هر چی بخوای داریم

هر چی که بخوای

غزل نوسروده آیت الله صافی گلپایگانی

غزل نوسروده آیت الله صافی گلپایگانی

آیت الله صافی گلپایگانی

آیت‌الله لطف‌الله صافی گلپایگانی از مراجع تقلید شیعیان جهان در پانزدهمین روز از سال جاری، غزلی با رویکرد مهدوی و با مطلع «ما را ز کورش و کی و جم اعتبار نیست» سروده است.

 

ما را ز کورش و کی و جم اعتبار نیست

فخری به داریوش و به اسفندیار نیست

مرده است دور رستم و سیروس و کی‎قباد

ما را به جاهلیت آن دوره کار نیست

در سایه محمد و آل محمدیم

برتر از این برای بشر افتخار نیست

ابنای دین و سوره توحید و کوثریم

بر دل ز کفر و شرک و شرارت غبار نیست

اسلام، اعتقاد و نظام و هویت است

هرکس نداشت در دو جهان رستگار نیست

اندر دژ ولایت و حصن امامتیم

مانند این حصار به گیتی حصار نیست

ما امت عدالت و صلح و اخوتیم

در ما نفاق و شیطنت دیوسار نیست

از جاهلیت مجوس نگیریم رسم و راه

ما را به‏جز ولایت مهدی(ع) شعار نیست

اعلام «انّ اکرمکم» باشد این پیام

در کیش ما به رنگ و نژاد اعتبار نیست

گر مدعی تلاش به توهین ما کند

با او بگو که از تو جز این انتظار نیست

تو باش و هفت خوان و خرافات و ترّهات

راهی که می‌‏روی ره پروردگار نیست

زنده است دین احمد(ص) و قرآن و اهل بیت(ع)

اکمل از آن طریق سوی کردگار نیست

یا رب رسان امام زمان منجی جهان

فرّخ، زمان او که در آن، کار عار نیست

پر می‌ کند ز عدل به ‏امر خدا زمین

بهتر ز عصر دولت او روزگار نیست

آیین دین‌مداری و تقوا شود رواج

رسم فساد و شرب مدام و قمار نیست

مؤمن عزیز گردد و کافر شود ذلیل

مرد خدا به دوره او خوار و زار نیست

بخش مهدویت تبیان

 

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٥

غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد

غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد
دارد این یارانه ها استان به استان می رسد

مبلغش هر چند فعلاً قابل برداشت نیست
موسم برداشت حتماً تا زمستان می رسد

در حساب بانکی ات عمری اگر پولی نبود
بعد از این یک پول یامفتی فراوان می رسد

چند سالی مایه داران حال می کردند و حال
نوبت حالیدن یارانه داران می رسد

شهر، کلاً شور و حال دیگری بگرفته است
بانگ بوق و سوت و کف از هر خیابان می رسد

آن یکی با ساز، رنگ گلپری جون می زند
این یکی با دنبکش، بابا کرم خوان می رسد

عمه صغرا پشت گوشی قهقهه سر داده است
شوهرش هم با کباب و نان و ریحان می رسد

مش رجب، آن گوشه هی یک‌ریز بشکن می زند
خاله طوبا هم کمر جنبان و رقصان می رسد

تا که بابام این خبر را در جراید خواند گفت:
خب خدا را شکر پول کفش و تنبان می رسد

مادرم هم خنده‌ی جانانه ای فرمود و گفت:
پول شال و عینک و یک جفت دندان می رسد

بی بی از آن سو کمی تا قسمتی فریاد زد:
خرج استخر و سونام، ای جانمی جان می رسد

خان عمو با کیسه و زنبیل و ساکش رفته بانک
تا بگیرد آنچه را فعلاً به ایشان می رسد

اصغری در پای منقل، بود سرگرم حساب
تا ببیند پول چندین لول، الآن می رسد

خاله آزیتا که یادش رفته فرمی پر کند
طفکی از دور با چشمان گریان می رسده

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٩/٦

به دیدارم بیا ای دوست

به دیدارم بیا ای دوست
مرا لبریز بودن کن..............
..............اگر میل سفر داری
تو با من عزم رفتن کن..........
.........منو پر کن پر از خوابی
که با تو دیدنی باشه..............
...........پر از پرواز آن شمعی
که عاشق شدنی باشه.............
..............نگاهم را تو فهمیدی
سکوتم را تو می شنیدی..........
.........ولی افسوس صد افسوس
که حالم را نفهمیدی...............
...................................
...................................
.....تقدیم به اونیکه دلبستشی.....
...................................
................رضا..............

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۸/٢۸

سیب دلم برای تو ای دوست، لک زده است!


امشب کسی به  سیب دلم  ناخنک زده  است!
بر زخمهای کهنه قلبم نمک زده است!

این غم نمی رود به خدا از دلم، مخواه!
خون است اینکه بر جگر ِ من شتک زده است

قصدم گلایه نیست، خودت جای من، ببین
ما را فقط نه دوست، نه دشمن، فلک زده است!

امروز هم گذشت و دلت میهمان نشد
بر سفره ای که نان دعایش کپک زده است!

هرشب من -آن غریبه که باور نمی کند
نامرد روزگار، به او هم کلک زده است-

دارد به باد می سپرد این پیام را:
سیب دلم برای تو ای دوست، لک زده است!

مژگان عباسلو

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۸/٢۱

حضرت علی داور مسابقات شعر

حضرت علی داور مسابقات شعر

امام علی علیه السلام

یادتان هست ماجرای یکی از دوستانم به نام جمال‌الدین را برایتان تعریف کردم و گفتم که مادرش نذر کرده بود که اگر خدا پسری به آنها بدهد، او را برای کشتن زائران کربلا تربیت کند و این کار را هم کرد؟

جمال الدین سرگذشت عجیبی داشت با این نذر مادرش. اگر نخوانده‌اید از این لینک می‌توانید آن را بخوانید و لذت ببرید.

 

گفتم که جمال بچه عجیبی بود. الان هم می‌خواهم یکی دیگر از ماجراهای او را برایتان تعریف کنم:

وقتی که آن ماجرا برای جمال اتفاق افتاد و باعث شد قریحه شعر در او پدید آید، و بعد از دست برداشتن از اعتقادات اهل تسنن و شیعه شدن، او دیگر تبدیل شده بود به یک شاعر زبردست که برای اهل بیت و بویژه برای امیر مومنان، حضرت علی علیه السلام شعر می‌گفت و اتفاقا مثل همان داستانهایی که درباره عربها شنیده‌اید که سر شعر گفتن کَل می‌انداختند، او هم با شاعران دیگر مسابقه می‌گذاشت.

توی همین گیر و دارها، یک روز جناب جمال خان به پُست شاعری خورد که از قضا خیلی هم معروف بود. بله او کسی نبود جز ابن حمّاد. البته هیچ اشکالی ندارد که شما ابن حماد را نمی‌شناسید، خیلیها مثل علامه امینی خوب او را می‌شناسد. حماد از شعرای بنام اهل بیت است.

جمال الدین که به حمّاد رسید مدعی شد که کسی در شعر به پای من آن هم در مدح حضرت امیر علیه السلام نمی‌رسید. حالا شما حسابش را بکنید که جمال چند وقتی هم نیست که شیعه شده و تا همین چندی پیش جزو دشمنان  اهل بیت علیهم السلام بوده!

فکرش را بکنید یک تازه به دوران رسیده بیاید به کسی که عمری در این راه استخوان خورد کرده و دود چراغ خورده این گونه بگوید. خُب طبیعی است که تحملش سخت است. اما جمال کوتاه بیا نبود. یعنی هر دو طرف کوتاه بیا نبودند. بنابر این قرار گذاشتند که هر کدام شعری در مدح حضرت علی علیه السلام بگویند و آن را به ضریح آن جناب بیاویزند تا خود ایشان قضاوت کنند. این کار را هم کردند و نمی‌دانم همان روز یا فردایش بود که وقتی به سراغ آنها رفتند اتفاق عجیبی رخ داده بود.

پایین قصیده جمال‌الدین با طلا نوشته شده بود: "احسنت". اما پایین قصیده ابن حمّاد همین کلمه با نقره نوشته شده بود. یعنی جمال مدال طلا و ابن حماد مدال نقره گرفته بود.

شما جای ابن حماد بودید چه حالی پیدا می‌کردید؟ ابن حماد هم درست مثل شما حسابی از این اتفاق شاکی و ناراحت شد و رو به ضریح کرد و با دلی پر، خطاب به امیر مومنان گفت: حضرت آقا، فدایتان شوم، من از قدیم به شما ارادت داشته‌ام و دوست دارتان بوده‌ام ولی این بنده‌ی خدا تازه محبّ شما شده است! خلاصه منظورش این بود که من فضل سبَق دارم و این رسمش نبود.

اما امیرالمومنین که کار بی حکمت نمی‌کند و از آن طرف هم نمی‌گذارد که کسی دلش برنجد. حماد همان شب حضرت علی را در خواب می‌بیند و آن حضرت شروع به دلجویی او کرده و به او درباره آن قضاوت می‌گوید: "انّک منا و انه حدیث عهد بامرنا فمن اللازم رعایته" و خودمانی‌اش یعنی اینکه: پسرم! تو از خودمان هستی اما او تازه وارد است و باید هوایش را داشت.

 

ماجرای قبلی جمال الدین خلعی را به مناسبت ماه محرم برایتان تعریف کردم. این داستان جدید را هم به مناسبت سالروز رحلت علامه امینی که درود خدا بر او باد آوردم چرا که اصل این قضیه در کتاب ارزشمند الغدیر در بخش شعرای قرن هشتم آمده است و من در آنجا با جمال آشنا و دوست شدم.

 

برای شادی روح علامه امینی، دوست من جمال الدین، علی بن حسین بن حمّاد لیثی و همه دوستداران اهل بیت و امیرمومنان علیهم السلام، صلواتی نثار کنید.

حسین عسگری - گروه دین و اندیشه تبیان
  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٤/۱۳

تضمین بهشت

تضمین بهشت

امام علی علیه السلام

 

سکان زمین و آسمان است علی

سلطان همه جهانیان است علی

گلواژه ی منشق از علی اعلاست

سر چشمه ی فیض بی کران است علی

آوازه ی او ز هفت اقلیم رسد

مشهور به هفت آسمان است علی

سر سلسله خلیل عبادالرحمن

آن بنده ی سر به آستان است علی

برتر ز علی رب جلی خلق نکرد

آقای همه بهشتیان است علی

از بعد نبی بر همه ی مخلوقات

از جانب دوست ارمغان است علی

اول وصی پیمبر اعظم اوست

بر دین رسول روح و جان است علی

شاگرد محمد امین است ولی

استاد همه پیمبران است علی

دستور تمام انبیا در دستش

حق را شب معراج لسان است علی

هستند امامان مبین رهرو او

یعنی که امیر کاروان است علی

همتای امیر عشق تنها زهرا ست

با دخت رسول همزبان است علی

بر هر نبی و ولی ولی الله است

مولای جمیع انس و جان است علی

در نور محبتش پر از جاذبه است

محبوب قلوب شیعیان است علی

بر غیب و شهود حاکم و سلطان است

آگاه ز راز کهکشان است علی

جنت یکی از صنایع دستانش

صنعتگر آفریدگان است علی

ایمان و نماز و اصل اسلام علی است

توحید و معاد عارفان است علی

مفتاح علوم ایزدی در نزدش

دیباچه ی علم لا مکان است علی

این است گواه لا مکان بودن او

یک شب به چهل مکان عیان  است علی

مولا و امام متقین کیست علی است

حقا که امیر مومنان است علی

سلمان که سبو از می منّا نوشید

او ظرف و در آن قطره چکان است علی

میثم سر دار از علی می گوید

با لله می وصل عاشقان است علی

قنبر که غلامی علی منصب اوست

او سالک و پیر زاهدان است علی

در مرکز وحی کاتب وحی علی است

بر حامل وحی ترجمان است علی

گنجینه ی مخفی معارف مولاست

آئینه ذات مستعان است علی

تفسیر مبین فطره الله علی است

عشقش به دل پیر و جوان است علی

آیات مبین مدیحه اوصافش

هر سوره و آیه آرمان است علی

قرآن بدون او به قرآن جعلی است

تا ناطق و منطق و بیان است علی

دانید که سرّ اسم اعظم در چیست

اکسیر به رمز کن مکان است علی

در اولُ الاولین عیان کیست علی است

در آخر الآخرین نهان است علی

احسان قدیم و حکم فرمای ازل

مسجود همه فرشتگان است علی

موسای قلندر از علی نیل گشود

بر کشتی نوح پشتوان است علی

عیسا نه به خویش مرده را زنده کند

تجدید حیات مردگان است علی

میزان و قسیم نار و جنت حیدر

آری به صراط میزبان است علی

عنوان علی به چهره ها منقوش است

نامش به رخ موالیان است علی

با این همه مظهر العجائب بشر است !

یا اینکه خداوند جهان است علی

افتاده بیا که دستگیر تو علی است

بر بازوی ناتوان توان است علی

بر سائل خود زکات بخشد به رکوع

با قاتل خویش مهربان است علی

نیروی ولایتش محک بر همگان

بر جمع خلایق امتحان است علی

در روز نبرد تک سوار عرب است

در عرصه صبر قهرمان است علی

خیبر شکن و صف شکن و بت شکن است

هنگام مصاف پهلوان است علی

هر ضربه که می زند به شیطان رجیم

تضمین بهشت جاودان است علی

لشگر عددی نبود در حرب علی

تشنه به قتال کافران است علی

در معرکه چشم فتنه را کور کند

شمشیر به فرق دشمنان است علی

با خنده مظلوم علی خشنود است

ویران گر ظلم پیشه گان است علی

با اشک یتیم دیده اش بارانی

با قوْتِ فقیر شادمان است علی

قانع به نمک و قرص نانی باشد

با اینکه نعیم آب و نان است علی

آن زاهد شب که شیر روزش خوانند

سالار همه دلاوران است علی

آری سه طلاقه کرد دنیایی را

الحق که امام زاهدان است علی

هر ذائقه با ولای او شیرین است

عطر گل و طعم زعفران است علی

او را نشناخت جز خدا و احمد

از بس که لطیف و دلستان  است علی

آن میر مهیمنی که ما را در حشر

از دوزخیان نگاهبان است علی

روزی که کسی به داد امت نرسد

آن کس که به فکر دوستان است علی

امضای شفاعت است با مهر علی

در حشر جواز مومنان است علی

آرامش شیعیان عالم مهدی است

آرامش صاحب الزمان است علی

از عدل علی که می توان گفت سخن

جایی که شهید هر زمان است علی

 

 

 

«محمود ژولیده»

گروه دین و اندیشه تبیان

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٤/٤

پیامک قرآنی به نظم ، نثر ، انگلیسی

مجموعه فرا روی شما منتخبی از قرآن مجید به سه شیوه نثر، نظم و ترجمه انگلیسی می باشد.

هدف از گردآوری چنین مجموعه ای گسترش پیام های الهی با روش های جذاب مخصوصاً برای نسل جوان می باشد.

با ارسال پیام های آسمانی به آنها که دوستشان داریم و عمل به آن پیام آور شادی و نشاط

جهت زندگی دنیوی و آرامش برای جهان آخرت باشیم.

انشا الله

مأخذ نثر : قرآن مجید با ترجمه دکتر مهدی الهی قمشه ای

مأخذ نظم :  قرآن مجید با ترجمه شعری امید مجد

مأخذ انگلیسی : قرآن مجید با ترجمه طاهره صفارزاده





وب سایت ختم قرآن مجید

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۳/٩

کل کل دوتا شاعر در مورد دختر و پسر! ( طنز )

خانم ناهید نوری :
به نام خدایی که زن آفرید / حکیمانه امثال ِ من آفرید
خدایی که اول تو را از لجن / و بعداً مرا از لجن آفرید !
برای من انواع گیسو و موی / برای تو قدری چمن آفرید !
مرا شکل طاووس کرد و تورا / شبیه بز و کرگدن آفرید !
به نام خدایی که اعجاز کرد / مرا مثل آهو ختن آفرید
تورا روز اول به همراه من / رها در بهشت عدن آفرید
ولی بعداً آمد و از روی لطف / مرا بی کس و بی وطن آفرید
خدایی که زیر سبیل شما / بلندگو به جای دهن آفرید !
وزیر و وکیل و رئیس ات نمود / مرا خانه داری خفن آفرید
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب / شراره ، پری ، نسترن آفرید
برای من اما فقط یک نفر / براد پیت من را حَسَنْ آفرید !
برایم لباس عروسی کشید / و عمری مرا در کفن آفرید
به نام خدایی که سهم تو را / مساوی تر از سهم من آفرید




پاسخ دندان شکن از نادر جدیدی :
به ‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین !
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!
مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین
من ساده چیدم از آن تک‌ درخت / و دادم به او سیب چون انگبین
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این
که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین !
 
 


راسخون

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٢/٦

تهیدست...

دختری خــرد، بمـهـمانی رفـت در صـف دختـرکی چـند خـــزیــد
آن یـکی افـکنــد بـر ابـرو گـره وین یکی جامه بیکسوی کـشـید

این یکی ، وصله زانویش نمود وان ، به پـیـراهـن تنگش خندیـد
آن ، ز ژولیدگی مـویــش گـفـت وین ، ز بیرنگی رویـش پـرسیـد
گر چه آهسـتـه سـخـن میگفتند هـمـه را گـوش فـرا داد و شـنـید
گفت خـنـدیـد بـه افـتـاده سپـهـر زان شمـا نـیـز بـه من میخـنـدیـد
ز که رنجـــد دل فرسوده مــن بــایــد از گــردش گـیـتـی رنـجـیـد
چه شکایت کنم از طعنه ی خلق بمن از دهر رسید ، آنچه رسـیـد
نیستید آگه ازین زخم ، از آنک مار ادبـار شــمــا را نــگـــزیـــد
مادرم دست بشست از هستی دسـت شـفـقـت بـسـر مــن نـکشید
شانه موی من انگشت من است هیـچـکـس شــانـه بــرایــم نـخرید
هیـمـه دسـتـم بـخـراشـیـد سـحر خون بـدامـانــم از آنـروی چـکیـــد
تلخ بود آنچه به من نوشاندند می تــقــدیـر بـبــایــد نــوشـــیـــد
خوش بود بازی اطفال ، ولیک هیـچ طـفـلـیـم بـه بـازی نـگـزیـــد
بــهره از کودکی آن طفل چه برد که نه خندید و نه جست ونه دویـد
تا پدید آمدم ، از صـرصر فـقـر چـون پــر کـــاه ، وجـودم لـرزیــــد

چشمه بخت،که جز شیر نداشـت ما چو رفتیم ،از آن خـون جـوشـید
__________________
پاتوق سرگرمی ایرانیان
  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٩/٦

آخر عاقبت چت(بخوان جوان)

شدم با چت اسیر و مبتلایش / شبا پیغام می دادم ازبرایش

به من می گفت هیجده ساله هستم / تو اسمت را بگو، من هالههستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد / ز دست عاشقی صد داد وبیداد


بگفت هاله ز موهای کمندش / کمان ِابرو و قد بلندش


بگفتچشمان من خیلی فریباست / ز صورت هم نگو البته زیباست


ندیده عاشق زارششدم من / اسیرش گشته بیمارش شدم من


ز بس هرشب به او چت می نمودم / به اومن کم کم عادت می نمودم


در او دیدم تمام آرزوهام / که باشد همسر و امیدفردام


برای دیدنش بی تاب بودم / زفکرش بی خور و بی خواببودم


به خود گفتم که وقت آن رسیده / که بینم چهره ی آن نوردیده


به او گفتم که قصدم دیدن توست / زمان دیدن و بوییدنتوست


ز رویارویی ام او طفره می رفت / هراسان بود او از دیدنمسخت


خلاصه راضی اش کردم به اجبار / گرفتم روز بعدش وقتدیدار


رسید از راه، وقت و روز موعود / زدم از خانه بیرون اندکیزود


چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت / توگویی اژدهایی بر منآویخت


به جای هاله ی ناز و فریبا / بدیدم زشت رویی بودآنجا


ندیدم من اثر از قد رعنا / کمان ِابرو و چشم فریبا


مسنتر بود او از مادر من / بشد صد خاک عالم بر سر من


ز ترس و وحشتم از هوشرفتم / از آن ماتم کده مدهوش رفتم


به خود چون آمدم، دیدم که او نیست / دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست


به خود لعنت فرستادم که دیگر / نیابم باچت از بهر خود همسر


بگفتم سرگذشتم را به «جاوید» / به شعر آورد او همآنچه بشنید


که تا گیرند از آن درس عبرت / سرانجامی ندارد قصّه یچت



پاتوق سرگرمی ایرانیان

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٩/٦

کل کل حمید مصدق و فروغ فرخ زاد در شعر معروف سیب

”’حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت


“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٥

وقتی تو با منی

وقتی تو با منی
نمیگویم: ما اینجا

و اکنون با همایم.
میگویم: من، تو هستم
و ابدیت در ناکجا شناور است.

هوا و آب.
رازها را میگشاییم.
نام مینهیم
نامیده میشویم
و چیزی بر زبان نمیآوریم
مگر برای اینکه بدانیم ما چه اندازه ما هستیم
و زمان را از یاد میبریم.

به یاد نمیآورم در کدامین خاک به دنیا آمدهام
و از کدامین خاک برخاستهام
هوا و آب
و ما بر بال ستارهای در پرواز
وقتی تو با منی
سکوت شرمسار میشود
و روشنی غرق در ابر
آب میگرید بر حال خود
هوا نیز
در لحظهی یگانگی تنهامان
Click the image to open in full size.
این عشق نیست که در عشق است
اشتیاق روح است در پی پرواز.

پاتوق سرگرمی ایرانیان

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٤

من صبورم اما ...

من صبورم اما
دست من نیست گر از باغِ دلت، خوشه ی عشق تو را میچینم
یا اگر زود به زود خواب چشمان ِ تو را میبینم
من صبورم اما
بی دلیل از همه ی فاصله ها می ترسم ..
بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند
من صبورم اما...
آه دل تنگی ِ من صبر چه میداند چیست؟...!
پاتوق سرگرمی ایرانیان
  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۸/۱۳

شوهر مظلوم!(طنز)

شوهر مظلوم!(طنز)

 

«همسرم با غم تنهایی خود خو می کرد»(1)
موقـع بحث  هوو  لیک  هیاهـــــو می کرد!
بسکه با فکـــر و خیالات عبث می خوابید  
 نصف شب  در شکـم آن زنه چاقو می کرد!
وقتی از رایحه ی عشق سخن می گفتم
 زود پا می شد و تی شرت  مرا بو می کرد
طفلکی مادر مــن آش که می پخت زنم-
 معتقد بود در آن جنبـــــــل و جادو می کرد
بهـــر او فاخته می دادم و می دیدم شب
داخل تابـــه به آن سس زده کوکو می کرد!
آخـــــــر برج کــــه هشتم گرو نه می شد  
باز از مـــــن طلب ماهــــی و میگو می کرد
فیش دریافتــــــــــی بنده از او مخفی بود 
زن همکـــــار ولی دست مـــــرا رو می کرد
دخل یکمـــــــــاه مرا می زد و ظرف یکروز
خـــرج مانیکــــــــور و  میزامپلی مو می کرد
گـــــر نمی دادم بــــــا اشک سر مژگانش
آب می زد بــــــــــه ته جیبم و جارو می کرد
هر زنی غیر خودش عنتــــر و اکبیری  بود
شخص «جینا...» را تشبیه به «...لولو» می کرد!

 

 

شوهر مظلوم!(طنز)

            

مثل آن کارتـــــون از لطف مداد جـــــــادو 
بوالعجب شعبده ای بــا چش و ابرو می کرد
دکتر تغذیه ای داشت که ماهی صد چوق
می گرفت از مــــن و تقدیم به  یارو می کرد
صد گرم چونکه بر آن اسکلت افزون می شد
عصبی می شد  و لعنت بـــه ترازو می کرد
عاقبت هیکل  پنجــــــاه و سه کیلویی را 
خون دل خورده و پنجــاه و دو  کیلو می کرد
حسرت زندگی خواهــــر خود را می خورد
کاو بــــه  مچ - تـــا سرآرنج-  النگو می کرد
نظـــــــــــر مادرش از هر نظری حجت بود
هر چــــــــه می کرد فقط با نظر او می کرد
بر خلافش اگـــــر آن دم   نظری می دادم
لنگــــــه ی کفش نثــــار من هالو می کرد
کاشکی دست بزن داشتم امــا چه کنم
که خدا قسمت او  شوهـــــر مظلومی کرد!

    

 

پی نوشت :

(1):از دوست عزیزم،شاعر گرانقدر جناب حمید واحدی

 

بوالفضول الشعرا

تنظیم:بخش ادبیات تبیان

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۸/۱۱

شعر عاشقانه

Click the image to open in full size.
اگه از تو ننوشتم Click the image to open in full size. فکر نکن سرم شلوغه...
توی زندگی یه وقتا Click the image to open in full size. تنهایی رمز عبوره...
اگه از چشمات گذشتم Click the image to open in full size. فکر نکن عاشق نبودم...
مطمئن باش توی دنیا Click the image to open in full size. دل به تو سپرده بودم...
خیلی سخته بگی میرم Click the image to open in full size. وقتی می خوای که بمونی...
وقتی می خوای تو خیالت Click the image to open in full size. شعرای قشنگ بخونی...
من گذشتم از تو اما Click the image to open in full size. تو همیشه بهترینی...
مثل اشکی واسه چشمام Click the image to open in full size. موندگاری و صمیمی...
من می خواستم تو خیالم Click the image to open in full size. ازتو تا ابد بخونم...
تنها باشم بی حضورت Click the image to open in full size. رازچشماتو بدونم...
من می خواستم واسه دردام Click the image to open in full size. تنهایی خونه بسازم...
با نت های مهربونیت Click the image to open in full size. شعرای قشنگ بسازم...
می دونستم وقتی میرم Click the image to open in full size. دیگه تا ابد غریبم...
حتی واسه چشم خیست Click the image to open in full size. بی وفاترین فریبم...
شاید امروز که سیاهی Click the image to open in full size. رخنه کرده تو وجودم...
بدونم که راستی راستی Click the image to open in full size. روزی عاشق تو بودم...
Click the image to open in full size.
پاتوق سرگرمی ایرانیان
  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۸/٩

تاثیر قرآن بر ادب فارسی

تاثیر قرآن بر ادب فارسی
تاثیر قرآن بر ادب فارسی

 

نویسنده: سیده سهله تقوی




توکل

وعلی الله فتوکلُوا إن کُنتُم مُؤمنین مائده/23؛و بر خدای توکل کنید،اگر بدو گرویده اید.
خود توکل یهترین کارهاست
زانکه در هر کار دستت بر خداست
نیست کاری از توکل خوب تر
چیست از تسلیم خود محبوب تر
«مولوی»
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت گمرهی است
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
«حافظ»
کار خود گر به خدا باز گذاری حافظ
ای بسا عیش که با بخت خداداد کنی
«حافظ»
دلا همواره تسلیم و رضا باش
به هر حالی که باشی با خدا باش
خدا را دان خدا را خوان به هر کار
مدان تو یاوران را به از او یار
به هر کاری مددکارت خدا هست
دلیل راه دینت مصطفی هست
«ناصرخسرو»

همنشینی و مصاحبت

یا ویلتی لیتنی کم أتخذ فلاناً خلیلاً لقد أضلنی عن الذّکر فرقان/28-29؛ وای بر من!ای کاش فلان(مرد فاسق)را دوست نمی گرفتم که مصاحبت و همنشینی با او،مر از پیروی قرآن و رسول حق محروم ساخت.
ای فغان از یار ناجنس ای فغان
همنشین نیک جویید از فلان
«مولوی»
پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند
پی نیکان گرفت و مردم شد
«سعدی»
با بدان کم نشین که بد مانی
خودپذیر است نفس انسانی
کند از عاقلت بحق در خشم
به از آن کت ببندد ابله چشم
من ندیدم سلامتی ز خسان
گر تو دیدی سلام ما برسان
«سنایی»
از اثر صحبت است هرچه درین عالم است
ورنه کجا یافتی بید بهای نبات
«مجلسی»
صحبت ناجنس گزند آورد
صد دل آسوده به بند آورد
«سنایی»
جامه کعبه را که می بوسند
او نه از کرم پیله نامی شد
با عزیزی نشست روزی چند
لاجرم همچون او گرامی شد
«ابن یمین»
چاک خواهم زدن این دلق ربایی چه کنم
روح را صحبت ناجنس عذابیست الیم
«حافظ»
منبع:ماهنامه قرآنی ،آموزشی نسیم وحی (شماره اول)
راسخون
  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۸/٦

مرد مرد مرد و بازهم مرد (طنز )

مرد یعنی کار و کار و کار و کار
یکسره در شیفت های بی شمار
مثل یک چیزی میان منگنه 
روز و شب ازهر طرف تحت فشار
مرد موجودی است هی در حال دو
جان بر آرد تا برآرد انتظار
او خودش همواره درتولید پول
لیک فرزند و عیالش پول خوار
با چه عشقی دائماً درچرخشند
گرد شهد جیب او زنبور وار
چون که آخر شب به منزل می رسد
خسته اما با لبانی خنده بار
جای چای و یک خدا قوت به او
می شود صد لیست در پیشش قطار
از کتاب و دفتر و خودکار ، تا
اسفناج وپرتقال و زهر مار
آن یکی می خواهد از او شهریه
این یکی هم کفش و کیفی مارک دار
هرچه می گوید که جیبم خالی است
هرچه می گوید ندارم ، ای حوار
نعره می آید :« به ما مربوط نیست
ما مگر گفتیم ماهارا بیار» 
مرد یعنی آنکه با پول و پله
می شود در خانه ، صاحب اعتبار
مرد یعنی سکته ،یعنی سی سی یو
ختم مطلب ، مرد یعنی جان نثار
خلقتش اصلا به این منظور بود
تا در آرد روزگار از وی دمار

پاتوق سرگرمی ایرانیان

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٢۸

پائیز آمد و با آمدنش برگ دل مرا هم چید ...



کاش دل ِ بی وفایش ، با من جفا نمی کرد

با خنجر ِ نگاهش ، من را فنا نمی کرد

 

رسیده از راه امروز ، فصل ِ خزان ِ پر سوز

 

آمد و ای خدا کاش ، من را تنها نمی کرد

 

 

دوش کتاب ِ دل را ، آهسته باز کردم

کاش دگر دل ِ من ، اورا صدا نمی کرد

 

باز دوباره با او، سر زدم به خیالم

حتی خیال ِ من هم ، او را رها نمی کرد

 

اشکی نشسته انگار ، بر صورت ِ ظریفم

کاش اشک ِ من خودش را ، هرگز فدا نمی کرد

 

باد ِ خزان وَزیدَست ، در ساز ِ خود دَمیدَست

 

حیف دگر نوایش ، من را شفا نمی کرد

 

(شیرین)  

 




بالاخره پائیزه هم از راه رسید . با این که دل ِ خوشی از پائیز و ندارم ولی دوستش دارم چون : 

 

زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است

 

شاعر نشدی وگرنه میفهمیدی

 

پائیز بهاریست که عاشق شده است ...

 

 

.منبع :  خانه دوست همین جاست .

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٧/٢۳

عشق آخر. . . ( شعر طنز )

یادتان هست عشق آخر من؟!
پر زد و رفت خاک بر سر من!

آی! فریاد! ای هوار! ای داد!
عشق من عصر جمعه شد داماد!

جمعه دلگیر، جمعه سردرگم
جمعه، ای دزد بچه مردم!

بعد از او هیچ حس و حالی نیست
غیر دوری از او ملالی نیست

بعد از او عشق عکس مونتاژاست
قلب من قلب نیست گاراژ است!

بعد از او پیر من درآمده است
عاشقی هم به من نیامده است!

لعنت حق به عشق و مابقی اش
بگذر از اسم عشق تا بقی اش!

شعر من تلخ شد به کامت هان؟!
حالتان را خراب کردم جان!

باز با گریه مشق خط کردم
حرف تلخی زدم؟ غلط کردم!

مثل بازیگران بالیوود 
می شوم توی کوچه ای مفقود!

آن طرف یک جوان یکه بزن
می شود بی دلیل عاشق من

گفته وقت بزن بزن برسد
همه را می زند به من برسد!

آخرشعر هم همان آقا
عاقبت می کند مرا پیدا!


***


حیف !خوش منظره نبودم یا
توی دهلی نیامدم دنیا!

دوره گاو و گاوبندی نیست
زندگی مثل فیلم هندی نیست!

http://forum.funpatogh.com

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٧/٢٠

رنج من عشق من است

چه حقیر است این عشق


گر بماند به میان من و تو


خود بمیرد در خود


گر ببندد در خود


و بماند به میان من و تو


عشق در بسته


نا سزایی ست به عشق همگان


او که سیبی را دوست میدارد


به همه مهر میورزد


که همه از گوهر یکتایند


من به خوبی میدانم 


که ورای من و تو


هستی هست,


عشق ما میمیرد مگر آزاد شود


رفتنت رنج من است,


رنج من عشق من است,


پس رهایت خواهم کرد

http://forum.funpatogh.com

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٧/۱٩

عشق من

عشق من ناز نکن عمر ما پایون میگیره
یه روزی دست زمونه تورو از من میگیره
وقتی تنها با تو بودن واسه من زندگیه
تورو دیدین تورو خواستن رو کی از من میگیره
عشق من قلب این عاشق با تو آروم میگیره
همه ناله های من از اون نگاه دوریه
تورو دیدم تو رو خواستم تورو هر جا میبینم
بی تو عشق تو من همیشه تنها میمونم
عشق من عاشقتم تکرارتم شب عادته
همه حرفام بخدا از عشق و از سخاوته
باتو بودن توی دنیا واسه من نهایته
عشق من بی کسیو شباتو پایون میگیره
همه رگهام از حرارت نگات خون میگیره
با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته
http://forum.funpatogh.com

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٧/۱۸

|| شعر زیبا و عاشقانه - گل من ||

 


گل من گوهر من کاش اینجا بودی

جان من جوهر من کاش اینجا بودی

اگر اینجا بودی خانه خاموش نبود

آینه فاصله داشت گل فراموش نبود

وزن قلبم سنگین غربت و آهنگ نبود

ساعت دیواری خسته از زنگ نبود

گل من گوهر من کاش اینجا بودی

جان من جوهر من کاش اینجا بودی

با تو بودن هیهات تا ابد ممکن بود

لحظه های بیدار تا ابد ساکت بود

اگر اینجا بودی زندگی وسعت داشت

غزل آمرزش به قلم رغبت داشت

گل من گوهر من کاش اینجا بودی

جان من جوهر من کاش اینجا بودی

گم ترین پیدایی هستی و اینجایی

من که با تو هستم تو چرا تنهایی

با همه دوری ها اینهمه فاصله ها

همه جا سرشار است از هوایت اینجا

گل من گوهر من کاش اینجا بودی

جان من جوهر من کاش اینجا بودی

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٧/۱٠

دل من عادت داشـت

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا 

به کجا ؟! 

معـلـوم است ، به در خانه تو ! 

دل من عادت داشـت ، 

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری 

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... 

دل من ساکن دیوار و دری ، 

که تو هر روز از آن می گـذری . 

دل من ساکن دستان تو بود 

دل من گوشه یک باغـچه بـود 

که تو هر روز به آن می نگری 

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

منبع : http://www.farspatogh.com

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٥

«موی سیخی»

 پسرم اینقدر بهانه چرا؟

داد و فریاد توی خانه چرا؟

باز ایراد های جورواجور

گاه با خواهش وگهی با زور

گیر لپ تاب می دهی هر روز

کلّه ام تاب می دهی هر روز

یا فلان گوشی بلوتوث دار

شده موضوع بحث تو هر بار

روز وشب فکر دیدن سی دی

درخط تازه های دی وی دی

می زنی تیپ، موی سیخ سیخی
شده تکیه کلام تو ،بیخی*
توی آیینه گر نگاه کنی
شکل خود ، حتماً اشتباه کنی
که منم این که موی اوسیخی است ؟
یا که این یک جوان مریخی است؟

پسر خوب هیچ می دانی

ادبیات چاله میدانی

شده در گفته های تو پیدا

میکنی استفاده گاه به گاه

شده ورد زبان تو مثلاً

عشقی و سوتی و خفن ،عمراً
  
یا برای خوش آمد برو بچ

می شوی با تمام آن ها مَچ 

معنی این برو بچ و مَچ هم

تو به من یاد داده ای پسرم

و من از این برو بچ نادان 

شده ام نا امید و دل نگران

گرچه بس فوق العاده ای پسرم!!

ولی البته ساده ای پسرم

می خوری گول صحبت برو بچ

مغز تو می شود خزانه گچ

کم کمک درس می شود تعطیل 

می کنی کارهای هردمبیل

لامپ اخلاق را که آف کنی

می روی نم نمک خلاف کنی

تا بجنبی شب است وتاریکی است

پیش رو کوره راه ِ باریکی است

انتهایش رسد به ترکستان

گاهی اوقات هم به قبرستان

پسرم کوره راه را برگرد

راه چون شب سیاه را برگرد

نوجوانی و شور و شر داری

پیش رو راه پر خطر داری

جاده صاف هم همین بغل است

معنی اش همت و کمی عمل است



 

 

پند « جاوید » گوش کن پسرم

چون که من ناسلامتی پدرم




*بیخی = بیخیال



محمد جاوید

تنظیم : بخش ادبیات تبیان

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۸

آمدی آتش بجانم ریختی

آمدی آتش بجانم ریختی 
شعله بر دامان پاکم ریختی 

آمدی با یک صدا مستم کنی 
ناگهان با یک نگاه هستم کنی 

آمدی من را رها سازی بدشت 
قلب من افتاد زیر پایت و شکست 

خواستم تا فراموشت کنم 
بلکه در یادم در آغوشت کنم 

خواستم تا بشویم این گناه 
غرقه گشتم در سیلاب فنا 

خواستم تا نفس گیرم زخود 
بلکه آرام گیرم بعد موت 

ای دریغا مرگ هم من را نخواست 
چونکه دامانم پلید بود از نخست

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٥/٢٠

....عشق یعنی

عشق یعنی یک سلام و یک درود

 عشق یعنی درد و محنت در درون

 عشق یعنی یک تبلور یک سرود

 عشق یعنی قطره و دریا شدن

 عشق یعنی یک شقایق غرق خون

 عشق یعنی زاهد اما بت پرست

 عشق یعنی همچو من شیدا شدن

 عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

 عشق یعنی بیستون کندن بدست

 عشق یعنی آب بر آذر زدن

 عشق یعنی چون محمد پا به راه

 عشق یعنی عالمی راز و نیاز

 عشق یعنی با پرستو پرزدن

 عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

 عشق یعنی یک تیمم یک نماز

 عشق یعنی سر به دار آویختن

 عشق یعنی اشک حسرت ریختن

 عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

 عشق یعنی سجده ها با چشم تر

 عشق یعنی مستی و دیوانگى

 عشق یعنی خون لاله بر چمن

 عشق یعنی شعله بر خرمن زدن

عشق یعنی آتشی افروخته

 عشق یعنی با گلی گفتن سخن

 عشق یعنی معنی رنگین کمان

 عشق یعنی شاعری دلسوخته

 عشق یعنی قطره و دریا شدن

 عشق یعنی سوز نی آه شبان

 عشق یعنی لحظه های التهاب

 عشق یعنی لحطه های ناب ناب

 عشق یعنی دیده بر در دوختن

 عشق یعنی در فراقش سوختن

 عشق یعنی انتظار و انتظار

 عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

 عشق یعنی سوختن یا ساختن

 عشق یعنی زندگی را باختن

 عشق یعنی در جهان رسوا شدن

 عشق یعنی مست و بی پروا شدن

 عشق یعنی با جهان بیگانگى

منبع : عشق یعنی ....

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٥/٢٠

اس ام اس عاشقانه

آرزویم این است نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد......نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز........و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی........عاشق آنکه تو را می خواهد.......و به لبخند تو از خویش رها می گردد......... و ترا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد


------------------------------


چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند... سنگ ... پس از رها کردن! حرف ... پس از گفتن! موقعیت... پس از پایان یافتن! و زمان ... پس از گذشتن!

------------------------------


بعضی عشق ها آتشین اما کم عمق و سطحی هستند گردبادی بر پای می کنند و زود هم سرد می شوند اما بعضی عشق ها عمیق است و ملایم چون یک نخ باریک شروع می شود و در طول زمان استمرار می یابد.

------------------------------

ثمره عمر آدمی یک نفس است و آن نفس از برای یک همنفس است گر نفسی با نفسی هم نفس است آن یک نفس از برای عمری بس است


------------------------------


شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی... سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت طولی نکشد نیز تو خاموش شوی


------------------------------


سعی کن تنها باشی زیرا تنها بدنیا امدی و تنها از دنیا خواهی رفت.بگذار عظمت عشق را درک نکنی.زیرا انقدر عظیم است که تورا نابود خواهد کرد


------------------------------


اگر روزی دشمن پیدا کردی، بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی! اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد


------------------------------


عشقی که تو را نثار ره کردم در سینه ی دیگری نخواهی یافت ... زان بوسه که بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذری نخواهی یافت

------------------------------


هرگز هیچ حسرتی در دنیا این چنین یک جا جمع نمی شود که در این سه واژه کوتاه : او ـ دوستم ـ ندارد 


------------------------------


هر کی با زمزمه عشـق دو سه روزی عـاشقـم شـد عشـق اون باعـث زجـر همـه دقایقـم شـد اون که عاشق بود و عمری از جدا شدن می ترسید همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید


------------------------------


ای عشق مدد کن به سامان برسیم چون مزرعه تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار و یا یار به من یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم


------------------------------

هیچ چیز ویرانگرتر ازاین نیست که متوجه شویم کسی که به آن اعتماد داشته ایم عمری فریبمان داده است یکی باش برای یک نفر ...نه تصویری مبهم در خاطره ها

------------------------------


زندگی کتابی است پرماجرا ، هیچگاه آنرا به خاطر یک ورقش دور مینداز

------------------------------


سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم ، بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم

------------------------------

حکایت جالبی ست که فراموش شدگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نمیکنند
آنگاه که زندگی همچون ترانه ای جاری می گردد شاد بودن آسان است اما ارزش انسان زمانی آشکار می گردد که در شرایط آشفته نیز لبخند به لب دارد

------------------------------


ظاهر و باطن شما باید با هم همساز باشند, هدفهایتان باید به بلندای قامتتان و صبر و بردباریتان به وسعت تمام وجودتان باشد. برای اینکه درون و بیرونتان یکسان پرشکوه و متعالی شود باید برای خود فلسفه زندگی داشته باشی


------------------------------


عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی . اما دوست داشتن پیوندی است خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد .


------------------------------


زندگی 2 چیز به من آموخت: آرزوی مرگ و مرگ آرزو

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٥/۱۸

عاشقی

چشمک بزن چراغ ِ خیابان ِ عاشقی !

در بهت ِ چشم ِمرغ ِغزلخوان ِ عاشقی


 

شاید بهار هم ، شبی از دوردست ِخویش

تن در دهد به سوز ِ زمستان ِ عاشقی


 

قدری بخند در شب دلگیر ِ چشم من

برقی بزن ستاره ی خندان عاشقی !


 

عیسی بیا که وقت دمیدن رسیده است

بر پیکر ِ الهه ی بی جان عاشقی


 

اینجا نشسته ام و تنم شسته می شود

با بغض های ابر ِ بهاران ِ عاشقی


 

گاهی نظر به چشم ِ پر از شور ِ زندگیت

گاهی به سوی قبر ِ شهیدان ِ عاشقی


 

در خواب ِ گریه های خودم غرق می شوم

این رعد و برق هرشب و باران ِ عاشقی

 


ای کاش بعد ِ مـُردن ِ من ، دوستان ِمن

دفنم کنند در غزلستان ِ عاشقی

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٥/۱٧

دلتنگ توام

روزها فکر توام

شبهایم

به خیال تو و دلتنگی تو

می گذرد.

شاپرک

از غم تنهایی من

سیر است

ابر از باریدن

و پرنده از هوا دلگیر است.

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٥/۱٧

من و تو

من وتو با همیم اما دلامون خیلی دوره 

همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره

نداریم هیچ کدوم حرفی که بازم تازه باشه

چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و کوره

من وتو،من وتو ،من وتو

هم صدای بی صداییم با هم و از هم جداییم 

خسته از این قصه ها ییم هم صدای بی صداییم 

نشستیم خیلی شب ها قصه گفتیم از قدیما 

یه عمره وعده ها رو دادیم و حرف ها رو گفتیم

دیگه هیچی نمی مونه برای گفتن ما 

گلای سرخمون پوسیده موندن توی باغچه 

دیگه افتاده از پا ساعت پیر رو طاقچه

گلای قالی رنگ زرد پاییزی گرفتن 

اونام خسته شدن از حرف هر روز تو و من

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٥/۱٧

روزگار

دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می‌پویند مبادا شعله‌ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی‌ست نازنین روزگار غریبی‌ست نازنین
و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می‌زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی‌ست نازنین روزگار غریبیست نازنین
و در این بن‌بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت‌وار سرود و شعر فروزان می‌دارند
به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبی‌ست
آن که بر در می‌کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
... 
روزگار غریبی‌ست نازنین روزگار غریبی‌ست نازنین
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می‌کنند و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست 
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٥/۱٦

هر چی بخوای همون میشم

نرو نرو ، سفر نکن  رفتن تو ترونه نیست

اگه بری قشنگ من  این خونه دیگه خونه نیست

نرو نرو عزیز من   هر چی بخوای همون میشم

سر به سرت نمی ذارم   من دیگه مهربون میشم

 

تنهایی جایی نمی رم   با تو میرم با تو میام

دیگه نمی ذارم کسی  پا بذاره توی چشام

پیرهنی رو تن می کنم  که تو بگی بهم میاد

موهامو رنگی می کنم  هر رنگی که دلت بخواد

 

برای تو می رقصم و   قربونی چشات میشم

من با نگات گُر می گیرم   فدایی لبات میشم

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤

صدای عشق

 دوست دارم ، دوست دارم  ستاره ی شبای من

اسم تو رو چی بذارم  عزیز لحظه های من

بهم بگو دوسم داری  پر بگیرم به آسمون

فدای تو ، فدای تو  ای خوب من ، ای مهربون

تو نازنین ، عشق منی  دوست دارم دیوانه وار

عاشق من باش و بمون  قشنگ من ، بهار ، بهار

اسم قشنگ نازت و   نشسته رو لبای من

شعر قشنگ بودنی  برای لحظه های من

وقتی میاد صدای پات  می پیچه باز صدای عشق

بارونمی ، برام بیار   تا گل بدن گلای عشق

هر جا می خوای بری ، برو   اما منو تنها نذار

دوست دارم ، فدای تو   عاشقتم دیوانه وار

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤

یه دروغ (شعر )

واسه من حسّی نمونده  رو لبم خنده ندارم

شب و روزم شده تیره  چه سیاهه روزگارم

تو دلم نور نمی تابه  شعله ی عشق بی فروغه

قصه های عشق و خنده  توی این قرن یه دروغه

توی غربت زمونه  کسی با من همزبون نیست

توی فصل سرد اینجا  حتی خورشید مهربون نیست

همه حرفا یه دروغه  دیگه عشقا بی فروغه

یه دروغه یه دروغه  بی فروغه ، بی فروغه

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٤

واقعه ( شعر )

از مرگ گل لاله  دلها چه مکدّر شد

آن لاله ی رنگین رو  در واقعه پرپر شد

دیر آمدم از یاری             خونها شده بود جاری

جانم به تو قابل نیست      عشقم بی تو کامل نیست

 

آگه تو به هر کاری  دانم که مپنداری

دانی که مرا تقدیر  دور کرده از این یاری

شیدا و پریشانم  می نالم و گریانم

بی تابم و دل تنگم   حالم رو نمی دانم

 

بر سینه ی من بنگر   داغ غم خودبینی

این حسرت عشقت را  می دانی و می بینی

تقدیم تو باد جانم  آن ره که تو می خوانی

گفتی که تو را خوانم  هر دم که تو گریانی

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٥/۱۳

بیا با من تو ای یارم

بیا با من تو ای یارم  که با تو شاد و سرشارم

بیا با من تو ای یارم  دوست دارم دوست دارم

تو چشمات پُر رازه  تویی آهوی دشتم

من ِ شیدا و عاشق  گرفتار تو گشتم

 

در بند تو ام  تو رها را نشناسی

دل بسته ی از روی وفا را نشناسی

تو آشنا هستی و با من غریبه

تو اهل وفا هستی و ما را نشناسی

 

دریاب ، منو دریاب  بیا این دل و دریاب

تو چشمه ی آبی  لبِ تشنه رو دریاب

 

 

حیرون شدم از تو  پریشون شدم از تو

از دستِ فرارت  چه دل خون شدم از تو  

 

 

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/٥/۱٢

اتفاقی سبز (شعر )

من از عشق آماده ترم

به دوست داشتنت

و طراوتی چون تو

در گلدان بی تابی های من

نادیدنی نخواهد بود

سبز ترین طپش !

رویش تو

آغاز نسل اقاقی هاست

به نیازی زنده می کند

اتفاقی سبز

تو را در من

و عشق

متولد می شود !

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٥/۱۱

باید برم یا بمونم ؟ ( شعر عاشقانه )

 چشات مثل چراغ زرد ، عاشقه ، چشمک می زنه

دلم یه سیب سرخه که واسه نگات لَک می زنه

دوسم داری یا نداری ؟ منتظر جوابتم

قسم به قلب عاشقم ، بد جوری من خرابتم

چشات میگن دوسم داری ، اما لبات ساکت و سرد

همین چشای شیطونت ، تو رو باهام آشنا کرد

همش به فکر رفتنی ، یه جورایی دلواپسی

دلت می خواد پر بگیری ، انگاری توی قفسی

دوست دارم اما هنوز ، عاقبتو نمی دونم

چراغ قرمزی یا سبز ؟ باید برم یا بمونم ؟

چشات میگن دوسم داری ، اما لبات ساکت و سرد

همین چشای شیطونت ، تو رو باهام آشنا کرد

 

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٥/۱٠

گوش به حرف من ندادی !

نمیگم که بد شدی تو ، نمیگم کلاسورت کو ؟

می بینم مانتو پوشیدی ، بگو آخه چادرت کو ؟

رنگ تو چه زود عوض شد ، تا که پات رسید به اینجا

چادری بودی یه روزی ، اما حالا ، اما حالا

تو رو می پرستیدم من ، شبیه بارون و دریا

من می خواستم با تو باشم ، با تو تا آخر دنیا

اما تو رفتی و رفتی ، سمت یه دنیای دیگه

نمی دونم با کی هستی ؟ کیه داره به تو میگه ؟

چادر و مانتو کدومه ، تو خودت باش بی خیالش

شبنم و دوس داره آدم ، واسه باطن زلالش

 

 

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٥/۱٠

خودت بودی که اومدی سراغم ( شعر )

خودت بودی که اومدی سراغم

گفتی بهم که از تب تو داغم

گفتی بیا ستاره نور بپاشون

به کلبۀ تاریک و بی چراغم

 

گفتی بهم یه دنیا رمز و رازی

عاشقی و دریایی از نیازی

یادت میاد یه روزی زیر بارون

گفتی برام قصری از عشق می سازی

 

گفتم داری سر به سرم می ذاری

شوخی نکن ، تو منو دوس نداری

کاشکی میشد من اشتباه می کردم

می فهمیدم راس راسی بی قراری

 

گفتم دلت یه روزی جام می ذاره

گفتی دلت عاشق و بی قراره

اما ته قصه دیدم دروغه

قصه ی تو یه حرف راست نداره  

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٥/٩

شعر زیبا ( بگو آخه واسه چی ؟ )

دیگه حرفام نداره رنگی واسه تو من می دونم 

از ابر چشمام بیهوده بارون می باره خوب می دونم 

دیگه باغ آرزوهام نداره از تو نشونی 

دل من تنها شده بی تو نداره یه همزبونی 

اگه چشمات منو می خواست پشت پلکات نمی موندم 

دیگه این ترانه ها رو نمی ساختم نمی خوندم 

بگو آخه واسه ی چی پیشم نمیای خوب من ؟ 

مگه دوسم نداری ؟ منو نمی خوای خوب من ؟

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٥/٩

بخون دلم گرفته

پا شدی کجا بری ؟ بمون ، بمون ، واسه دلم

تار و بردار و بزن ، بخون ، بخون ، واسه دلم

 بخون دلم گرفته ، بمون تنها نمونم

بزن رو سیم گیتار ، منم با تو می خونم

وقتی که با من هستی ، نمیخوام باشی خاموش

بیا با هم بخونیم ، غم دنیا فراموش

پا شدی کجا بری ؟ بمون ، بمون ، واسه دلم

تار و بردار و بزن ، بخون ، بخون ، واسه دلم

من لبریز نیازم ، رنگ نیاز من باش

حالا که پیشم هستی ، خاطره ساز من باش

خاطره ها می مونن ، چه زشت باشن چه زیبا

چه خوبه زیبا باشن ، تموم خاطره ها

پا شدی کجا بری ؟ بمون ، بمون ، واسه دلم

تار و بردار و بزن ، بخون ، بخون ، واسه دلم

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/٧