هر چی بخوای داریم

هر چی که بخوای

حل جدول کلمات متقاطع فارسی و سودوکو در رایانه با Raya Jadval 2.6

حل جدول کلمات متقاطع فارسی و سودوکو در رایانه با Raya Jadval 2.6

علاقه به حل‌کردن جدول کلمات متقاطع در بسیاری از افراد وجود دارد. این نرم‌افزار شبیه‌ساز جدول در رایانه است. توسط این نرم‌افزار شما می‌توانید درون رایانه به حل جدول مشغول شوید. علاوه بر جدول کلمات متقاطع، جدول سودوکو نیز در این نرم‌افزار گنجانده شده است. شما قادرید توسط این برنامه، جدول کلمات و سودوکو بسازید و به اشتراک گذاشته تا کاربران دیگر از آنها استفاده کنند. این جمله معروف را نیز به‌خاطر داشته باشید: جدول حل کنید تا فراموشی نگیرید…

 

raya jadval حل جدول کلمات متقاطع فارسی و سودوکو در رایانه با Raya Jadval 2.6

 

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱/٤

از زندگیتون چی فهمیدین؟؟؟

جواب های مردم به این سوال که از زندگیتون چی فهمیدین؟؟؟

 

 

 

فهمــیده ام که باز کردن پاکت شیر از طرفی که نوشته  " از این قسمت باز کنید" سخت تر از طرف دیگر است 54     ساله 

فهمــیده ام که هیچ وقت نباید وقتی دستت تو جیبته روی یخ راه بری .       12 ساله

فهمــیده ام که نباید بگذاری حتی یک روز هم بگذرد بدون آنکه به همسرت بگویی " دوستت دارم" .      61 سال

 فهمــیده ام که وقتی گرسنه ام نباید به سوپر مارکت بروم .       38   ساله

 فهمــیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند.       20 ساله

 فهمــیده ام که وقتی مامانم میگه  " حالا باشه تا بعد " این یعنی " نه"      7 ساله 

 فهمــیده ام که من نمی تونم سراغ گردگیری میزی که آلبوم عکس ها روی آن است بروم و مشغول تماشای عکس ها نشوم.     42  ساله 

 فهمــیده ام که بیش تر چیزهای که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند .      64   ساله

فهمــیده ام که وقتی مامان و بابا سر هم دیگه داد می زنند ، من می ترسم .      5 ساله 

 فهمــیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک  "زندگی خوب"حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند .          72  ساله 

فهمــیده ام که وقتی من خیلی عجله داشته باشم ، نفر جلوی من اصلا عجله ندارد . 29 ساله

فهمــیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشم،آن را به نحو احسن انجام می دهم .        48 ساله 

فهمــیده ام که بیش ترین زمانی که به مرخصی احتیاج دارم زمانی است که از تعطیلات برگشته ام . 38 ساله 

 فهمــیده ام که مدیریت یعنی: ایجاد یک مشکل - رفع همان مشکل و اعلام رفع مشکل به همه. 34 ساله

 فهمــیده ام که اگر دنبال چیزی بروی بدست نمی آوری باید آزادش بگذاری تا به سراغت بیاید . 29 ساله 

 فهمــیده ام که در زندگی باید برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم ولی نتیجه را به خواست خدا بسپارم و شکایت نکنم. 29 ساله 

فهمــیده ام مبارزه در زندگی برای خواسته هایت زیباست اما تنها در کنار کسانی که دوستشان داری و دوستت دارند! 27 ساله 

فهمــیده ام که وقتی طرف مقابل داد میزند صدایش به گوشم نمیرسد بلکه از ان رد می شود.     50ساله 

فهمــیده ام هرکس فقط و فقط به فکر خودشه، مرد واقعی اونه که همیشه  و در همه حال به شریکش هم فکر کنه بی منت. 35 ساله 

فهمــیده ام برای بدست آوردن چیزی که تا بحال نداشتی باید بری کاری رو انجام بدی که تا بحال انجامش نداده بودی       36 ساله

فهمیدم که اگر عشقی رو از دست دادی دیگه نمی تونی بدست بیاریش چون هیچ چیز مثل سابق نیست! و سعی کنی که فقط ازش به نیکی یاد کنی!  م . ج  30 ساله

فهمیدم که تا دیر نشده باید یه کاری کرد تا بعد ها غصه فرصت های رو که داشتی ولی استفاده نکردی رو نخوری... و بعضی وقت ها هم باید هیچ کاری نکنی تا وضع از اینی که هست بدتر نشه....    31 ساله

من هنوز چیزی نفهمیدم, فعلا قضیه خیلی مبهمه. 34 ساله

 
 فهمیدم روی هیچ عقیده ای تعصب نداشته باشم چرا که چند سال بعد ممکنه برام مسخره و خنده دار بشه و هیچ عقیده ای رو مسخره نکنم چرا که شاید سال ها بعد آرمان زندگیم بشه. 30 ساله 

من فهمیدم که هیچ وقت اون چیزی رو که می خواهی به دست نمی آری و وقتی هم که بدست اوردی دیگه اون  رو نمی خواهی . 37 ساله  

فهمیدم تو این دنیا هیچ چیز اونقدر که فکر میکنیم مهم  نیست بجز کسی که دوسش داری   52 ساله

 

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٠

تست هوش ( مقدماتی )

چهار تا سوأل هستش. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری،  حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی! :cool:

 

آماده ای؟ :13:

 

 

 

سوأل اول :

فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

.
.

پاسخ:

اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.

 


 

سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی.

برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی..

 

   

سوأل دوم:

اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

.
.
.
.
.

پاسخ:

اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)

 
 

شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟

 



 

سوأل سوم:

ریاضیات فریبنده!!!  این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.

عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید. 1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟

.

پاسخ:

به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است.

باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.

مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید... تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!

 

 

 

 

سوال آخر:

پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana  2- Nene  3- Nini  4- Nono. اسم پنجمی چیه؟

.
.
.
.

                             
جواب: Nunu؟

نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.

 

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٦
تگ ها : سرگرمی

داستان باحال

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید..
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم.. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم .. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت...
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت.. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


.

.

.

.

.

.

.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید!

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٦:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢۱

اس ام اس عاشقانه جدید

شوقی، که چو گل دل شکفاند، عشق است

ذهنی، که رموز عشق داند، عشق است

مهری، که تو را از تو رهاند، عشق است

لطفی، که تو را بدو رساند، عشق است
*عراقی*

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

چشمت که فسون و رنگ میبارد ازو
افسوس که تیر جنگ میبارد ازو

بس زود ملول گشتی از هم نفسان
آه از دل تو که سنگ میبارد ازو

حافظ….

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد

پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

من آن ابرم که می خواهد ببارد
دل تنگم هوای گریه دارد
دل تنگم غریب این در و دشت
نمی داند کجا سر می گذارد
ابتهاج

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

عشق رخ یار بر من زار مگیر
بر خسته دلان رند خمار مگیر

صوفی چو تو رسم رهروان می دانی
بر مردم رند نکته بسیار مگیر

حافظ

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

با دوست چنانکه اوست می‌باید داشت
خونابه درون پوست می‌باید داشت

دشمن که نمی‌توانمش دید به چشم
از بهر دل تو دوست می‌باید داشت

سعدی

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

من حاصل عمر خود ندارم جز غم
در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم

یک همدم باوفا ندارم جز درد
یک مونس نامزد ندارم جز غم

حافظ

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

در زدم او گفت جانم کیستی؟

گفتمش تو عاشق من نیستی؟

گفت نه، اما ببینم تا به کی٬

پشت این در منتظر می ایستی؟

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

شبی پر کن از بوسه ها ساغرم…

به نرمی بیا همچو جان در برم…

تنم را بسوزان در آغوش خوش…

که فردا نیابند خاکسترم…!

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

سیه چشمی به کار عشق استاد،

به من درس محبت یاد می داد…

مرا از یاد برد آخر ولی من٬

به جز او عالمی را بردم از یاد…

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی…

جهانی عشق در من آفریدی…

دریغا، با غروب نابهنگام…

مرا در دام ظلمت ها کشیدی…

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

مرا عمری به دنبالت کشاندی…

سرنجامم به خاکستر نشاندی…

ربودی دفتر دل را و افسوس…

که سطری هم از این دفتر نخواندی…!!!

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

پنهان می شوم

در گندمزار چشمانت

چه زود فصل درو می رسد

من پنهان می شوم

و تو

در لابه لای خرده داسها

گم شده ای…

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

دیروز تمام خاطرات با تو بودن را دور ریختم…

امروز هر چه می گردم خودم را پیدا نمی کنم…

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

بغض کن اما نبار، خشک شو اما نریز، دیر کن اما بیا……

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

تو مرا فریاد کن ای هم نفس …

این منم آواره ی فریاد تو …

این فضا با بوی تو آغشته است …

آسمانم پر شده از یاد تو …

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

بنام انکه اشک راآفرید تا آتش جنگلهای عشق را خاموش کند

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

سکوت تنها دوستی است که هرگز خیانت نمی کند

عشق تنها میکروبی است که از راه چشم سرایت می کند

-_-_-_-_-_-_-_-_-_LxL.iR_-_-_-_-_-_-_-_-_-

گر تو را با ما تعلق نیست ، مارا شوق هست

گر تو را بی ما صبوری هست ، ما را تاب نیست . . .

منبع : ال ایکس ال

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٥/٢۱