمند گردند اما...
یاد بگیرند که خدایی که مهربان ترین مهربانان است هرگز آنچه را که سعادت آن ها باشد از ایشان دریغ نمی کند. پس اگر میوه ای ممنوعه شد دلیلش آن است که با خوردن آن زشتی ها آشکار می گردند و اگر عملی حرام شد دلیلش آن است که گمراهی به دنبال دارد.
فرزندان آدم باید یاد بگیرند که استغاثه به درگاه خداوند پذیرفتنی است و تنها با دعاست که کلیدهای حل مشکلات بدست می آیند: الدعا مخ العبادة؛ دعا مغز عبادت و بندگی پروردگار است. پس فرزندان آدم باید بیاموزند که دعا و ابراز بندگی نمایند.
آن ها باید یاد بگیرند که اگر بخواهند دعایشان زودتر و بهتر استجابت شود باید آبرومندان و شفیعانی نیکو را با خود همراه نمایند.
اگر میوه ای ممنوعه شد دلیلش آن است که با خوردن آن زشتی ها آشکار می گردند و اگر عملی حرام شد دلیلش آن است که گمراهی و دنبال دارد
خداوند شفاعت شفیعان را آدم پذیرفت پس شفاعت این شفیعان در حق فرزندان آدم نیز رواست. شفیعانی که آدم خداوند را به ایشان فسم داد و گفت:یا حمید بحق محمد(ص) و یا عالی بحق علی(ع) و یا فاطر السموات و الارض بحق فاطمه الزهراء(س) و یا محسن بحق الحسن (ع) و یا قدیم الاحسان بحق الحسین(ع) و خداوند توبه آدم را به حق بهترین بندگانش پذیرفت و آدم و فرزندانش را تا ابد وامدار ایشان گردانید.
پدر توبه کرد و کمر همت بست تا در مزرعه زمین بکارد و تلاش کند تا در روزی واپسین از این برزخ رهایی یابد و به دار قرار و سعادت ابدی بازگردد. پس فرزندان آدم باید بیاموزند که سنت زندگی در زمین جز این نیست که باید از زشتی ها دوری کنند و با تلاش و سعی بسیار در راه آبادانی و بهبودی گام بردارند. اگر هم غفلتی کردند باب توبه مفتوح است و دعا و شفاعت شفیعان واقعی کارساز.
هبوط! داستان هبوط را شنیده اید؟! هبوط پدر و مادر در برزخ زمین تا روزی واپسین! ...و هبوط داستان هر روز زندگی فرزندان آدم است!
فرزندان آدم الفبای زندگی در زمین را با عبرت از زندگی پدر و مادر خود می توانند بیاموزند و از لحظه لحظه های زندگی والدین شان درس بگیرند. فرزندان آدم باید چنین باشند اما...
داستان فریب خوردن پدر و مادر از دروغگویی ابدی هر روز در زمین تکرار می شود.
اگر ابلیس آن ها را فریب داد و سعادت ابدی را که به دنبال آن بودند در آن میوه ممنوعه معرفی کرد، فرزندان آن ها هر روز خروارها میوه ممنوعه از دست فرزندان شیطان می گیرند و به امید خوشبختی و نیک روزی آن را گاز می زنند!
فرزندان آدم از زندگی پدر عبرت نگرفته اند وگرنه فریب ابلیس و فرزاندانش را نمی خوردند. جز این نیست که سعادتمند شدن و زندگی ابدی داشتن مفطور در سرشت همه آدمیان است و همه فرزندان آدم می خواهند در عاقبت امر سعادتمند گردند اما بسیاری از آن ها سعادت و راه خوشبختی را اشتباه می روند و به سرانجامی نیک نمی رسند چراکه فرمود: و العاقبة للمتین: پرهیزگارانند که سرانجامی نیکو دارند، دلبستگان دنیا که به جای کار و تلاش در مزرعه دنیا بر روی آن خزیده اند و چنگال در خاک ها فرو برده اند، فرجامی جز شقاوت نخواهند داشت. آن ها گروهی از فرزندان آدمند که شهوات و غضب عقل شان را زایل نموده و از اندیشیدن به عاقبت خویش بازمانده اند در حالی که اگر عاقبت اندیش بودند با تدبر و تعقل عاقبتی نیک برای خویش رقم می زدند و وابسته خاک نمی شدند بلکه به دنبال افلاک بودند. در حقیقت این انسان ها گم کرده ای دارند که سبب شده است حیات شان بی معنی باشد و هدفش پیدا نشود.( ما در ادامه به مقوله مهم هدف در زندگی بشری خواهیم پرداخت.)
و این چنین زندگی فرزندان آدم در زمین ادامه دارد....
و هبوط داستان تکرار شونده همیشه تاریخ است و ادامه دارد...
منابع مآخذ
1-قرآن کریم
2-مفاتیح الجنان
3-مجموعه سخنرانی های حضرت آیت الله مجتبی تهرانی
4-تفسیر المیزان ج 8
5-نهج الفصاحة
6-اسرار الآیات ملاصدرای شیرازی
7-دفتر عقل و آیت عشق غلامحسین ابراهیمی دینانی
رادفر
تبیان
شباهت مهدی (عج) به آدم علیه السلام
خداوند آدم علیه السلام را خلیفه خود در تمام زمین قرار داد و او را وارث آن ساخت؛ حضرت مهدی(عج) را نیز وارث زمین خواهد ساخت و خلیفه خود در زمین خواهد نمود. آدم علیه السلام زمین را با عبادت خدا زنده کرد پس از آنکه با کفر و طغیان جنیان مرده بود؛ حضرت مهدی(عج) نیز زمین را با دین خدا و عبادت و عدالت و برپایی حدود الهی زنده خواهد کرد، در حالی که با کفر و معصیت اهل زمین مرده است. آدم علیه السلام از گروه بسیار گریه کننده (بُکّائین) بود و در فراق بهشت بسیار گریست؛ حضرت مهدی(عج) نیز چنانکه در زیارت ناحیه مقدسه آمده، بر مصیبت امام حسین علیه السلام بسیار گریسته و می گرید. خداوند تمام اسماء را به آدم علیه السلام آموخت؛ به حضرت مهدی(عج) افزون بر آنچه به آدم علیه السلام آموخت، مطالب دیگری که به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اوصیای آن حضرت داده شده را می آموزد.
حوزه دات نت
میراثدار انبیاء علیهم السلام
|
مهدی موعود علیه السلام هم شباهت تام به انبیای گذشته دارد و هم میراثدار تمام انبیاء است. |
زورآزمایی ابراهیم با شیطان
از آنجا که امتحان ابراهیم یکى از بزرگترین امتحانات در طول تاریخ بود، امتحانى که هدفش این بود قلب او را از مهر و عشق غیر خدا تهى کند، و عشق الهى را در سراسر قلب او پرتوافکن سازد، طبق بعضى از روایات شیطان به دست و پا افتاد، کارى کند که ابراهیم از این میدان پیروزمند بیرون نیاید، گاه به سراغ مادرش هاجر آمد، و به او گفت میدانى ابراهیم چه در نظر دارد؟
مى خواهد فرزندش را امروز سر ببرد! هاجر گفت : برو سخن محال مگو که او مهربانتر از این است که فرزند خود را بکشد، اصولا مگر در دنیا انسانى پیدا مى شود که فرزند خود را با دست خود ذبح کند؟ شیطان به وسوسه خود ادامه داد و گفت او مدعى است خدا دستورش داده . هاجر گفت : اگر خدا دستورش داده پس باید اطاعت کند و جز رضا و تسلیم راهى نیست !! گاهى به سراغ فرزند آمد و به وسوسه او مشغول شد از آن هم نتیجه اى نگرفت ، چون اسماعیل را یک پارچه تسلیم و رضا یافت . سرانجام به سراغ پدر آمد و به او گفت ابراهیم ! خوابى را که دیدى خواب شیطانى است ! اطاعت شیطان مکن!
وسوسه هاى شیاطین در میدانهاى بزرگ امتحان نه از یکسو که از جهات مختلف صورت مى گیرد، هر زمان به رنگى ، و از طریقى، مردان خدا باید ابراهیم وار شیاطین را در همه چهره ها بشناسند
ابراهیم که در پرتو نور ایمان و نبوت او را شناخت بر او فریاد زد دور شو اى دشمن خدا. در حدیث دیگرى آمده است : ابراهیم نخست به مشعرالحرام آمد تا پسر را قربانى کند، شیطان به دنبال او شتافت ، او به محل جمره اولى آمد شیطان به دنبال او آمد، ابراهیم هفت سنگ به او پرتاب کرد، هنگامى که به جمره دوم رسید باز شیطان را مشاهده نمود هفت سنگ دیگر بر او انداخت ، تا به جمره عقبه آمد هفت سنگ دیگر بر او زد (و او را براى همیشه از خود مایوس ساخت ).
این نشان مى دهد که وسوسه هاى شیاطین در میدانهاى بزرگ امتحان نه از یکسو که از جهات مختلف صورت مى گیرد، هر زمان به رنگى ، و از طریقى مردان خدا باید ابراهیم وار شیاطین را در همه چهره ها بشناسند، و از هر طریق وارد شوند راه را بر آنها ببندند و سنگسارشان کنند، و چه درس بزرگى ؟!
تفسیر نمونه، مکارم شیرازی تهیه: الف.شکوری تنظیم و عکس: سعید آقازاده
خنجر شوق بر حنجر نفس
عید قربان جلوه گاه تعبد و تسلیم ابراهیمیان حنیف است . فصل قرب یافتن مسلمآنان به خداوند، در سایه عبودیت است .
اگر ابراهیم خلیل ، در اجراى فرمان پروردگارش ، خنجر بر حنجر اسماعیل مى نهد، اگر اسماعیل ذبیح ، پدر را در اجراى امر خدایى ، تشویق و ترغیب مى کند، اگر شیخ الانبیاء در نهادن کارد بر حلقوم فرزندش ، لحظه اى تردید و توقف نمى کند؛ همه و همه ، نشانه مسلمانى آن پدر و پسر و شاهد صداقت در عقیده و عشق ، و وفادارى در قلمرو بندگى است .
عید قربان ، مجراى فدا کردن عزیزترین یعنى خدا است .

عید قربان ، مجراى فیض الهى و بهانه عنایت رحمانى به بندگان مومن و مسلم و مطیع است .
قربانى تو در این چیست ؟
در راه خدا، چه چیز فدا مى کنى ؟
با چه وسیله ، به استان پروردگار، تقرب مى جویى ؟ و کدام فدیه را به قربانگاه صدق ، عشق ، اخلاص و وفا مى آورى ؟
براى اولیاء الله عید قربان مجمع الشواهد صدق در گفتار، کردار، ادعا و عمل است . تو نیز، اگر بتوانى رضاى خویش را فداى رضاى حق کنى ، اگر بتوانى از خواسته دل در راه خواسته دین چشم بپوشى ، اگر بتوانى از داشته ها و خواسته ها بگذرى ، آنگاه ، به مرز عبودیت و به حوزه قربانگاه قدم نهاده اى .
مگر خلیل الرحمان چه کرد؟ تو نیز اگر پیر و مشى و مرام ابراهیمى ، نباید هیچ چیز از آنچه دارى و به آن دلبسته اى ، همچون زن و فرزند، مال و منال ، پول و پس انداز، خانه و خادم ماشین و مسکن ، و... حجاب چهره جانت ، مانع بندگى و فرمانبرداریت شود و آنگاه که پاى دین و خدا به میان آید، بسادگى و بصراحتى ابراهیمى و بصداقتى اسماعیلى درگذرى و امر مولا را مقدم بدارى .
بگذر از فرزند و مال و جان خویش
تا خلیل الله دورانت کنند
سر بنه در کف ، برو در کوى دوست
تا چو اسماعیل ، قربانت کنند
اینجاست که قربانى وسیله قرب مى شود و عید قربان روز تقرب به خداوند.
آن هم نه قرب مادى و جسمى - که خدا از محدوده حس و جسم بیرون است - بلکه قرب معنوى و تقرب ارزشى که در سایه ایمان و عمل است .
آنچه انسان را به خدا نزدیک مى کند، طاعت است .
و آنچه از ساحت قرب ربوبى دور مى سازد، معصیت است .
خدا به ما نزدیک است ، حتى نزدیکتر از رگ کردن ، که خود فرموده است :
- و نحن اقربب الیه من حبل الورید - ما از او دوریم ، چرا که به جرم و گناه ، گرفتاریم و مجرم هرگز محرم نخواهد شد.
دوست نزدیکتر از من به من است
وین عجبتر که من از وى دورم
اگر پاى از مرز طاعت فراتر ننهیم ، اگر با تیغ گناه ، دامن عصمت ندریم ، اگر دست تعدى ، به حریم حرمات الله نگشاییم ، آنگاه خواهیم دید که هر جا باشیم در قربانگاهیم و هر سو که برویم ، به او تقرب پیدا مى کنیم ، و هر روزمان عید قربان مى شود. بفرموده حضرت على :
کل یوم لا یعصى الله فیه فهو یوم عید
هر روزى که در آن ، خدا نافرمانى نشود روز عید است .
جلوه دیگر این روز، ذبح است .
رها شدن از تعلقات و ذبح کردن تمنیات در پیش پاى اراده الهى ، درس دیگران قربانى است ،
تیغ اراده و عفاف ، باید بر خنجر نفسانیات نهاد و خون نفس اماره را ریخت و از شر این وسواس خناس نجات یافت .
تا چه حد حاضرى که خواست خدا را بر خواهش دل مقدم بدارى ؟
تا کجا مى توانى طاعت و اطاعت الله را، با هواى نفس مبادله نکنى ؟
نفس کشتن و جهاد با دشمن درونى ، سخت تر از مبارزه با دشمن ، آشکار و برونى است .
از این رو جهاد اکبر نام گرفته است .
ذبح قربانى در دید عرفانى اهل نظر، رمزى از ترک هواهاى نفسانى و روى آوردن به رضاى الهى است .
ثمرات این ذبح نیز، باید چونان قربانى گوسفند به دیگران برسد.
و... چنین است که آنکه مالک هواى نفس شود و دیو هوا را به بند کشد، هم خویشتن از وسوسه ها و زیانهاى آن آسوده خاطر است ، هم جامعه از صدمه هوا پرستیهاى او مصون !
آرى !... امروز، عید است .
عید قربان و تقرب به خدا، آن هم در سایه عبودیت و بندگى .
ما، بنده آنیم که در بند آنیم .
حال که چنین است ، چرا در بند نفس و بند زر و سیم و بند خواسته ها و داشته ها؟!
دل به خدا بدهیم و در بند عبودیت او باشیم ، تا از هر قید و بندى آزاد شویم .
بندگى خدا، امیدبخش است .
و روز عید قربان مى تواند براى ما اوج این آزادى برین باشد.
خجسته باد عید قربان عید صالحان و ارس ته ، و عید اهل طاعت و تسلیم .
بمناسبت ده ذى الحجه عید قربان و حضور مهمانان خدا در موسم حج
تنظیم برای تبیان: الف_ شکوری
ذبیح ابراهیم؛ اسحاق یا اسماعیل؟

قرآن به طور صریح بیان مىکند که ذبیح، اسماعیل(علیه السلام) بوده است، زیرا قرآن ماجراى ذبیح را نقل کرده و پس از آن خداوند، ابراهیم(علیه السلام) را به فرزند دیگرى به نام اسحاق مژده داده است: «وَبَشَّرْناهُ بِإِسْحقَ نَبِیّاً مِنَ الصّالِحِینَ». بنابراین مژده به تولد اسحاق بعد از ذکر سرگذشت ذبح، صراحت دارد که اسحاق غیر از فرزندى بوده که ابراهیم به وسیله ذبحِ او مورد آزمایش قرار گرفته است.
یهودیان ادعا مىکنند که ذبیح همان اسحاق است، سِفر پیدایش تورات به بیان سرگذشت ذبیح مىپردازد و در ابتدا هویّت او را آن گونه که پروردگار به ابراهیم گفته است، عنوان مىکند: <اسحاق تنها فرزند خود که وى را دوست دارى برگیر و به سرزمین موریا ببر».(1)
ابن کثیر با ردّ این ادعا مىگوید: کلمهاسحاق در اینجا اضافه است؛ ... زیرا او تنها فرزند ابراهیم و نخستین آنها نبود، بلکه او اسماعیل بود و یهود به جهت حسادت با اعراب، چنین گفتهاند، چرا که اسماعیل پدر اعراب حجاز، از جمله رسول خدا(صلی الله علیه و آله) است و اسحق پدر یعقوب است که نام وى اسرائیل بوده و یهودیان به او منسوب هستند، به همین دلیل آنها با این سخن خواستهاند خود را صاحب مجد و شرف بدانند،از این رو کلام خدا را تحریف نموده و بر آن افزودهاند.(2)
چون یهود از قدیم با فرزندان اسماعیل کینه و عناد و دشمنى و حسد داشتهاند، کوشیدهاند تا هرگونه افتخارى را از ایشان سلب کنند، و به خود نسبت دهند و چون داستان ذبح و تسلیم جان در پیشگاه خدا برتر از هر افتخارى است، لذا یهود خواستهاند آن را به اسحاق، جدّ خودشان نسبت دهند.
اظهر روایات اهل بیت، قول دوم، یعنى اسماعیل است چنان که آیات 102 تا 111 سوره صافات همین نظریه را تأیید مىکند؛ چه این که در این آیات، مأموریت ابراهیم و موضوع ذبح را بیان مىفرماید و پس از آن به بیان بشارت خدا به ابراهیم راجع به پیدایش اسحاق مىپردازد و بدیهى است که اسحاق در آن تاریخ وجود نداشته و خدا از پدیدآمدنش، به ابراهیم بشارت مىدهد لذا او نمىتواند ذبیح باشد.
دلیل دوم آن که، در آیه دیگر خدا ابراهیم(علیه السلام) را به ذریّه اسحاق بشارت مىدهد و از پدید آمدن حضرت یعقوب (فرزند اسحاق) سخن مىگوید، بنابراین چگونه تصور مىشود که خدا از پدید آمدن اولاد و احفاد اسحاق به ابراهیم بشارت دهد و در عین حال او را مأمور به ذبح اسحاق کند؟
به علاوه در حدیث صحیح از پیامبر(ص) روایت شده که فرمود: <أنا ابن الذبیحین؛ من فرزند دو ذبیحم» و جاى تردید نیست که رسولاکرم(ص) از فرزندان اسماعیل است که یکى از آن دو ذبیح تلقى مىشود و ذبیح دوم حضرت عبدالله والد ماجد پیامبر(ص) است.
گذشته از این عبارات تورات بهترین دلیل بر این است که ذبیح، اسماعیل است نه اسحاق، زیرا در عدد دوم از فصل 22 از سفر تکوین تورات، بیان مىکند که خدا ابراهیم را مأمور فرمود تا پسر یگانهاش را قربان کند. همچنین در شمارههاى 16 و 17 از همان سفر، از قول فرشته در مقام خطاب به ابراهیم مىگوید: خداوند مىفرماید: به ذات خود سوگند مىخورم چون این کار را نمودى و یگانه پسرت را از من دریغ نداشتى، تورا برکت خواهم داد و ذریّه تو را مانند ستارههاى آسمان و شنهاى کنار دریا فزونى خواهم بخشید.
با توجه به این بیان تورات، به خوبى روشن است که ذبیح، اسماعیل است و دست تحریفگران تورات، کلمه اسحاق را به جاى کلمه اسماعیل در تورات وارد کرده است. زیرا این سند مسلّم است که اسحاق هیچگاه یگانه نبوده و او به تصدیق تورات چندین سال پس از اسماعیل متولد شده و اسماعیل تا پایانِ عمرِ ابراهیم، حیات داشته است.
بنابر آنچه ذکر شد جاى تردید نیست که ذبیح، اسماعیل است، ولى چون یهود از قدیم با فرزندان اسماعیل کینه و عناد و دشمنى و حسد داشتهاند، کوشیدهاند تا هرگونه افتخارى را از ایشان سلب کنند، و به خود نسبت دهند و چون داستان ذبح و تسلیم جان در پیشگاه خدا برتر از هر افتخارى است، لذا یهود خواستهاند آن را به اسحاق، جدّ خودشان نسبت دهند. (تورات، سفر تکوین، شماره 25 از فصل 17)
پی نوشت ها:
1- سفر پیدایش، فصل 22، آیه 2.
2- ابن کثیر، بدایه و نهایه، ج1، ص159.
تنظیم برای تبیان: الف_شکوری
اذکار آسمانی و نتایج آن

در روایات ذکر شده که هفت پیغمبر، هفت کلمه گفتند و هر یک به سعادتی رسیدند. که عبارتند از:
1. حضرت آدم(علیهالسلام) گفت: «الحمدالله»، فرمان رسید که «یرحمک ربک»
2. حضرت نوح(علیهالسلام) گفت: «بسم الله»، حق او را از طوفان نجات داد .
3. حضرت ابراهیم(علیهالسلام) گفت: «حسبی الله»، حق او را از آتش نمرود نگاه داشت .
4. حضرت اسماعیل(علیهالسلام) گفت: «ان شاء الله»، از بریده شدن گلو نجات یافت .
5. حضرت موسی(علیهالسلام) گفت: «لا حول ولا قوة الا بالله»، از شرّ فرعون رهایی یافت .
6. حضرت یونس(علیهالسلام) گفت:«لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین»، از شکم ماهی آزاد شد .
7 . و حضرت رسول اکرم محمد مصطفی(صلی الله علیه و آله) صاحب اسم سلام و ذکر سلام بود، «سلام قولا من رب رحیم» که در معراج خطاب آمد «السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته» که صاحب شفاعت کلی شد .
برگرفته از کتاب یاران معرفت، سید مصطفی علوی، ص 45 .
گروه دین و اندیشه تبیان، هدهدی.
نزول جمعی قرآن و رسول در شب قدر
درباره شب قدر بسیار نوشته و گفته شده است. اما به سبب آن که از پیچیدگی های بسیاری برخوردار است هرگز کسی به بطون آن راه نیافته است. با این همه عدم دست یابی به بطون مقام و ارزشی آن، نمی تواند ما را از تلاش نسبت به درک عظمت آن باز دارد گرچه خداوند بارها می فرماید که درک آن بیرون از توان عادی بشری است ولی باز می توان از راه آیات و روایاتی که این شب را از هزار ماه با ارزش تر دانسته است، یاری گرفت تا روشنایی بر شب شگرف آن افکند و گوشه هایی از عظمت و جلال آن را بازشناسی کرد.
نویسنده در این مطلب بر آن است تا راهی به سوی حقایق آن بگشاید. هر چند که وی نیز بر این مطلب اقرار دارد که آن چه آمده تنها بخشی اندک از بی نهایت شبی است که خداوند خود آن را بیرون از دایره احاطی علم و درک بشر معرفی کرده است. با هم این مطلب را از نظر می گذرانیم.
قرآن به عنوان بخشی از وجود نورانی حضرت ختمی مرتبت(ص) مطرح می باشد که با وی همواره از هر مرتبه ای از مراتب هستی نزول یافته است و هرگز از وی جدا نبوده است. این که در میان مفسران اختلاف است که ضمیر در انزلناه به چه کسی و یا چه چیزی بر می گردد به خوبی این معنا را تبیین می کند که این ضمیر می تواند به قرآن و یا حضرت ختمی مرتبت(ص) بازگردد؛
ارزش شب قدر
شاید مهم ترین رخداد تاریخی که قرآن آن را گزارش می کند، نزول جمعی حضرت ختمی مرتبت از مقام قدس به همراه قرآن در شب قدر باشد. رخدادی که در آن سیر دایره هستی به مقصد میانی می رسد و راه بازگشت صعودی را آغاز می کند. از این رو آن را برتر از هزار ماه دانسته و بر تجلیل و گرامیداشت آن به عنوان ایام الله با احیای شب آن و انجام اعمال دیگر تاکید کرده است.
در بزرگی و منزلت و تاثیر این شب، بسیار در روایات گفته شده است و بسیاری از فرهیختگان و نام آوران علم و ایمان در طول تاریخ اسلامی نسبت به ارزش و اهمیت آن سخن های فراوان گفته اند؛ اما ارزش و جایگاه آن چنان که باید و شاید هنوز بر همگان شناخته نشده است.
تکرار بی پایان شب های قدر
تکرار بی پایان شب قدر در سال های پس از نزول جمعی حضرت محمد مصطفی(ع) به همراه قرآن به معنای آن است که نزول فرشتگان و روح به قلب و شخصی که خلیفه کامل و تمام الهی است، چیزی جز نزول همه هستی به توسط نائبانی چون فرشتگان و روح به پیشگاه وجودی و نوری و روحی حضرت ختمی مرتبت(ص) نمی باشد. به این معنا که در جهان مادی، شخصی که نفس و جان رسول الله(ص) است هنوز حضور دارد که در نقش خلیفه الهی مسئولیت های رسول الله(ص) را انجام می دهد.
این بدان معنا خواهد بود که همه هستی در بهره گیری از ربوبیت الهی به مجرای فیضی وابسته هستند که هم اکنون به نیابت روحی و نفسی و نوری رسول خدا(ص) در زمین مستقر است. بدین ترتیب شب قدر نه تنها یک رخداد تاریخی در بخشی از زمان و لحظه تاریخی بلکه تکرار مکرر رخداد بی مانندی است که تا زمان حضور نورمحمدی در قالب اشخاصی چون اهل بیت عصمت و طهارت(ع)، ادامه خواهد داشت.
از مطالبی که برخی از آن ها در سوره قدر تبیین و تحلیل شده، می توان دریافت که پیش از نزول جمعی حضرت ختمی مرتبت(ص) به همراه قرآن، زمین خلیفه ای چنین مطلق و کامل به خود ندیده بود تا همه فرشتگان و روح به نزول اجلال نزول نمایند.
همه آن فرشتگانی که به حضرت آدم(ع) در مقام قدس سجده کرده بودند، به اعتبار نور محمدی بود که به شکل روح در جان حضرت آدم(ع) دمیده شده بود. اکنون که حضرت محمد(ص) در شب قدر به زمین اجلال نزول کرده است می بایست همه فرشتگان برای بهره گیری از مقام فیض و اعلان اطاعت از خلیفه کامل الهی، به وی رجوع کنند.
براین اساس می توان گفت که حضرت محمد(ص) در شب قدر از مقام قدس الهی به زمین و یا مراتبی از آن چون مقام مثالی و قلبی اجلال نزول کرده و در این شب است که خلافت واقعی در دایره نزول کامل آن آغاز می شود. اگر شب را مقام جمع الجمع وجود بدانیم باید گفت که روز تولد آن حضرت(ص) نیز از چنان جایگاهی برخوردار است و روز قدر وجود نیز می باشد. با این همه شب قدر به سبب نزول جمعی آن حضرت(ص)، از ارزش ویژه ای برخوردار می باشد؛ زیرا بهره گیری از آن در این مقام، همگانی و عمومی است.
نزول جمعی قرآن همراه نزول جمعی محمدی
از آیات قرآنی این معنا به دست می آید که هر پیامبری کتاب وجودی خویش را به همراه دارد. این کتاب وجودی هرگز از وی جدا نبوده و نخواهد بود. بنابراین معنا ندارد که چیزی پس از وی در مقام وجود مادی به وی عطا شود. به این معنا که همه چیز در همان مقام قدس و ذات به او عطا شده است.
شاید صریح ترین آیاتی که به این مسئله پرداخته، آیات مرتبط با حضرت عیسی بن مریم (ع) باشد؛ زیرا در این آیات به خوبی این معنا مورد تأکید قرار می گیرد که حضرت عیسی بن مریم(ع) از همان زمانی که پا به عرصه وجود مادی می گذارد از کتاب انجیلی خبر می دهد که در اختیار اوست و به وی وحی شده است نه آن که بعدها به وی وحی خواهد شد. این بدان معناست که نزول وجودی آن حضرت(ع) از مقام قدس به مقام ماده و جسم همراه با کتاب انجیلی است که بخشی از وجود آن حضرت(ع) می باشد.
به سخن دیگر، کتاب انجیل، بخشی از وجود حضرت عیسی بن مریم(ع) است که خداوند به وی عطا کرده است، نه آن که امری جدا از ذات و وجود نورانی آن حضرت (ع) باشد. براین اساس، آن حضرت در مراحل بعدی تنها آن چه را خداوند پیش از این به وی عطا کرده است، به فرمان الهی اعلان می کند.
از بسیاری از آیات قرآنی این معنا به دست می آید که چنین حالتی برای پیامبر اکرم(ص) نیز صادق بوده است؛ زیرا خداوند در برخی از آیات از نزول جمعی قرآن به وی سخن می گوید و در برخی نیز وی را از تعجیل در وحی باز می دارد و به او فرمان می دهد تا در انتظار فرمان الهی برای لحظه ابلاغ باشد. از این رو آن حضرت(ع) همه آیات قرآنی را می دانست و از تغییر قبله و زمان آن آگاه بود ولی در انتظار این معنا بود که فرمانی از مقام قدس الهی برسد تا آن را عملی سازد و ابلاغ نماید.
از مطالبی که برخی از آن ها در سوره قدر تبیین و تحلیل شده، می توان دریافت که پیش از نزول جمعی حضرت ختمی مرتبت(ص) به همراه قرآن، زمین خلیفه ای چنین مطلق و کامل به خود ندیده بود تا همه فرشتگان و روح به نزول اجلال نزول نمایند.
بنابراین، قرآن به عنوان بخشی از وجود نورانی حضرت ختمی مرتبت(ص) مطرح می باشد که با وی همواره از هر مرتبه ای از مراتب هستی نزول یافته است و هرگز از وی جدا نبوده است. این که در میان مفسران اختلاف است که ضمیر در انزلناه به چه کسی و یا چه چیزی بر می گردد به خوبی این معنا را تبیین می کند که این ضمیر می تواند به قرآن و یا حضرت ختمی مرتبت(ص) بازگردد؛ زیرا آن چه که در شب قدر به یکباره نزول یافته است، وجود نورانی حضرت محمد مصطفی(ص) بوده است که به همراه خود، قرآن را داشته است. بنابراین می توان گفت آنچه در شب قدر نزول یافته قرآن بوده است که بخشی از ذات نبوی می باشد.
آیات سوره بقره، سوره دخان و سوره قدر که بر نزول قرآن در شب قدر و ماه رمضان دلالت دارد می خواهد همین معنا را تاکید کند؛ زیرا نزول نوری و جمعی حضرت ختمی مرتبت(ص) درشب قدر ماه رمضان به معنای نزول قرآن به همراه وی نیز خواهدبود.
نویسنده: سیدعباس کریمی
تنظیم برای تبیان: گروه دین و اندیشه_شکوری، با تلخیص
پیامبران و بسم الله
اول کسی که « بسم الله الرحمن الرحیم » بر او نازل شد ، حضرت آدم (ع) بود .
آن گاه که « بسم الله » بر ابراهیم خلیل (ع) نازل شد ، به برکت آن ، آتش نمرود بر ابراهیم (ع) سرد و سالم شد و او بر دشمن خویش پیروز گردید .
موسی (ع) به برکت این آیه ، لشکر فرعون و هامان را مقهور کرد و به پیروزی دست یافت .
آن گاه که « بسم الله الرحمن الرحیم » بر حضرت سلیمان (ع) نازل شد ، همۀ مردم را حاضر کرد و این آیه را برای آنان خواند ، همه شنیدند و شادی کردند و گفتند : ما شهادت می دهیم که تو به حق فرستادۀ خدایی .
رمز شایستگی
روزی جمعی از فرشتگان به صورت غلامانی ( جوان ) زیبا خدمت ابراهیم (ع) رسیدند .
حضرت پنداشت که آنها به مهمانی آمده اند ، گوساله ای چاق بریان کرد و نزد آنان آورد و فرمود :
بخورید به دو شرط :
یکی آنکه چون دست به طعام برید ، بسم الله بگویید .
و دیگری اینکه : چون از خوردن فارغ شوید ، الحمد لله بگویید .
جبرئیل امین که در جمع آن فرشتگان حاضر بود گفت :
یا ابراهیم (ع) ! شایسته ای که خداوند تو را دوست خود گیرد و خلیل خود خواند .
نظرات ()




