هر چی بخوای داریم

هر چی که بخوای

حضور جبرئیل در حوادث ظهور امام عصر(عج)

حضور جبرئیل در حوادث ظهور امام عصر(عج)

رفت و آمد جبرئیل

صیحه آسمانی

صیحه از جمله نشانه‌های حتمی ‌ظهور است که ‌اندکی پیش از ظهور عمومی ‌امام عصر(ع) رخ می‌‌دهد. ابوبصیر از حضرت امام محمّد باقر(ع) روایت نموده که فرمود:

« هر گاه دیدید آتشی بزرگ و شعله‌ور سه روز یا هفت روز از مشرق طلوع کرد ، به خواست خداوند منتظر فرج و ظهور دولت آل محمّد باشید ؛ زیرا خداوند بر همه چیز غالب و حکیم است .» سپس فرمود: «گوینده‏ای از آسمان نام قائم را می‌‌برد به طوری که از مشرق تا مغرب آن را می‌‌شنوند. هر کس خواب است ، بیدار می‌‏شود و هر کس ایستاده ، می‌‏نشیند و هر کس نشسته از وحشت آن صدا برمی‌خیزد . خدا رحمت کند کسی را که از آن صدا عبرت می‌‌گیرد ؛ زیرا صدای اوّل ، صدای جبرئیل امین است.»

ایشان ادامه دادند :

« در آخر آن روز، صدای شیطان ملعون به گوش می‌‌رسد که می‌‌گوید: آگاه باشید ! فلانی (مقصود سفیانی است) مظلوم کشته شده است تا بدین وسیله ، مردم را به شک بیندازد و در میان آنها فتنه انگیزد ، چه بسیار مردم مردّد و متحیّری که در آن روز به واسطه این شک به آتش دوزخ درافتند . ولی شما اگر صدای اوّل شنیدید ، شک نکنید که صدای جبرئیل است و علامت آن اینست که اسم قائم و پدرش را می‌‌برد ، به طوری که دختران پرده‏نشین نیز آن را می‌‌شنوند و پدر و برادر خود را تشویق به بیرون آمدن ، می‌‌کنند .»1

 

جبرئیل در روز ظهور امام زمان(ع)

در مقاطع مختلف پس از ظهور، جبرئیل و میکائیل حضور ملموسی دارند ، که از آن جمله می‌‌توان به سرآغاز ظهور و هنگامه بیعت با حضرت مهدی(ع) در « مسجدالحرام » و نیز لشکر کشی برای نبرد با سفیانی 21 و شکست و کشتن او اشاره کرد .2

پس از به دست گرفتن حکومت مکّه توسط امام عصر(ع) و سلطه بر این منطقه ، با توجّه به جنایات سفیانی از « شام » تا « عراق » و « شبه جزیره » ، مهم‌ترین و ضروری ترین اقدام ، عقب راندن و دفع اوست . از همین رو امام(ع) با سپاهیانی که تحت رهبری ایشان و فرماندهی سیصد و سیزده یارشان تشکیل شده ، با هسته اوّلیه ده هزار نفره به تعقیب سپاهیان سفیانی می‌‌پردازند .

امام محمّد باقر(ع) روایت نموده که فرمود: « هر گاه دیدید آتشی بزرگ و شعله‌ور سه روز یا هفت روز از مشرق طلوع کرد ، به خواست خداوند منتظر فرج و ظهور دولت آل محمّد باشید ؛ زیرا خداوند بر همه چیز غالب و حکیم است .» سپس فرمود: «گوینده‏ای از آسمان نام قائم را می‌‌برد به طوری که از مشرق تا مغرب آن را می‌‌شنوند. هر کس خواب است ، بیدار می‌‏شود و هر کس ایستاده ، می‌‏نشیند و هر کس نشسته از وحشت آن صدا برمی‌خیزد . خدا رحمت کند کسی را که از آن صدا عبرت می‌‌گیرد ؛ زیرا صدای اوّل ، صدای جبرئیل امین است»

امام زمان (عج)

پرونده جنایات سفیانی در همان منطقه‌ای بسته می‌‌شود که از آنجا آغاز شده بود . میکائیل و جبرئیل ، از جمله شاخص‌ترین افرادی هستند که در این نبرد و لشکرکشی، امام (ع) را همراهی می‌‌کنند . ظاهراً جبرئیل فرماندهی ملائکه جناح راست و میکائیل فرماندهی ملائکه جناح چپ را برعهده دارند .3

امام مهدی(ع) پس از ظهور و شکست سفیانی به ناچار با غربیان وارد نبرد و جنگ می شوند .4

اندکی که از آغاز نبرد می‌‌گذرد با وساطت حضرت مسیح (ع)، صلحی چند ساله با مسیحیان و غربیان بسته می‌‌شود  . آنان تنها مدّت کوتاهی به این پیمان ، متعهّد می مانند و مدّتی بعد آن را نقض می‌‌کنند . همین امر جنگ دوم امام عصر (ع) را باعث می‌‌گردد که به آرامی ‌زمینه‌های نبرد با ابلیس و ابلیسیان فراهم می‌‌گردد . 5

پس از آنکه دجّال به جمع آوری نیرو و پیرو پرداخت ، با خیل عظیمی ‌رو به سوی مکّه و «مدینه» می‌‌کند که با ممانعت میکائیل در مکّه و جبرئیل در مدینه مواجه می‌‌شود .6

 

مرگ جبرئیل(ع)

ماجرای مرگ جبرئیل در آخر دوران را ، امام ششم(ع) چنین بیان نموده‌اند :

«چون خدا اهل زمین را بمیراند، درنگ کند به اندازه زمانی که خلق بوده‏اند و به اندازی آنچه آنها را میرانیده و چند برابرش، سپس اهل آسمان اوّل را میراند سپس‏ درنگ کند به مانند آنچه خلق را آفریده و مانند آنچه اهل زمین و اهل آسمان اوّل را میرانده و چند برابر آن، سپس اهل آسمان دوم را بمیراند و به همین ترتیب بیان کرده تا مرگ اهل آسمان هفتم و فرمود: پس از آن درنگ کند به مانند دوران خلقت و دوران مرگ اهل زمین و اهل هفت آسمان و چند برابر آن. سپس میکائیل را بمیراند، سپس درنگ کند به مانند زمان آفرینش خلق و مانند همه اینها و چند برابر آن. سپس جبرائیل را بمیراند و پس از درنگ همه این مدّت و چند برابرش اسرافیل را بمیراند و پس از درنگ همه آن مدّت و چند برابر آن،‌ عزرائیل را بمیراند...». 7

فرآوری : زهرا اجلال - بخش مهدویت تبیان

 

 


 

 

 

پی‌نوشت‌ها :

1- الملاحم و الفتن ، ص296

2- معجم أحادیث الإمام المهدی(ع) ، شیخ علی کورانی ، ج ، ص 96

3- تفصیل این مطلب را در کتاب عصر ظهور نوشته  حجّت الاسلام علی کورانی می‌‌توانید مطالعه نمایید

4- معجم احادیث الامام مهدی(ع)، ج1، ص366

5- همان، ج2، ص92

6- بحار الأنوار ، ج‏54، ص 105

7- همان ، ج‏ 52، ص 230

 


 

 

منبع : ماهنامه موعود شماره 119

 

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۳٠

درس معلّم به فرشته ها (1)

درس معلّم به فرشته ها (1)

حضرت آدم علیه السلام

اشاره:

 

از مسائلی که در داستان زندگی آدم ابوالبشر درخشندگی و اهمیت خاصی دارد، مسئله تعلیم اسما به اوست که وجه امتیاز وی از فرشتگان قرار گرفت و فرشتگان پس از مشاهده این حقیقت زبان به اعتراف گشوده و فضیلت و برتری او را پذیرفتند.

اما این‌‌که آن اسم‌ها چه بود و آدم چگونه آن‌ها را فرا گرفت و چرا فرشتگان نتوانستند آن‌ها را بیاموزند، چندان روشن نیست و پی بردن به حقیقت و راز آن، نیازمند بررسی و تعمّق بیش‌تری است.

نویسنده در این مقال، کوشیده است ضمن تبیین راز برتری حضرت آدم از فرشتگان، از حقیقت أسماء پرده گشایی کند.

شایان ذکر است در شماره آتی نوشتار حاضر، سوالاتی اساسی و شبهاتی چند پیرامون این حقایق مطرح و پاسخ خواهند یافت.

در قرآن نیز تنها چند آیه به صورت کلی به این حقیقت اشاره دارد: آیاتی از سوره بقره (31 ـ 33)، که با صراحت بیش‌تر از این واقعیت سخن گفته است، آیه 85 سوره اسرا و آیات 1 ـ 4 سوره الرحمن.

اما آیات سوره بقره: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الاسماء کلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِکةِ فَقَالَ أَنبِئُونِی بِاسماء هَؤُلاء إِن کنتُمْ صَادِقِینَ؛؟31? و [خدا] همه [معانى] نام‌‌ها را به آدم آموخت، ‏سپس آن‌‌ها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: اگر راست مى‏گویید از اسامى این‌‌ها به من خبر دهید.»

«قَالُواْ سُبْحَانَک لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّک أَنتَ الْعَلِیمُ الْحَکیمُ؛ 32 گفتند منزهى تو، ما را جز آن‌‌چه [خود] به ما آموخته‏اى، هیچ دانشى نیست تویى داناى حکیم.»

«قَالَ یا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیبَ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ و َمَا کنتُمْ تَکتُمُونَ؛?33 فرمود: اى آدم ایشان را از اسامى آنان خبر ده و چون [آدم] ایشان را از اسماشان خبر داد، فرمود: آیا به شما نگفتم که من نهفته آسمان‌‌ها و زمین را مى‏دانم و آن‌‌چه را آشکار مى‏کنید و آن‌‌چه را پنهان مى‏داشتید، مى‏دانم.»

این آیات اولاً به تعلیم اسما به آدم و ثانیاً به عرضه آن بر فرشتگان و ناتوانی آنان از درک آن مربوط می‌‌شود.

وقتی خداوند به فرشتگان اعلام کرد که می‌خواهم در زمین جانشین قرار دهم، آن‌ها دو چیز را معیار دانسته و بر اساس آن، حکم به عدم صلاحیت آدم برای این امر کرده و گفتند: اینان فسادانگیز و خون‌ریزند، بدین‌جهت شایسته خلافت الهی در زمین نیستند درحالی‌‌که ما تسبیح‌گوی و تقدیس‌کننده توییم.

خداوند در این آیات اشاره می‌کند که راز خلافت آدم این نیست که آنان خون‌ریز نیستند، چون خون‌‌ریزی و فساد را از نسل آدم نفی نفرمود و نیز عدم شایستگی فرشتگان برای خلافت این نیست که خدا را تسبیح و تقدیس نمی‌کنند، زیرا سخن فرشتگان را نیز نفی نکرده است، بلکه معیار برتری آدم و راز و رمز شایستگی او برای خلافت را تحمل و آگاهی او به چیزی می‌داند که فرشتگان تاب تحمل و استعداد درک آن را ندارند و آن اسم‌هایی است که غیب آسمان و زمین به حساب می‌آید و آگاهی بر چنین اسم‌‌ها و حقایقی، سبب امتیاز آدم بر فرشتگان شده است.

به دیگر سخن از این آیات فهمیده می‌شود که دایرمدار خلافت انسان، علم اوست؛ چون خداوند هم در پاسخ اجمالی به فرشتگان سخن از علم به میان آورده و فرموده است: «انی اعلم ما لا تعلمون»، و هم در مقام پاسخ تفصیلی، تعلیم اسما را مطرح کرده و استعداد آدم به درک آن را بر رخ فرشتگان کشیده و آن‌ها را وادار کرده است، اعتراف کنند که چنین توانی ندارند.

آیة الله جوادی آملی نیز گوید: «باید دید این نام‌هایی که دانستن آن سبب مزیت آدم بر فرشتگان شده، چه بوده که چنین اهمیتی داشته است. مراد از اسما، حقایق غیبی عالم است که به جهت نشانه خدا بودن بر آن‌ها، اسم اطلاق می‌شود، حقایقی که دارای شعور و عقل و پوشیده در حجاب غیب و مخزون عندالله هستند و خود خزینه اشیای عالم‌اند و به همین جهت دربردارنده همه چیزهایی هستند که در عالم وجود دارد، اعم از غیب و شهود.»

حضرت آدم(ع)

و این بدان معناست که انسان کامل برای خلافت الهی، دارای خصوصیتی است که در فرشتگان نیست، چه او چیزهایی می‌داند که آن‌‌ها نمی‌دانند و هر انسانی که عالم‌تر است، خلافت الهی را بهتر نمایان می‌سازد، البته هر علمی چنین ارزشی ندارد که معیار خلافت شود، بلکه علم به اسماست که چنین اثری دارد.

بر همین اساس وقتی فرشتگان در جریان خلقت آدم، تسبیح و تقدیس را مطرح ساختند، خداوند در جواب آنان نفرمود: انسان نیز اهل تسبیح و تقدیس است، بلکه عالم بودن او را گوش‌زد کرد...؛ یعنی علم و معرفت است که از همه اسم‌ها برتر است و به آنان بها می‌دهد، چنان‌که ارزش عبادت نیز به علم و شناخت است، چون آن‌چه که باعث کمال عبادت می‌شود، خلوص است و آن‌چه سبب خلوص می‌گردد، معرفت است.

پس خلیفة الله کسی است که یا بالفعل همه حقایق جهان را بداند و یا از استعداد اطلاع بر آن برخوردار و مظهر جمال و جلال الهی باشد، خلیفة الله کسی است که نه تنها معلم افراد بشر، بلکه معلم فرشتگان نیز باشد و چیزهایی به آنان بیاموزد، که نه تنها آن‌ها را نمی‌دانند، بلکه جز به وسیله این معلم نمی‌توانند به آن‌‌ها دسترسی پیدا کنند، لذا فرشتگان پس از آگاهی از علم آدم بر اسما، به ناتوانی خود پی بردند.1

به قول حافظ:

 

در ازل پــــــرتــو حسنـت ز تــجــلـــی دم زد

 

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

جلوه‌‌ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت

 

عیـن آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

 

 

 

شاعر دیگری گوید:

 

 

پــس شد آدم علــم الاسما بنام

 

سرّ اشیا منکشف بر وى تمام

 

از خواص و نفع و ضر و خیر و شر

 

از حقیقــت وز معــانى وز صور2

 

 

 

مراد از اسما چیست؟

در این‌که منظور از این اسم‌ها چیست، اقوالى بیان شده است:

صاحب تفسیر اطیب البیان می‌گوید: «مراد از علم اسما، مجرد شناخت لغت و الفاظ نیست، زیرا اولاً معرفت به لغات و الفاظ، از علوم جزئیه است و جزو کمالات نفسیه و علوم عقلیه نیست تا موجب مقام خلافت خدایى شود، ثانیاً منافى با کلمه «ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکةِ» است، زیرا اگر مراد از اسما لغت و الفاظ باشد، مناسب این جمله نیست و نمی‌شود آن را بر دیگری عرضه کرد. ثالثاً اطلاق اسما بر الفاظ اصطلاح است والّا حقیقت اسم علامت و نشانه شیئى است؛ یعنى اسم چیزى است که به حقیقت اشیا دلالت داشته باشد. از سوی دیگر به قرینه ضمیر هُم در «ثم عرضهم» و «باسمائهم» و کلمه هؤلاء در «باسماء هؤلاء» معلوم می‌شود که اسما ذوى العقول هستند، از جن و انس و ملائکه یا تغلیب با ذوى العقول است و به قرینه الاسماء که جمع با الف و لام است و مخصوصاً با تأکید به کلمه کل، دلالت بر عموم موجودات از بدو خلقت تا انقراض آن دارد، بلکه می‌توان گفت معرفت به اسما صفات الهیه، مثل علم قدرت حیات و عظمت کبریایى و غیر آن‌ها و افعال الهى از قبیل خالقیت، رازقیت، رحیمیت، رحمانیت و علم به اسم اعظم الهى را شامل می‌شود.»3

در  تفسیر نمونه، نیز گوید: «علم اسما چیزى شبیه «علم لغات» نبوده است، بلکه مربوط به فلسفه و اسرار و کیفیات و خواص آن‌ها بوده است، خداوند این علم را به آدم تعلیم کرد تا بتواند از مواهب مادى و معنوى این جهان در مسیر تکامل خویش بهره گیرد، هم‌چنین استعداد نام‏گذارى اشیا را به آدم ارزانى داشت تا بتواند اشیا را نام‏گذارى کند و هنگام نیاز  با ذکر نام، آن‌ها را بخواند و مجبور نباشد عین آن چیز را نشان دهد و این خود نعمتى است بزرگ، ما هنگامى به اهمیت این‏ موضوع پى مى‏بریم که مى‏بینیم بشر امروز هر چه دارد به وسیله کتاب و نوشتن است و همه ذخایر علمى گذشتگان در نوشته‏هاى او جمع است، و این به‌‌ خاطر نام‏گذارى اشیا و خواص آن‌‌هاست، وگرنه هیچ‌گاه ممکن نبود علوم گذشتگان به آیندگان منتقل شود.»4

آیة الله جوادی آملی نیز گوید: «باید دید این نام‌هایی که دانستن آن سبب مزیت آدم بر فرشتگان شده، چه بوده که چنین اهمیتی داشته است. مراد از اسما، حقایق غیبی عالم است که به جهت نشانه خدا بودن بر آن‌ها، اسم اطلاق می‌شود، حقایقی که دارای شعور و عقل و پوشیده در حجاب غیب و مخزون عندالله هستند و خود خزینه اشیای عالم‌اند و به همین جهت دربردارنده همه چیزهایی هستند که در عالم وجود دارد، اعم از غیب و شهود.»5

فرمود: اى آدم ایشان را از اسامى آنان خبر ده و چون [آدم] ایشان را از اسماشان خبر داد، فرمود: آیا به شما نگفتم که من نهفته آسمان‌‌ها و زمین را مى‏دانم و آن‌‌چه را آشکار مى‏کنید و آن‌‌چه را پنهان مى‏داشتید، مى‏دانم.»

در مجمع البیان نیز اقوالی به شرح زیر در این باره نقل شده است:

1ـ قتاده می‌گوید: منظور از اسم‌ها، معانى و حقیقت آن‌هاست، زیرا بدیهى است فضیلت در الفاظ و اسامى نیست، جز به اعتبار معنى و حقیقت.

وقتى که اسرار و حکمت این نام‌ها را خداوند بیان کرد، ملائکه اقرار کردند که علم و اطلاعى ندارند و اصولاً تا چیزى را خدا به آن‌ها نیاموزد و نگوید، آنان نخواهند دانست.

2ـ ابن عباس و سعید بن جبیر و بیش‌‌تر مفسّران می‌گویند: منظور از نام‏ها، نام تمام صنعت‌ها، اصول و رموز کشاورزى، درخت‏کارى و تمام کارهایى است که مربوط به امور دین و دنیا بوده و خدا به آدم آموخت.

حضرت آدم(ع)

3ـ برخى گفته‏اند: نام تمام چیزهایى که خلق شده، یا نشده و یا بعداً آفریده خواهد شد، به او آموخت.

4ـ على بن عیسى می‌گوید: فرزندان آدم همه زبان‌هاى مختلف را از پدر آموختند و پس از تفرقه و پراکندگى، هر دسته‏اى به زبانى که عادت داشتند، تکلّم می‌‌کردند، ولى با این حال به همه زبان‌ها دانا بودند تا زمان حضرت «نوح»، پس از طوفان، بیش‌‌تر مردم هلاک گشته و باقی‌مانده نیز متفرّق شدند و هر قومى، زبانى را که بهتر مى‏دانستند انتخاب نموده و بقیه زبان‌ها را تدریجاً فراموش کردند.

5ـ از امام صادق(ع) سؤال شد که منظور از نام‏هایى که خدا به آدم آموخت چیست؟ فرمود: «نام زمین‌ها، کوه‏ها، درّه‏ها، بیابان‌ها و ...، در این هنگام نگاهش به فرشى که بر زمین گسترده شده بود و حضرت به روى آن قرار داشت افتاد و فرمود: حتى نام این فرش را نیز خدا به او آموخت»، و گفته شده که منظور از نام‌ها، نام ملائکه و فرزندان خود آدم بوده است.

برخى گفته‏اند فواید، امتیازات و نام‌هاى حیوانات و این‌که از هر حیوانى  چه کارى ساخته است را نیز خداوند به او آموخت.

نحوه تعلیم خداوند به آدم چگونه بود؟

در این زمینه نیز نظرات مختلفی ابراز شده است:

1ـ خداوند این معانى و اسما را به قلب او الهام کرد و زبانش به آن معانى گویا شد که خود، اعجاز و خرق عادت بود.

2ـ او را به فرا گرفتن آن اسما وادار کرد.

3ـ اول بار، زبان ملائکه را به او آموخت و آدم با آن زبان بقیه زبان‌ها را یاد گرفت.

4ـ خداوند اسم‌هاى اشخاص را به آدم آموخت، بدین ترتیب که خود آن اشیا را حاضر کرد و بعد، اسم و خاصیت هر یک را به او گفت.

 

چگونگی نشان دادن اسم‌‌ها به ملائکه

«ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکةِ»

در این‌که خداوند چگونه این اسم‌ها را بر ملائکه عرضه نموده نیز، در میان مفسرین اختلاف است. در مجمع البیان، وجوهی ذکر می‌شود:

1ـ خدا معانى آن نام‌ها را آفرید، به طورى که ملائکه آن‌ها را دیدند.

2ـ آن‌چنان اشیا را در ذهن ملائکه روشن و مجسّم کرد که گویى آن‌ها را می‌دیدند.

3ـ یک فرد از هر جنس و نوع را بر ملائکه عرضه داشت.

و پس از آن‌که خداوند موجودات را به آنان نشان داد و از آن‌ها خواست که اسم و خاصیت‌شان را بیان کنند: «فَقالَ أَنْبِئُونِی بِاسماء هؤُلاءِ إِنْ کنْتُمْ صادِقِینَ»، ملائکه نتوانستند و آدم توانست. به این ترتیب بر ملائکه روشن شد که آدم صلاحیت سکونت در زمین و خلافت آن را دارد. این مطلب بیش‌تر تأیید می‌کند که منظور از اسم‌ها که خدا به آدم آموخت، همان شناسایى قوانین طبیعت، آباد کردن زمین، نشاندن درخت‌‌ها و مانند آن است که با زندگى در زمین سازگار می‌باشد.

 

ادامه دارد...

نوشته ی: جعفر فکری

فرآوری: شکوری-گروه دین و اندیشه تبیان

 


 

 

1. تفسیر تسنیم، ج 3 ص 162.

2. أنوار العرفان فی تفسیر القرآن، ج ‏1، ص 392.        

3. أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج ‏1، ص 505.

4. تفسیر نمونه، ج ‏1، ص 176.

5 . تفسیر تسنیم، ج 3، ص 162.

 

منابع استفاده شده:

 مجمع البیان، ج 1 ص 81 .

تفسیر نمونه، ج 1، ص 176.

مجموعه‏ آثار استاد شهید مطهرى،  ج ‏4، ص 271.  

همان، ج ‏4، ص 796.

 مجادله (58)  آیه 11.

آل عمران (3) آیه 164 و جمعه (62)  آیه 2.

بحار الانوار، ج 1، ص 206.

 همان، ص177.

همان، ص 167.

 همان، ص 204.

 

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٧

دستیار عزراییل

دستیار عزراییل

مرگ

قرآن مجید، در پاسخ به این سوال که مرگ به دست کیست و چه کسى یا چه کسانى جان هاى انسان ها را مى گیرند،  قبض روح را به سه طایفه نسبت مى دهد و مسئولیت آن را با سه کس مى داند:

 

1 - مسئولیت آن با خداست . او جان مخلوقات را مى گیرد. قرآن در این باره مى فرماید:

الله یتوفى الانفس حین موتها(1)

خداوند جان (مخلوقات را) به هنگام مرگ مى گیرد.

امام صادق (ع): خداوند براى ملک الموت دستیاران و کمک کارانى از فرشتگان را قرار داده است که آنها جانها را از طرف ملک الموت مى گیرند، ملک الموت هم علاوه بر جان هایى که خود گرفته است جانهاى دیگرى که ملائکه گرفته اند را نیز مى گیرد و همه آنها را خداوند متعال از ملک الموت مى گیرد و به سوى خود مى برد.

2 - نسبت مرگ با ملک الموت است . قرآن در این باره مى فرماید:

قل یتوفاکم ملک الموت الذى و کل بکم (2)

(اى پیامبر به مردم ) بگو: ملک الموت ماءمور (گرفتن جان شماست ) و روح شما را مى گیرد، سپس به سوى پروردگارتان باز مى گردید.

3 - نسبت آن را به ملائکه داده است . در یک جا مى فرماید:

الذین تتوفاهم الملائکة طیبین (3)

(پرهیزکاران ) کسانى هستند که فرشتگان جانشان را مى ستانند در حالى که طیب و پاکیزه اند از همه بدى ها و زشتى ها.

در جاى دیگر مى فرماید:

الذین تتو فاهم الملائکة ظالمى انفسهم (4)

(کافران ) کسانى هستند که فرشتگان جانشان را مى گیرند در حالى که بر خویشتن ستم کرده اند.

چگونه مى شود که مرگ را گاهى به خدا و گاهى به ملک الموت و گاهى به ملائکه نسبت مى دهند؟

آیا همه آنها با کمک همدیگر جان مخلوقات را مى گیرند؟ یا هر کدام جان افراد مخصوصى را مى گیرند. در این باره نظریاتى وجود دارد از جمله :

1 - قبض روح افراد به حسب رتبه و مقام آنان است . جان افراد کافر و مشرک ، جنایت کار و خیانت کاران ، بى دین ، و بدکاران را ملائکه مى گیرند و روح مؤ منان و زاهدان ، علما و صالحان را ملک الموت و روح دوستان و مقربان الهى را خدا مى گیرد.

2 - از امام صادق علیه السلام درباره گرفتن جان افراد سئوال شد: با توجه به این که در یک زمان ، بسیارى از مردم در اطراف جهان از دنیا مى روند که شمارش آنها را جز خدا نداند، اگر تنها ملک الموت قبض روح مى کند با آیات یاد شده چگونه ممکن است ؟

فرمود: خداوند براى ملک الموت دستیاران و کمک کارانى از فرشتگان را قرار داده است که آنها جانها را از طرف ملک الموت مى گیرند، ملک الموت هم علاوه بر جان هایى که خود گرفته است جانهاى دیگرى که ملائکه گرفته اند را نیز مى گیرد و همه آنها را خداوند متعال از ملک الموت مى گیرد و به سوى خود مى برد.(5) آیات ذکر شده منافات با هم ندارند؛ زیرا ملک الموت و ملائکه همه فرمان برداران حق و مجریان دستورات او هستند.

این قضیه درست مانند وزیر کشور و استاندار و فرمانداران اوست . وزیر کشور استاندارى را به نمایندگى از جانب خود انتخاب مى کند و استاندار هم فرماندارانى را براى اجراى دستورات و انجام کارها و نیازها ماءموریت مى دهد و آنان را به نقاط مختلف مى فرستد.

3 - در اخبار آمده است : ملک الموت ما بین زمین و آسمان قرار دارد، اعوان و انصارش روح انسان ها را از جاى خودشان مى گیرند تا وقتى به گلوى آنان رسید. در این هنگام ملک الموت روح ها را مى گیرد و از بدن ها خارج مى کند و به سوى خدا مى برد.(6)

در این اخبار مى گوید: اول ملائکه جانها را مى گیرند و تا گلو مى رسانند بعد ملک الموت آنان را از بدن خارج مى کند که هر دو در گرفتن روح دخالت دارند.

4 - نقل شده است : براى ملک الموت حربه و سلاحى است که بزرگى آن ، از مغرب تا مشرق مى باشد و او بر تمام جهان احاطه دارد و همه مردم را مى تواند در یک لحظه مشاهده کند. هیچ خانه اى نیست مگر آن که ملک الموت روزى پنج مرتبه با اهل آن دیدار مى کند. (7)وقتى دید انسانى مرگش نزدیک شده است ، با آن سلاحى که در دست دارد بر سر او مى زند و مى گوید: (به هوش باش ) الان لشکرهاى مرگ به دیدن تو مى آیند.(8)

در این حدیث مى گوید: اول ملک الموت با ضربه بر سر انسان مى زند و بعد ملائکه براى قبض روح او آماده مى شوند.

5 - عده اى گفته اند: آن کس قادر بر مرگ انسان است خداوند متعال مى باشد که شریک و یاورى ندارد. او قبض روح افراد را به ملک الموت واگذار کرده است به طورى که او قدرت ندارد روحى را جلوتر یا عقب تر قبض کند.

ملک الموت دستیاران و کمک کارانى دارد که آنها جانها را از جاى خود بیرون مى کشند تا به گلو رسد و ملک الموت آنها را از جسد بیرون مى آورد.(9)

 

منبع: انسان از مرگ تا برزخ، صالحی حاجی آبادی،نعمت الله

فرآوری: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان

 


 

 

1-سوره زمر، آیه 42.

2-سوره سجده ، آیه 10.

3-سوره نحل ، آیه 32.

4-سوره نحل ، آیه 28.

5-من لایحضره الفقیه ، شش جلدها، جلد 1، ص 190.

6-کشف الاسرار، ج 7، ص 521.

7- قالَ رَسُولُ الله(صلى الله علیه وآله وسلم) ما مِنْ بَیْت اِلاّ وَ مَلَکُ الْمَوْتِ یَقِفُ عَلى بابِه کُلَّ یَوْم خَمْسَ مَرّات(هیچ خانه اى نیست مگر این که فرشته مرگ بر در آن خانه در شبانه روز پنج بار مى آید)، بحار، ج 74، ص 188.

8-کشف الاسرار، ج 7، ص 522.

9-کشف الاسرار، ج 7، ص 522.

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٦

فرشته و خانم میان سال

خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید. از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراخی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و … او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٥/٢٤