هر چی بخوای داریم

هر چی که بخوای

پیامک های تسلیت شهادت امام جواد علیه السلام

پیامک های تسلیت شهادت امام جواد علیه السلام

 

امام جواد

تابوتی از نور به آسمان کاظمین نزدیک می‌شد و زمان، زمان وداع عالم خاک با فرزند افلاک بود؛

آری! کاظمین منتظر است با آغوشی گشوده تا جوان‌ترین ستاره دنبال دار امامت را از خاک تا افلاک دنبال کند و این حالتِ محزون خاک است که ملائک را به زاری نشانده.

و اینک مائیم و ستاره‌های سوخته ای که همچو داغی بر آلاله‌های جوانِ دشت، ریخته اند...

 

آتش زند به قلب همه، سوز داغ تو                            شد در اشک اهل ولا، چلچراغ تو

  اى یادگار فاطمه، اى حجت نهم                            گیرد زلال اشک من امشب سراغ تو

                                                        

     ******

شهادت مظلومانه باب المراد جواد الائمه را به حضرت رضا علیه السلام و تمامی شیعیان و دوستداران آن حضرت تسلیت عرض می نمایم.

     ***

 

امام محمد تقی علیه السلام: آشکار کردن چیزى پیش از استوار شدن، مایه تباهى آن است.

 

مظلوم تر از جواد"ع"بغداد نداشت                            آن مظهر داد ، تاب بیداد نداشت

می خواست که فریاد کند تشنه لبم                        از سوز عطش طاقت فریاد نداشت

 

ای جوان‏ترین حجت خدا! تا همیشه ی روزگار، با یاد غم تو، پا به پای امام عصر (عج)، خون خواهم گریست...

 

نور نهم ز اوصیا، جلوه جان اولیا

روح به پیکر رضا ، عطر گل خدا جواد

با لب تشنه وای من ، جان به لبت رسیده بود

داشت حریم حجره ات ، غربت کربلا جواد

                                                

 ***************

حضرت جوادالأئمه علیه السلام: دیدار برادران مایه سلامتى و رشد عقل است ؛ اگرچه بسیار اندک باشد .

 

ای باب المراد! رفتی و حال کجاست دستان تسلی بخش، تا مرهم زخم‌های «هادی»ات باشند؟بعد از تو چه کند «علی» در محاصره «معتصم»ها؟ ....

از من گرفته همسر من خورد و خواب را                    زهر جفا ز جان و دلم برده تاب را

     واى از عناد دختر مامون که از جفا                         مسموم کرد زاده‏ ى ختمى ماب را

 

*****

امام جوادعلیه السلام: هرکه از خدا قطع امید کند و به غیر او پناهنده شود،خداوند او را به همان شخص وامیگذارد.

 

یابن الرضا! بالرضا المرتضی، اشفع لنا عندالله

 

آن روز، بغداد بود و نُهمین خورشید ولایت که غریبانه به همجواری «جد» غریبش می‌رفت؛ به همجواری کسی که تلخی خاطره هایش را زندان های هارون، همواره به یاد می‌آورن...!

برون حجره همه پای‌کوب و دست افشان

درون حجره یکی بود، دست و پا می زد

ایستاده بود و جوادالائمه جان می داد

ز او بپرس که زخم زبان چرا می زد؟!

 

حضرت جواد علیه السلام: عزّت مؤ من در بى نیازى او به دیگران است .

 

شهادت جانسوز نهمین اختر امامت و ولایت ، بر تمام شیعیان جهان تسلیت باد.

 

فرآوری: امین

بخش عترت و سیره تبیان

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/۸/٦

معجزه خدا در ایران: شهیدی که قبرش همیشه بوی عطر می‌دهد!

سید احمد پلارک  شهیدی که مزار پاکش بوی عطر می‌دهد.
مزار شهید سید احمد پلارک در میان سی هزار شهید آرمیده در گلزار شهدا از ویژگی بارزی برخوردار است که باعث ازدحام همیشگی زائران مشتاق بر گرد آن می‌شود. تربت پاک این بسیجی شهید همیشه معطر به رایحه مشک است و این عطر همواره از مرقد او به مشام می‌رسد. کم نیستند کسانی که تنها به نیت زیارت این شهید عزیز به بهشت زهرای تهران و قطعه 26 آن سر می‌زنند.
 شهید سید احمد پلارک در زمان جنگ در یکی از پایگاه های پشت خط به عنوان یک سرباز معمولی کار میکرد. او همیشه مشغول نظافت توالت های آن پایگاه بوده و همواره بوی بدی بدن او را فرا میگرفت. تا اینکه در یک حمله هوایی هنگامی‌که او در حال نظافت بوده، موشکی به آنجا برخورد میکند و او شهید و در زیر آوار مدفون میشود.

بعد از بمب باران، هنگامی‌که امداد گران در حال جمع آوری زخمی‌ها و شهیدان بودند، با تعجب متوجه می‌شوند که بوی گلاب از زیر آوار می‌آید. وقتی آوار را کنار میزدند با پیکر پاک این شهید روبرو میشوند که غرق در بوی گلاب بود.
هنگامی‌که پیکر آن شهید را در بهشت زهرای  تهران، در قطعه 26 به خاک می‌سپارند، همیشه بوی گلاب تا چند متر اطراف مزار این شهید احساس می‌شود و نیز سنگ قبر این شهید همیشه نمناک می‌باشد بطوری که اگر سنگ قبر شهید پلارک رو خشک کنید، از طرف دیگر سنگ نمناک می‌شود.
می‌گویند شهید پلارک مثل یکی از سربازان پیامبر ( ص ) در صدر اسلام ، " غسیل الملائکه " بوده است . " غسیل الملائکه "  به کسی می‌گویند که ملائکه غسلش داده‌ باشند . در تاریخ اسلام آمده که حنظله غسیل الملائکه که از یاران جوان پیامبر بود ، شب قبل از جنگ احد ازدواج می‌کند و در حجله می‌خوابد . فردا صبح ، زمانی که لشکر اسلام به سمت احد حرکت می‌‌کرد ، برای رسیدن به سپاه بسیار عجله کرد و بنابراین نرسید که غسل کند . او در این جنگ شهید شد و ملائکه از طرف خدا آمدند و او را با آب بهشتی غسل دادند . پیکر او بوی عطر گرفته بود که بعد پیامبر بالای پیکر او آمد و از این واقعه خبر داد . حالا گفته می‌شود شهید احمد پلارک عزیز هم اینچنین است و برای همین است که همیشه قبر او خوشبو و عطرآگین است .
 کسایی که زیاد بهشت زهرا می‌روند به این شهید والا مقام میگویند شهید عطری.
خیلی‌ها سر مزار شهید سید احمد پلارک نذر و نیاز می‌کنن و از خدای او حاجت و شفاعت می‌خوان.
او معجزه خداست.
فان پاتوق
  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/٥

بزرگ پرستار تاریخ

بزرگ پرستار تاریخ

حضرت زینب

زینب (سلام الله علیها) شخصیت بزرگی است که وجودش در تاریخ به زن بودن «معنا» بخشید! تجسمی از شجاعت و صبر بود و معلمی برای پاکدامنی نیز الگویی برای پیروان ولایت و رهبری.

شخصیت والای این بانوی گرانقدر از کودکی او شکل می گیرد; آن زمانی که دختران هم سن و سال او بازی را تجربه می کنند او مصیبت و رنج و صبر را می آموزد. گویی از همان آغاز راه در برابر توفان تازیانه غم ها و رنج ها قرار می گیرد تا بتواند روزی به تنهایی همه درد و رنج هستی را بردوش کشد!

زینب ـ سلام الله علیها ـ کسی است که سنگ صبور اسیرانی بود که زیر سنگینی بار غم خرد شده اند. اما هرگز به روی خود نمی آورد و به پرستاری از این قافله درد کشیده می پردازد و همزمان از حریم «امامت» دفاع می کند...

زاد روز فرخنده او را «روز پرستار» نام نهاده اند و چه مناسبت پرشکوهی! پرستاران جامعه ما با الگو قراردادن آن زن نمونه ایثار و فداکاری را از او می آموزند و می کوشند تا زینب وار زندگی کنند. این روز بزرگ را به پرستاران کشور عزیزمان ایران اسلامی تبریک می گوییم.

 

میلاد نگین عترت

 

از تلاقی دو دریای نور و معرفت ـ علی و فاطمه علهم السلام ـ گوهری پا به عرصه وجود نهاد که این نوگل روییده در گلزار عترت عطر محمدی (ص) خوی علوی (ع) و خلق فاطمی (س) داشت با تولدش فصلی جدید در تاریخ «عفاف» رقم خورد...

زینب کبری در روز پنجم جمادی الاولی سال پنجم هجرت بر شاخه وجود فاطمه (س) جوانه زد و پیامبر اکرم (ص) نام او را زینب نهاد یعنی زینت پدر! محیط خانوادگی او از لحاظ شرف فضیلت و انسانیت بی نظیر بود. نگین عترت در دامان پرمهر و آغوش گرم علی و فاطمه پرورش یافت و از جدش رسول خدا فضایل بی شماری اخذ کرد. از همان دوران طفولیت چهره ای نورانی و با وقار داشت و در حیا و عصمت همچون زهرای مرضیه بود و در شیوایی و فصاحت کلام همچون علی مرتضی !

 

کمانه داغ ها

 

هنوز پنج بهار را بیشتر تجربه نکرده بود که نخستین داغ ـ رحلت رسول خدا(ص) ـ بر دل او نشست و به فاصله اندکی پس از آن حادثه دلخراش میخ در و سینه مادر را به تماشا نشست ! تشییع مظلومانه «مظلومه تاریخ» را دید و گریه های علی (ع) را بر سر چاه نظاره کرد.

آه... مگر دختر بچه ای پنج ساله چقدر تاب و تحمل دارد اندوه با زندگی او عجین بود و تحمل در رگهای او جاری ! زینب رشد کرد و بالید و از دریای بی کران علی بن ابی طالب ـ که 25 سال سکوتی شکوهمندانه را تحمل کرد ـ صبر و استقامت آموخت و آن را همچون چراغی فرا راه زندگی خود افروخت...

 

در خانه همسر

 

هنگامی که به سن ازدواج رسید خواستگاران زیادی داشت. از جمله آنان «اشعث بن قیس» بود که از ملوک «کنده» بود. کسی که پول و ثروتی هنگفت داشت اما بی هویت و بی ریشه بود...

سرانجام دست تقدیر او را با پسر عمویش عبدالله بن جعفر به یک لانه کشاند و همسر او شد. اما از شروط ازدواجش این بود که هر روز باید حسین (ع) را ببیند. باری مهر و محبت این خواهر و برادر چیز دیگری است. اگر یک روز او را نمی دید. کسل و درمانده می شد.

حتی یک بار که حسین برای دیدنش رفته بود ساعتها در برابر نور آفتاب ایستاده بود تا اشعه سوزان خورشید چهره خواهر به خواب رفته اش را نخراشد. و این گونه بود که زینب (س) نمی توانست از خاندان وحی و رسالت حتی لحظه ای دور باشد.

 

در کنار تنهاترین سردار

 

در سال چهلم هجرت شاهد شهادت معصومی است که عمرش را در راه مبارزه با پلیدی سپری کرد. با این که شکافته شدن فرق پدر در محراب کوفه ضربه ای سهمگین بر او وارد کرد اما با این حال به برادرش دلخوش است. حوادث روزگار او را که چون کوهی تسخیرناپذیر بود کم کم آماده تر می کند آماده صبری بیشتر در برابر ناملایماتی تلخ تر و شکننده تر!

هنگامی که به دستور معاویه امام مجتبی را مسموم می کنند بار دیگر این زینب است که به پرستاری او مشغول می شود و این بار جگر پاره برادر را در طشت می بیند. اما باز هم صبر می کند چرا که هنوز حسین (ع) برایش باقی مانده است...

هنوز پنج بهار را بیشتر تجربه نکرده بود که نخستین داغ ـ رحلت رسول خدا(ص) ـ بر دل او نشست و به فاصله اندکی پس از آن حادثه دلخراش میخ در و سینه مادر را به تماشا نشست ! تشییع مظلومانه «مظلومه تاریخ» را دید و گریه های علی (ع) را بر سر چاه نظاره کرد

در رکاب حسین (ع)

میلاد حضرت زینب کبری سلام الله

در سال 60 هجری همراه برادرش عازم مکه می شود. کاروان کربلا به همراه زنان و کودکان به حرکت در می آید. از کودک شیرخواره گرفته تا بچه هایی که باید دستشان را گرفته از بیابانها و سنگلاخ ها عبورشان داد آنهم در گرمای سوزان آفتاب حجاز و شب های تاریک کوه و دشت ! آفتاب جمع زنان دراین میان زینب است. زنی پنجاه و چند ساله ! زنی که در مدینه سالها محفل تفسیر قرآنش روشنایی بخش دل و دیده زنان و دختران شهر بوده. او عقیله بنی هاشم است و کانون امید گرفتاران و درماندگان.

زینب تمام راه را در کنار «خورشید حضور پر تلالو حسین» است. چه کسی بهتر از زینب حسین را می شناسد و چه کسی بهتر از حسین زینب را او لحظه لحظه از وجود حسین نور می گیرد و یار و غمخوار حسین است... در منزلگاه های خبرهای ناگوار کشته شدن سفیران امام را می شنود ولی محکم تر از پیش گام برمی دارد. می شنود که حسین آب پاکی روی دست همه می ریزد و آخر کار را شهادت رقم می زند.

زینب این عالمه غیرمعلمه می داند که حسین او تکلیف خود را با مرگ روشن کرده و «مرگ سرخ» را بر زندگی ذلت بار ترجیح داده می داند که کوه ها هم در برابر این اراده خاکسارند. اما باز هم دست از «ولایت» برنمی دارد. چرا که اسلام بدون «ولی» خانه ای بدون چراغ است...

 

وادی کرب و بلا

 

... زینب در کنار علی بن حسین نشسته است. بر بالین بیماری که از تب می سوزد و عمه مهربانش از او پرستاری می کند. خواهر صدای «یا دهر اف لک من خلیل».. 1 برادرش را می شنود و بی تاب می گردد. تا آن روزتمام مصیب ها را در کنار امام حسین (ع) تحمل کرده است. همه رفتگان را در چهره حسین می بیند و صدایش به گریه بلند می شود. حسین (ع) او را به صبوری توصیه می کند.

در شب عاشورا این خواهر و برادر به گفت و گو می نشینند و آن بی تابی زینب در سایه سار این گفت و گو باحسین محو می شود و دل دریایی اش آرام می گیرد. توفان و تلاطم از جانش رخت بربسته و آفتاب شکیبائی بر جانش می تابد و آماده رویارویی با مصائب و مشکلات آینده می گردد.

او باید آمادگی پیدا کند تا پس از حسین (ع) مسئولیت ادامه راه را برعهده گیرد و بازماندگان از قافله کربلا را هدایت کند.

... نبردی نابرابر را مشاهده می کند و نیز قطعه قطعه شدن جوانان بنی هاشم را. حتی پسران خود «محمد» و «عون» را به قربانگاه می فرستند تا جانشان را در راه امام فدا کنند.

سرانجام هنگام وداع با حسین فرا می رسد. از زمین غم می جوشد و از آسمان اندوه می بارد. نگاه این برادرو خواهر با هم سخن می گوید نگاهی که سالهای سال رنج و شکیبائی را با هم قسمت کرده اند.

زینب می خواهد نگرید اما وقتی فضای سینه ابری است و دل دریاست و حسین تنها! مگر می شود نگریست !

اینجاست که حسین دست زینب را گرفته او را به قله شکیبایی می رساند. وقت آن رسیده است که زینب به وصیت مادر عمل کند. او در وداع آخرین بوسه ای بر گلوی برادر می کارد. گلویی که تا ساعتی دیگر خنجر بر آن خواهد نشست...

حسین می رود و زینب تنها می ماند. این بار «شهادت» و «اسارت» را بین او و خودش تقسیم می کند. دیگر چقدر صبر و تحمل کشته شدن برادران و عزیزان آتش زدن خیمه ها و... او می داند که زمین نباید از حجت خالی بماند و مسلمان باید همواره حول محور ولایت بچرخد. پس با به خطر انداختن جانش حتی باقیمانده خدا را از میان آتش و دود نجات می دهد. «امامت» برای زینب بزرگترین سرمایه است و باید به هر ترتیبی که شده او را حفظ کند.

در شب عاشورا این خواهر و برادر به گفت و گو می نشینند و آن بی تابی زینب در سایه سار این گفت و گو باحسین محو می شود و دل دریایی اش آرام می گیرد. توفان و تلاطم از جانش رخت بربسته و آفتاب شکیبائی بر جانش می تابد و آماده رویارویی با مصائب و مشکلات آینده می گردد

روزگار اسیری

 

دوران اسارت آغاز می شود دورانی سخت و جانسوز. اما زینب که راز شهادت را می داند افق های دور دست را می نگرد. به آینده ای روشن امید دارد و به همین خاطر حسین بن علی را دلداری می دهد. در طول مسیر اسارت سهمیه نان خود را نیز نمی خورد و به کودکان می خوراند.

تعزیه گروه اصفهان شبیه خوانی کربلا عاشورا محرم

این بزرگ پرستار تاریخ با آن همه سختی ها و ناملایمات نماز شبش را ترک نمی کند اما این بار از شدت ضعف نشسته نماز می خواند. مصائب کربلا و اسارت در روح بلند او تاثیری نگذاشت. او پیام آور کربلا بود. یزید با خود می اندیشید با کشتن حسین و اسارت خانواده اش به قدرت و سلطه دست یازیده و در آن خراب آباد بی تپش کسی را یارای قد علم کردن نیست. امام سخنان زینب در دارالعماره و کاخ یزید تار و پود حکومت جور و فساد را از هم می گسست. «گویی جریان مذابی بود که از قلب پردود و آتشفشان سر می کشید. آن هم با چه عباراتی !

سخنان زینب در برابر یزید تا به امروز و همیشه تاریخ ادیان و نیز در تاریخ عزت و آزادگی حرف اول است. او پرورده مادری چون زهراست و خطبه فدک مادر را شنیده است.

وقتی عبیدالله بن زیاد می پرسد: کار خدا را با خاندانت چگونه دیدی زینب بدون اینکه از حال طبیعی خارج شود می گوید: «ما رایت الا جمیلا..» 2

این حرف همچون پتکی سنگین بر پیکره نظام بنی امیه بود و تیر خلاصی بود بر قلب شیطانی و پست عبیدالله بن زیاد. آرامش و تسلط زینب بر روح کلماتی که ادا می کرد جشن پیروزی بنی امیه را به مجلس ماتم کفر و استبداد تبدیل می کرد و پرده از چهره کریه آنان بر می داشت.

به راستی او چگونه سخن می گفت که مردم از درون می شکستند ! آن بانوی فداکار با سخنان آتشین خود بر قله آزادگی و عزت ایستاد و یزیدیان را در دره غرور و تباهی سرنگون کرد. اگر تلاش بی نظیر و فداکاری زینب نبود به یقین بنی امیه ماجرای کربلا را یا به فراموشی می سپردند و یا از مسیر حیات بخش خود منحرف می ساختند.

سر نی در نینوا می ماند اگر زینب نبود

کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود

چهره سرخ حقیقت بعد از آن توفان رنگ

پشت ابری از ریا می ماند اگر زینب نبود

در عبور از بستر تاریخ سیل انقلاب

پشت کوه فتنه ها می ماند اگر زینب نبود... 3

 

آخرین منزل

 

روح بی آرام آن عالمه غیرمعلمه و عقیله بنی هاشم که از توفانها عبور کرده بود و از دریاهای آتش گذشته بود به نقلی یکسال و نیم پس از واقعه عاشورا از کالبد جسمش پرکشید و رفت. تا آخرین لحظاتش چشمانش همواره گرم اشک بود و هماره به یاد حسین (ع).

آری اگر امروز همه جا کربلاست و هر روز عاشورا بااسارت اوست با خطبه های رسواگر اوست و با دعاها و اشک های روان او. امروز همه راه ها چشم انتظار زینب است و همه شهرها در انتظار او... 4

 

تنظیم: گروه دین و اندیشه تبیان

 


 

 

1 ـ اشعاری که امام حسین (ع) در شب عاشورا در نکوهش دنیا می خواند.

2 ـ جز زیبایی ندیدم.

3 ـ قسمتی از شعر قادر طهماسبی (فرید)

4 ـ با استفاده از کتابهای آینه علی نما پیام آور عاشورا زندگانی حضرت زینب و...

منبع: روزنامه جمهوری اسلامی، نویسنده: مهدی محدثی

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٤/٦

عزای عمومی در سیستان و بلوچستان

نماینده ولی فقیه در سیستان و بلوچستان گفت: در پی وقوع حادثه تروریستی در سرباز و شهادت تعدادی از مسئولان سپاه، عزای عمومی در سیستان و بلوچستان اعلام می‌شود.  


نماینده ولی فقیه در سیستان و بلوچستان گفت: در پی وقوع حادثه تروریستی در سرباز و شهادت تعدادی از مسئولان سپاه، عزای عمومی در سیستان و بلوچستان اعلام می‌شود. 
آیت‌الله عباسعلی سلیمانی اظهار داشت: مسئولان سپاه پاسداران حرکتی را در بازیافت هویت اقوام و طوایف آغاز کرده و واگذاری امنیت به مردم را آغاز کرده بودند. 
وی افزود: این حرکت و اقدام ارزشمندی بود که در کام بدخواهان نظام تلخ آمد و برای توقف این اقدام، مرتکب چنین جنایت هولناکی شدند که نتایج آن شهادت سردار شوشتری، محمدزاده و ... بود. 
امام جمعه زاهدان تصریح کرد: قطعا خون بی‌گناه این شهیدان جوشش کرده و زمینه نابودی بدخواهان و اشرار را فراهم می‌کند. 
وی ادامه داد: این فاجعه، حساسیت و هوشیاری مردم اصیل بلوچ را قطعا فراهم خواهد کرد و بی‌درنگ بزرگان قبایل هم شرایط را بیش از پیش درک کرده و برای برقرای امنیت مشارکت بیشتری خواهند کرد. 
آیت‌الله سلیمانی ضمن محکوم کردن این فاجعه تروریستی، شهادت مسئولان و مردم را تسلیت گفت و افزود: در پی شهادت این عزیزان حتما عزای عمومی در سیستان و بلوچستان اعلام خواهد شد. 
/2759/
راسخون

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٦

سجده طولانی امام صادق(علیه‎السلام)‏

شهادت امام صادق (ع) را به همه شما دوستان عزیز و همراهان همیشگی تسلیت می گویم

                                   

سجده طولانی امام صادق(علیه‎السلام)‏


هر کس جعفر بن محمّدعلیهما السلام را به کار و کوشش متصف ساخته این‏ویژگى را با صفت زهد و طاعت وى مقرون کرده است. اینک برخى ازسخنانى را که در این باره از شخصیتهاى مختلف نقل شده است، بیان‏مى‏کنیم:

مالک، پیشواى مذهب مالکى مى‏گوید: "جعفر از یکى از این سه‏ خصلت خارج نبود: یا نماز مى‏خواند یا روزه مى‏داشت و یا قرآن تلاوت‏مى‏کرد".(1)

و نیز گفته است:

"هیچ چشم و هیچ گوشى ندید و نشنید و بر قلبى خطور نکرد که ‏انسانى از نظر علم و عبادت و پرهیزکارى برتر از جعفر بن محمّدالصادق‏(علیه السلام) باشد".(2)

ابو الفتح اربلى وزیر گوید:

"جعفر بن محمّد، نفس شریف خود را وقف عبادت کرده و آن را بر طاعت و زهد واداشته بود و خود را به دعا و تهجد و نماز و تعبد مشغول ‏ساخته بود".

یکى از معاصران آن‏ حضرت روایت مى‏کند که ابو عبداللَّه الصادق را در مسجد النبى(‏صلى الله علیه و آله) به حال سجده دیدم. نشستم و چون دیدم سجده ‏آن ‏حضرت به درازا انجامید با خودم گفتم که تا وقتى امام در سجده است ‏به گفتن تسبیح مشغول شوم. به گفتن ذکر سبحان ربى و بحمده استغفر ربى ‏و اتوب الیه پرداختم. سیصد و شصت و چند بار این ذکر را گفته بودم که ‏امام سر از سجده برداشت.(3)

اوجبّه خشن و کوتاهى از پشم دربرمى‏کرد و

امام صادق(علیه السلام) پیراهن خشن و کوتاهى از پشم در برمى‏کرد و حلّه‏اى بر روى جامه‏اش‏ مى‏پوشید و مى‏فرمود: ما جبّه پشمین را براى خدا مى‏پوشیم و حلّه را براى شما مردم .

حلّه‏اى بر روى جامه‏اش‏ مى‏پوشید و مى‏فرمود: ما جبّه پشمین را براى خدا مى‏پوشیم و حلّه را براى شما.(4)

آن‏ حضرت را مى‏دیدند که پیراهنى درشت بافت و خشن در زیر جامه‏اش به‏ تن کرده و روى آن جبّه‏اى پشمین پوشیده و روى آن هم‏ پیراهنى درشت بافت دربرکرده است.

به میهمانانش گوشت مى‏خورانید و خود گوشتها را با دست خویش‏پاک مى‏کرد، امّا خوراک خودش سرکه و زیتون بود و مى‏فرمود: این‏خوراک ماست، خوراک پیامبران.

برگرفته از کتاب هدایتگران راه نور، زندگانى امام جعفر صادق(‏علیه‎السلام)، نوشته آیة الله حاج سید محمد تقى مدرسى، ترجمه محمدصادق شریعت .

گروه دین و اندیشه تبیان، هدهدی .

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٢۱

عابدترین عابد

عبادت و دعا (15)

                            
علی به مرحله ای رسیده است که طی الارض و این جور مسائل برای او آب خوردن است. شنیده ام یک آدم جاهل نادانی گفته است برای یک آدم یک متر و نیمی یا دو متری (یعنی العیاذ بالله علی بین ابی طالب)، برای دو متر قد آمده اند اینهمه فضائل و معجزات ساخته اند! مرده شور عقل اینها را ببرد. اینها خیال کرده اند اینجور مسائل با هیکل درست می شود. بنابراین کسی که قدش دو متر است او باید یک اثر بیشتری داشته باشد. از نظر این جور آدمها اگر معجزه ای در دنیا وجود داشته باشد مال «عوج بن عُنُق» است چون هیکلش خیلی بزرگ بوده. اینها چرا انسان را نمی خواهند بشناسند؟! چرا معنی عبودیت را نمی خواند بفهمند؟! اگر کسی گفته «ولایت تکوینی» یعنی این؛ نگفته خدا کار عالم را العیاذ بالله به یک انسان واگذار کرده و خودش رفته گوشه ای نشسته. چنین چیزی محال است.

ولایت تکوینی یعنی اصلاً قدم اول عبودیت ولایت است ولی درجه به درجه

 ولایت تکوینی یعنی اصلاً قدم اول عبودیت ولایت است ولی درجه به درجه. (ولایت یعنی تسلط و قدرت) درجه ی اولش این است که مالک این دست می شوید، مالک این چشم می شوید، مالک این گوش می شوید، مالک پای خودتان می شوید، مالک غرایز خودتان می شوید. قدم دوم، مالک اندیشه ی خودتان می شوید، مالک نفس خودتان در مقابل بدن خودتان می شوید. قدم به قدم پیش می روید تا می رسید به آنجا که یک تسلطی هم بر جهان تکوین پیدا می کنید. دیگر این حرفها را ندارد. این حرفها منتهای بی شعوری و بی معرفتی است. ما علی را به این جهت دوست داریم و به این جهت شیفته ی علی هستیم که در فطرت بشر این موضوع نهفته است،[علی یعنی] آن که از خود بیخود شده است، آن که دیگر خودی در جانی او وجود ندارد، هر چه هست خداست و جز خدا چیز دیگری در بساط او نیست

.علی علیه السلام در بستر شهادت

برویم به عیادت این بنده ی صالح پروردگار. امشب شب بسیار پراضطرابی است برای فرزندان علی، برای شیعیان و دوستان علی. کم و بیش بسیاری فهمیده بودند که دیگر علی علیه السلام از این ضربت مسموم نجات پیدا نخواهد کرد. همان طور که شنیده اید علی علیه السلام در جنگ خندق از عمروبن عبدود یک ضربت سختی خورد که بر فرق نازنین علی فرود آمد و سپر علی را شکست و مقداری از فرق امام را شکافت اما به گونه ای نبود که خطرناک باشد و در مرحله ی بعد امام او را به خاک افکند. آن زخم بهبود پیدا کرد. نوشته ان که ضربت این لعین ازل و ابد در همان نقطه وارد شد که قبلاً ضربت عمروبن عبدود وارد شده بود. شکاف عظیمی در سر مبارک علی پیدا شد. خیلی افراد باز امیدوار بودن که علی علیه اسلام بهبود پیدا کند. یکی از فرزندان علی، ظاهراً دختر بزرگوارش ام کلثوم، وقتی آمد عبور کند چشمش به عبدالرحمن بن ملجم افتاد، گفته ای لعین ازل و ابد! به کوری چشم تو امیدوارم خدا پدرم را شفا عنایت کند.

 لبخندی زد، گفت من این شمشیر را به هزار درهم خریده ام، شمشیر بسیار کارآمدی است، هزار درهم داده ام این شمشیر را مسموم کرده اند. من خودم می دانم این ضربتی که من بر پدر تو زدم اگر آن را بر همه ی مردم تقسیم کنند همه ی مردم می میرند، خاطرت جمع باشد. این سخن تا حدود زیادی امید فرزندان علی را از علی قطع کرد. گفتند طبیب بیاورید. مردی است به نام هانی بن عمرو سَلولی. ظاهراً این مرد – آن طور که یک وقتی در تاریخ خوانده ام – طبیعی بوده است که در همین دانشگاه جندی شاپور که در ایران بوده است و مسیحیهای ایران آن را اداره می کرده اند تحصیلات طبی کرده بود و اقامتش در کوفه بود. رفتند و این مرد را احضار کردند و آوردند تا معاینه کند و بلکه بتواند معالج کند. نوشته اند دستور داد گوسفندی یا بزی را ذبح کردند. از ریه ی او رگی را بیرون کشید، آن رگ را گرما گرم در محل زخم انداخت، می خواست ببیند آثار این سم چقدر است یا می خواست بفهمد چقدر نفوذ کرده است؛ اینها را دیگر من نمی دانم، ولی همین قدر می دانم که تاریخ چنین نوشته است: وقتی که این مرد از آزمایش طبی خودش فارغ شد سکوت اختیار کرد، حرفی نزد؛ فقط همین قدر رو کرد به امیرالمؤمنین و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! اگر وصیتی دارید بفرمایید. اینجا بود که دیگر امید خاندان و کسان علی و امید شیعیان علی قطع شد.

[علی یعنی] آن که از خود بیخود شده است، آن که دیگر خودی در جانی او وجود ندارد، هر چه هست خداست و جز خدا چیز دیگری در بساط او نیست

علی علیه السلام کانون مهر و محبت و بغض و عداوت هر دو است. دوستانی دارد سر از پا نشناخته، و دشمنانی دارد الدّالخصام. همین طور که دشمنی مانند عبدالرحمن ملجم دارد، دوستان عجیبی هم دارد. در ظرف نزدیک به دو شبانه روز که گذشته است، دوستان علی ولوله ای دارند ، دور خانه ی علی اجتماع کرده اند و همه ی اینها اجازه می خواهند از علی عیادت کنند و همه می گویند یک بار به ما اجازه بدهید جمال مولای خودمان را زیات کنیم؛ آیا ممکن است یک بار دیگر ما صدای علی را بشنویم، چهره ی علی را ببینیم؟ 

یکی از آنها اسبغ بن نُباته است، می گوید دیدم مردم دور خانه ی علی اجتماع کرده اند، مضطربند، گریه و ناله می کنند، همه منتظر اجازه ی ورود هستند. تا دیدم امام حسن علیه السلام بیرون آمد و از طرف پدر بزرگوارش از مردم تشکر کرد که محبت کرده اند. بعد فرمود: ایها الناس! وضع پدر من وضعی نیست که شما بتوانید با ایشاان ملاقات کنید.

پدرم از شما معذرت خواهی کرده و فرموده است بروید به خانه های خودتان، متفرق بشوید، چرا اینجا ایستاده اید؟ برای من امکان ملاقات شما میسر نیست. مردم متفرق شدند ولی من هرچه فکر کردم دیدم نمی توانم بروم، این پای من یارا نمی دهد دور شوم. ایستادم. بار دیگر امام مجتبی آمد، مرا دید، گفت: اصبغ! مگر نشنیدی که من چه گفتم؟ عرض کردم: بله آقا شنیدم. چرا نرفتی؟ عرض کردم: دل من حاضر به رفتن نمی شود. دلم می خواهد هر جور هست یک بار دیگر آقا را زیارت کنم. رفت و برای من اجازه گرفت. رفتم به بالین امیرالمؤمنین، دیدم یک عصابه ی زردی یعنی یک دستمال زردی به سر امیرالمومنین بسته اند. من تشخیص ندادم که آیا چهره ی علی زردتر بود یا این دستمال. بعضی گفته اند مقاومت بدن علی در مقابل ضربت شمشیر و این مسمومیت یک امر خارق العاده است؛ علی القاعده باید علی به ضرب همان شمشیر از دنیا می رفت. در این لحظات آخر، علی گاهی بی هوش می شد، گاهی به هوش می آمد. وقتی به هوش می آمد بر زبان مقدسش به ذکر خدا و نصیحت و موعظه جاری بود؛ چه نصایحی، چه مواعظی، چه سخنانی! دیگر در آن وقت غیر از اولاد علی کسی کنار علی حاضر نبود.

ذکر مصیبت من همین یک کلمه است. اطفال علی دور بستر علی را گرفته اند، می بینند آقا گاهی صحبت می کند و گاهی از حال می رود. یک وقت صدای علی را شنیدند، مثل اینکه با کسی حرف می زند، با فرشتگان حرف می زند: اِرفَقوا مَلائکةَ رَبّی بی فرشتگان پروردگارم که برای قبض روح من آمده اید! با من به مدارا رفتار کنید. یکمرتبه دیدند صدای علی بلند شد: اَشهَدُ اَن لا الِهَ اِلاَّ اللهُ وَحدَهُ لا شریکَ لَهُ و اَشهدُ اَنَّ محمّداً عبدهُ و رسولُهُ اَلرَّفیقُ الاَعلی الرَّفیقُ الاَعلی. اینها سخنان علی بود: شهادت می دهم به وحدانیت خدا، شهادت می دهم به رسالت پیغمبر. جان به جان آفرین تسلیم کرد. فریاد شیون از خانه ی علی بلند شد...

رضا سلطانی_گروه دین و اندیشه

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۱٧