هر چی بخوای داریم

هر چی که بخوای

رژیمی برای کاهش وزن گناهان

رژیمی برای کاهش وزن گناهان


 

خیلی از ما هنگامی که حس می کنیم کمی چاق شده ایم و اضافه وزن داریم سریعا به فکر چاره می افتیم تا وزن خود را کاهش دهیم . اما شاید هرگز فکر نکنیم که گناهان ما چقدر وزن دارد؟  تا چه وزنی نرمال است؟  و چه وزنی از آن ها ما را در بحران قرار خواهد داد؟


 

گناه

ما باید کمی به فکر این گناهان چاق شده مان باشیم اگر کمی بنشینیم و حساب کتاب کنیم تا حدودی می توانیم وزنشان را تخمین بزنیم ، نباید بگذاریم اینقدر رشد کند و چاق شود که نتوانیم تحملش کنیم و کمر انسانیتمان را بشکند .

خوب هم می دانیم که دیر یا زود باید برداریمش بر کولمان بگذاریم و راهی سفری پر خوف و خطر شویم ، حالا چطور ممکن است بتوانیم با این غول بی شاخ و دم که سوارمان شده از پلی که به اندازه مو باریک است و به اندازه شمشیر برنده  گذشت؟ این امکان ندارد با هیچ محاسبه ریاضی هم جور در نمی آید این سقوط حتمی است. پس هر چه سریعتر باید یا خود ، درمانی برایش پیدا کنیم  یا به یک متخصص مراجعه کرده و بخواهیم کمکمان کند .

اولین چیزی که لازم است بدان ملتزم شود این است که از افسار گسیختگی خود جلوگیری کند و بدون هیچ قید و شرطی سرگرم لذتهای جسمی و شهوات بدنی نباشد و خود را بزرگتر از آن بداند که زندگی مادی را هدف بپندارد

 

اما چیزی که حتما باید در دست داشته باشیم ترازوئیست که عملکردمان را با آن ارزیابی کنیم ببینیم در یک زمان مشخص مثلا چقدر کاهش وزن گناه داشته ایم که آن هم مشخص است کتاب خدا و سیره اولیای دینش بهترین سنجش و میزان است.

 

و یک نکته ای که در این موازین به آن اشاره شده . بسیار هم مورد تأکید است روزه است که در کم کردن قامت نتراشیده گناهان حکم چاقویی تیز را دارد که سریعا آن ها را کنده و جدا می کند .

فایده ی روزه، تقواست و آن خود سودی است که عاید خود شما می شود و فایده ی داشتن تقوا مطلبی است که احدی در آن شک ندارد  چون هر انسانی به فطرت خود این معنا را درک می کند که اگر بخواهد به عالم طهارت و رفعت متصل شود و به مقام بلند کمال و روحانیت ارتقاء یابد. اولین چیزی که لازم است بدان ملتزم شود این است که از افسار گسیختگی خود جلوگیری کند و بدون هیچ قید و شرطی سرگرم لذتهای جسمی و شهوات بدنی نباشد و خود را بزرگتر از آن بداند که زندگی مادی را هدف بپندارد.

بندگی

سخن کوتاه آنکه از هر چیزی که او را از پروردگار تبارک و تعالی مشغول سازد بپرهیزد و این تقوا تنها از راه روزه و خودداری از شهوات به دست می آید و نزدیکترین راه و مؤثرترین رژیم معنوی و عمومی ترین آن بطوری که همه ی مردم و همه ی اعصار بتوانند از آن بهره مند شوند و نیز هم اهل آخرت از آن رژیم سود ببرد و هم شکم بارگان اهل دنیا  عبارت است از خود داری از شهوتی که همه ی مردم در همه ی اعصار متبلوی بدانند و آن عبارت است از شهوت شکم از خوردن و آشامیدن و شهوت جنسی که اگر مدتی از این سه چیز پرهیز کنند و این ورزش را تمرین نمایند به تدریج نیروی خویشتن داری از گناهان در آنان قوت می گیرد و نیز به تدریج بر اراده ی خود مسلط می شوند  آنوقت در برابر هر گناهی عنان اختیار از کف نمی دهند و نیز در تقرب به خدای سبحان دچار سستی نمی گردند . چون پر واضح است کسی که خدا را در دعوتش به اجتناب از خوردن و نوشیدن و عمل جنسی که امری مباح است اجابت می کند قهرا ً در اجابت دعوت به اجتناب از گناهان و نا فرمانیها شنواتر و مطیع تر خواهد بود ] (1)

 وقتی انسان یک ماه کارهای مباح را به فرمان حق تعالی به راحتی ترک می کند  پس این قدرت را دارد که حرام را کنار بگذارد؛ هر چه اجتناب از معاصی بیشتر شود و اغیار از خانه ی دل بیرون روند صاحب اصلی که همان پروردگار باشد در آن مسکن می گزیند . القلب حرم الله فلا تسکن فی حرم الله الا الله وقتی دل جایگاه رب شد  آنگاه تنها در راستای رضای خالقش گام بر می دارد و این اطاعت محض  او را به لقاء الله خواهد رساند .

در حدیث معراج است که خداوند فرمود : یا احمد (صلی الله علیه و آله و سلم ) آیا می دانی که میراث روزه چیست ؟ عرض کرد : نه . فرمود : میراث روزه کم خوراکی و کم گویی است سپس فرمود : سکوت مورث حکمت می شود و حکمت مورث معرفت و معرفت مورث یقین است و چون به مرتبه ی یقین برسد باکی ندارد که چگونه بر او می گذرد ! به سختی یا به آسانی . برای او متفاوت نیست و این مقام صاحبان رضاست . (2)

مؤمن برای بهره برداری از ماه مبارک رمضان در دو ماه رجب و شعبان روح خود را جلا داده و آماده ی ایستادن برسکوی پرش ( ماه مبارک رمضان ) می شود . از یک طرفی عبادات متنوعی که در ماه مبارک رمضان وارد شده و از طرف دیگر پرهیز از خور و خواب و شهوت ( حتی حلال ) اثر وضعی بسیار مطلوبی بر روح مؤمن می گذارد که مهمترین آن اجتناب از گناه است

 

در حدیث قدسی در مورد مقام کسانی که به رضای الهی رسیده اند آمده است : هر کس بر وفق رضای من عمل کند مداومت و ملازمت بر سه چیز را به او بدهم اول آنکه با شکری آشنایش می کنم که دیگر مانند شکر دیگران  آمیخته با جهل نباشد و قلبش را آنچنان از یاد خودم پر کنم که دیگر جایی برای نسیان در آن نباشد و آنچنان از محبت خودم پر کنم که دیگر جایی برای محبت مخلوقها در آن نماند  آنوقت است که وقتی به من محبت می ورزد به او محبت می ورزم و چشم دلش را به سوی جلالم باز می کنمو دیگر هیچ سری از اسرار خلقتم را از او مخفی نمی دارم و در تاریکیهای شب و روز با او راز می گویم آنچنان که دیگر مجالی برای سخن گفتن با مخلوقین و نشست و برخاست با آنان برایش نماند  سخن خود و ملائکه ام را به گوشش می شنوانم و با آن اسرار که از خلق خود پوشانده ام آشنایش سازم (3)

 

نکته ی مهم دیگری که باید به آن توجه کرد تقویت اراده در ماه مبارک رمضان است . اکثر ما بدلیل ضعف در عزم و اراده به معصیت گرفتار شده و به همین جهت از حضرت حق دور می شویم . مؤمن در ماه مبارک رمضان در می یابد و می چشد که نه تنها می تواند از حرام اجتناب کند بلکه حتی اراده ی او چنان قوی می شود که از برخی حلالها نیز چشم پوشی می کند

 

مؤمن برای بهره برداری از ماه مبارک رمضان  در دو ماه رجب و شعبان روح خود را جلا داده و آماده ی ایستادن برسکوی پرش ( ماه مبارک رمضان ) می شود . از یک طرفی عبادات متنوعی که در ماه مبارک رمضان وارد شده و از طرف دیگر پرهیز از خور و خواب و شهوت (حتی حلال) اثر وضعی بسیار مطلوبی بر روح مؤمن می گذارد که مهمترین آن اجتناب از گناه است؛ لذا وقتی ظرف دل مؤمن از نجاست گناه پاک شود و بر این امر استقامت کند  کم کم محبت خداوند  در چنین دلی جای خواهد گرفت .

 

نکته ی مهم دیگری که باید به آن توجه کرد تقویت اراده در ماه مبارک رمضان است . اکثر ما بدلیل ضعف در عزم و اراده به معصیت گرفتار شده و به همین جهت از حضرت حق دور می شویم . مؤمن در ماه مبارک رمضان در می یابد و می چشد که نه تنها می تواند از حرام اجتناب کند بلکه حتی اراده ی او چنان قوی می شود که از برخی حلالها نیز چشم پوشی می کند . لذا اگر به حرکت در این مسیر ادامه دهد و بر قوت اراده ی خویش بیافزاید می تواند به بهترین مدارج معنوی و مراتب عالیه ی سلوک رسیده و به قرب حق نائل آید .

الهی  توفیق عبودیت و بندگی خویش را که کلید رستگاری است  نصیب همه ی ما بفرما .

 

پی نوشت ها :

(1) تفسیر المیزان / ج 2 / ص 9

(2) المراقبات / ص 202

(3) تفسیر المیزان / ج 1 / ص 464

فرآوری : محمدی

گروه دین تبیان


 

منبع : وبلاگ سید مصطفی علم خواه

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/٦/۱۳

شرط بهشت و تنها شرط جهنم/

شرط بهشت و تنها شرط جهنم/ جزء بیست و چهارم


در بیست و چهارمین قسمت از سلسله مقالات «معارفی از قرآن کریم» آیاتی از جزء بیست و چهارم را محور بحث قرار داده و به بیان معارفی از آن می پردازیم. سعی ما بر این است که قرآن عزیز را به شکلی محسوس تر ببینیم و به شکلی کاربردی تر در زندگی خود وارد کنیم که آن کتابی است برای هدایت و سعادت تمام انسانها.

 


بهشت و جهنم نور  و تاریکی

رفتار عجیبی که منکران قیامت دارند

وَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَحْدَهُ اشْمَأَزَّتْ قُلُوبُ الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ بِالاَْخِرَةِ  وَ إِذَا ذُکِرَ الَّذِینَ مِن دُونِهِ إِذَا هُمْ یَسْتَبْشِرُونَ(45- زمر)

هنگامى که خدا به یگانگى یاد مى‏شود دل‏هاى کسانى که به آخرت ایمان ندارند گرفتار نفرت مى‏شود و هنگامى که یاد غیر خدا مى‏شود، شادمان مى‏گردند.

 

 

گاه انسان چنان به زشتی ها خو مى‏گیرد و از پاکی ها بیگانه مى‏شود که از شنیدن نام حق ناراحت و از شنیدن باطل مسرور و شاد مى‏گردد، در برابر خداوندى که آفریننده عالم هستى است سر تعظیم فرود نمى‏آورد، اما در برابر قطعه سنگ و چوبى که خود ساخته و یا انسان و موجوداتى همانند خود زانو مى‏زند و تعظیم مى‏کند

 

آیه گزارشی از رفتار کسانی است که ایمانی به آخرت ندارند و زندگی را خلاصه در همین چند روزه دنیا می دانند و بس(1). این عده کسانی اند که وقتی در پیش آنها سخن از خدا و دین و احکام و معارف آن شود چندششان شده و حالت تنفر سراسر وجودشان را می گیرد و اگر با آنها سخن از دنیا و راههای ارضای خواسته های نفس گفته شد فورا شادمان گشته و سرور و خوشحالی وجودشان را در بر می گیرد.

 

سرچشمه بدبختى این گروه دو چیز بوده است انکار اصل توحید و عدم ایمان به آخرت

 

گاه انسان چنان به زشتی ها خو مى‏گیرد و از پاکی ها بیگانه مى‏شود که از شنیدن نام حق ناراحت و از شنیدن باطل مسرور و شاد مى‏گردد، در برابر خداوندى که آفریننده عالم هستى است سر تعظیم فرود نمى‏آورد، اما در برابر قطعه سنگ و چوبى که خود ساخته و یا انسان و موجوداتى همانند خود زانو مى‏زند و تعظیم مى‏کند.

 

شبیه این معنى در آیه 46 سوره اسراء نیز آمده است:«وَ إِذا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِی الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى‏ أَدْبارِهِمْ نُفُوراً؛ هنگامى که پروردگارت را در قرآن به وحدانیت یاد مى‏کنى فرار مى‏کنند.»

از این آیه به خوبى استفاده مى‏شود که سرچشمه بدبختى این گروه دو چیز بوده است انکار اصل توحید و عدم ایمان به آخرت.(2)

 

امان از انسان ناشکر و نمک نشناس

فَإِذَا مَسَّ الْانسَانَ ضُرٌّ دَعَانَا ثمُ‏َّ إِذَا خَوَّلْنَهُ نِعْمَةً مِّنَّا قَالَ إِنَّمَا أُوتِیتُهُ عَلىَ‏ عِلْمِ بَلْ هِىَ فِتْنَةٌ وَ لَاکِنَّ أَکْثرََهُمْ لَا یَعْلَمُونَ(49- زمر)

وقتى انسان گرفتار زیان مى‏شود، ما را مى‏خواند و هنگامى که ما از جانب خود نعمتى به او مى‏دهیم [به جای شکر گزاری] مى‏گوید: این با تلاش و درایت خودم به دست آمده است؛ در حالی که آن نعمت وسیله ای برای امتحان او بود و بیشتر مردم از واقعیت بی خبرند.

این آیه به یکی از ویژگیهای طبیعت انسانی اشاره می کند که به پیروى هواى نفس گرایش دارد و به نعمت‏هاى مادى و اسباب ظاهرى پیرامونش مغرور است و فراموشکار نیز هست؛ که هر وقت دچار گرفتارى می شود رو به خدا کرده و او را به خلوص مى‏خواند ولی همینکه پروردگارش نعمتى به او داده و او را از گرفتاری خلاص می کند فورا آن نعمت را به خودش نسبت مى‏دهد و مى‏گوید: «هنر خودم بود» و پروردگارش را فراموش مى‏کند و نمى‏داند که همین خود وسیله ای است که با آن امتحانش مى‏کنند.(3)

بخشش در آیه مورد بحث در صورتی است که گنهکار توبه کرده باشد که اگر فرد گنهکار به واقع توبه کرد وعده خدا در حقش عملی شده و گناه او هر چه که باشد بخشیده می شود حتی اگر شرک باشد؛ اما اگر توبه ای در کار نبود خدا ممکن است از برخی گناهان او در گذرد که بی تردید شرک جزء آنها نخواهد بود

 

 

دو نکته:

1. انسان هم دارای طبیعت است و هم دارای فطرت. طبع و طبیعت او ریشه در جنبه مادی و خاکی او دارد(4) ولی فطرت او متعلق به عالم بالا و آن جنبه ملکوتی اوست.(5) بنابراین هر چه که برای انسان طبیعی و مربوط به طبیعت او می شود اگر تحت مدیریت وحی و فطرت در نیاید عامل سقوط و هلاکت انسان می شود. یکی از این طبیعی ها همین حالت است که در آیه به آن اشاره شد.

 

قاتل درآتش جهنم

2. انسان باید تمام داشته های خود را نعمت الهی دانسته و شکرگزار او باشد و نیز بداند که داده های خدا جنبه آزمون و امتحان هم دارد که اگر با مصرف درست آنها در مواردی که رضای الهی در آن است شکر آن را بجا آورد علاوه بر حل مشکل دنیائیش، بهشت خود را هم آباد کرده است و اگر به محض دریافت نعمت، دهنده آن را فراموش کرد و در مسیر کفر و ناسپاسی قدم گذاشت؛ همان نعمت تبدیل به نقمت شده و جهنم او را شعله ور می کند.

 

بندگان خدا! از رحمت او مأیوس نشوید

قُلْ یَاعِبَادِىَ الَّذِینَ أَسْرَفُواْ عَلىَ أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُواْ مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ  إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا  إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ(53- زمر)

بگو: اى بندگان من که [با ارتکاب گناه‏] بر خود ستم کرده اید! از رحمت خدا نومید نشوید که یقیناً خدا همه گناهان را مى‏آمرزد زیرا او بسیار آمرزنده و مهربان است‏

خداوند متعال در این آیات راه بازگشت را توأم با امیدوارى به روى همه گنه کاران مى‏گشاید و با لحنى آکنده از نهایت لطف و محبت آغوش رحمتش را به رویشان باز کرده و فرمان عفو آنها را صادر نموده است.

 

دقت در تعبیرات این آیه نشان مى‏دهد که از امیدبخش‏ترین آیات قرآن مجید نسبت به همه گنهکاران است. فراگیری و گستردگى آن به حدى است که طبق روایتى امیر مؤمنان على علیه السلام فرمود: در تمام قرآن آیه‏اى وسیعتر از این آیه نیست.(6)

 

«زُمَر» که نام همین سوره هم هست جمع «زُمرة» است و زمره به معنای جماعت و گروهی از مردم است؛ بنابراین معنای آیات مورد بحث این می شود: که منکر شدند و کفر ورزیدند را به صورت گروه گروه به سمت جهنم می برند و در مقابل کسانی که اهل تقوا و خداترسی بودند را هم دسته دسته ساماندهی کرده و به سوی بهشت حرکت می دهند

 

 

دو نکته مهم

 

1. با استناد به جمله « إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا» ثابت می شود که خداوند هر گناهی اعم از صغیره و کبیره را بخشیده و مشمول غفران خود می کند.

2. با مقایسه این آیه با آیه 48 سوره نساء که می فرماید: «إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ؛ خداوند شرک را نمى‏بخشد، اما کمتر از آن را براى هر کس که بخواهد مى‏بخشد.» فهمیده می شود که بخشش در آیه مورد بحث در صورتی است که گنهکار توبه کرده باشد که اگر فرد گنهکار به واقع توبه کرد وعده خدا در حقش عملی شده و گناه او هر چه که باشد بخشیده می شود حتی اگر شرک باشد؛ اما اگر توبه ای در کار نبود خدا ممکن است از برخی گناهان او در گذرد که بی تردید شرک جزء آنها نخواهد بود.(7)

 

یکی را «بدرقه» ؛ یکی را «هِی» می کنند

وَ سِیقَ الَّذِینَ کَفَرُواْ إِلىَ‏ جَهَنَّمَ زُمَرًا ... وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْاْ رَبهَُّمْ إِلىَ الْجَنَّةِ زُمَرًا  ... (73- زمر)

« سِیقَ» ماضی مجهول فعل «سَاقَ» و از ریشه «سَوق» است و معنای آن حرکت دادن از پشت سر است.(8) از این رو به کسی که حیوانات را از پشت می راند تا حرکت کنند «سائق» گفته می شود.(9)

بی تردید در روزی که حقیقت ظهور می کند کسانی که عمری به دین خدا احترام گذاشتند؛ احترام خواهند دید و آنان که تا توانستند دین خدا را مسخره کردند و از هیچ بی احترامی نسبت به آن دریغ نورزیدند، جز خفت و خواری چیزی نصیبشان نمی شود

 

«زُمَر» که نام همین سوره هم هست جمع «زُمرة» است و زمره به معنای جماعت و گروهی از مردم است(10)؛ بنابراین معنای آیات مورد بحث این می شود: که منکر شدند و کفر ورزیدند را به صورت گروه گروه به سمت جهنم می برند و در مقابل کسانی که اهل تقوا و خداترسی بودند را هم دسته دسته ساماندهی کرده و به سوی بهشت حرکت می دهند.

 

نکته قابل توجه این است که برای هر دو دسته از فعل « سِیقَ» استفاده کرده است؛ آیا این بدان معناست که طرز حرکت و انتقال این دو گروه به بهشت و جهنم به یک سبک و سیاق است؟ یا هر یک از این دو طایفه را با سبک و سیاق متناسب با آنها به سمت جایگاه و محل استقرارشان حرکت می دهند؟

پاسخ روشن است؛ بی تردید در روزی که حقیقت ظهور می کند کسانی که عمری به دین خدا احترام گذاشتند؛ احترام خواهند دید(11) و آنان که تا توانستند دین خدا را مسخره کردند و از هیچ بی احترامی نسبت به آن دریغ نورزیدند، جز خفت و خواری چیزی نصیبشان نمی شود(12) 

پس معنای « سِیقَ» برای کافران و مؤمنان متفاوت خواهد بود. « سِیقَ» برای کافران یعنی آنها را همچون حیوان از پشت سر هِی کرده و به جهنم می ریزند(13) و « سِیقَ» برای مومنان یعنی آنها را در کمال عزت و احترام بدرقه کرده و با تشریفات خاصی تا بهشت مشایعت می کنند.

ورود به جهنم و تحمل عذاب آخرت تنها یک شرط دارد و آن اینکه انسان نافرمانی خدا را کرده و مرتکب گناه شود؛ ولی ورود به بهشت دارای دو شرط است: یکی ایمان و دیگری عمل صالح و در تحقق این شروط هم به هیچ وجه جنسیت مطرح نیست

 

 

 

دو شرط بهشت در کنار تنها شرط جهنم

مَنْ عَمِلَ سَیِّئَةً فَلَا یجُْزَى إِلَّا مِثْلَهَا وَ مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثىَ‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُوْلَئکَ یَدْخُلُونَ الجَْنَّةَ یُرْزَقُونَ فِیهَا بِغَیرِْ حِسَابٍ(40- غافر)

هر که بدى کند جز به مانند آن کیفر نیابد، و از مردان یا زنان کسانى که کار شایسته انجام دهند در حالى که مؤمن باشند، آنان در بهشت درآیند و در آن بى‏حسابْ روزى یابند.

پیام آیه این است: کسى که در دنیا عمل ناپسندی انجام دهد، در آخرت فقط مثل همان عمل جزای او خواهد بود؛ یعنى جزایى که او را بد حال و گرفتار کند و کسى که عمل صالحى انجام دهد، چه مرد باشد و چه زن، به شرطى که ایمان هم داشته باشد، در آخرت داخل بهشت گشته و در آن رزقى بى‏حساب خواهند داشت.(14)

اما برداشتی که از این آیه ممکن است و روا این است که ورود به جهنم و تحمل عذاب آخرت تنها یک شرط دارد و آن اینکه انسان نافرمانی خدا را کرده و مرتکب گناه شود؛ ولی ورود به بهشت دارای دو شرط است: یکی ایمان و دیگری عمل صالح و در تحقق این شروط هم به هیچ وجه جنسیت مطرح نیست.

 

پی نوشت ها :

(1) إِنْ هِیَ إِلاَّ حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثینَ (37- مؤمنون)

(2) نمونه ج19 ص476-487

(3)المیزان ج17 ص273

(4) هُوَ الَّذی خَلَقَکُمْ مِنْ طینٍ (2- انعام)

(5) فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی‏ (29- حجر)

(6) تفسیر نورالثقلین ج4 ص491

(7)  برای مطالعه بیشتر به مقاله «بخشش؛ بدون توبه» رجوع کنید

(8) التحقیق فی کلمات القرآن الکریم ج‏5، ص271

(9) لسان العرب ج10 ص166

(10) مجمع البحرین ج3 ص318

(11) قَالَ لهَُمْ خَزَنَتهَُا سَلَامٌ عَلَیْکُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَلِدِینَ(73- زمر) و نیز آیه 8 سوره تحریم

(12) آیه 27 سوره نحل

(13) این برخورد با کسانی که «أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ» هستند امر عجیب و دور از ذهنی نخواهد بود.

(14) المیزان ج17 ص332

امید پیشگر

بخش قرآن تبیان

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٠/٦/٩

امکان ارتباط انسان با جن

امکان ارتباط انسان با جن


 

جن یک موجود خیالی نیست. یک موجود واقعی مادی است که ارتباط با او امکان پذیر است. عده ای هم با او ارتباط برقرار کرده اند. اگرچه از روزگاران قدیم بین انسان و جن، شیوه ‏های مختلفی از روابط تصور می شده است، اما ما تنها شیوه ‏هایی را که در روایات  معتبر آمده است می توانیم بپذیریم .


 

 

جن

مفهوم و ماهیت جنّ مفهوم واژه‏ جنّ

این کلمه 21 بار در قرآن مجید آمده است. جن در لغت به معناى پوشیدگى و پنهانى است و از آتش[1] و یا آمیخته‏اى از آتش[2] آفریده شده است. جن در عرف قرآن موجودى است با شعور و اراده که به اقتضاى طبیعتش از حواس بشر پوشیده مى‏باشد و در شرایط عادى، قابل درک حسى نیست. او مانند انسان، مکلف است و در آخرت برانگیخته مى‏شود. او مى‏تواند مطیع یا عاصى، مؤمن یا مشرک و… باشد.[3]

 

ماهیت جنّ

جن همانند انسان داراى روح و بدن است و داراى شعور و اراده و حرکت مى‏باشد. برخى از آنها مرد و برخى دیگر زن هستند، تولید مثل مى‏کنند و مکلف و مسئول مى‏باشند. در زندگى آنان مرگ و زندگى جریان دارد و از ایمان و کفر برخورداراند، و مؤمنین آنها در خدمت ائمه(ع) بوده و انسانهای مؤمن و شیعه را برادر خود می‏خوانند[5]. [6]

جن چون شیطان داراى محدوده‏اى از قدرت است. از جمله مى‏تواند با سرعت زیاد کارهاى خارق العاده انجام دهد. جن گرچه از نظر قدرت فکرى ضعیف است، ولى قدرت تحریکى او زیاد است، او مى‏تواند بارسنگینى را در کمترین زمان جابه‏جا کند. درک او، درکى عقلى و قوى نیست و حداکثر خیالى و وهمى است و از آیات قرآن مادى بودن جن (مانند انسان) استفاده مى‏شود

 

بنابراین جن از موجودات واقعی است که برای هدایتشان رسولانی فرستاده شده است[7] و همچون انسان، مأمور به عبادت خداوند هستند[8] و در اثر اطاعت و یا سرپیچی از دستورات خدا، به گروه کافر و مسلمان تقسیم می شوند.[9] ابلیس نیز که در داستان خلقت، بر آدم سجده نکرد از طایفه جنیان بود[10].[11]

 

درباره هدف آفرینش انسان و جن در آیات قرآن بیانات مختلفی آمده از جمله: «من جن و انس را نیافریدم مگر این که مرا پرستش کنند»[12]

 

توانایی جن

جن چون شیطان داراى محدوده‏اى از قدرت است. از جمله مى‏تواند با سرعت زیاد کارهاى خارق العاده انجام دهد. جن گرچه از نظر قدرت فکرى ضعیف است، ولى قدرت تحریکى او زیاد است، او مى‏تواند بار سنگینى را در کمترین زمان جابه‏جا کند. درک او، درکى عقلى و قوى نیست و حداکثر خیالى و وهمى است و از آیات قرآن مادى بودن جن (مانند انسان) استفاده مى‏شود. در داستان حضرت سلیمان (علیه السلام) وقتى عفریتى از جن مدعى مى‏شود،[13] حضرت سلیمان آن جن را تکذیب نمى‏کند؛ اگر چه در قرآن نیامده است که آن جن تخت را آورد.[14]

قدرت شیطان در محدوده‏ وسوسه و القائات او است و هرگز سبب سلب اختیار از انسان نیست. بله محور اندیشه‏هاى شیطانى نفس اماره است، در واقع نفس اماره به منزله‏ عامل نفوذى براى شیطان محسوب مى‏شود: ”‌و ما انسان را آفریده‏ایم و مى‏دانیم که نفس او چه وسوسه‏اى به او مى‏کند، و ما از شاهرگ (او) به او نزدیکتریم”‌‌.[15] همان گونه که خداوند تبارک و تعالى مى‏فرماید: ”‌در حقیقت، تو را بر بندگان من تسلطى نیست مگر کسانى از گمراهان که تو را پیروى مى‏کنند.”‌‌[17]

تسخیر جنیان و به خدمت گرفتن آن ها، گرچه ممکن است، اما میان فقها درباره این که آیا چنین کاری جایز است یا نه؟، بحث است. قدر مسلم آن است که این کار نباید از راهی که شرعا حرام است صورت گیرد، یا باعث آزار و اذیت آنها شود. نیز نباید به کارگرفتن آنها برای کارهای نامشروع و حرام باشد؛ زیرا انجام کار نامشروع، حرام است چه با واسطه باشد یا بی واسطه

 

 

امکان ارتباط انسان با جن

قرآن مجید وجود جن را تصدیق کرده و ویژگی ‏های زیر را برای او برمی شمارد:

1. جن موجودی است که از آتش آفریده شده، بر خلاف انسان که از خاک آفریده شده است.[18]

2. دارای علم، ادراک، تشخیص حق از باطل و قدرت منطق و استدلال است.[19]

3. دارای تکلیف و مسئولیت است.[20]

4. گروهی از آنها مؤمن و صالح و گروهی کافرند.[21]

5. دارای حشر و نشر و معادند.[22]

6. قدرت نفوذ در آسمان‏ها و خبرگیری و استراق سمع داشتند و بعداً منع شدند.[23]

7. با بعضی از انسان‏ها ارتباط برقرار می کردند و با آگاهی محدودی که نسبت به بعضی از اسرار نهایی داشتند، به اغوای انسان‏ها می پرداختند.[24]

8. میان آنها افرادی یافت می شوند که از قدرت زیادی برخوردارند، همان گونه که میان انسان ‏ها چنین است.[25]

9. قدرت بر انجام بعضی از کارهای مورد نیاز انسان را دارند.[26]

10. خلقت آنها روی زمین قبل از خلقت انسان ‏ها بوده است.[27]

11. در داستان حضرت سلیمان (ع) وقتى عفریتى از جن مدعى مى‏شود که می تواند تخت بلقیس را به نزد سلیمان آورد، پیش از آن که از مجلسش برخیزد،[28] حضرت سلیمان آن جن را تکذیب نمى‏کند، اگر چه در قرآن نیامده است که آن جن تخت را آورد.[29]

12. مقام و منزلت انسان از آنها برتر است و از این جهت خداوند به ابلیس دستور داد که بر انسان سجده کند و ابلیس از بزرگان طایفه جن است[30]. از مجموع این آیات استفاده می شود که جن یک موجود خیالی نیست. یک موجود واقعی مادی است که ارتباط با او امکان پذیر است. عده ای هم با او ارتباط برقرار کرده اند. اگرچه از روزگاران قدیم بین انسان و جن، شیوه ‏های مختلفی از روابط تصور می شده است، اما ما تنها شیوه ‏هایی را که در روایات  معتبر آمده است می توانیم بپذیریم.

در این جا به بعضی از گونه ‏های این روابط که در قرآن و روایات و سخنان دانشمندان ذکر شده، اشاره می کنیم:

 

جن

ألف. پناه بردن به جن؛

در قرآن مجید آمده: ”‌و همانا مردانی از انس به مردانی از جن پناه می بردند، پس به سختی ‏های ایشان می افزودند”‌‌.[31]

رسم عرب چنین بود که هرگاه به بیابان هولناکی می رسیدند، به جن آن وادی پناه می بردند. اسلام این کار را نهی کرده و پناه بردن به آفریننده جن و انس را امر فرموده است. [32]

ب. تسخیر جن؛ تسخیر جنیان و به خدمت گرفتن آن ها، گرچه ممکن است، اما میان فقها درباره این که آیا چنین کاری جایز است یا نه؟، بحث است. قدر مسلم آن است که این کار نباید از راهی که شرعا حرام است صورت گیرد، یا باعث آزار و اذیت آنها شود. نیز نباید به کارگرفتن آنها برای کارهای نامشروع و حرام  باشد؛ زیرا انجام کار نامشروع، حرام است چه با واسطه باشد یا بی واسطه.[33]

 

پی نوشت ها :

 [1] حجر، 27: ”‌والجانَّ خلقناه من قبلُ من نارالسموم”‌‌، و جان را از پیش، از آتش زهرآگین آفریدیم.

[2] رحمن، 15: ”‌وخلق الجان من مارج من نار”‌‌؛ و جن را از آمیخته‏اى از آتش آفریدیم.

[3] قاموس قرآن، واژه‏ى جن.

[4] عباسى، ابراهیم ، داستان‏هاى شگفت درباره جن، ص 25

[5] نک: آیا جنیان مسلمان و غیر مسلمان دارند؟ ؛ میزان الحکمه، محمدی ری شهری، ناشر مکتب الاعلام الاسلامی، 1403 ه. ق، 1362 ه. ش، ج 2، ص 11، ح 2658؛ اصول کافی (مترجم)، ج 2، کتاب الحجة، ”‌باب آمدن جن نزد ائمه(ع) و پرسیدن از مسایل دینی”‌‌، ص 243، ح 4 لازم به یادآوری است 7 حدیث دیگر درباره جن در همین کتاب آورده شده است؛ سفینة البحار، للشیخ عباس القمی، دار الاسوه، الطبعة الثانیة، 1416 ه. ق، ج 1، باب الجیم بعده النون، ص 673؛ معارف قرآن، استاد مصباح یزدی، ص 316

[6] . اقتباس از پاسخ شماره 138 (سایت: 883).

[7] انعام، 130:”‌‌ (در روز قیامت از جانب خدا خطاب شود که) اى گروه جن و انس، آیا براى شما فرستادگانى از خودتان نیامدند که آیات مرا برای شما بازگو مى‏کردند و شما را از دیدار امروزتان بیم مى‏دادند؟ گویند: ما به زیان خود گواهى مى‏دهیم (آرى فرستادگان آمدند و بیم دادند). و زندگى دنیا آنها را فریفت، و (از این رو) به زیان خود گواهى دهند که کافر بودند.”‌‌

[8] الذاریات،56

[9] احقاف،29،در این آیه به مسلمان شدن عده ای از جنیان اشاره می کند. در آیات متعددی از گروه جنیان کافر، نام برده شده است. نک: فصلت،29؛ اعراف،38؛ کافی، ج1، ص 395

[10] . اقتباس از پاسخ شماره 6481، نمایه: تعلیم سحر و زیان رساندن با اذن خداوند.

[11] کهف، 50: ”‌‌ و (به یاد آر) زمانى را که به فرشتگان گفتیم: به آدم سجده کنید پس همگى سجده کردند جز ابلیس که از (طایفه) جن بود (و گرنه فرشته گناه نمى‏کند) پس از فرمان پروردگار خود بیرون رفت‏.”‌‌

[12]-«و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون »، ذاریات ، آیه 56

[13] نمل، 40 – 30

[14] جوادى آملی، عبدالله، تفسیر موضوعى، ج1، ص 119

[15] ق، 16 (محمد مهدى فولادوند، ترجمه‏ى قرآن کریم)

[17] حجر، 42 (محمد مهدى فولادوند، ترجمه‏ى قرآن کریم).

[18] الرحمن ، 15

[19] آیات مختلف سوره جن.

[20] آیات سوره جن و الرحمن.

[21] آیات سوره جن و الرحمن.

[22] همان، 15

[23] همان، 9

[24]همان، 6

[25] نمل ، 39

[26] سباء ، 12 – 13

[27] حجر ، 27

[28] نمل، 40 – 30

[29] جوادى آملی، عبدالله، تفسیر موضوعى، ج 1، ص 119

[30] کهف، 50 [31] جن، 6

[32] نک: بحارالأنوار، ج 92، ص 148، [المحاسن‏] قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): ”‌إِذَا تَغَوَّلَتِ الْغِیلَانُ فَأَذِّنُوا بِأَذَانِ الصَّلَاةِ”‌‌.

[33] نک: منهاج الصالحین، خوئی، ابوالقاسم، ج ‏2، ص 8

فراوری: بخش دین تبیان


منبع : اسلام پدیا

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٦/٤

دلایل سختی های دوستان خدا

دلایل سختی های دوستان خدا


محبت دنیا سررشته تمام گناهان است و کلید تمام بدیهاست و سبب تباه شدن هر خوبى باشد» چرا که اگر ناز و نعمت ، غنى و ثروت و صحت و سلامت و امنیت و رفاهیّت، در انسان جمع شد، کم دلى است که به دنیا محبت و علاقه پیدا نکند و بتواند خود را از فسادها و امراض نفسانیه حفظ کند. خداوند به واسطه محبت و عنایتى که به اولیاء و مؤمنین دارد آنها را مبتلا فرماید تا محبت و وابستگی آنها را به دنیا کاهش دهد.


 

چرا خداوند هر کسی را که دوست بدارد سختی میدهد؟
دعا

گاهی اوقات در اطرافمان انسان های بسیار مؤمن را می بینیم که اتفاقات سخت و گاه دردناک برایشان می افتد عزیزان خود را از دست می دهند، دچار بیماری های سخت میشوند و خلاصه به طرق مختلف در رنج هستند و با این حال شکرگزار و راضی به نظر می رسند وقتی به دلیل این امور می پردازیم فرضیات مختلفی ذهن ما را به خود مشغول میدارد مثلا اینکه ممکن است تاوان گناهی را می دهند،دارند امتحان می شوند و هزار و یک اما و اگر دیگر در مسیر مقایسه های خود ممکن است به این نتیجه برسیم که در طول تاریخ شاهد ابتلائات و سختی های زایدالوصف اولیاء خدا بوده ایم  آیا آنها هم گناهی کرده بودند؟

رسیدن به حکمت آزمایش ها و ابتلائات افراد عادی چون ما که خوب و بدمان در هم پیچیده چندان سخت نیست اما دلیل ابتلائات بندگان خوب خدا چیست ؟

امام صادق علیه السلام در این باره می فرمایند: «إنّ عظیم الأجر لمع عظیم البلاء و ما أحبّ اللّه قوما إلا ابتلاهم.»؛ همانا اجر و پاداش بزرگ با امتحان و آزمایش بزرگ همراه است، خداوند قومى را دوست ندارد مگر آنکه او را مورد آزمایش قرار میدهد. (بحار الأنوار ، ج‏64، ص: 207 ) 

و یا در روایت دیگری فرموده اند :« إِنَّ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ عِبَاداً فِی الْأَرْضِ مِنْ خَالِصِ عِبَادِهِ مَا یُنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ- تُحْفَةً إِلَى الْأَرْضِ إِلَّا صَرَفَهَا عَنْهُمْ إِلَى غَیْرِهِمْ وَ لَا بَلِیَّةً إِلَّا صَرَفَهَا إِلَیْهِم‏ »( الکافی، ج‏2، ص: 253 )

«بدرستى که براى خداوند در زمین، بندگان خالصى است که از آسمان تحفه‏اى نازل نمى‏شود مگر آنکه آن را از ایشان منصرف سازد، و به غیر ایشان متوجّه کند. و هیچ بلایى را نازل نمى‏کند مگر آنکه به آنها متوجّه گرداند.(همان مصدر، همان باب، ح 5)

ای کسانی که ایمان آوردید، اگر کسی از شما از دینش روی گرداند پس خداوند گروهی را می آورد که دوستشان دارد و آنان هم دوستدار او هستند ... در راه خدا جهاد می کنند و از سرزنش ملامت کنندگان نمی هراسند

انواع بلاء

«بلاء» به معنی اختبار و امتحان است، و در امور خوب و بد به کار برده می شود. به طور کلی می توان گفت بلاء آنیست که حق جلّ جلاله به وسیله آن بندگان خود را امتحان می نماید، چه از قبیل امراض و اسقام و فقر و ذلت و ادبار دنیا باشد، و یا در مقابل آنها، کثرت جاه و اقتدار و مال و منال و ریاست و عزت و عظمت باشد .(چهل‏حدیث ص : 236)

 

بررسی علت ابتلاء دوستان خدا

در متون دینی در خصوص علت اینکه چرا خداوند دوستان خود را دچار ابتلائات و آزمایش های گوناگون می نماید دلایل مختلفی مطرح گردیده است که در اینجا به برخی از آنها اشاره می نمائیم

اول : دست یابی دوستان خدا به درجات و پاداش های عظیم الهی :

دست دعا

همانگونه که می دانیم « نابرده رنج گنج میسر نمی شود»؛ دوستان خدا نیز زمانی می توانند به پاداش های عظیم الهی دست یابند که در امتحانات الهی موفق گردند و هرچه این امتحان ها بیشتر باشد مراتب دوستان خدا بالاتر رفته و پاداش بیشتری دریافت می نمایند از همین رو در روایات آمده که برای مومنین درجاتى است که به آنها نایل نشوند مگر با بلیات و امراض و آلام به همین دلیل نیز خداوند دوستان خود را به امتحانات بیشتری دچار می نماید تا آنها به درجات عالیه نائل گردیده و اجر بیشتری دریافت نمایند از همین رو امام صادق علیه السلام فرموده اند: «إنّ عظیم الأجر لمع عظیم البلاء و ما أحبّ اللّه قوما إلا ابتلاهم؛  همانا اجر و پاداش بزرگ با امتحان و آزمایش بزرگ همراه است، خداوند قومى را دوست ندارد مگر آنکه او را مورد آزمایش قرار میدهد.( بحار الأنوار ، ج‏64، ص: 207 )

حضرت صادق علیه السلام، می فرماید: قال‏إنّه لیکون للعبد منزلة عند اللّه، فما ینالها إلا بإحدى الخصلتین: إمّا بذهاب ماله، أو ببلیّة فی جسده ؛ «همانا چنین است: هر آینه مى‏باشد از براى بنده درجه‏اى پیش خدا، پس نمى‏رسد به آن مگر به دو خصلت: یا به رفتن مالش، یا به بلیه در جسم او.» ( بحار الأنوار ، ج‏64، ص: 216)

و به همین دلیل است که در روایات ما از امام صادق علیه السلام نقل گردیده: «إنّ أشدّ النّاس بلاء الأنبیاء، ثمّ الّذین یلونهم، ثمّ الأمثل فالأمثل.»( بحار الأنوار ، ج‏64، ص: 200 ) «شدیدترین مردم از جهت امتحان و آزمایش، انبیاء هستند، سپس کسانى که به انبیاء نزدیک مى‏باشند، و بعد از ایشان هر که در رتبه بالاتر است.

 

دوم : کاستن محبت دنیا در دل دوستان خدا :

همانگونه که پیامبر خدا فرموده اند: «حُبُّ الدُّنْیَا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَةٍ وَ مِفْتَاحُ کُلِّ سَیِّئَةٍ وَ سَبَبُ إِحْبَاطِ کُلِّ حَسَنَة؛ محبت دنیا سررشته تمام گناهان است و کلید تمام بدیهاست و سبب تباه شدن هر خوبى باشد» چرا که اگر ناز و نعمت ، غنى و ثروت و صحت و سلامت و امنیت و رفاهیّت، در انسان جمع شد، کم دلى است که به دنیا محبت و علاقه پیدا نکند و بتواند خود را از فسادها و امراض نفسانیه حفظ کند. خداوند - تبارک و تعالى - به واسطه محبت و عنایتى که به اولیاء و مؤمنین دارد آنها را مبتلا فرماید تا محبت و وابستگی آنها را به دنیا کاهش داده و آنها را از گرفتار شدن به خطاها و مفاسد در امان بدارد. (شرح ‏حدیث ‏جنود عقل ‏و جهل، ص 174 )

حضرت باقر علیه السلام فرماید: «همانا خداى تعالى هر آینه تفقد کند مؤمن را به بلا چنانچه تفقد کند مردى عیال خود را به هدیه از سفر. و هر آینه پرهیز دهد او را از دنیا، چنانچه پرهیز دهد طبیب مریض را». (اصول کافى ج 2، ص 259،)

بدرستى که براى خداوند در زمین، بندگان خالصى است که از آسمان تحفه‏اى نازل نمى‏شود مگر آنکه آن را از ایشان منصرف سازد، و به غیر ایشان متوجّه کند. و هیچ بلایى را نازل نمى‏کند مگر آنکه به آنها متوجّه گرداند

سوم : دنیا دار ثواب و عقاب حق تعالى نیست :

یکی دیگر از علت هایی که در روایات به آن اشاره گردیده آن است که :« و ذلک أنّ اللّه لم یجعل الدّنیا ثوابا لمؤمن و لا عقوبة لکافر.» از همین رو جهت اینکه مؤمن در این عالم مبتلا به بلیّات شود آن است که خداى تعالى قرار نداده این دنیا را ثواب براى مؤمنى و نه سزا براى کافرى. (بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، ج‏64، ص: 222 )

عالم دنیا به جهت نقص و ظرفیت های پایینی که دارد نه محلی است که ثواب حق تعالی به طور کامل شامل افراد شود و نه محل عذاب و عقاب الهی است لذا خداوند متعال این دنیا را بهشت کافران قرار داده است در روایتی آمده: «کافر نزد خدا خوار و پست است بدان حد که اگر دنیا را با هر چه در آن است از خداوند بخواهد به او مى‏دهد».( اصول کافى، ج 2،

دعا

 «کتاب ایمان و کفر»، «باب شدة ابتلا المؤمن»، حدیث28)

بلاها، گرفتاری‌ها، نعمت‌ها و نقمت‌ها برای عقل و شعور انسان‌ها این حقیقت را معلوم می‌کند که اختیار همه چیز به دست دیگری است و مالک و صاحب اختیار واقعی، اوست، که همه چیز را به اراده خود تغییر داده و مردم را در شرایط گوناگون و دگرگون قرار می‌دهد. کسی که ثابت و تغییر ناپذیر است اما همه تحولات به اراده اوست. پس خداوند، خلق را به نیکی‌ها و نعمت‌ها و ناخوشی‌ها و نقمت‌ها مبتلا می‌کند تا به سوی او بازگردند و گوهر عبودیت را در خود کشف کنند و مورد بهره‌برداری قرار دهند: « و بَلوناهُم باِلحَسَنات وَ السَیئِاتِ لَعَلَّهُم یرجِعون» ؛ آنان را با نیکی‌ها و تلخی‌ها مبتلا می‌کنیم تا به سوی ما باز گردند.( سوره اعراف آیه861 )

البته دگرگونی اوضاع و احوال و خوشی‌ها و ناخوشی‌ها نیمی از دایره ابتلا و آزمون الهی است و نیم دیگر، تکالیفی است که در شریعت مشخص شده و فرد موظف است در این تحولات به آن تکالیف عمل کند و تنها در این صورت، از آزمون الهی، دست در دست توفیق، بیرون خواهد آمد.

 

شرایط ابتلاء : 

خداوند حکیم برای ابتلاء و آزمودن مردم معیارهایی دارد و با ملاحظه شرایط هر کس او را مبتلا می‌سازد و می‌آزماید اکنون با توجه به آموزه‌های کلام الله برخی از این شرایط را برمی‌شماریم

1- درجه ایمان : خداوند مؤمنان را به حسب ایمانشان می‌آزماید و به ابتلائات دچار می‌سازد . امام صادق (علیه‌السلام) فرمودند:«اِنَّماالمُومِنُ بِمَنزِلَةِ کَفَّةِ المیزانِ کُلَّما زِیدَ فِی ایمانِه زِیدَ فی بَلائهِ» ؛ مؤمن مانند کفه ترازوست که هر چه ایمانش افزایش یابد [برای حفظ تعادل] بلا و گرفتاریش بیشتر می شود.( محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج 67)

 

2- محبت بندگان به خدا: یکی دیگر از شاخص‌های ایمان محبت الهی است: « وَالَّذینَ آمَنوا اَشد حُباً للهِ.» (کسانی که ایمان آوردند محبت بسیاری به خدا دارند.) (سوره بقره آیه 561 ) پس خداوند آنان را به آزمون‌های دشواری می‌آزماید و عرصه‌هایی را که دیگران تاب ایستادگی و یارای مقاومت ندارند، به آنها می سپارد: «یا ایها الَذینَ آمَنوا مَن یرتَدَّ مِنکُم عَن دینِه فَسَوفَ یأتی اللهَ بِقَومٍ یحِبُّهم وَ یحِبَُّونَه ... یجاهِدونَ فِی سَبیل اللهِ وَ لا یخافونَ لومةُ لائمٍ»؛ ای کسانی که ایمان آوردید، اگر کسی از شما از دینش روی گرداند پس خداوند گروهی را می آورد که دوستشان دارد و آنان هم دوستدار او هستند ... در راه خدا جهاد می کنند و از سرزنش ملامت کنندگان نمی هراسند.(سوره مائده آیه 15)

دعا

3- محبت الهی به بندگان: از آیه 54 سوره مائده دو معیار برای ابتلائات و گرفتاری‌های مؤمنان بر می‌آید؛ یکی حب الهی مؤمنان «یحِبّونَه» و دیگر محبت خداوند نسبت به آنها «یحِبُّهُم». یعنی هر چه خداوند بنده‌ای را بیشتر دوست داشته باشد، او را بیشتر به رنج‌های دنیا مبتلا می‌سازد تا گنج و گوهر عبودیتش ناب‌تر و گرانبها‌تر شود. زیرا امام صادق (علیه‌السلام) فرمودند: «اِنَّ عَظیمَ الاَجرِ لَمَع عظیمِ البَلاء و ما اَحَبََّ اللهُ قَوماً اِلاّ إبتلاهُم.» (همانا پاداش بزرگ و ارجمند با رنج و زحمت بیشتر است و خداوند گروهی را دوست ندارد، مگر اینکه آنان را به بلا گرفتار سازد.) آن امام عزیز به سدیر فرمود: به راستی هنگامی که خداوند بنده‌ای را دوست بدارد او را غرق بلا می کند و همانا ما و شما شیعیان، ای سدیر، با بلا شب را به صبح و روز را به شب می رسانیم.)( کافی، ج 2، ص 253، حدیث)

با نگاهی به ایات بالا معلوم می‌شود که احسان، توبه، طهارت، تقوا، قسط، توکل، جهاد و صبر که همگی شاخص‌های عملی ایمان‌اند ، معیار محبت خداوند به بندگان شمرده شده است. بنابراین می‌توان گفت که چهارمین معیار یا شرط در شدت ابتلا مؤمن به همان معیار دوم که اعمال نیکو بود، باز می‌گردد.

 

4- اخلاص: آخرین معیاری که می‌توان در اینجا برشمرد اخلاص است. به ویژه در ابتلای مؤمنان به جهل و دشمنی کافران، قرآن کریم می‌فرماید : « فَادعوه مُخلِصینَ لَه الدّینَ الحَمدُ للهِ رَبِّ العالمینَ قُل اِنّی نُهیتُ اَن اَعبُدَ الذّینَ تَدعونَ مِن دونِ اللهِ ... » ؛ پس او را خالصانه بخوانید. همه ستایش‌ها برای او است. بگو با تاکید که من از بندگی هر کس غیر خداوند یکتا که می‌خوانید، باز داشته شده‌ام. (سوره غافر آیه 56 و 66)

فرآوری: محمدی

بخش قرآن تبیان

منابع : پایگاه حوزه ،وبلاگ آموزه 

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٠/۱/٢٥

از اَصحاب کهف و الرقیم چه می دانید؟

از اَصحاب کهف و الرقیم چه می دانید؟ 

 


 

 

قرآن در آیات نور خود از جوانان مؤمنی نام مى ‌برد که از آیین بت پرستى دوران خویش بیزارى جستند و با مأوا گزیدن در غار، به رحمت الهى پناه بردند و از درگاه او درخواست هدایت کردند.

 


 

 

اصحاب کهف

خداوند از جوانان مؤمنی یاد می کند که آنان را به مدت 309 سال به خوابى عمیق فرو برد و جایگاه امنى برایشان فراهم ساخت: « أمْ حَسِبْتَ أنّ أصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرّقیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَبًا إِذْ أوَی الْفِتْیَةُ إِلَی الْکَهْفِ فَقالُوا رَبّنا آتِنا مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ هَیِّی لَنا مِنْ أمْرِنا رَشَدًا فَضَرَبْنا عَلَی آذانِهِمْ فِی الْکَهْفِ سِنینَ عَدَدًا ...» (1) .

داستان اصحاب کهف، از معدود داستان هایى است که بر خلاف بسیارى از داستان هاى دیگرِ قرآن، در منابع یهودى به دلایلى از آن یاد نشده، امّا در منابع مسیحى ذکر شده است. ساختار داستان در منابع مسیحى همگونى خاصى با نقل هاى اسلامى دارد و به « هفت خفتگان » و « هفت ‌خفتگان شهر اِفِسوس » معروف است.»(2)

 

اصحاب کهف در منابع مسیحی

داستان اصحاب کهف در منابع مسیحی این گونه وارد شده است: هنگامى که مسیحیان گرفتار ستمگری هاى امپراتور دیکیوس بودند ، 7 تن از جوانان اشراف زاده شهر « افسوس » در غار وسیع و عمیقى در کوهى ، در کنار شهر پنهان شدند . امپراتور ستمگر براى نابودى جوانان، فرمان داد دهانه غار را با ساختن تپه مستحکمى از سنگ هاى بزرگ و ضخیم ببندند . در این حال ، جوانان به خوابى عمیق فرو رفتند ، این خواب به ‌گونه ‌اى معجزه آسا 187 سال به طول انجامید، بدون آنکه در این مدت به قواى حیاتى ایشان آسیبى برسد . پس از این مدت، بردگان « ادولیوس » که وارث کوه مزبور بود ، براى احداث ساختمان مجلل روستایى در آن محل ، آن سنگهاى ضخیم را برداشتند . با برداشتن سنگ ها ، اشعه آفتاب به درون غار نفوذ کرد و عامل بیدار شدن جوانان خفته در غار گردید . آنان که مى ‌پنداشتند ساعاتى اندک در خواب بوده ‌اند، احساس گرسنگى کردند ؛ از این ‌رو بر آن شدند که یکى از آنان به ‌طور مخفیانه و ناشناس به شهر بازگردد و غذایى فراهم آورد . آنان « جامبلیکوس » را براى این کار برگزیدند ، امّا این جوان ـ ‌اگر روا باشد که پس از این خوابِ دراز مدت ، نام « جوان » بر وى اطلاق کنیم ‌ـ نتوانست منظره شهر بومى خود را که پیش‌تر با آن آشنا بود ، باز شناسد .

هراس او هنگامى فزونى یافت که صلیب بزرگى را بر دروازه بزرگ شهر اِفِسوس مشاهده کرد . لباس شگفت ‌آور و منفرد و لهجه قدیمى و متروک او نانوا را متحیر و سراسیمه کرد . هنگامى که جامبلیکوس پول قدیمى رایج در دوران امپراتور دیکیوس را به نانوا داد، نانوا پنداشت که این جوان به گنجى دست ‌یافته است؛ از این ‌رو وى را نزد قاضى برد و در آنجا با تبادل پرسش و پاسخ هایى، داستان حیرت ‌انگیز و دراز مدت نزدیک به دو قرن آنان در غار روشن شد . در پى این رخداد،  اسقف شهر اِفِسوس، کاهنان، حاکمان و مردم شهر و حتى خود امپراتور « شیودوسیوس » براى مشاهده غار مورد نظر شتافتند . پس از آنکه 7 جوان ، خود را به حاضران رسانیدند و ماجراى خود را براى ایشان بازگو کردند ، مرگ آنان فرا رسید و با کمال آرامش از دنیا رفتند .(3)

قرآن مجید هیچ‌ گونه تصریحى درباره شمار اصحاب کهف ندارد و تنها بیان مى‌کند که مردم در عدد اصحاب کهف اختلاف نظر داشته ‌اند؛ برخى ایشان را با سگ همراهشان 4 تن و برخى 6 تن و برخى 8 تن دانسته ‌اند

پادشاه دوران اصحاب کهف که بود ؟

در مورد پادشاه دوران اصحاب کهف اختلاف نظر است، امّا بیشتر مورخان پادشاه ظالمى را که اصحاب کهف از ستم وى به غار پناه برده ‌اند، « دقیانوس » دانسته ‌اند؛ یعنى پادشاه و امپراتور روم که در تاریخ با نام « دکیوس » یا « دیکیانوس » شناخته مى ‌شود و بین سال هاى 249‌ـ‌251  میلادى حکومت داشته است . پادشاه صالحى را نیز که اصحاب کهف در دوران وى از خواب برخاستند، « تیذوسیوس دوم » دانسته ‌اند و بین سال هاى 408‌ـ‌450 میلادى حکومت کرده است. (4)

شمار اصحاب کهف، چنان که از عنوان داستان در منابع مسیحى، یعنى « هفت خفتگان » پیداست، 7 نفر است. برخى نیز آنان را 5 تن و برخى نیز 13 تن نقل کرده ‌اند .(5) نام هاى اصحاب کهف ، طبیعتاً، نام هایى یونانى است ؛ زیرا اِفِسوس ، از شهرهاى یونان است. این نام ها بر اساس منابع مسیحی عبارت است از: مکسملینا، یلمیخا، دیمومدس (دیموس)، امبلیکوس، مرطونس، بیرونس، کشطونس.(6)

 

اصحاب کهف در لسان قرآن

قرآن مجید هیچ‌ گونه تصریحى درباره شمار اصحاب کهف ندارد و تنها بیان مى‌کند که مردم در عدد اصحاب کهف اختلاف نظر داشته ‌اند؛ برخى ایشان را با سگ همراهشان 4 تن و برخى 6 تن و برخى 8 تن دانسته ‌اند: « سَیَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ کَلْبُهُمْ وَ یَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ کَلْبُهُمْ رَجْمًا بِالْغَیْبِ وَ یَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَ ثامِنُهُمْ کَلْبُهُمْ قُلْ رَبّی أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ ما یَعْلَمُهُمْ إِلاّ قَلیلٌ فَلا تُمارِ فیهِمْ إِلاّ مِراءً ظاهِرًا وَ لا تَسْتَفْتِ فیهِمْ مِنْهُمْ أَحَدًا ».(7)

غار اصحاب کهف در کجا بود ؟

اصحاب کهف

درباره مکان غار اصحاب کهف نیز دیدگاه هاى متفاوتى وجود دارد:

1.‌ برخی معتقدند حادثه مزبور در شهر« اِفِسوس » واقع شده و غار مزبور نیز در همان جا قرار دارد و افسوس  یا افسیس، از شهرهاى معروف آسیاى صغیر (ترکیه کنونى و قسمتى از روم شرقى قدیم) است. ویرانه ‌هاى این شهر هم اکنون در 73 کیلومترى شهرِ « ازمیر » ترکیه به چشم مى ‌خورد و در کنار قریه « ایاصولوک » و در کوه « ینایرداغ » هم اکنون غارى بسیار وسیع دیده مى ‌شود که فاصله چندانى با افسوس ندارد و آثار صدها قبر در آن وجود دارد . ورودى این غار در سمت شمال شرقى بوده و هیچ اثرى از مسجد ، صومعه یا کنیسه در آن به چشم نمى ‌خورد. به عقیده بسیارى، غار مورد اشاره در داستان، همین غار است.(8)

2. برخی دیگر معتقدند غار مزبور در نزدیکى پایتخت اردن، یعنى شهر عمان و در نزدیکى روستاى « رجیب » واقع است. بر بالاى این غار صومعه ‌اى دیده مى ‌شود که بر اساس پاره ‌اى از قراین ، مربوط به قرن پنجم میلادى است و پس از آنکه مسلمانان آنجا را فتح ‌کردند ، به مسجد تبدیل شد. اطراف این غار از دو سمت شرقى و غربى باز است و آفتاب بر آن مى‌تابد و ورودى غار در سمت جنوب قرار دارد و در داخل غار 7 یا 8 قبر به چشم مى ‌خورد. در سال 1963 میلادى هیئتى اکتشافى از اردن با حفّارى، به کشف این غار متروک نایل شد.(9)

3. برخی دیگر می گویند غار اصحاب کهف، در بتراء از شهرهاى فلسطین است.(10)برخی نیز معتقدند در کوه « قاسیون » نزدیک دمشق سوریه واقع است.(11) بعضی دیگر هم می گویند در شبه جزیره اسکاندیناوى، در اروپاى شمالى قرار دارد.(12) عده ای هم معتقدند در نزدیکى شهر نخجوان در کشور قفقاز واقع است.(13)

علامه طباطبایى بنا به دلایلى دیدگاه اول را، به‌ رغم شهرتش، مردود مى ‌داند. علامه معتقد است از آیه 17 این سوره چنین بر می آید که نور خورشید به هنگام طلوع بر سمت راست غار و هنگام غروب بر سمت چپ آن مى ‌تابیده است؛ بنابراین باید ورودى غار در سمت جنوب باشد، در حالى‌که دَرِ ورودى غار موجود در شهر اِفِسوس به سمت شمال شرقى است.

مضمون آیه 21 این سوره حاکی از این است که در آن غار یا پیرامون آن، مسجد و عبادتگاهى بنا کردند، درحالى‌که در غار اِفِسوس اثرى از مسجد یا صومعه یا عبادتگاه دیگر به چشم نمى‌خورد. البته در سه کیلومترى آن کنیسه ‌اى وجود دارد که به هیچ وجه با غار مزبور ارتباطى ندارد؛ بنابراین از میان چند دیدگاه یاد شده، دیدگاه دوم با ویژگی هاى ذکر شده در آیات قرآن سازگار است و برخى روایات نیز آن را تأیید ‌مى‌ کند.(14)

 

پی نوشت ها :

1. کهف: 26-9.

2. دائرة المعارف قرآن کریم، ج3، ذیل کلمه اصحاب.

3. همان.

4. الحکیم، توفیق، اهل الکهف، ص‌89‌ـ‌90.

5. همان، ص88.

6. همان.

7. کهف: 22.

8. نمونه، ج‌12، ص400‌ـ‌401.

9. المیزان، ج13، ص297 و نمونه، ج12، ص‌401.

10. همان.

11. همان.

12. همان، ص‌299.

13. همان.

14. همان.

 زهرا رضائیان

بخش قرآن تبیان

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱/٧

عید از منظر قرآن

عید از منظر قرآن

 


 

 

بهار به پیشواز ما آمده است. او در آستانه تحول تمام طبیعت همانند آیینه‌ای چشمان ما را به خود می‌خواند تا بار دیگر بر تمام آنچه این حرکت شگرف طبیعت در خود داراست، بنگریم و بیندیشیم و هر تحول و تغییری را اشاره‌ای به نفس خود برای نوشدن بدانیم.

 


 

 

حضرت عیسی مسیح(ع)

ویژگی های عید در کلام عیسی علیه السلام

 

عید در کلام حضرت عیسی علیه السلام در قرآن با چند ویژگی مطرح شده است ؛

نخست آنکه از آسمان لطف و کرامت الهی، ریزشی مبارک انجام شودو مائده ای خدایی فرود آید.

دیگر آنکه روز شادی و شادمانی گرددو نه تنها حاضران بلکه پیشینیان و پسینیان نیز از فیض حضورعید بهره برند.

سومین اثر آن، نشانه و آیتی از عظمت خداوند باشد (و هماره جاودان بماند) و نکته دیگر رزق و روزی دنیوی در پرتو آن فراهم شود و سفره ای پر نعمت مهیا گردد ؛ « قَالَ عِیسَى ابْنُ مَرْیَمَ اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنزِلْ عَلَیْنَا مَآئِدَةً مِّنَ السَّمَاء تَکُونُ لَنَا عِیداً لِّأَوَّلِنَا وَآخِرِنَا وَآیَةً مِّنکَ وَارْزُقْنَا وَأَنتَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ؛ عیسی‌ بن مریم گفت: بارالها! پرودگارا! برای ما از آسمان مائده‌ای بفرست تا این روز برای ما و کسانی که پس از ما می آیند، عید باشد که تو بهترین روزی دهندگانی و آیت و حجتی از جانب تو برای ما باشد.»(مائده ، 114) 

چنین پیش آمد مقدسی، چنان تاثیری ژرف در آئین مسیحیت نهاد که منشا عیدمسیحیان گردید و روزهای یکشبنه بدین خاطر، روز عید و تعطیل نام نهاده شد تا در آینه این روز تاثیر دعای عیسای مسیح جاودان ماند و پرتو معنویت و آثار آسمانی عید حقیقی بسان صحیفه ای از معرفت، همیشه گشوده بماند. 

 

به راستی عید حقیقی چه روزی است ؟

ریشه واژه عید از عود مى‌باشد و آن به معناى برگشتن و برگشت دادن است، تغییر انسان و گردیدن خودمان از حالتى به حالت دیگر را " عید " مى‌گویند .

در تعالیم اسلامی عید روزی است که در آن سود و منفعتی به دست بیاید ؛ هم چنین عید روزی است که در آن نماز ویژه‌ای برگزار کنند یا خلق از ماتم به شادمانی حرکت کنند یا روزی است که تفاوتی میان درویش و توانگر نباشد .

امام خمینی (ره):

 " عید براى ما یک معنى دارد و براى ابراهیم خلیل(علیه السلام) و براى پیامبران دیگر(علیه السلام) یک معناى دیگر دارد . آنها " عیدی " ‌که مى‌گیرند " عید لقاءالله است. "

 

حضرت علی(علیه السلام) در نهج‌البلاغه مى‌فرمایند:

« کل یوم لایعصى الله فیه فهوم یوم عید: هر روزى که آن روز را از نور اطاعت حق تعالى روشن سازى و خواست خداى بزرگ و فرمان او را بر خویشتن حاکم سازى و در آن روز معصیت خداوندبارى‌تعالى انجام نشود ، آن روز  " عید " است.» (نهج البلاغه ، حکمت ۴۲۸٫) ؛ چرا که روح آلوده نشده و در نتیجه شادابى و طراوت ریشه دار است. نه تصنعى و ظاهرى که متأسفانه امروزه رسم بر این شده که برخى با درون آلوده و روح فاسد شده، با تبسّم و لبخند ظاهرى مى خواهند اظهار شادى و نشاط نمایند» به طوری که در روایتی از  امام زین العابدین(علیه السلام)می خوانیم که می فرمایند : « مبادا کارى کنید که چهره ظاهرى شما زیبا و عمل شما زشت باشد .»

 

پیروزی غریزه بر وظیفه

آرى عید روزى است که وظیفه بر غریزه پیروز شده است. حیوان غریزه دارد و فرشته وظیفه ؛ انسان هم غریزه دارد و هم وظیفه و انسان سعادتمند آن کسى است که وظیفه را فداى غریزه نکرد.

بنیانگذار جمهورى اسلامى ایران حضرت امام خمینی(ره) در مورد عید مى‌فرمایند: " عید براى ما یک معنى دارد و براى ابراهیم خلیل(علیه السلام) و براى پیامبران دیگر(علیه السلام) یک معناى دیگر دارد . آنها " عیدی " ‌که مى‌گیرند " عید لقاءالله است. "

 

تفاوت در کیفیت عید در نظر معصومین

کلیسای خانگی،انجیل،عیسی،میسیونر،مسیح

عید ابراهیم علیه السلام در حقیقت همان قربانى کردن اسماعیل(علیه السلام) و شکستن بت‌هاى بتخانه ، داخل آتش افتادن ، تنها گذاشتن همسر و فرزند در بیابان بدون آب همه این عمل‌ها از سوى حضرت ابراهیم(علیه السلام) عید محسوب مى‌شد.

پیروزى حضرت یوسف(علیه السلام) در برابر نفس اماره و در برابر وسوسه‌هاى گناه‌آلود زلیخا، این عمل هم براى آن پیامبر عزیز(علیه السلام) عید به حساب مى‌آمد.

ترک همسر و فرزند گناهکار براى همیشه از جانب نوح پیامبر(علیه السلام) این عمل او نیز عید بود و صبر حضرت ایوب(علیه السلام) در برابر ناملایمات و بلاهاى زندگى این عمل صبر ایشان نیزعید است . دعا کردن براى بخشش خداى مهربان از سوى حضرت آدم و حوا(علیه السلام) نیز بعد از اجابت از سوى پروردگار این عمل آنها هم عید بود .

 در بستر پیامبر(صلی الله علیه و آله و سلم) و به جاى ایشان به استقبال مرگ رفتن از سوى حضرت علی(علیه السلام) نیز عید محسوب مى‌شد.

بیمه کردن اسلام با تقدیم خون خود و فرزندان گرامى و یاران وفادارش و اسیرى خاندانش از سوى آقااباعبدالله‌الحسین (علیه السلام)این عمل ایشان نیز‌عید محسوب مى‌شد و در زمان عطش فراوان و دیدن آب و نخوردن آب نه تنها از سوى ما در ایام روزه‌دارى بلکه از سوى ماه بنى‌هاشم حضرت ابوالفضل العباس یعنى عید‌ و به قول حضرت امام(ره)  " لقاءالله " است .

 

شادی هایمان را تقسیم کنیم !

درروز عید به نشاط و شادى خود بسنده نکنیم ، سعى کنیم شادى هایمان را بین دیگران تقسیم کنیم ، امامان معصوم(علیهم السلام)، تلاش داشتند سرور و شادى روز عید را به شکل هاى مختلف به دیگران انتقال دهند مثلاً در شب و روز عید برده ها را آزاد مى کردند(وسائل الشیعه ، ج ۹۸، ص ۱۸۸٫)  و ما مى توانیم با کمک به دیگران رفع گرفتارى هاى آنان و…دل شکسته اى را شاد کنیم و غم دیده اى را با نشاط.

فرآوری : زهرا اجلال

بخش قرآن تبیان

 

 


 

 

 

منابع :

- ایکنا

- مقاله حمیدرضا افراونده ، رسالت/6322

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱

تصویر لحظه احتضار با استفاده از آیات و روایات (1)

تصویر لحظه احتضار با استفاده از آیات و روایات (1)

قرآن

 


 

 

نوشته حاضر نوعی برداشت از تجسم و بازتاب اعمال آدمی در جهان آخرت است که با سرمایه گیری از آیات و روایات به تصویر ذهنی درآمده‌اند و امید آن است که منشأ تنبه و بیداری قرار گیرد.

کتاب «سرگذشت ارواح در برزخ» نوشته «اصغر بهمنی» پس از مطالعه و تأیید توسط عالم گران‌قدر «آیت الله جعفر سبحانی» وارد بازار کتاب دو مورد استقبال قرار گرفت.*

آنچه در ادامه می‌آید متن کامل این کتاب است که به تناوب زمان تقدیم کاربران سایت می‌شود.

 


 

 

«آه منِ قلّه الزّاد و طول الطریق و بعد السفر و عظیم المورد»

آه از کمی توشه(عبادت) و درازی راه و دوری سفر(آخرت) و سختی ورودگاه(قبر و برزخ و قیامت)1

 

حالت احتضار

چند روز بود که درد سراسر وجودم را فرا گرفته و به شدت آزارم می‌داد. سرانجام مقدمات مرگ من با فرا رسیدن حالت احتضار فراهم شد.

کم کم پاهایم را به سمت قبله چرخاندند؛2 همسر، فرزندان، خویشان و برخی دوستان اطرافم را گرفته بعضی از آن‌ها اشک در چشم‌هایشان حلقه بسته بود. چشمانم را به آرامی فرو بستم و در دریایی از افکار فرو رفتم. با خود اندیشیدم که عمرم را چگونه و در چه راهی صرف نموده و اموال هرچند اندک خود را از کدام راه به دست آورده و در کدامین مسیر خرج کرده‌ام.3 فکرش به شدت آزارم می‌داد، از شدت اضطراب چشمانم را گشودم.

 

مرگ(جدایی روح از بدن)

«النّاس نیام فاذا ماتوا انتبهوا»

مردم در خوابند، هنگامی که بمیرند، هوشیار و بیدار می‌شوند.4

در این هنگام ناگاه متوجه سفید پوش بلند قامتی شدم که دستانش را بر نوک انگشتان پاهایم نهاده بود و آرام و آهسته به سمت بالا می‌کشاند، در قسمت پاها هیچ‌گونه دردی احساس نمی‌کردم اما هرچه دستش به طرف بالا می‌آمد درد بیشتری در ناحیه فوقانی بدنم احساس می‌کردم گویا همه دردهای وجودم به سمت بالا در حرکت بود5، تا اینکه دستش به گلویم رسید. تمامی بدنم بی حس شده بود اما سرم چنان سنگینی می‌کرد که احساس می‌کردم هر آن ممکن است از شدت فشار بترکد و یا چشمانم از حدقه درآید.

عمویم که پیرمردی ریش سفید بود جلو آمد و با چشمان اشک آلود گفت: عمو جان شهادت را بگو6 من می‌گویم و تو تکرار کن: اشهد ان لااله الاالله و اشهد انّ محمداً رسول الله و انّ علیاً ولی الله و ... او را می‌دیدم و صدایش را می‌شنیدم. لب‌هایم به آرامی تکانی خورد و چون خواستم شهادتین را بر زبان جاری کنم یکباره هیکل‌های سیاه و زشتی مرا احاطه کردند و به اصرار از من خواستند شهادتین را نگویم. شنیده بودم شیاطین هنگام مرگ برای گرفتن ایمان تلاش می‌کنند اما هرگز گمان نمی‌کردم آن‌ها در اغفال من توفیقی داشته باشند.7

عمویم دوباره صورتش را به من نزدیک کرد و شهادتین را به من تلقین نمود. همین که خواستم زبانم را تکان دهم دوباره شیاطین به تلاش افتادند اما این بار از راه تهدید وارد شدند. لحظه عجیبی بود، از یک طرف آن شخص سفید پوش با کارهای عجیبش و از طرف دیگر اصرار عمویم بر گفتن شهادتین و از سوی دیگر ارواح خبیثه که سعی در ربودن ایمان، در آخرین لحظات زندگیم داشتند.

فریاد و فغان حاضران، همچنان سر بر آسمان می سایید، در این لحظه صدای ملک الموت را شنیدم که می‌گفت: این جماعت را چه شده؟ فریاد و فغان از چه می‌کنند؟ شکوه و شکایت از چه کسی؟ چرا می‌گریید؟ چرا بر سر می‌کوبید؟ به خدا قسم من به او ظلم نکردم؛ روزی او از این دنیا تمام شده است، اگر شما هم جای من بودید به دستور خدا، جان مرا می‌گرفتید. بدانید که نوبت شما هم می‌رسد، آنقدر به این منزل می‌آیم تا هیچ‌کس را باقی نگذارم. اطاعات و عبادت من بر درگاه الهی این است که هر روز و شب دست گروه زیادی را از دنیا قطع کنم

زبانم سنگین و گویا لب‌هایم بهم دوخته شده بود. واقعاً درمانده شده بودم. دلم می‌خواست از این وضع رنج آور نجات می‌یافتم اما چگونه؟ از کدام راه؟ به وسیله چه کسی؟ در این کشاکش ناگهان از دور چند نور درخشان ظاهر شدند، با آمدن آن‌ها مرد سفیدپوش به تعظیم ایستاد و آن چهره‌های ناپاک فرار کردند، هرچند در آن لحظه آن نورهای پاک و بی نظیر را نشناختم اما بعدها فهمیدم که آن‌ها ائمه اطهار (علیم السلام) بودند.8 که در آن لحظه حساس به فریاد من رسیدند و از برکت وجود آن‌ها چهره‌ام باز و سبک شده، لب‌هایم را تکان دادم و شهادتین را زمزمه کردم، در این لحظه دست‌های آن سفیدپوش از روی صورتم گذشت و من که در اوج درد و رنج بودم ناگهان تکانی خورده و آرام شدم.

مرگ

انگار تمام دردها و رنج‌ها برای اهالی آن دنیا جا نهاده بودم، زیرا چنان آسایش یافتم که هیچ‌گاه مثل آن روز آزادی و آرامش نداشتم حال زبان و عقلم به کار افتاده بود، همه را می‌دیدم و گفتارشان را می‌شنیدم. در این لحظه نگاهم به آن مرد سفیدپوش افتاد. پرسیدم: تو کیستی؟ از من چه می‌خواهی؟ همه اطرافیانم را می‌شناسم جز تو. گفت: تا حال باید مرا شناخته باشی من ملک الموت هستم. از شنیدن نامش ترس و اضطراب وجودم را لرزاند. خاضعانه در مقابلش ایستادم و گفتم: درود خدا بر تو فرشته الهی باد، نام تو را بارها شنیده‌ام با این حال در آستانه مرگ هم نتوانستم تو را بشناسم، آیا برای تمام کردن کار از من اجازه می‌خواهی؟ فرشته مرگ در حالی که لبخند می‌زد گفت: من برای جدا کردن روح از بدن، محتاج به اجازه هیچ بنده‌ای نیستم و تو هم اگر خوب دقت کنی دار فانی را وداع گفته‌ای، خوب نگاه کن آن جسد توست که در میان جمع بر زمین مانده است.

به پایین نگاه کردم. وحشت و اضطراب سراسر وجودم را فراگرفته بود. جسدم در میان اقوام و آشنایان بدون هیچ‌گونه حرکتی بر زمین افتاده بود و همسر و فرزندان و بسیاری نزدیکانم، در حالیکه در اطراف جنازه‌ام خیمه زده بودند، ناله و فریادشان به آسمان بلند بود، تعدادی نیز زبان به شکوه و شکایت گشودند که ... ... تعدادی زبان به شکوه و شکایت گشودند که: زود بود؛ چرا؟ ... با خود اندیشیدم: اینان برای چه و برای که این‌گونه شیون می‌کنند؟! خواستم آن‌ها را به آرامش دعوت کنم، مگر می‌شد... فریاد برآوردم: عزیزان من! آرام باشید، مگر آرامش و راحتیم را نمی‌خواستید؟ پس چرا زانوی غم در بغل گرفته‌اید؟!

من اکنون پس از آن درد جان‌فرسا، به آسایش و آرامش خوشحال کننده‌ای رسیده‌ام.

با شمایم آی! آیا صدایم را نمی‌شنوید؟ گریه‌تان برای چیست؟ شکوه و شکایت از چه می‌کنید؟ فضای خانه را پر از دعا و ذکر حق کنید.

لب‌هایم به آرامی تکانی خورد و چون خواستم شهادتین را بر زبان جاری کنم یکباره چون خواستم شهادتین را بر زبان جاری کنم، یکباره هیکل‌های سیاه و زشتی مرا احاطه کردند و به اصرار از من خواستند شهادتین را نگویم. شنیده بودم شیاطین هنگام مرگ برای گرفتن ایمان تلاش می‌کنند اما هرگز گمان نمی‌کردم آن‌ها در اغفال من توفیقی داشته باشند
سیمای قرآن در قرآن

فریاد و فغان حاضران، همچنان سر بر آسمان می سایید، در این لحظه صدای ملک الموت را شنیدم که می‌گفت: این جماعت را چه شده؟ فریاد و فغان از چه می‌کنند؟ شکوه و شکایت از چه کسی؟ چرا می‌گریید؟ چرا بر سر می‌کوبید؟ به خدا قسم من به او ظلم نکردم؛ روزی او از این دنیا تمام شده است، اگر شما هم جای من بودید به دستور خدا، جان مرا می‌گرفتید. بدانید که نوبت شما هم می‌رسد، آنقدر به این منزل می‌آیم تا هیچ‌کس را باقی نگذارم. اطاعت و عبادت من بر درگاه الهی این است که هر روز و شب دست گروه زیادی را از دنیا قطع کنم.9

جمعیت به کار خود مشغول و گوش شنیدن این هشدارها را نداشتند. آرزو می‌کردم ای کاش در دنیا یک‌بار برای همیشه این هشدارها را شنیده بودم تا درسی برای امروزم بود. اما ... افسوس و صد افسوس!

پارچه‌ای بر بدنم کشیدند و پس از ساعتی بدنم را به غسالخانه بردند، مکان آشنایی بود، بارها برای شستن مرده هامان به اینجا آمده بودم. در این حال، متوجه غسال شدم که بدون ملاحظه، بدنم را به این سو و آن سو می‌چرخاند.

 

به خاطر علاقه‌ای که به بدنم داشتم، بر سر غسال فریاد می‌زدم: آهسته‌تر! مدارا کن! همین چند لحظه پیش از این، روح از رگ‌های این بدن خارج گشته و آن را ضعیف و ناتوان کرده. اما... او بدون کوچک‌ترین توجهی به درخواست‌های مکرر من، به کار خویش مشغول بود. 10

غسل تمام شد. آنگاه کفن‌هایی که روزی با دست خود خریده بودم، بر بدنم پوشانیدند.

آن روها فکر می‌کردم خرید کفن، یک عمل تشریفاتی است، اما .. چه زود بدنم را سفیدپوش کرد. واقعاً دنیا محل عبور است.

با شنیدن صدای دلنشین الصلوة... الصلوة... الصلوة... نوعی آرامش به من دست داد ...

 

ادامه دارد...  

 

 

 

 

 

                                                                                                                                    

 

 

 

 

* «بسمه تعالی، آشنا کردن جوانان با مبانی دینی راه‌های گوناگونی دارد و یکی از آن‌ها ریختن حقایق عالی در قالب داستان است. کتاب حاضر بنام داستان برزخ نوشته آقای اصغر بهمنی مورد مطالعه اینجانب و برخی از اساتید حوزه علمیه قم قرار گرفت. این کتاب به شیوه زیبا تنظیم یافته و خواندن آن مفید و سودمند است.» جعفر سبحانی/ 8/8/76

 

 

پی نوشت ها:

1- نهج‌البلاغه/حکمت 74

2- وسائل الشیعه/ ج 2. باب 35

3- نهج‌البلاغه/ ج 108

4- بحارالانوار/ ج 6، ص 177

5- روضات الجنات/ج 2، ص 90

6- وسائل الشیعه/ ج 2، باب 36

7- بخارالانوار/ج 6،باب 7

8- بحارالانوار/ج 6، باب 8، ص 180-باب 6، ص 163-162

9- نفس الرحمن فی فضائل سلمان/باب 16 و بحارالانوار

10- نفس الرحمن فی فضائل سلمان/باب 16

    بخش قرآن تبیان                      

 

 


 

 

منبع:

کتاب سرگذشت ارواح در برزخ، اصغر بهمنی

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱٢/۱۳

امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در قرآن

امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف در قرآن قسمت دوم اشاره: در نوشتار گذشته، پاره ای از آیات مهدوی و وجوه دلالت این آیات بر امامت حضرت ولی عصر(عج الله تعالی فرجه الشریف)را بر شمردیم، در مقال حاضر به تبیین آیات دیگری مهدوی خواهیم پرداخت. آیه پنجم «وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ إِلاّ لَیُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ یَوْمَ الْقِیامَةِ یَکُونُ عَلَیْهِمْ شَهیدًا»؛ «و هیچ یک از اهل کتاب نیست، مگر اینکه پیش از مرگش به او [حضرت مسیح] ایمان می‌آورد؛ و روز قیامت، بر آن‌ها گواه خواهد بود».1 امام باقر علیه السلام در تفسیر این آیه شریفه فرموده است: « عیسی پیش از روز رستاخیز به دنیا فرود می‌آید؛ پس پیروان هیچ ملتی، نه یهودی و نه غیر یهودی، باقی نمی‌ماند مگر اینکه پیش از مرگشان، به او ایمان می‌آوردند و عیسی در پشت سر مهدی نماز می‌خواند».2 بسیاری از دانشمندان بزرگ شیعه در تفسیر این آیه، از "شهر بن حوشب" روایت کرده‌اند که گفت: «روزی حجاج به من گفت: آیه‌ای در کتاب خدا هست که مرا ناتوان ساخته است. گفتم: ای امیر! کدام آیه است؟ گفت: این آیه که می‌گوید: « وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ إِلاّ لَیُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ». این آیه به صراحت می‌گوید: احدی از اهل کتاب نیست، جز اینکه پیش از مرگش به عیسی ایمان می‌آورد، در صورتی که من یهودی و نصرانی را می‌آورم و گردن می‌زنم و چشم به دهان او می‌دوزم و می‌بینم که دیده از جهان فرو می‌بندد و لب‌هایش را حرکت نمی‌دهد و اعترافی نمی‌کند. گفتم: ای امیر! معنای آیه آن طور نیست که شما تصور کرده اید. گفت: پس چگونه است؟ گفتم: پیش از آنکه قیامت برپا شود، عیسی به زمین باز می‌گردد و در روی زمین هیچ یهودی و مسیحی و غیز از آن‌ها باقی نمی‌مانند، مگر اینکه به او ایمان می‌آورند و او در پشت سر مهدی نماز می‌خواند. گفت: وای بر تو! این معنا را از کجا آورده‌ای؟ گفتم: آن را محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابیطالب به من فرموده است. حجاج گفت: به خدا سوگند! آن را از چشمه زلال معرفت آورده‌ای».3 آیه ششم « وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللّهَ به ما یَعْمَلُونَ بَصیرٌ»؛ « و با آن‌ها پیکار کنید، تا فتنه [شرک و سلب آزادی] برچیده شود، و دین (و پرستش) همه مخصوص خدا باشد و اگر آن‌ها (از راه شرک و فساد بازگردند و از اعمال نادرست) خودداری کنند، (خداوند آن‌ها را می‌پذیرد) خدا به آنچه انجام می‌دهند، بیناست».4 محمد بن مسلم می‌گوید: در محضر امام باقر علیه السلام عرض کردم: تأویل قول خدای تعالی درباره این آیه که می‌فرماید: « وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ ... » چیست؟ امام فرمود: «تأویل این آیه هنوز نیامده است و هنگامی که تأویل آن بیاید، با مشرکان پیکار خواهد شد تا وقتی که یگانگی خدای تعالی را بپذیرند و شرکی در روی زمین باقی نماند، و این در زمان قیام قائم ما خواهد بود».5 در روایت دیگری آمده است که حضرت فرمود: « ... تأویل این آیه هنوز نیامده است. هنگامی که قائم قیام کند، هر کس که زمان او را درک کند، تأویل این آیه را می‌بیند که هر کجا را که تاریکی شب فرا گیرد، آیین محمد آنجا را فرا خواهد گرفت تا اینکه دیگر شرکی در روی زمین باقی نباشد».6 « و با آن‌ها پیکار کنید، تا فتنه [شرک و سلب آزادی] برچیده شود، و دین (و پرستش) همه مخصوص خدا باشد و اگر آن‌ها (از راه شرک و فساد بازگردند و از اعمال نادرست) خودداری کنند، (خداوند آن‌ها را می‌پذیرد) خدا به آنچه انجام می‌دهند، بیناست» آیه هفتم « هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ»؛ « او کسی است که پیامبرش را با هدایت و دین درست فرستاد تا آن را بر هر چه دین است، پیروز گرداند؛ هر چند مشرکان خوش نداشته باشند».7 مقداد بن اسود می‌گوید: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می‌فرمود: « در روی زمین هیچ خانه خشتی و گلی و خیمه مویین نمی‌ماند، مگر اینکه خداوند آیین اسلام را در آن وارد می‌کند، یا با عزّت و سربلندی یا با ذلّت و خواری، یا اینکه اسلام را می‌پذیرند و خداوند آن‌ها را سربلند می‌گرداند و یا اینکه به ناچار در برابر اسلام سر تعظیم فرود می‌آوردند».8 عمران بن میثم، از غایة بن ربعی روایت می‌کند که امام علی علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود: «هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ». سپس فرمود: آیا این غلبه و پیروزی تحقق یافته است؟ گفتند: آری! امام فرمود: «نه، هرگز! سوگند به خدایی که جان علی در قبضه قدرت اوست، این غلبه و پیروزی محقق نمی‌شود، مگر هنگامی که هیچ آبادی در روی زمین باقی نماند جز اینکه هر صبح و شام در آن بانگ لا اله الا الله و محمدا! رسول الله بلند شود».9 به یقین تنها زمانی که احکام دین مبین اسلام در تمام جهان جاری و ساری شود، زمان شهور امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف است؛ هم چنان که امام باقر علیه السلام در تفسیر این آیه شریفه فرمود: «این آیه مبارکه به هنگام خروج مهدی آل محمد تحقق می‌یابد. دیگر احدی در روی زمین باقی نمی‌ماند، مگر اینکه به رسالت محمد اعتراف می‌کند».10 ابوبصیر نیز می‌گوید: درباره تفسیر این آیه از امام صادق علیه السلام پرسیدم. امام در جواب فرمود: «به خدا قسم! هنوز موقع تأویل آن فرا نرسیده است». گفتم: قربانت گردم! چه وقت موقع آن فرا می‌رسد؟ امام فرمود: «هنگامی که قائم قیام کند، موقع تأویل این آیه فرا می‌رسد و چون قائم قیام کند، هر کافر و مشرکی ظهور او را ناخوش دارد؛ زیرا اگر کافر یا مشرک در دل سنگی پنهان شود، آن سنگ صدا زند: ای مؤمن! کافر یا مشرکی در دل من پنهان شده است، بیا و او را به قتل برسان! و خداوند او را بیرون می‌آورد و یاران قائم او را به قتل می‌رسانند».11 امام علی علیه السلام این آیه را تلاوت فرمود: «هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَی وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ». سپس فرمود: آیا این غلبه و پیروزی تحقق یافته است؟ گفتند: آری! امام فرمود: «نه، هرگز! سوگند به خدایی که جان علی در قبضه قدرت اوست، این غلبه و پیروزی محقق نمی‌شود، مگر هنگامی که هیچ آبادی در روی زمین باقی نماند جز اینکه هر صبح و شام در آن بانگ لا اله الا الله و محمدا! رسول الله بلند شود»آیه هشتم «بَقِیَّتُ اللّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ وَ ما أَنَا عَلَیْکُمْ به حفیظ»؛ «آنچه خداوند برای شما باقی گذارده (از سرمایه‌های حلال)، به رایتان بهتر است؛ اگر ایمان داشته باشید! و من، پاسدار شما (و مأمور بر اجبارتان به ایمان) نیستم».12 امام باقر علیه السلام در تأویل و تفسیر این آیه شریفه فرموده است: «هنگامی که مهدی ما ظاهر شود، به خانه کعبه تکیه می‌دهد و 313 تن از یاران خاص او به دورش گرد می‌آیند. اولین سخنی که بر زبان مبارکش جاری می‌شود این آیه شریفه است: " بَقِیَّتُ اللّهِ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنینَ" سپس می‌فرماید: "من بقیة الله، خلیفة الله و حجة الله هستم بر شما". آنگاه احدی بر حضرت سلام نمی‌کند، جز اینکه می‌گوید: " السلام علیک یا بقیة الله فی الارض؛ سلام بر توی بازمانده خدا در روی زمین". بعد از آن چون یاران دیگر حضرت که یک گروه ده هزار نفری می‌باشند به دور او گرد آمدند، یهودی و نصرانی و کسی که غیر خدای تعالی را پرستش می‌نموده، باقی نمی‌ماند جز اینکه ایمان می‌آورد و او را تصدیق می‌نماید و همه ملت‌ها یکی می‌شود، و آن هم ملت اسلام است؛ و پس از آن برای هر معبودی که به جز خدای تعالی مورد پرستش بوده، آتشی از آسمان می‌آید و او را می‌سوزاند».13 زهرا رضائیان بخش مهدویت تبیان -------------------------------------------------------------------------------- پی‌نوشت‌ها: 1. نساء: 159. 2. ینابیع الموده، ج3، ص 237. 3. مجمع البیان، ج3، ص211. 4. انفال: 39. 5. مجمع البیان، ج4، ص 834. 6. تفسیر عیاشی، ج 2، ص60. 7. توبه: 33. 8. مجمع البیان، ج5، ص38. 9. المحجة، ص 86. 10. مجمع البیان، ج5، ص38. 11. بحارالانوار، ج 51، ص60. 12. هود: 86. 13. بحارالانوار، ج 52، ص 192.

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/۱٢/۱۳

پاداشهایی نا گفته برای مومنان

 پاداشهایی نا گفته برای مومنان

 

رحمت خدا

 


 

 

 

در قرآن به مؤمنان پاداش های عظیمی چه در دنیا و چه برای آخرت وعده داده شده است ، اما نکته ای که جالب است در سوره سجده ، آیه 17 خداوند بیان می کند که پاداش مؤمنان راستین بر هیچ کس معلوم نیست وتا روز قیامت نیز معلوم نخواهد بود .

 


 

 

در آیه 17 سوره مبارکه سجده خداوند به بیان پاداش عظیم و مهم مؤمنان راستین که داراى نشانه‏هاى خاص در دو آیه قبل هستند پرداخته ، با تعبیر جالبى که حکایت از اهمیت فوق العاده پاداش آنان مى‏کند سخن گفته و می فرماید : «  فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ ؛  هیچکس نمى‏داند چه پاداشهاى مهمى که مایه روشنى چشمها مى‏گردد براى آنها نهفته شده است ! - این پاداش فوق العاده عظیم-  جزاى بر اعمالى است که انجام مى‏دادند.»  (سجده 17)

تعبیر به " هیچکس نمى‏داند" و نیز تعبیر به " قُرَّةِ أَعْیُنٍ" (آنچه مایه روشنى چشمها است) بیانگر عظمت بی حساب این مواهب و پاداشها است ، و همه نفوس را شامل مى‏گردد حتى فرشتگان مقرب خدا و اولیاى پروردگار را .

تعبیر به " قرة اعین" بدون اضافه به " نفس" اشاره به این است که این نعمتهاى الهى که براى سراى آخرت به عنوان پاداش مؤمنان راستین تعیین شده چنان است که مایه روشنایى چشم همگان مى‏گردد .

" قرة"  از ماده " قر" (بر وزن حر) به معنى سردى و خنکى است ، و از آنجا که معروف است اشگ شوق همواره سرد و خنک ، و اشک غم و حسرت داغ و سوزان است .

تعبیر به " قرة اعین" در لغت عرب به معنى چیزى است که مایه خنک شدن چشم انسان مى‏گردد ، یعنى اشک شوق را از دیدگانش جارى مى‏سازد و این کنایه لطیفى است از نهایت خوشحال  ، ولى در فارسى این تعبیر وجود ندارد . بلکه مى‏گوئیم : مایه روشنى چشم او شد، ممکن است این تعبیر فارسى امروز از داستان " یوسف" و" یعقوب" از قرآن گرفته شده باشد که به گفته قرآن ، هنگامى که بشارت دهنده نزد یعقوب آمد و پیراهن یوسف را بر صورت او افکند چشمان نابیناى او ناگهان روشن شد ! (سوره یوسف ، آیه 96) و این تعبیر نیز کنایه از شدت سرور دارد .

در حدیث مى‏خوانیم که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) مى‏گوید :« ان اللَّه یقول اعددت لعبادى الصالحین ما لا عین رأت ، و لا اذن سمعت ، و لا خطر على قلب بشر! : خدا مى‏فرماید: من براى بندگان صالحم نعمتهایى فراهم کرده‏ام که هیچ چشمى ندیده ، و هیچ گوشى نشنیده ، و بر فکر کسى نگذشته است ! » (این حدیث را بسیارى از مفسران از جمله ؛ طبرسى در " مجمع البیان " و  آلوسى در" روح المعانى " و قرطبى در تفسیرش نقل کرده‏اند . محدثان مشهور بخارى و مسلم نیز آن را در کتب خود آورده‏اند .)

 

مخفی نگه داشته شدن پاداش های عظیم!

در اینجا سؤالى پیش مى‏آید که مفسر بزرگ مرحوم طبرسى در" مجمع البیان" آن را مطرح کرده و آن اینکه: چرا این پاداش عظیم مخفى نگاه داشته شده است؟

سپس او سه جواب براى این سؤال ذکر مى‏کند:

1- امور مهم و بسیار پر ارزش چنان است که با الفاظ و سخن به آسانى حقیقت آن را نمى‏توان درک کرد ، و با این حال گاهى اخفا و ابهام آن نشاط انگیزتر است و از نظر فصاحت ، بلیغ تر.

2- اصولاً چیزى که مایه روشنى چشم ها است آن قدر دامنه‏اش گسترده است که علم و دانش آدمى به تمام خصوصیات آن نمى‏رسد.

3- چون این پاداش براى نماز شب که مخفى است قرار داده شده است ، متناسب این است که جزاى عمل نیز بزرگ و مخفى باشد (توجه داشته باشید که در آیه‏ قبل جمله" تَتَجافى‏ جُنُوبُهُمْ عَنِ الْمَضاجِعِ" اشاره است به مسأله نماز شب).

در حدیثى از امام صادق (ع) مى‏خوانیم : « ما من حسنة الا و لها ثواب مبین فى القرآن ، الا صلاة اللیل ، فان اللَّه عز اسمه لم یبین ثوابها لعظم خطرها ، قال : فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْیُنٍ : هیچ عمل نیکى نیست مگر اینکه ثواب روشنى در قرآن براى آن بیان شده ، مگر نماز شب که خداوند بزرگ ، ثواب آن را روشن نساخته به خاطر اهمیت آن ، لذا فرموده است : هیچکس نمى‏داند چه ثوابهایى که مایه روشنایى چشمان است براى آنها نهفته شده است .» (مجمع البیان ، ذیل آیات مورد بحث.)

ولى از همه اینها گذشته به طورى که قبلا نیز اشاره کرده‏ایم عالم قیامت عالمى است فوق العاده گسترده‏تر از این جهان ، و حتى گسترده‏تر از زندگى دنیا در برابر زندگى جنین در شکم مادر، و اصولاً براى ما محبوسان در چهار دیوار دنیا ابعادش قابل درک نیست ، و براى کسى قابل تصور نمى‏باشد .

در حدیث مى‏خوانیم که پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) مى‏گوید :« ان اللَّه یقول اعددت لعبادى الصالحین ما لا عین رأت ، و لا اذن سمعت ، و لا خطر على قلب بشر! : خدا مى‏فرماید: من براى بندگان صالحم نعمتهایى فراهم کرده‏ام که هیچ چشمى ندیده ، و هیچ گوشى نشنیده ، و بر فکر کسى نگذشته است!»

مؤمن و فاسق یکسان نمی باشند!

دعا

آیه بعد(18 سجده) مقایسه‏اى را که در آیات گذشته بود ، به طور صریحتر روشن مى‏سازد و می فرماید : « أَ فَمَنْ کانَ مُؤْمِناً کَمَنْ کانَ فاسِقاً لا یَسْتَوُونَ ؛ آیا کسى که مؤمن است همانند کسى است که فاسق می باشد ؟! نه هرگز این دو برابر نیستند .»(سجده 18) 

جمله به صورت استفهام انکارى مطرح شده ، استفهامى که پاسخ آن از عقل و فطرت هر انسانى مى‏جوشد که این دو هرگز برابر نیستند ، در عین حال براى تاکید ، با ذکر جمله" لا یستوون" این نابرابرى را مشخص‏تر مى‏کند .

در این آیه ،" فاسق" در مقابل" مؤمن" قرار گرفته ، و این دلیل بر آن است که فسق، مفهوم گسترده‏اى دارد که هم کفر را شامل مى‏شود ، و هم گناهان دیگر را ، چرا که این کلمه در اصل از جمله " فسقت الثمرة" (یعنى میوه از پوستش خارج شد و یا در موردى که هسته خرما از گوشت آن جدا مى‏شود و به بیرون مى‏افتد) گرفته شده ، سپس به خارج شدن از اطاعت فرمان خدا و عقل ، اطلاق گردیده است ، و مى‏دانیم هر کس کفر مى‏ورزد و یا مرتکب گناهانى مى‏شود از فرمان پروردگار و خرد ، خارج شده است .

 این نکته نیز قابل توجه است ، که میوه مادامى که در پوست خود قرار دارد سالم است ، همین که از پوست خارج شد ، فاسد مى‏شود ، و بنا بر این فاسق شدنش همان و فاسد شدنش همان !

 

مجازات به جای پذیرایی و تهدید جایگزین بشارت برای دوزخیان!

آیه بعدی(19 سجده) ، این عدم مساوات را به صورت گسترده‏ترى بیان مى‏کند، مى‏فرماید: « أَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوى‏ نُزُلاً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ ؛ اما آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند باغهاى بهشت جاویدان از آن آنها خواهد بود .» (سجده 19)

سپس مى‏افزاید: " این جنّات ماوى ، وسیله پذیرایى خداوند از آنها است ، درمقابل اعمالى که انجام مى‏دادند ؛ (نُزُلًا بِما کانُوا یَعْمَلُونَ) " .

تعبیر به " نزل" که معمولاً به چیزى گفته مى‏شود که براى پذیرایى مهمان آماده مى‏کنند ، اشاره لطیفى است به این جهت که از مؤمنان در بهشت دائماً همچون میهمان پذیرایى مى‏شود ، در حالى که دوزخیان همچون زندانیانى هستند که هر وقت هوس بیرون آمدن کنند باز گردانده مى‏شوند ! و اگر مى‏بینیم در آیه 102 سوره کهف چنین آمده: « إِنَّا أَعْتَدْنا جَهَنَّمَ لِلْکافِرِینَ نُزُلًا : ما جهنم را براى پذیرایى کافران آماده ساختیم .» در حقیقت از قبیل « فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ » است ، کنایه از اینکه بجاى پذیرایى ، آنها را مجازات و بجاى بشارت آنها را تهدید مى‏کند .

بعضى معتقدند که" نزل" نخستین چیزى است که با آن از میهمان تازه وارد پذیرایى مى‏شود (همان چاى و شربت در زمان ما) بنا بر این اشاره لطیفى است به اینکه جنات ماوى با تمام نعمتها و برکاتش نخستین وسیله پذیرایى از این میهمانان الهى است، و به دنبال آن مواهب در برکات دیگرى است که هیچکس جز خدا نمى‏داند!.

خداوند در قرآن مى‏فرماید: « أَمَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ فَلَهُمْ جَنَّاتُ الْمَأْوى‏ نُزُلاً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ ؛ اما آنها که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند باغهاى بهشت جاویدان از آن آنها خواهد بود»
دعا

تعبیر به" فَلَهُمْ جَنَّاتُ" مى‏تواند اشاره به این نکته نیز باشد که خداوند باغهاى بهشت را عاریتى به آنها نمى‏دهد ، بلکه براى همیشه به آنها تملیک مى‏کند ، به گونه‏اى که هرگز احتمال زوال این نعمتها ، آرامش فکر آنها را بر هم نمى‏زند .

و در آیه بعد به نقطه مقابل آنها پرداخته مى‏گوید : « وَ أَمَّا الَّذِینَ فَسَقُوا فَمَأْواهُمُ النَّارُ کُلَّما أَرادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْها أُعِیدُوا فِیها وَ قِیلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذابَ النَّارِ الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ ؛ اما کسانى که فاسق شدند و از اطاعت پروردگارشان بیرون رفتند جایگاه همیشگى آنها آتش دوزخ است .» (سجده 20)

« آنها براى همیشه در این جایگاه وحشتناک زندانى و محبوسند به گونه‏اى که : هر زمان بخواهند از آن خارج شوند آنها را باز مى‏گردانند ؛(کُلَّما أَرادُوا أَنْ یَخْرُجُوا مِنْها أُعِیدُوا فِیها) »

و به آنها گفته مى‏شود :«  بچشید عذاب آتشى را که پیوسته انکار مى‏کردید ؛ (وَ قِیلَ لَهُمْ ذُوقُوا عَذابَ النَّارِ الَّذِی کُنْتُمْ بِهِ تُکَذِّبُونَ) »

بار دیگر در اینجا مى‏بینیم که عذاب الهى در برابر" کفر و تکذیب" قرار گرفته و ثواب و پاداش او در برابر" عمل".

 

نتیجه گیری:

این نکته نهایی را می توان از این آیات در یافت کرد که ؛" ایمان" به تنهایى کافى نیست ، بلکه باید انگیزه بر عمل باشد ، اما " کفر" به تنهایى براى عذاب کافى است هر چند عملى همراه آن نباشد .

آمنه اسفندیاری

 بخش قرآن تبیان

 


 

 

منابع:

1- تفسیر نمونه، ج 17

2- تفسیر مجمع البیان

3- تفسیر روح المعانى

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۳

پیامبری که نامش 43 بار در قرآن آمده!

پیامبری که نامش 43 بار در قرآن آمده!

حضرت نوح

 


 

از برخى روایات استفاده مى شود که نوح دو همسر داشت به نام «عمورة» و «رابعا» که «رابعا» و فرزندش «کنعان» به حضرت نوح ایمان نیاوردند و سوار بر کشتى نشدند و هلاک گشتند .همسر دیگر او «عموره » با فرزندانش « سام » و « حام » و « یافث » به نوح ایمان داشتند و سوار بر کشتى شدند و نجات یافتند . قبر ایشان در نجف اشرف مى باشد

 

 


 

 

روش تبلیغی حضرت نوح علیه السلام در قرآن کریم

 

 

 

 

هر عملی برای فایده مند شدن نیازمند به کارگیری شیوه های خاص خود است و هیچ کاری بدون آن نظم و سرعت نمی یابد. تبلیغ دینی از این فایده مستثنی نیست و مبلغان دینی باید از پیشتازان این امر مهم باشند تا بتوانند پیام اسلام را به صورت روشمند و بر پایه های استوار به سراسر جهان گسترش دهند. خداوند این روش ها را در قالب آموزش به پیامبران در قرآن کریم بیان فرموده است.

 

با نوح(ع) آشنا شویم

حضرت نوح علیه السلام یکی از پیامبران اولوالعزم میباشد که در امر تبلیغ سابقه ای بس طولانی با عمر طولانی داشته است. ایشان دارای کتاب آسمانی نیز بوده است ، این کتاب اسم خاصی نداشته بلکه به اسم « کتاب نوح » معروف بوده است.

به فرموده علامه طباطبایی مقصود از «الکتاب» در آیه 213 سوره بقره : « کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُواْ فِیهِ » کتاب حضرت نوح می باشد .

حضرت نوح علیه السلام از پیامبران بلند مرتبه خداوند است . نام حضرت 43 مرتبه در قرآن تکرار شده است و سوره ای مستقل به نام ایشان وجود دارد . وی در سال رحلت حضرت آدم به دنیا آمده است . شغل ایشان نجاری بوده است . ایشان مردی بلند قامت و تنومند و گندم گون بوده اند. محل بعثت و تبلیغ ایشان شامات و فلسطین و عراق بوده است .

 درباره عمر نوح(علیه السلام) اقوال مختلفى وجود دارد که براساس بعضى از آنها نوح 2500 تا 3000 سال عمر کرده است .1

 

تعداد همسران و فرزندان نوح(علیه السلام)

 از برخى روایات استفاده مى شود که نوح دو همسر داشت به نام «عمورة» و «رابعا» که «رابعا» و فرزندش «کنعان» به حضرت نوح ایمان نیاوردند و سوار بر کشتى نشدند و هلاک گشتند .

همسر دیگر او «عموره » با فرزندانش « سام » و « حام » و « یافث » به نوح ایمان داشتند و سوار بر کشتى شدند و نجات یافتند . قبر ایشان در نجف اشرف مى باشد 2

 

شرایط تبلیغی حضرت نوح علیه السلام

براساس روایاتی که عمر آن حضرت را هزار و هشتصد سال بیان نموده اند ، هشتصد و پنجاه سال آن قبل از پیامبری و نهصد و پنجاه سال بعد از بعثت و رسالت بود.

رسالتی با این عظمت برای فردی در سن هشتصد و پنجاه سالگی، ایمان و صبر و پشتکار فراوان می طلبد که حضرت همه را داراست . رسالتی که ایشان را به درجه اولوالعزم بودن رساند .

مدت زمان تبلیغ و ارشاد حضرت نوح(علیه السلام) پیش از طوفان ، 950 سال بوده است . این پیامبر اولى العزم براساس بعضى از روایات پس از طوفان نیز سیصد تا سیصدوپنجاه سال زندگى کرده است.3

در روایات آمده است که فقط هشتاد نفر از میان قوم نوح علیه السلام به او ایمان آوردند . اگر نهصد و پنجاه سال را بر هشتاد تقسیم کنیم عدد دوازده به دست می آید ، یعنی تقریباً برای هر نفر دوازده سال تلاش شده است .

 مردم آن عصر غرق در بت پرستی ، خرافات و فساد بوده اند . آنها در حفظ رسوم باطل خود بسیار لجاجت می کردند و به قدری بر عقیده باطل خود تأکید داشتند که حاضر بودند جان دهند ، ولی از آن دست برندارند .

 به عنوان نمونه برخی فرزندان خود را نزد نوح علیه السلام می آوردند و به آنان می گفتند: در صورت زنده ماندن پس از ما، هرگز از این دیوانه پیروی نکنید و از او بترسید مبادا شما را گمراه کند ؛ « و قالوا لا تذرن ء الهتکم و لا تذرن ودا و لا سواعا و لا یعوق و نسرا ؛ و گفتند: دست از خدایان و بت های خود برندارید (به خصوص) بت های «ودّ» و «سواع» «یغوث» و «یعوق» و «نسر» را رها نکنید .»

حضرت نوح علیه السلام یکی از پیامبران اولوالعزم میباشد که در امر تبلیغ سابقه ای بس طولانی با عمر طولانی داشته است. ایشان دارای کتاب آسمانی نیز بوده است ، این کتاب اسم خاصی نداشته بلکه به اسم « کتاب نوح » معروف بوده است

شرایط خانوادگی نوح (ع)

حضرت نوح علیه السلام

یکی از عوامل مهم در موفقیت مردان ، همراهی و کمک همسر و خانواده آنان است .

 حضرت نوح علیه السلام علاوه بر مخالفت همسر، به خاطر کفر یکی از پسرانش به نام کنعان نیز ناراحت بود ؛ « خدا برای کسانی که کافر شده اند به همسر نوح و همسر لوط مثل زده است ، آن دو تحت سرپرستی دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولی به آن دو خیانت کردند

آن زمان که حضرت نوح علیه السلام پسرش را به سوار شدن در کشتی نجات فرا خوانده می فرمود: "  یا بنی ارکب معنا و لا تکن مع الکافرین ؛  پسرم! همراه ما سوار شو و با کافران مباش!»

پسر نه تنها به سخن پدر اهمیتی نداد، بلکه در پاسخ گفت به کوه پناه خواهم برد.

 

شیوه های تبلیغ

حضرت نوح به علت طولانی بودن زمان تبلیغ، ناگزیر از ارتباط با نسل ها و قشرهای متعدد و متفاوت بود . به همین دلیل روش های متعددی را برای هدایت برگزیده اند که هر یک متناسب با زمان و مکان و مخاطب بوده است . با توجه به این مطلب ، شیوه های تبلیغی ایشان را بررسی می کنیم :

-  مرحله بندی تبلیغ

در امر تبلیغ نکاتی را می بایست مورد توجه قرار داد. از جمله این که مبلغ می بایست با الهام از رسولان الهی دعوت خویش را مرحله بندی کند:

مثلاً حضرت نوح علیه السلام ابتدا با صدای بلند و سپس آشکارا و بعد پنهانی، مردم خود را دعوت نمودند : « ربّ انّی دعوت قومی لیلا و نهاراً...ثمّ انّی دعوتهم جهاراً... ثمّ اعلنت لهم و اسررت لهم اسرارا ؛ نوح گفت : پروردگارا : من قوم خود را شب و روز (به سوی تو) دعوت کردم... سپس من آنها را با صدای بلند (به اطاعت و فرمان تو) دعوت کردم... سپس آشکار و نهان (حقیقت توحید وایمان را برای آنان بیان داشتم .»

اما در مورد رسول گرامی اسلام صلی الله علیه واله و سلم خداوند به ایشان فرمان می دهند که در ابتدا، دعوت مخفیانه باشد و در مرحله بعد که آشکارا نمودن دعوت است ، ابتدا از خویشان نزدیک شروع کن و سپس دیگران را.

 

- پرسش

شیوه دیگر حضرت نوح علیه السلام پرسش است . پرسش مخاطب را به فکر وادار می کند . در واقع هدف از پرسش، گاه اثبات همان مطلب است که در سوال آمده، مثلاً جایی که می فرماید: " افی الله شک فاطر السّموات و الارض ؛ آیا در خدا شک است؟ خدایی که آسمان ها و زمین را آفرید. " منظورشان این است که در وجود خداوند هیچ شکی نیست و وقتی می فرماید : " افلا تتقون ؛  آیا از پرستش بت ها پرهیز نمی کنید ؟" مخاطب به فکر می رود که چرا باید از پرستش بت ها پرهیز کنیم و به دنبال جواب می گردد .

نمونه هایی همچون " ما لکم لا ترجون لله و قارا؛ چرا شما برای خدا عظمت قائل  نیستید؟!" .

" الم تروا کیف خلق الله سبع سموات طباقاً ؛ آیا نمی دانید چگونه خداوند هفت آسمان را یکی بالای دیگری آفریده است؟"  با روش پرسش ارائه شده اند .

 

- دقت دادن به طبیعت

حضرت نوح علیه السلام از طریق توجه دادن به طبیعت به قوم خود گوشزد می کند که چرا به وجود خداوند قادر و عالم پی نمی برند : « الم تروا کیف خلق الله سبع سموات طباقاً و جعل القمر فیهن نوراً و جعل الشّمس سراجاً و الله انبتکم من الارض نباتاً  ، والله جعل لکم الارض بساطاً لتسکنوا منها سبلا فجاجاً ؛ آیا نمی دانید خداوند چگونه هفت آسمان را یکی بالای دیگری آفرید و ماه را در میان آسمان مایه روشنی و خورشید را چراغ فروزان قرار داده است و خداوند شما را همچون گیاهی از زمین رویانید. پس شما را به همان زمین باز می گرداند و بار دیگر خارج می کند و خدا زمین را برای شما فرش گسترده ای قرار داد تا از راه های وسیع و درّه های آن بگذرید .»

 

- معرفی پیامبر

حضرت ، خود را در ابتدای راه تبلیغ این گونه معرفی می کند: « و لکنی رسول من رب العالمین ؛ ولی من فرستاده ای از جانب پروردگار جهانیان هستم .» تکرار آن در آیات بعد، نشان از این دارد که ایشان مردم را به خود نمی خوانند ، بلکه هدف اصلی ، معرفی پروردگاری است که رب همه جهانیان است.

- معرفی وظیفه پیامبر نسبت به مردم 

ایشان پس از معرفی خود بیان می دارند که مأمور ارسال پیامی هستند و این کار را از روی دلسوزی انجام می دهند و توقع مزد و تشکر را ندارند : « ابلغکم رسالات ربی و انا لکم ناصح امین ؛ رسالت های پروردگار را به شما ابلاغ می کنم و من خیرخواه امینی برای شما هستم

مثلاً حضرت نوح علیه السلام ابتدا با صدای بلند و سپس آشکارا و بعد پنهانی، مردم خود را دعوت نمودند : « ربّ انّی دعوت قومی لیلا و نهاراً...ثمّ انّی دعوتهم جهاراً... ثمّ اعلنت لهم و اسررت لهم اسرارا ؛ نوح گفت : پروردگارا : من قوم خود را شب و روز (به سوی تو) دعوت کردم... سپس من آنها را با صدای بلند (به اطاعت و فرمان تو) دعوت کردم... سپس آشکار و نهان (حقیقت توحید وایمان را برای آنان بیان داشتم»

حضرت نوح علیه السلام در واکنش به مخالفان

حضرت نوح علیه السلام

وقتی کافران در مقابل دعوت حضرت نوح علیه السلام جبهه گیری کردند ، حضرت نیز به تناسب روش هایی را برگزیدند که به برخی از آنها اشاره می کنیم ؛

1- دفع سریع تهمت ها به صورت آشکار و دفاع از حوزه رسالت خویش

گاهی ممکن است افرادی به کسی که مدعی مطلبی است، تهمت هایی بزنند و این فرد نیز سکوت کند ؛ اما وقتی مسئله دعوت الهی و هدایت مردم در میان است ، نه تنها سکوت کارساز نیست ، بلکه موجب سلب اعتماد سایرین نیز می شود. مردم گمان می کنند که او توان دفاع از مواضع خود را ندارد و نمی تواند از پیروانش در مقابل خطرات مخالفان محافظت کند. در این جا وظیفه الهی دفع سریع تهمت ها به صورت آشکار و تطهیر دامن پاک رسالت را اقتضا می کند . به همین جهت بود که حضرت  نوح علیه السلام در پاسخ مخالفان فرمود :

" قال یا قوم لیس بی ضلاله و لکنی رسول من رب العالمین ؛ « گفت ای قوم ، هیچ گونه گمراهی در من نیست ، بلکه من فرستاده ای از جانب پروردگار جهانیانم .»

2- طلب یاری از خداوند

حضرت در پاسخ به تهمت جنون فرمودند : " قال رب انصرنی " و هنگامی که ایشان را به سنگسار تهدید کردند، این گونه با خدا سخن می گویند : " فَافْتَحْ بَیْنِی وَبَیْنَهُمْ فَتْحًا وَنَجِّنِی وَمَن مَّعِی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ

؛ اکنون میان من و آنها جدایی بیفکن و مرا و مؤمنانی را که با من هستند رهایی بخش ." 

3- توکل

" ... و علی الله فلیتو کل المومنون "

توکل لازمه ایمان است ، خدایی که هدایت کرد حمایت هم می کند . لازمه پیمودن راه خدا ، تحمل سختی هاست . کسی می تواند صبر کند که تکیه گاه محکمی داشته باشد .

4- پاسخ به تمسخر کافران

" قَالَ إِن تَسْخَرُواْ مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنکُمْ کَمَا تَسْخَرُونَ ؛ ولی نوح گفت: اگر ما را مسخره می کنید ما نیز شما را همین گونه مسخره خواهیم کرد .»

در اینجا ، در واقع از عذاب خدا تعبیر به تمسخر شده است احتمال دیگر این است که منظور این باشد که ما در آن وقت شما را از روی شماتت تمسخر خواهیم کرد .»

 

فرآوری: زهرا اجلال

گروه دین و اندیشه تبیان

نوشته : منصوره احمدی

 


 

 

پی نوشت ها :

1- بحارالانوار ، ج 11، ص 285 ـ 288

2- همان ، و تاریخ طبرى ، ج 1 ، ص 139

3- همان

 


 

 

فهرست منابع

1- قرآن کریم

2- ارشادی، عین الله، سیمای پیامبران در قرآن (نوح علیه السلام

3- سید قطب، فی ظلال القرآن

4- طباطبایی، سید محمد حسین، تفسیرالمیزان، ترجمه: سید محمدباقر موسوی همدانی

5- العیاشی، ابی النصر محمدبن مسعود، تفسیر العیاشی، تصحیح سید هاشم رسولی محلاتی

6- قرائتی، محسن، تفسیر نور

 

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٩

خواب متأهّل بهتر از روزه‏ مجرد!

خواب متأهّل بهتر از روزه‏ مجرد!

محتوای سوره قصص

قران و خدا

در زندگی روز مره باید یک نکته ی بسیار ساده را بدانیم و به آن عمل کنیم تا هیچ گاه دچار خسران و زیان نگردیم و آن این که؛ به تمام کارهایمان رنگ و جهت خدایی دهیم و هیچ کاری را به قصد به دست آوردن جلب نظرکسی جز خدا ، انجام ندهیم .

 

تمام کارها با رنگ الهی!

«قالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ إِحْدَى ابْنَتَیَّ هاتَیْنِ عَلى‏ أَنْ تَأْجُرَنِی ثَمانِیَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِکَ وَ ما أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ ؛ (حضرت شعیب به موسى) گفت : «من مى‏خواهم یکى از این دو دخترم را به همسرى تو درآورم به این شرط که هشت سال براى من کار کنى و اگر آن را تا ده سال افزایش دهى ، محبّتى از ناحیه توست من نمى‏خواهم کار سنگینى بر دوش تو بگذارم و ان شاء اللَّه مرا از صالحان خواهى یافت .»  (قصص 27)

 

نکته‏های آیه:

ما مى‏توانیم تمام کارهاى خود را رنگ الهى دهیم ، چنان که قرآن مى‏فرماید : « صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً» (بقره، 138) مثلًا هر گاه صورت خود را مى‏شوییم ، قصد وضو نماییم ، هر گاه مى‏نشینیم مثل پیامبر (صلى اللَّه علیه و آله) رو به قبله نشینیم ، به جاى مدرک و مقام ، براى رضاى خداوند درس بخوانیم ، لباسى که براى همسر مى‏خریم ، به مناسبت اعیاد مذهبى همچون عید غدیر یا تولّد حضرت زهرا (علیها السلام) باشد ، هدیه‏اى که براى فرزند خود مى‏خریم به مناسبت کسب یک کمال معنوى باشد .

 

پیام‏هایی از آیه:

1 ـ اگر کارى بر اساس جوانمردى و ضعیف نوازى انجام شود ، علاوه بر اجر معنوى ، پاداش دنیوى نیز به دنبال دارد : « قالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ » (حضرت موسى که تا ساعاتى پیش حتّى بر جان خود ایمن نبود ، اینک علاوه بر امنیّت جانى، صاحب زن و زندگى و کار مى‏شود .)

2 ـ سنّت‏هاى خوب ازدواج (همچون حضور در منزل دختر و گفتگو با حضور پدرش) را از انبیا بیاموزیم : « إِنَّ أَبِی یَدْعُوکَ ... إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ »

3 ـ شناخت داماد پیش از اقدام به ازدواج ، امرى ضرورى است : « فَلَمَّا ... قَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ ... قالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ» (موسى سرگذشت خود را صادقانه به شعیب گفت و او به موسى اطمینان پیدا کرد، آن گاه پیشنهاد دامادى او را براى دخترش مطرح نمود .)

4ـ اگر از امین بودن ، توانایى و علاقمندى به کار جوان مطمئن شدیم، « الْقَوِیُّ الْأَمِینُ » نداشتن امکانات و مسکن را مانع ازدواج قرار ندهیم : « أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ »

5 ـ پیشنهاد ازدواج از جانب پدر دختر مانعى ندارد : « إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ »

6 ـ رعایت نوبت میان دختران ، و ازدواج دختر بزرگتر قبل از کوچکتر، همه‏جا ضرورى نیست :« إِحْدَى ابْنَتَیَّ » (حضرت شعیب به موسى گفت: مى‏خواهم یکى از این دو دخترم را به ازدواج تو درآورم و شرط نکرد که دخترِ اوّل باشد یا دوّم .)

7ـ پدر نباید در امر ازدواج میان دختران ، تفاوت بگذارد : « إِحْدَى ابْنَتَیَّ هاتَیْنِ »

8ـ دختر و پسر مى‏توانند در هنگام خواستگارى در برابر یکدیگر قرار بگیرند : « هاتَیْنِ »

9ـ غریزه‏ى جنسى را جدّى بگیریم . حتّى در خانه نبوّت ، براى سلامت محیط خانه و کار ، ابتدا به امر ازدواج اقدام و سپس به استخدام توجّه مى‏شود : « أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ ... عَلى‏ أَنْ تَأْجُرَنِی »  

شناخت داماد پیش از اقدام به ازدواج ، امرى ضرورى است : « فَلَمَّا ... قَصَّ عَلَیْهِ الْقَصَصَ ... قالَ إِنِّی أُرِیدُ أَنْ أُنْکِحَکَ» (موسى سرگذشت خود را صادقانه به شعیب گفت و او به موسى اطمینان پیدا کرد، آن گاه پیشنهاد دامادى او را براى دخترش مطرح نمود .)

10ـ ازدواج ، با مهریه همراه است : « عَلى‏ أَنْ تَأْجُرَنِی »

ازدواج

11ـ لازم نیست مهریه مال و ثروت باشد . حضرت شعیب به موسى گفت: دخترم را به ازدواج تو درمى‏آورم به شرط آن که هشت سال براى من کار کنى : « عَلى‏ أَنْ تَأْجُرَنِی ثَمانِیَ حِجَجٍ » (البتّه در شریعت اسلام مى‏بایست به فتاواى مراجع تقلید مراجعه کنیم.)

12ـ زمان‏بندى قراردادها را بر اساس زمان عبادات و امور معنوى قرار دهیم : « ثَمانِیَ حِجَجٍ » (به جاى هشت سال ، فرمود : هشت حج)

 13ـ یکى از راه‏هاى ترویج معروف ، بزرگداشت اوقات معنوى و « ایّام اللَّه » است : « ثَمانِیَ حِجَجٍ »

14ـ مقام نبوّت ، مانع از صحبت پیرامون مقدار مهریه و مال الاجاره نیست :  « ثَمانِیَ حِجَجٍ »

15ـ مراسم حج ، در ادیان گذشته نیز سابقه داشته است :« حِجَجٍ »

16ـ هنگام صحبت براى مهریه ، پدر عروس ، حدّ اقل مورد قبول را انتخاب کند و پذیرش بیشتر را به اختیار داماد بگذارد : « فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِکَ » حضرت شعیب به موسى گفت : اگر هشت سال را به ده سال برسانى اختیار با شماست .

17 ـ در میزان مهریه ، داماد را در تنگنا قرار ندهید : « فَمِنْ عِنْدِکَ »

18 ـ پدر عروس در امر ازدواج سخت‏گیرى نکند و در پرداخت مهریه ، توان داماد را در نظر بگیرد : « ما أُرِیدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَیْکَ »

19 ـ کسانى که به کارگران و زیردستان خود سخت‏گیرى مى‏کنند ، انسان‏هایى ناصالح هستند : «سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ »

20 ـ داماد باید از ناحیه بستگان جدید ، آرامش خاطر داشته باشد : « سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ »

21ـ بدون استمداد از خدا و گفتن انشاء اللَّه ، براى آینده وعده‏اى ندهیم : « إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِینَ »

22 ـ اعتمادِ متقابلِ داماد و خانواده عروس لازم است : « سَتَجِدُنِی ... مِنَ الصَّالِحِینَ » 

 

اهمّیت ازدواج‏ در اسلام

در روایات مى‏خوانیم : ازدواج سبب حفظ نیمى از دین است . دو رکعت نماز کسى که همسر دارد از هفتاد رکعت نماز افراد غیر متأهّل بهتر است . خواب افراد متأهّل از روزه‏ى بیداران غیر متأهّل بهتر است . (میزان الحکمه)

آرى بر خلاف کسانى که ازدواج را عامل فقر مى‏پندارند ، رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله )فرمودند : ازدواج روزى را بیشتر مى‏کند .

همچنین فرمودند: کسى که از ترس تنگدستى ازدواج را ترک کند ، از ما نیست و به خدا سوء ظن برده است .  (میزان الحکمه)

در روایات مى‏خوانیم : کسى که براى ازدواجِ برادران دینى خود اقدامى کند ، در روز قیامت مورد لطف خاص خداوند قرار مى‏گیرد.  (کافى، ج 5، ص 331)

قرآن نسبت به تشکیل خانواده و اقدام براى ازدواج ، دستور اکید داده (نور، 32) و سفارش کرده که از فقر نترسید ، اگر تنگ دست باشید ، خداوند از فضل و کرم خود ، شما را بى‏نیاز خواهد کرد .  (نور، 32)

ازدواج وسیله‏ى آرامش است . (روم، 21) در ازدواج فامیل‏ها به هم نزدیک شده و دلها مهربان مى‏شود و زمینه‏ى تربیت نسل پاک و روحیه تعاون فراهم مى‏شود .  (میزان الحکمه)

در روایات مى‏خوانیم: براى ازدواج عجله کنید و دخترى که وقت ازدواج او فرا رسیده ، مثل میوه‏اى رسیده است که اگر از درخت جدا نشود فاسد مى‏شود . (میزان الحکمه)

 ازدواج سبب حفظ نیمى از دین است . دو رکعت نماز کسى که همسر دارد از هفتاد رکعت نماز افراد غیر متأهّل بهتر است . خواب افراد متأهّل از روزه‏ى بیداران غیر متأهّل بهتر است

انتخاب همسر

انتخاب همسر

معیار انتخاب همسر در نزد مردم معمولاً چند چیز است : ثروت ، زیبایى ، حَسب و نَسب.

ولى در حدیث مى‏خوانیم : « علیک بذات الدین » تو در انتخاب همسر، محور را عقیده و تفکّر و بینش او قرار ده . (کنز العمال، ح 46602)

 در حدیث دیگر مى‏خوانیم : چه بسا زیبایى که سبب هلاکت و ثروت که سبب طغیان باشد . (میزان الحکمه)

رسول خدا (صلى اللَّه علیه و آله) فرمود : هر گاه کسى به خواستگارى دختر شما آمد که دین و امانت‏دارى او را پسندیدید ، جواب ردّ ندهید و گرنه به فتنه و فساد بزرگى مبتلا مى‏شوید .(بحار، ج 103، ص 372)

امام حسن (علیه السلام) به کسى که براى ازدواج دخترش مشورت مى‏کرد فرمود : دامادِ با تقوا انتخاب کن که اگر دخترت را دوست داشته باشد گرامیش مى‏دارد و اگر دوستش نداشته باشد ، به خاطر تقوایى که دارد به او ظلم نمى‏کند . (مکارم الاخلاق، ج 1، ص 446)

در روایات مى‏خوانیم : به افرادى که اهل مشروبات الکلى هستند و افراد بد اخلاق و کسانى که خط فکرى سالمى ندارند و آنان که در خانوادهاى فاسد رشد کرده‏اند ، دختر ندهید . (میزان الحکمه)

 

آمنه اسفندیاری

بخش قرآن تبیان

 


 

 

منابع :

1- تفسیر نور ،ج 9

2- مکارم الاخلاق ، ج 1

3- میزان الحکمه

4- بحار، ج 103

5- کنز العمال

 

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٩

تنها آیه ای که همه عمل می کنند!

تنها آیه ای که همه عمل می کنند!

قرآن حکیم

می توان به قطعیت بیان کرد که شاید تنها آیه ای که تقریباً همه ی مردم مقید به عمل کردن به آن هستند ، آیه ای است که می فرماید :« کلوا »

به همین خاطر به سراغ این مبحث می رویم تا ببینیم که آیا خداوند تنها دستور داده است که بخورید ویا در کنار آن دستوراتی دیگر نیز بیان شده است که ما از آنها غافل هستیم !

 

شکرگزار باشید

« کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ وَ اشْکُرُوا لِلَّهِ »1

در کنار استفاده از نعمات ،شکر گزار باشید ؛به عبارتی در اینجا خوردن با تشکر وسپاسگزاری گره خورده است .

شکر فقط الحمدلله رب العالمین نیست، گر چه این هم نوعی شکر ظاهری می باشد اما حقیقت و باطن شکر این است که نعمات را در راه خدا برای او به مصرف برسانیم .

در این آیه نیز بیان می کند که یکی از انواع شکر این است که نیرویی که در نتیجه ی خوردن نعمات کسب کرده ای را در راه خدا بکار گرفته شود .

 

طغیان نکنید

 آیه‌ی دیگر می فرماید: «کُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا »2 ، «کُلُوا مِنْ طَیِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ وَ لا تَطْغَوْا فیهِ»3

 

دنباله رو شیطان نباشید

« کُلُوا مِمَّا فِی الْأَرْضِ حَلالاً طَیِّباً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ »4 بخورید و در خط شیطان گام نگذارید.

 خطوه به معنای گام برداشتن است چرا که شیطان به شکل مستقیم با انسان روبرو نمی شود و او را به سوی گناه واشتباه هل نمی دهد بلکه او قدم به قدم و ذره ذره انسان را گمراه خواهد کرد.

 

تقوا پیشه کنید

« وَ کُلُوا مِمَّا رَزَقَکُمُ اللَّهُ حَلالاً طَیِّباً وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذی أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ »5 بخورید و تقوا داشته باشید ؛ از هر جا هرچیز پیدا کردید وبه شما دادند ، نخورید. تقوا داشته باشید.

 

عمل صالح انجام دهید

 «کُلُوا مِنَ الطَّیِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً»6

در این آیه می فرماید : از چیز های حلال بخورید و عمل صالح نیز انجام دهید ، به عبارتی این آیه ، این نکته را متذکر می شود که لقمه تأثیر بسیار زیادی در عملکرد آدمی دارد چرا که اگر از حلال ها خوردید ، نتیجه اش توفیق به انجام عمل صالح خواهد بود .

امام کاظم(ع) فرمود: مال حرام رشد نمی کند ؛ « إِنَّ الْحَرَامَ لَا یَنْمِی وَ إِنْ نَمَى لَا یُبَارَکُ لَهُ فِیهِ وَ مَا أَنْفَقَهُ لَمْ یُؤْجَرْ عَلَیْهِ وَ مَا خَلَّفَهُ کَانَ زَادَهُ إِلَى النَّارِ » اگر هم رشد کند، برکت ندارد ، زیرا گاهی مال به ظاهر زیاد است ،درآمد بالا است اما وقتی نگاه می کنیم ، می بینیم که به یک چشم بر هم زدن تمام می شود و هیچ برکتی ندارد

حق دیگران را بدهید

« کُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّهُ یَوْمَ حَصادِهِ »7 بخورید اما روز برداشت، سهم دیگران را هم بدهید. بخورید و به دیگران بخورانید و حق دیگران را هم بدهید.

 

فساد و اسراف نکنید

اسراف

« کُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدینَ »8 بخورید ولی ستمگری و فساد نکنید .

اسراف کردن نیز خود نوعی فساد است ،اگر این سرکشی ها و فساد ها واسراف ها از بین برود ، این تجملات و چشم و هم چشمی ها ریشه کن شوند ، برروی زمین هیچ فقیری پیدا نخواهد شد .

 بهترین نمونه و الگوی مصرف ، نحوه ای است که در قرآن پیرامون خوردن بیان شده است ، پس به این نتیجه رسیدیم که قرآن تنها به خوردن امر نکرده است بلکه همه ی خوردن ها در قرآن بند و تبصره ای دارند .

چه بخوریم ؟

« حَلالاً طَیِّباً »9 مکرر در قرآن آمده است . هم در سوره‌ی بقره ، آیه 168 و هم در سوره مائده ، آیه 88 بیان شده است ؛ آن چیزی که می ‌خورید ، حلال و طیب باشد .

 

نرخ ها را باید کنترل کرد

مال باید هم حلال باشد و هم طیب . گاهی وقت‌ها مال حلال است ولی طیب نیست ، چون این‌ها با هم فرق دارند .

طیب بودن به معنای ؛ دلپسند است.

بعضی اوقات  به فروشنده ها می گوییم : آقا چرا این جنس را به این قیمت می فروشی ؟ می‌گوید: آقا مال خودم است و دلم می‌خواهد سود بیش‌تری بکنم. مگر اسلام گفته است من این جنس را به چه قیمتی بفروشم ؟!

اگر ما ادعای مسلمانی می کنیم و ادعا داریم که پیرو مردی چون علی (ع) هستیم و نهج البلاغه را قبول داریم ، حضرت علی(ع) به استاندارش می‌فرماید: در بازار باید نرخ‌ها را کنترل کنید! « وَ لْیَکُنِ الْبَیْعُ بَیْعاً سَمْحاً »10

این سخن به این معنا است که داد وستد باید به نحوی باشد که  مشتری و  فروشنده ، هیچ کدام نباید ضرری بکنند . یعنی کنترل نرخ باید به گونه‌ای باشد که نه آن قدر سودش کم باشد که چیزی نصیب فروشنده نشود و نه آن قدر زیاد باشد که وقتی مشتری به بازار می رود ، بدون هیچ پولی بیرون بیاید !

امام کاظم(ع) فرمود: مال حرام رشد نمی کند ؛ « إِنَّ الْحَرَامَ لَا یَنْمِی وَ إِنْ نَمَى لَا یُبَارَکُ لَهُ فِیهِ وَ مَا أَنْفَقَهُ لَمْ یُؤْجَرْ عَلَیْهِ وَ مَا خَلَّفَهُ کَانَ زَادَهُ إِلَى النَّارِ »11 اگر هم رشد کند، برکت ندارد ، زیرا گاهی مال به ظاهر زیاد است ،درآمد بالا است اما وقتی نگاه می کنیم ، می بینیم که به یک چشم بر هم زدن تمام می شود و هیچ برکتی ندارد .

همیشه این طور نیست که هر وقت مال زیادی داریم پس قطعاً آسوده تر و راحت تر خواهیم بود ؛چرا که بسیارند انسان هایی که زندگیشان مملو از ثروت و دارایی است اما حسرت سپری کردن یک روز توأم با آرامش را می خورند و بالعکس داریم انسان هایی را که به ظاهر از مال دنیا چیزی ندارند اما زندگیشان با آرامش در حال سپری شدن است .

به امید آنکه جایگاه برکت در زندگی را بیش از پیش درک کنیم و برای به جریان انداختن آن تلاش کنیم .

 

فرآوری: زهرا اجلال – گروه دین و اندیشه تبیان

 

 


 

 

 

پی نوشت ها:

1- بقره / 172

2- همان / 60

3- طه / 81

4- بقره / 168

5- مائده / 88

6- مؤمنون / 81

7- انعام / 141

8- بقره / 60

9- همان / 168

10- نهج البلاغه / نامه 53

11- کافی / ج 5 / ص 125

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٢٦

آیات ولایت و خلافت

جعفر سبحانى

آیات ولایت و خلافت

آیه انذار

اکنون آیات مربوط به خلافت و امامت را مورد بررسى قرار مى‏دهیم‏تا روشن شود قرآن کدام‏یک از دو نظریه را تایید مى‏کند، اینک‏تفصیل موضوع:

1- آیه انذار نزدیکان

وحى الهى در کوه حرا بر قلب پیامبر نازل گردید و او را به‏مقام نبوت و رسالت مفتخر ساخت رسالتى که باید در سطح جهانى‏پیاده گردد، و تمام ملل روى زمین، زیر پرچم آئین اسلام درآیند.

فرشته وحى هرچند او را به مقام رسالت مفتخر ساخت، ولى نقطه‏شروع کار و وقت تبلیغ رسالت را براى مردم معین نکرد، از این‏نظر پیامبر به مدت سه سال از دعوت عمومى، خوددارى نمود. تنهااز رهگذر تماسهاى خصوصى با افراد قابل و شایسته توانست گروه‏کمى را به آئین خویش هدایت کند.

پس از گذشت‏سه سال، پیک الهى فرا رسید، و فرمان داد که‏پیامبر دعوت همگانى خود را از طریق دعوت خویشاوندان و بستگان‏آغاز نماید و او را با آیه زیر مورد خطاب قرار داد و گفت:

(و انذر عشیرتک الاقربین واخفض جناحک لمن اتبعک من المؤمنین‏فان عصوک فقل انى برى مما تعملون) (1) .

«بستگان نزدیک خود را از عذاب الهى بیم ده، پر و بال پر مهرو مودت خود را بر سر افراد با ایمان پائین بیاور(و سبت‏به‏آنان ابراز علاقه و محبت کن)و اگر با تو از در مخالفت واردشوند، بگو من از کارهاى(بد)شما بیزارم‏» .

از این جهت پیامبر به على(ع)دستور داد که چهل و پنج نفر ازشخصیتهاى بزرگ بنى‏هاشم را براى ضیافت ناهار دعوت کند و غذائى‏از گوشت، همراه با شیر آماده سازد.

مهمانان همگى در وقت معین، به حضور پیامبر شتافتند و پس ازصرف غذا «ابولهب‏» عموى پیامبر با سخنان سبک خود، مجلس را ازآمادگى براى طرح سخن و تعقیب هدف برانداخت و مجلس بدون اخذنتیجه به پایان رسید و مهمانان پس از صرف غذا و شیر، خانه رسول‏خدا(ص)را ترک گفتند.

پیامبر تصمیم گرفت که فرداى آن روز ضیافت دیگرى ترتیب دهد وهمه آنان را جز «ابولهب‏» ، به خانه خود دعوت نماید. بازعلى(ع)به دستور پیامبر، غذا و شیر آماده نمود. و از شخصیتهاى‏برجسته و شناخته شده بنى‏هاشم براى صرف ناهار و استماع سخنان‏پیامبر، دعوت به عمل آورد.

مهمانان همگى در موعد مقرر به خانه پیامبر آمدند. وى پس ازصرف غذا در مجمع بزرگى که شخصیتهاى بنى‏هاشم، در آنجا گرد آمده‏بودند، براى دعوت خویشاوندان به آئین توحید و رسالت‏خویش بپاخاست و سخنان خود را چنین آغاز نمود:

«به راستى هیچ‏گاه راهنماى مردم، به آنان دروغ نمى‏گوید:

به خدائى که جز او خدائى نیست، من فرستاده او به سوى شما وعموم جهانیان هستم.

هان آگاه باشید همانگونه که مى‏خوابید، مى‏میرید، و همچنان که‏بیدار مى‏شوید(روز رستاخیز)زنده خواهید شد، نیکوکاران به پاداش‏اعمال و بدکاران به کیفر کردار خود مى‏رسند، و بهشت جاویدان‏براى نیکوکاران و دوزخ همیشگى براى بدکاران آماده است.

هیچ‏کس از مردم براى کسان خود، چیزى بهتر از آنچه من براى شماآورده‏ام، نیاورده است من خیر دنیا و آخرت براى شما آورده‏ام،خدایم به من فرمان داده که شما را به توحید و یگانگى وى ورسالت‏خویش دعوت کنم‏» .

آنگاه فرمود:

«فایکم یوازرنى على هذا الامر، على ان یکون اخى و وصیى وخلیفتى فیکم‏» .

«چه کسى از شما مرا در این راه کمک مى‏کند، تا برادر و وصى ونماینده من در میان شما باشد؟».

او این جمله را گفت و مقدارى مکث نمود تا ببیند کدام‏یک ازآنان به نداى او پاسخ مثبت مى‏گوید. در این موقع سکوت آمیخته بابهت و تحیر بر مجلس حکومت مى‏کرد و همگى سر به زیر افکنده و درفکر فرو رفته بودند.

ناگهان على(ع)که سن او در آن روز از 15 سال (2) تجاوز نمى‏کرد،سکوت را درهم شکست و برخاست و رو به پیامبر کرد و گفت: اى‏پیامبر خدا من تو را در این راه یارى مى‏کنم، سپس دست‏خود را به‏سوى پیامبر دراز کرد، تا دست او را به عنوان پیمان فداکارى‏بفشارد. در این موقع پیامبر دستور داد که على(ع)بنشیند و باردیگر گفتار خود را تکرار نمود. باز على(ع) برخاست و آمادگى خودرا اعلام کرد.

این بار نیز پیامبر به وى دستور داد که بنشیند، در مرتبه سوم‏نیز بسان دو مرتبه پیشین جز على(ع)کسى برنخاست، و تنها او بودکه پشتیبانى خود را از هدف مقدس پیامبر اعلام کرد، در این موقع‏پیامبر، دست‏خود را بر دست على(ع)زد و جمله تاریخى خود را درمجلس بزرگان بنى‏هاشم درباره على(ع)القاء نمود و فرمود:

«ان هذا اخى و وصیى و خلیفتى فیکم‏» (3) .

«هان اى‏خویشاوندان و بستگان من بدانید که على برادر و وصى و خلیفه من‏در میان شماست‏» .

بنا به نقل سیره حلبى، دو لفظ دیگر نیز افزود و گفت: «ووزیرى و وارثى‏» یعنى وزیر و وارث من نیز مى‏باشد.

از این راه نخستین وصى اسلام به وسیله آخرین سفیر الهى، درآغاز رسالت که هنوز جز گروه کمى به آئین وى نگرویده بود، تعیین‏گردید.

از این که پیامبر، نبوت خود و امامت على(ع)را همزمان اعلام‏کرد و روزى که به بستگان خود گفت: مردم. من پیامبر خدا هستم،همان روز نیز فرمود: که على(ع)وصى و جانشین من است، مى‏توان‏مقام و موقعیت امامت را به نحو روشن ارزیابى نمود. و این که‏این دو مقام از یکدیگر جدا نبوده، و همواره دومى مکمل برنامه‏رسالت است.

این حدیث در اصطلاح محدثان به حدیث «بدء الدعوه‏» یا«حدیث‏الدار» معروف است و دلالت آن بر ولایت و خلافت على(ع) پس ازرسول خدا(ص)روشن است و این مى‏رساند که از روز نخست، منصب امامت‏بسان نبوت، مقام تنصیصى است نه اختیارى و یا انتخابى. شگفت‏آوراین که برخى از مورخین حدیث رسول خدا(ص)را در تاریخ خود به نحوصحیح آورده ولى در بخش تفسیر دست‏به تحریف زده است.

محمد بن جریر طبرى(224 - 310)در تاریخ خود داستان گذشته رابه نحوى که نگاشتیم، آورده است (4) .

ولى آنگاه که در تفسیر خود به آیه 314 سوره شعراء مى‏رسد و برنقل شان نزول آیه مى‏پردازد، کلام پیامبر را تحریف مى‏کند ومى‏نویسد:

پیامبر رو به آنها کرد و چنین فرمود:

«فایکم یوازرنى على هذا الامر على ان یکون اخى و کذا وکذا» . و در حقیقت‏به جاى کلمه‏هاى «اخى و وصیى و خلیفتى‏»الفاظ کنائى به کار مى‏برد.

پس آنگاه که على(ع)پشتیبانى خود را از دعوت پیامبر ابرازکرد، در نقل کلام پیامبر تصرف کرده و مى‏نویسد: پیامبر فرمود:

«ان هذا اخى و کذا و کذا» .

این نوع تحریف در تاریخ فراوان است و روز به روز بر دامنه آن‏افزوده مى‏شود خصوصا که الان کتابهاى بزرگان در دست نشر و تجدیدچاپ است محققان مزدور آنچه که مربوط به تشیع و ولاى اهل‏بیت(علیهم السلام)است، در حد امکان حذف و یا تحریف مى‏کنند.

«ابن کثیر» شامى نیز در تفسیر خود به جاى پیروى از تاریخ‏طبرى، از تفسیر طبرى پیروى کرده و کلمات کنائى به کار برده‏است.

شگفت‏انگیزتر کار دکتر «هیکل‏» در کتاب «حیات محمد»(ص)است. او فقط به نقل جمله نخست اکتفاء کرده است و مى‏گوید:

پیامبر چنین گفت: «فایکم یوازرنى على هذا الامر على ان یکون‏اخى و وصیى و خلیفتى فیکم‏» . ولى جمله دوم را که پیامبر بعداز برخاستن على(ع)گفت، به کلى نقل نکرده است.

آنگاه که آن کتاب در جامعه مصر منتشر شد، خرده‏گیران متعصب،او را به خاطر نقل این حدیث‏حتى به صورت ناقص انتقاد کرده اوناچار شده که خشم خدا را بر برابر رضاى مردم بخرد از این جهت‏در چاپ دوم و چاپهاى بعدى هر دو جمله را حذف کرد، این است معنى‏روشنفکرى و آزادمنشى.

2 - آیه(انما ولیکم الله)

(انما ولیکم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوه‏و یوتون الزکوه و هم راکعون) (5) .

«ولى شما، خدا و پیامبر او و کسانى هستند که ایمان دارند ونماز مى‏گزارند، و درحال رکوع زکات مى‏دهند» .

(و من یتول الله و رسوله و الذین آمنوا فان حزب الله هم‏الغالبون) (6) .

«هرکس خدا و فرستاده او و افراد با ایمان را ولى خود اتخاذکند، به راستى(پیروان)حزب الهى پیروزند» .

مفسران مى‏نویسند: سائلى وارد مسجد شد و درخواست کمک کرد، کسى‏چیزى به او نداد، امام على(ع)در حالى که در رکوع بود، با انگشت‏خود که انگشترى در آن بود، به فقیر اشاره کرد تا انگشترى را ازدست او درآورد، او نیز انجام داد و مسجد را ترک گفت.

در این موقع خبر به پیامبر(ص)رسید، او رو به درگاه الهى نمودو گفت: خدایا همان‏طور که براى موسى از خاندان خویش وزیرى معین‏نمودى، پروردگارا براى من نیز از اهل بیتم، وزیرى معین بفرما،در این لحظه فرشته وحى فرود آمد و آیه یاد شده را براى پیامبرخواند.

شان نزول آیه را به صورتى که نقل گردید، شخصیت‏برجسته‏اى ازصحابه مانند خود امام، ابن عباس، عمار، جابر، ابورافع، انس بن‏مالک و عبدالله بن سلامه نقل کرده‏اند (7) .

شیوه استدلال با این آیه بسیار روشن است، زیرا مقصود از ولى‏همان متصرف و سرپرست و آن کسى است که برخود انسان اولویت داردنه دوست. گواه این مطلب این است که ولایت را مقید به فردى کرده‏است که درحال رکوع صدقه مى‏دهد، و اگر مقصود از ولایت، دوست‏بود.

این اختصاص، به فردى اختصاص نداشت، زیرا همه مومنان به حکم‏آیه(والمومنون و المومنات بعضهم اولیاء بعض...) (8) .

از این جهت‏براى ولى در آیه معنائى جز همین ولى و سرپرست‏نیست.

خلاصه از این که آیه ولایت را بر سه نفر منحصر مى‏کند: خدا وپیامبر و کسانى که در حال رکوع صدقه مى‏دهند، حاکى از این است‏که این ولایت غیر از این ولایت عمومى همه مومنان نسبت‏به یکدیگراست و آن جز ولایت عامه و متصرف در امور کس دیگرى نیست.

حدیثى که در مورد امیر مومنان وارد شده است، موید این مطلب‏است پیامبر گرامى فرمود:

«یا على انت ولى کل مؤمن من بعدى‏» (9) .

«اى على، تو پس از من ولى هر فرد با ایمانى هستى‏» .

از این که لفظ «من بعدى‏» در حدیث آمده است، گواه بر این‏است که مقصود; زعامت و سرپرستى جامعه مسلمانان است و در حقیقت‏مقصود از ولى در آیه، همان اولى بودن است که در آیه‏اى در حق‏پیامبر وارد شده است چنانکه مى‏فرماید: (النبى اولى بالمؤمنین‏من انفسهم...) (10) .

«پیامبر به افراد با ایمان از جان آنها اولى و شایسته‏تراست‏» .

شکى نیست که پیامبر گرامى داراى مقاماتى بوده و از این طریق‏بر امت اولویت داشت، اینک این مقامات از نظر قرآن عبارتند از:

1 - قضاوت و داورى پیامبر چنانکه مى‏فرماید:(انا انزلنا الیک‏الکتاب بالحق لتحکم بین الناس بما اراک الله...) (11) .

«ما قرآن را بر تو به حق نازل کردیم تا در میان مردم باآنچه که خدا بر تو ارائه کرده است، داورى کنى‏» .

2 - حق اطاعت; چنانکه مى‏فرماید:(...اطیعوا الله و اطیعواالرسول...) (12) . «از خدا و رسولش اطاعت کنید» ..

3 - نفوذ فرمان; چنانکه مى‏فرماید:(...فلیحذر الذین یخالفون‏عن امره ان تصیبهم فتنه او یصیبهم عذاب الیم...) (13) .

«کسانى که با فرمان پیامبر مخالفت مى‏ورزند، از آن بترسند که‏در کشاکش امتحان سخت قرار گیرند و یا با عذاب دردناکى روبه‏روشوند» .

آنچه که یادآور شدیم، برخى از مقامات ولائى و حکومتى پیامبراست و در این موارد پیامبر بر همه اولویت دارد، چنانکه‏مى‏فرماید:(النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم...) (14) . «پیامبربه افراد با ایمان از جان آنها شایسته‏تر است‏» .

با توجه به این اصل، ظاهر آیه این است که ولایت‏خدا و رسول اوو ولایت‏شخص ثالثى که در حال نماز صدقه مى‏دهد، مفهوم واحدى‏دارند و اگر مقصود از ولى بودن خدا و رسول، اولویت آن دو برجان و مال مردم باشد، ولایت فرد سوم نیز به همان معنى است.

شاهد بر یکسان بودن مفهوم ولایت در هر سه، آیه بعدى است که‏مى‏فرماید:(و من یتول الله و رسوله و الذین آمنوا فان حزب الله‏هم الغالبون) (15) .

«هرکس خدا و فرستاده او و افراد با ایمان را ولى خود اتخاذکند، به راستى(پیروان)حزب الهى پیروزند».

از این که پذیرش ولایت آنها مایه دخول در حزب خدا و فسخ ولایت‏آنان مایه خروج از حزب الهى است، خود گواه بر این است که این‏ولایت‏به معنى دوستى و یاورى نیست، بلکه پذیرش ولایت است که درصورت فقدان، انسان از دائره حزب الهى بیرون مى‏رود.

نتیجه این مى‏شود: هرکس اولویت‏خدا و پیامبر و فرد سوم رانپذیرد، تو گوئى مسلمان نیست.

پاسخ یک پرسش

گاهى گفته مى‏شود هرگاه مقصود از ولى در آیه همان زعیم اسلامى‏و متصرف در حقوق و اموال است و آیه نیز در حق على(ع)نازل‏گردیده، لازمه آن این است که على(ع) نیز در حیات پیامبر(ص)داراى‏چنین مقام و موقعیتى باشد، درحالى که سرپرستى جامعه در این بخش‏از زمان از آن پیامبر بود.

پاسخ این پرسش روشن است تعیین یک فرد براى زعامت‏به آن معنى‏نیست که در همان ظرف انتصاب کار را بر عهده بگیرد و در امورسیاسى و اجتماعى مداخله کند، بلکه هدف این است که در زمان‏نبودن زعیم رسمى، این فرد; این خلا را پر کند.

امیر مومنان(ع)در همان زمان پیامبر(ص)داراى مقام ولایت‏بودولى چون هدف از اعطاء چنین مقام سد خلائى بود که پس از رحلت‏رسول خدا(ص)پدید مى‏آید، طبعا بهره‏گیرى از این ولایت مربوط به‏عصر بعد خواهد بود.

پاسخ به سئوال دیگر

هرگاه مقصود از «والذین آمنوا» امیر مومنان باشد، پس چرابه جاى مفرد «والذى آمن‏» صیغه جمع به کار برده است؟

پاسخ قرآن در مواردى که در مورد فردى صیغه جمع به کار برده‏است مانند آیه مباهله که مى‏فرماید:(...و نسائنا و نسائکم وانفسنا و انفسنا) (16) . درحالى که پیامبر براى مباهله از زنان،فقط دخت گرامیش حضرت زهرا(س)را آورده بود.

در باره منافقین; در مورد عبدالله بن ابى صیغه جمع به کاررفته است. چنانکه مى‏فرماید:(یقولون لئن رجعنا الى المدینه‏لیخرجن الاعز منها الاذل) (17) . «آنان مى‏گویند اگر به مدینه بازگشتیم، عزیزان ذلیلان را بیرون مى‏کنند» . و گوینده سخن،عبدالله بن ابى زعیم منافقان بود.

و همچنین آیات دیگر که در آنها صیغه جمع به جاى مفرد به کاررفته است (18) .

بنابراین استعمال صیغه جمع در مورد مفرد اشکال نخواهد داشت.

مسلما به کار بردن صیغه جمع در مورد مفرد بى‏نکته نخواهد بودو در آیات یاد شده نکته آن روشن است و شاید علت آن در آیه این‏است که عواطف منافقان بر ضد امام تحریک نشود و بدانند که این‏یک قانون کلى است و امکان دارد افراد و مصادیق فراوان پیدا کندکه فعلا مصداق آن على بن ابى طالب(ع)است.

«زمخشرى‏» در «کشاف‏» خود نکته دیگرى نیز یاد مى‏کند و آن‏این که: «با آوردن صیغه جمع مى‏خواهد علاقه افراد را بر این کارتحریک کند و آنها بکوشند خود را به حد کمال برسانند (19) .

پى‏نوشت‏ها:

1) شعراء:216 - 214.

2) به قولى‏13 سال.

3) تاریخ طبرى، ج‏2، ص‏216 - کامل ابن اثیر، ج‏2، ص 24 - سیره‏حلبى، ج‏1، ص 321 - شرح شفاى قاضى عیاض، ج‏3، ص‏37 و غیره.

4) مدرک قبل.

5) مائده: 55.

6) مائده:56

7) کنزالعمال، ص 405، حدیث‏شماره‏137 - تفسیر فخر رازى، ج‏12،ص‏26 - تفسیر نیشابورى، ج‏6، ص 154.

8) توبه: 71.

9) مسند احمد، ج‏4، ص‏437 - مستدرک حاکم، ج‏3، ص 111.

10) احزاب:6.

11) نساء: 105.

12) نساء:59.

13) نور:63.

14) احزاب:6.

15) مائده: 55

16) آل عمران: 61.

17) منافقین: 8.

18) مانند: آیه یکم از سوره ممتحنه که مى‏فرماید: «یا ایهاالذین آمنوا لا تتخذوا عدوى و عدوکم اولیاء...» مفسران‏مى‏گویند: مقصود از افراد با ایمان خاطب بن ابى بلتعه است.

19) کشاف: ج‏1، ص‏247.

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱٥

درس معلّم به فرشته ها (1)

درس معلّم به فرشته ها (1)

حضرت آدم علیه السلام

اشاره:

 

از مسائلی که در داستان زندگی آدم ابوالبشر درخشندگی و اهمیت خاصی دارد، مسئله تعلیم اسما به اوست که وجه امتیاز وی از فرشتگان قرار گرفت و فرشتگان پس از مشاهده این حقیقت زبان به اعتراف گشوده و فضیلت و برتری او را پذیرفتند.

اما این‌‌که آن اسم‌ها چه بود و آدم چگونه آن‌ها را فرا گرفت و چرا فرشتگان نتوانستند آن‌ها را بیاموزند، چندان روشن نیست و پی بردن به حقیقت و راز آن، نیازمند بررسی و تعمّق بیش‌تری است.

نویسنده در این مقال، کوشیده است ضمن تبیین راز برتری حضرت آدم از فرشتگان، از حقیقت أسماء پرده گشایی کند.

شایان ذکر است در شماره آتی نوشتار حاضر، سوالاتی اساسی و شبهاتی چند پیرامون این حقایق مطرح و پاسخ خواهند یافت.

در قرآن نیز تنها چند آیه به صورت کلی به این حقیقت اشاره دارد: آیاتی از سوره بقره (31 ـ 33)، که با صراحت بیش‌تر از این واقعیت سخن گفته است، آیه 85 سوره اسرا و آیات 1 ـ 4 سوره الرحمن.

اما آیات سوره بقره: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الاسماء کلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِکةِ فَقَالَ أَنبِئُونِی بِاسماء هَؤُلاء إِن کنتُمْ صَادِقِینَ؛؟31? و [خدا] همه [معانى] نام‌‌ها را به آدم آموخت، ‏سپس آن‌‌ها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: اگر راست مى‏گویید از اسامى این‌‌ها به من خبر دهید.»

«قَالُواْ سُبْحَانَک لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّک أَنتَ الْعَلِیمُ الْحَکیمُ؛ 32 گفتند منزهى تو، ما را جز آن‌‌چه [خود] به ما آموخته‏اى، هیچ دانشى نیست تویى داناى حکیم.»

«قَالَ یا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیبَ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ وَ أَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ و َمَا کنتُمْ تَکتُمُونَ؛?33 فرمود: اى آدم ایشان را از اسامى آنان خبر ده و چون [آدم] ایشان را از اسماشان خبر داد، فرمود: آیا به شما نگفتم که من نهفته آسمان‌‌ها و زمین را مى‏دانم و آن‌‌چه را آشکار مى‏کنید و آن‌‌چه را پنهان مى‏داشتید، مى‏دانم.»

این آیات اولاً به تعلیم اسما به آدم و ثانیاً به عرضه آن بر فرشتگان و ناتوانی آنان از درک آن مربوط می‌‌شود.

وقتی خداوند به فرشتگان اعلام کرد که می‌خواهم در زمین جانشین قرار دهم، آن‌ها دو چیز را معیار دانسته و بر اساس آن، حکم به عدم صلاحیت آدم برای این امر کرده و گفتند: اینان فسادانگیز و خون‌ریزند، بدین‌جهت شایسته خلافت الهی در زمین نیستند درحالی‌‌که ما تسبیح‌گوی و تقدیس‌کننده توییم.

خداوند در این آیات اشاره می‌کند که راز خلافت آدم این نیست که آنان خون‌ریز نیستند، چون خون‌‌ریزی و فساد را از نسل آدم نفی نفرمود و نیز عدم شایستگی فرشتگان برای خلافت این نیست که خدا را تسبیح و تقدیس نمی‌کنند، زیرا سخن فرشتگان را نیز نفی نکرده است، بلکه معیار برتری آدم و راز و رمز شایستگی او برای خلافت را تحمل و آگاهی او به چیزی می‌داند که فرشتگان تاب تحمل و استعداد درک آن را ندارند و آن اسم‌هایی است که غیب آسمان و زمین به حساب می‌آید و آگاهی بر چنین اسم‌‌ها و حقایقی، سبب امتیاز آدم بر فرشتگان شده است.

به دیگر سخن از این آیات فهمیده می‌شود که دایرمدار خلافت انسان، علم اوست؛ چون خداوند هم در پاسخ اجمالی به فرشتگان سخن از علم به میان آورده و فرموده است: «انی اعلم ما لا تعلمون»، و هم در مقام پاسخ تفصیلی، تعلیم اسما را مطرح کرده و استعداد آدم به درک آن را بر رخ فرشتگان کشیده و آن‌ها را وادار کرده است، اعتراف کنند که چنین توانی ندارند.

آیة الله جوادی آملی نیز گوید: «باید دید این نام‌هایی که دانستن آن سبب مزیت آدم بر فرشتگان شده، چه بوده که چنین اهمیتی داشته است. مراد از اسما، حقایق غیبی عالم است که به جهت نشانه خدا بودن بر آن‌ها، اسم اطلاق می‌شود، حقایقی که دارای شعور و عقل و پوشیده در حجاب غیب و مخزون عندالله هستند و خود خزینه اشیای عالم‌اند و به همین جهت دربردارنده همه چیزهایی هستند که در عالم وجود دارد، اعم از غیب و شهود.»

حضرت آدم(ع)

و این بدان معناست که انسان کامل برای خلافت الهی، دارای خصوصیتی است که در فرشتگان نیست، چه او چیزهایی می‌داند که آن‌‌ها نمی‌دانند و هر انسانی که عالم‌تر است، خلافت الهی را بهتر نمایان می‌سازد، البته هر علمی چنین ارزشی ندارد که معیار خلافت شود، بلکه علم به اسماست که چنین اثری دارد.

بر همین اساس وقتی فرشتگان در جریان خلقت آدم، تسبیح و تقدیس را مطرح ساختند، خداوند در جواب آنان نفرمود: انسان نیز اهل تسبیح و تقدیس است، بلکه عالم بودن او را گوش‌زد کرد...؛ یعنی علم و معرفت است که از همه اسم‌ها برتر است و به آنان بها می‌دهد، چنان‌که ارزش عبادت نیز به علم و شناخت است، چون آن‌چه که باعث کمال عبادت می‌شود، خلوص است و آن‌چه سبب خلوص می‌گردد، معرفت است.

پس خلیفة الله کسی است که یا بالفعل همه حقایق جهان را بداند و یا از استعداد اطلاع بر آن برخوردار و مظهر جمال و جلال الهی باشد، خلیفة الله کسی است که نه تنها معلم افراد بشر، بلکه معلم فرشتگان نیز باشد و چیزهایی به آنان بیاموزد، که نه تنها آن‌ها را نمی‌دانند، بلکه جز به وسیله این معلم نمی‌توانند به آن‌‌ها دسترسی پیدا کنند، لذا فرشتگان پس از آگاهی از علم آدم بر اسما، به ناتوانی خود پی بردند.1

به قول حافظ:

 

در ازل پــــــرتــو حسنـت ز تــجــلـــی دم زد

 

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

 

جلوه‌‌ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت

 

عیـن آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

 

 

 

شاعر دیگری گوید:

 

 

پــس شد آدم علــم الاسما بنام

 

سرّ اشیا منکشف بر وى تمام

 

از خواص و نفع و ضر و خیر و شر

 

از حقیقــت وز معــانى وز صور2

 

 

 

مراد از اسما چیست؟

در این‌که منظور از این اسم‌ها چیست، اقوالى بیان شده است:

صاحب تفسیر اطیب البیان می‌گوید: «مراد از علم اسما، مجرد شناخت لغت و الفاظ نیست، زیرا اولاً معرفت به لغات و الفاظ، از علوم جزئیه است و جزو کمالات نفسیه و علوم عقلیه نیست تا موجب مقام خلافت خدایى شود، ثانیاً منافى با کلمه «ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکةِ» است، زیرا اگر مراد از اسما لغت و الفاظ باشد، مناسب این جمله نیست و نمی‌شود آن را بر دیگری عرضه کرد. ثالثاً اطلاق اسما بر الفاظ اصطلاح است والّا حقیقت اسم علامت و نشانه شیئى است؛ یعنى اسم چیزى است که به حقیقت اشیا دلالت داشته باشد. از سوی دیگر به قرینه ضمیر هُم در «ثم عرضهم» و «باسمائهم» و کلمه هؤلاء در «باسماء هؤلاء» معلوم می‌شود که اسما ذوى العقول هستند، از جن و انس و ملائکه یا تغلیب با ذوى العقول است و به قرینه الاسماء که جمع با الف و لام است و مخصوصاً با تأکید به کلمه کل، دلالت بر عموم موجودات از بدو خلقت تا انقراض آن دارد، بلکه می‌توان گفت معرفت به اسما صفات الهیه، مثل علم قدرت حیات و عظمت کبریایى و غیر آن‌ها و افعال الهى از قبیل خالقیت، رازقیت، رحیمیت، رحمانیت و علم به اسم اعظم الهى را شامل می‌شود.»3

در  تفسیر نمونه، نیز گوید: «علم اسما چیزى شبیه «علم لغات» نبوده است، بلکه مربوط به فلسفه و اسرار و کیفیات و خواص آن‌ها بوده است، خداوند این علم را به آدم تعلیم کرد تا بتواند از مواهب مادى و معنوى این جهان در مسیر تکامل خویش بهره گیرد، هم‌چنین استعداد نام‏گذارى اشیا را به آدم ارزانى داشت تا بتواند اشیا را نام‏گذارى کند و هنگام نیاز  با ذکر نام، آن‌ها را بخواند و مجبور نباشد عین آن چیز را نشان دهد و این خود نعمتى است بزرگ، ما هنگامى به اهمیت این‏ موضوع پى مى‏بریم که مى‏بینیم بشر امروز هر چه دارد به وسیله کتاب و نوشتن است و همه ذخایر علمى گذشتگان در نوشته‏هاى او جمع است، و این به‌‌ خاطر نام‏گذارى اشیا و خواص آن‌‌هاست، وگرنه هیچ‌گاه ممکن نبود علوم گذشتگان به آیندگان منتقل شود.»4

آیة الله جوادی آملی نیز گوید: «باید دید این نام‌هایی که دانستن آن سبب مزیت آدم بر فرشتگان شده، چه بوده که چنین اهمیتی داشته است. مراد از اسما، حقایق غیبی عالم است که به جهت نشانه خدا بودن بر آن‌ها، اسم اطلاق می‌شود، حقایقی که دارای شعور و عقل و پوشیده در حجاب غیب و مخزون عندالله هستند و خود خزینه اشیای عالم‌اند و به همین جهت دربردارنده همه چیزهایی هستند که در عالم وجود دارد، اعم از غیب و شهود.»5

فرمود: اى آدم ایشان را از اسامى آنان خبر ده و چون [آدم] ایشان را از اسماشان خبر داد، فرمود: آیا به شما نگفتم که من نهفته آسمان‌‌ها و زمین را مى‏دانم و آن‌‌چه را آشکار مى‏کنید و آن‌‌چه را پنهان مى‏داشتید، مى‏دانم.»

در مجمع البیان نیز اقوالی به شرح زیر در این باره نقل شده است:

1ـ قتاده می‌گوید: منظور از اسم‌ها، معانى و حقیقت آن‌هاست، زیرا بدیهى است فضیلت در الفاظ و اسامى نیست، جز به اعتبار معنى و حقیقت.

وقتى که اسرار و حکمت این نام‌ها را خداوند بیان کرد، ملائکه اقرار کردند که علم و اطلاعى ندارند و اصولاً تا چیزى را خدا به آن‌ها نیاموزد و نگوید، آنان نخواهند دانست.

2ـ ابن عباس و سعید بن جبیر و بیش‌‌تر مفسّران می‌گویند: منظور از نام‏ها، نام تمام صنعت‌ها، اصول و رموز کشاورزى، درخت‏کارى و تمام کارهایى است که مربوط به امور دین و دنیا بوده و خدا به آدم آموخت.

حضرت آدم(ع)

3ـ برخى گفته‏اند: نام تمام چیزهایى که خلق شده، یا نشده و یا بعداً آفریده خواهد شد، به او آموخت.

4ـ على بن عیسى می‌گوید: فرزندان آدم همه زبان‌هاى مختلف را از پدر آموختند و پس از تفرقه و پراکندگى، هر دسته‏اى به زبانى که عادت داشتند، تکلّم می‌‌کردند، ولى با این حال به همه زبان‌ها دانا بودند تا زمان حضرت «نوح»، پس از طوفان، بیش‌‌تر مردم هلاک گشته و باقی‌مانده نیز متفرّق شدند و هر قومى، زبانى را که بهتر مى‏دانستند انتخاب نموده و بقیه زبان‌ها را تدریجاً فراموش کردند.

5ـ از امام صادق(ع) سؤال شد که منظور از نام‏هایى که خدا به آدم آموخت چیست؟ فرمود: «نام زمین‌ها، کوه‏ها، درّه‏ها، بیابان‌ها و ...، در این هنگام نگاهش به فرشى که بر زمین گسترده شده بود و حضرت به روى آن قرار داشت افتاد و فرمود: حتى نام این فرش را نیز خدا به او آموخت»، و گفته شده که منظور از نام‌ها، نام ملائکه و فرزندان خود آدم بوده است.

برخى گفته‏اند فواید، امتیازات و نام‌هاى حیوانات و این‌که از هر حیوانى  چه کارى ساخته است را نیز خداوند به او آموخت.

نحوه تعلیم خداوند به آدم چگونه بود؟

در این زمینه نیز نظرات مختلفی ابراز شده است:

1ـ خداوند این معانى و اسما را به قلب او الهام کرد و زبانش به آن معانى گویا شد که خود، اعجاز و خرق عادت بود.

2ـ او را به فرا گرفتن آن اسما وادار کرد.

3ـ اول بار، زبان ملائکه را به او آموخت و آدم با آن زبان بقیه زبان‌ها را یاد گرفت.

4ـ خداوند اسم‌هاى اشخاص را به آدم آموخت، بدین ترتیب که خود آن اشیا را حاضر کرد و بعد، اسم و خاصیت هر یک را به او گفت.

 

چگونگی نشان دادن اسم‌‌ها به ملائکه

«ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکةِ»

در این‌که خداوند چگونه این اسم‌ها را بر ملائکه عرضه نموده نیز، در میان مفسرین اختلاف است. در مجمع البیان، وجوهی ذکر می‌شود:

1ـ خدا معانى آن نام‌ها را آفرید، به طورى که ملائکه آن‌ها را دیدند.

2ـ آن‌چنان اشیا را در ذهن ملائکه روشن و مجسّم کرد که گویى آن‌ها را می‌دیدند.

3ـ یک فرد از هر جنس و نوع را بر ملائکه عرضه داشت.

و پس از آن‌که خداوند موجودات را به آنان نشان داد و از آن‌ها خواست که اسم و خاصیت‌شان را بیان کنند: «فَقالَ أَنْبِئُونِی بِاسماء هؤُلاءِ إِنْ کنْتُمْ صادِقِینَ»، ملائکه نتوانستند و آدم توانست. به این ترتیب بر ملائکه روشن شد که آدم صلاحیت سکونت در زمین و خلافت آن را دارد. این مطلب بیش‌تر تأیید می‌کند که منظور از اسم‌ها که خدا به آدم آموخت، همان شناسایى قوانین طبیعت، آباد کردن زمین، نشاندن درخت‌‌ها و مانند آن است که با زندگى در زمین سازگار می‌باشد.

 

ادامه دارد...

نوشته ی: جعفر فکری

فرآوری: شکوری-گروه دین و اندیشه تبیان

 


 

 

1. تفسیر تسنیم، ج 3 ص 162.

2. أنوار العرفان فی تفسیر القرآن، ج ‏1، ص 392.        

3. أطیب البیان فی تفسیر القرآن، ج ‏1، ص 505.

4. تفسیر نمونه، ج ‏1، ص 176.

5 . تفسیر تسنیم، ج 3، ص 162.

 

منابع استفاده شده:

 مجمع البیان، ج 1 ص 81 .

تفسیر نمونه، ج 1، ص 176.

مجموعه‏ آثار استاد شهید مطهرى،  ج ‏4، ص 271.  

همان، ج ‏4، ص 796.

 مجادله (58)  آیه 11.

آل عمران (3) آیه 164 و جمعه (62)  آیه 2.

بحار الانوار، ج 1، ص 206.

 همان، ص177.

همان، ص 167.

 همان، ص 204.

 

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٠/٧

میکائیل آرى، جبرئیل خیر!

میکائیل آرى، جبرئیل خیر!

رفت و آمد جبرئیل

در قرآن کریم می خوانیم:

قلْ مَنْ کانَ عَدُوّاً لِجِبْریلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللّهِ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ وَ هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُؤْمِنینَ (بقره/97)

مَنْ کانَ عَدُوّاً لِلّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْریلَ وَ میکالَ فَإِنَّ اللّهَ عَدُوٌّلِلْکافِرینَ (بقره/98)

آنها مى گویند: «ما با جبرئیل دشمن هستیم»! بگو: «کسى که دشمن جبرئیل باشد (در حقیقت دشمن خداست; چرا که) او به فرمان خدا، قرآن را بر قلب تو نازل کرده است; در حالى که کتب آسمانى پیشین را تصدیق مى کند; و هدایت و بشارت است براى مؤمنان».

کسى که دشمن خدا و فرشتگان و رسولان او و جبرئیل و میکائیل باشد (کافر است; و) خداوند دشمن کافران است.

آیات قرآن و شأن نزول هایى که پیرامون آنها وارد شده است مى رساند که جامعه یهود و یا لااقل یهود معاصر با پیامبر، جبرئیل را دشمن داشته و او را فرشته عذاب مى نامیدند تا آنجا که درباره او مى گفتند که خداوند به او دستور داده بود که نبوت را در سلسله فرزندان اسراییل قرار دهد ولى او آن را به فرزندان اسماعیل داد و جمله «خان الأمین» که نویسندگان جاهل و نادان به شیعه نسبت مى دهند مربوط به این گروه است که او را به خیانت در عوض کردن محل نبوت متهم کرده و به عللى او را دشمن مى داشتند1 و به مودت میکاییل تظاهر کرده و به جبرییل عداوت مى ورزیدند.

در منابع یهود نیز سخن از جبریل و میکال آمده است ، از جمله در کتاب دانیال جبرئیل به عنوان مغلوب کننده رئیس شیاطین و میکائیل به عنوان حامى قوم اسرائیل معرفى شده است

 

شأن نزول:

امین الاسلام، علامه طبرسی در تفسیر شهیر "مجمع البیان" در شأن نزول کریمه یاد شده می نویسد:

از ابن عبّاس نقل کرده اند که: هنگامى که پیامبر گرامى(ص) وارد مدینه شد، گروهى از یهودیان فدک و پیشواى دینى آنان - «ابن صوریا» - به حضورش رسیدند و به پرسشهاى گوناگون پرداختند؛ ازجمله پرسیدند:

اى پیامبر خدا! خواب شما چگونه است؟

پیامبر(ص) فرمود: به وقت خواب، دو چشم من به خواب عمیق مى روند، امّا در همانحال قلبم بیدار و هوشیار است.

گفتند: شگفتا! ما در کتاب آسمانى خویش خوانده ایم که خواب آخرین پیامبر خدا همینگونه است که تو گفتى.

و نیز پرسیدند: به ما بگو که فرزند از پدر است یا مادر؟

پیامبر(ص) فرمود: هر دو.

پرسیدند: چرا بعضى از کودکان به عموهاى خود شباهت دارند و برخى به داییهاى خویش؟

پیامبر(ص) فرمود: هرکدام از نطفه زن یا مرد از دیگرى توانمندتر بود، کودک به آن سو شباهت پیدا مى کند.

پرسیدند: اى پیامبر! همه را درست گفتى. اینک پروردگارت را به ما معرّفى کن.

پیامبر(ص) با نام خدا سوره «قل هواللَّه» را خواند و براى آنان روشنگرى فرمود.

«ابن صوریا» گفت: اى پیامبر خدا! ما آماده ایم به شما بعنوان آخرین پیام آور خدا ایمان بیاوریم. تنها یک پرسش دیگر مانده است.

پیامبر(ص) فرمود: بپرسید.

گفت: کدامیک از فرشتگان، پیام خدا را به شما مى رساند؟

پیامبر(ص) فرمود: جبرئیل.

«ابن صوریا» گفت: او دشمن ما است؛ اوست که پیام جهاد و کشتار و سختیها را مى آورد. امّا میکائیل پیام آور آسایش و گشایش و راحتى است. اگر میکائیل آورنده وحى به سوى تو بود، ما به تو ایمان مى آوردیم؛ ولى اینک که آورنده وحى جبرئیل است، به تو ایمان نخواهیم آورد. 2

 

ملت بهانه جو!

قرآن

بررسى شأن نزول آیه فوق انسان را بار دیگر به یاد بهانه جوئیهاى ملت یهود مى اندازد که از زمان پیامبر بزرگوار موسى (علیه السلام ) تا کنون این برنامه را دنبال کرده اند، و براى شانه خالى کردن از زیر بار حق هر زمان به سراغ بهانه اى مى روند.

در اینجا چنانکه مشاهده مى کنیم : تنها بهانه این است که چون جبرئیل فرشته وحى تو است و تکالیف سنگین خدا را ابلاغ مى کند ما ایمان نمى آوریم ، ما دشمن او هستیم اگر فرشته وحى میکائیل بود، بسیار خوب بود، ایمان مى آوردیم؟.

از اینان باید پرسید مگر فرشتگان الهى با یکدیگر از نظر انجام وظیفه فرق دارند؟ اصولا مگر آنها طبق خواسته خودشان عمل مى کنند یا از پیش خود چیزى مى گویند؟ آنها همانگونه اند که قرآن معرفى کرده لا یعصون الله ما امرهم : (هر چه خداوند دستور دهد همان را انجام مى دهند) (تحریم 6).

به هر حال قرآن در پاسخ این بهانه جوئیها چنین مى گوید: (به آنها بگو هر کس دشمن جبرئیل باشد (در حقیقت دشمن خدا است ) چرا که او به فرمان خدا قرآن را بر قلب تو نازل کرده است ) (قل من کان عدوا لجبریل فانه نزله على قلبک باذن الله ).

(قرآنى که کتب آسمانى پیشین را تصدیق مى کند) (و هماهنگ با نشانه هاى آنها است ) (مصدقا لما بین یدیه ).

(قرآنى که مایه هدایت و بشارت براى مؤ منان است ) (و هدى و بشرى للمؤ منین ).

در حقیقت در این آیه سه پاسخ به این گروه داده شده است :

نخست اینکه جبرئیل چیزى از نزد خود نمى آورد هر چه هست (باذن الله ) است .

دیگر اینکه نشانه صدق از کتب پیشین در آن وجود دارد چرا که مطابق نشانه هاى آنها است .

سوم اینکه محتواى آن خود دلیل بر اصالت و حقانیت آن مى باشد.

آیه بعد همین موضوع را با تأکید بیشتر توأم با تهدید بیان مى کند و مى گوید: (هر کس دشمن خدا و فرشتگان و فرستادگان او و جبرئیل و میکائیل باشد خداوند دشمن او است ، خدا دشمن کافران است ) (من کان عدوا لله و ملائکته و رسله و جبریل و میکال فان الله عدو للکافرین ).

اشاره به اینکه اینها قابل تفکیک نیستند الله ، فرشتگان او، فرستادگان او، جبرئیل ، میکائیل و هر فرشته دیگر، و در حقیقت دشمنى با یکى دشمنى با بقیه است .

به تعبیر دیگر دستورات الهى که تکامل بخش انسانهاست از سوى خداوند بوسیله فرشتگان بر پیامبران نازل مى شود و اگر تفاوتى بین ماموریتهاى آنها باشد از قبیل تقسیم مسئولیت است نه تضاد در مأموریت ، آنها همه در مسیر یک هدف قرار دارند، بنابراین دشمنى با یکى از آنها، دشمنى با خدا است .

کسى که دشمن خدا و فرشتگان و رسولان او و جبرئیل و میکائیل باشد (کافر است; و) خداوند دشمن کافران است

جبریل  و میکال

نام (جبریل ) سه بار، و نام (میکال ) یکبار در قرآن مجید، در همین مورد آمده است و از همین آیات استفاده مى شود که هر دو از فرشتگان بزرگ و مقرب خدایند (در تلفظات معمولى مسلمین جبرئیل و میکائیل هر دو با همزه و یاء تلفظ مى شود، ولى در متن قرآن تنها به صورت جبریل و میکال آمده است ) جمعى عقیده دارند که (جبریل ) لفظى است عبرانى و اصل آن (جبرئیل ) به معنى (مرد خدا) یا (قوت خدا) است ( (جبر) به معنى (قوت یا مرد) و (ئیل ) به معنى (خدا) است ).

به موجب آیات مورد بحث جبرئیل پیک وحى خدا بر پیامبر، و نازل کننده قرآن بر قلب پاک او بوده است ، در حالى که در سوره نحل آیه 102 واسطه وحى (روح القدس ) معرفى شده .

فرشته

و در سوره (شعراء آیه 191) مى خوانیم قرآن را روح الامین براى آن حضرت آورده ، ولى همانگونه که مفسران تصریح کرده اند: منظور از روح القدس و روح الامین همان جبرئیل است .

ضمنا احادیثى در دست داریم که به موجب آنها جبرئیل به صورتهاى گوناگون بر پیامبر نازل مى شد و در مدینه جبرئیل غالبا به صورت دحیه کلبى که مردى بسیار زیبا بود بر آن حضرت نمایان مى گشت .

از سوره نجم استفاده مى شود که پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) جبرئیل را دو بار(به صورت اصلیش ) مشاهده کرد.

در کتب اسلامى معمولا چهار فرشته مقرب خدا را جبرئیل و میکائیل و اسرافیل و عزرائیل شمرده اند که از میان اینها جبرئیل از همه برتر است .

در منابع یهود نیز سخن از جبریل و میکال آمده است ، از جمله در کتاب دانیال جبرئیل به عنوان مغلوب کننده رئیس شیاطین و میکائیل به عنوان حامى قوم اسرائیل معرفى شده .

بعضى از محققان مى گویند در منابع یهود چیزى که دلالت بر خصومت جبریل با آنها داشته باشد دیده نشده ، و این خود مؤ ید آن است که اظهار عداوت یهودیان معاصر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) نسبت به جبریل یک بهانه بیش نبوده ، تا بوسیله آن از پذیرش اسلام سر باز زنند، چرا که در منابع مذهبى خودشان ریشه اى نداشته است . 3

علامه طباطبایی در تفسیر گرانسنگ المیزان درباب کیفیت خواب پیامبر اکرم(ص) می نویسد:

اینکه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: چشمم می‌خوابد و قلبم بیدار است تنها در این حدیث نیامده ، بلکه احادیثى بسیار چه از عامه و چه از خاصه در این باب رسیده ، و معنایش این است که آنجناب با خوابیدن از خود بیخود نمی‌شده ، و در خواب می‌دانسته که خواب است ، و آنچه مى بیند در خواب ، مى‌بیند، نه در بیدارى .

و این حالت گاهى در بعضى از افراد صالح پیدا می‌شود، و منشاء آن طهارت نفس و اشتغال بیاد پروردگار، و مقام او است ، علتش هم این است که وقتى نفس آدمى بر مقام پروردگار اشراف یافت ، این اشراف دیگر نمى گذارد از جزئیات زندگى دنیا و نحوه ارتباطى که این زندگى به پروردگار دارد غافل بماند، و این خود یکنوع مشاهده است که براى آنگونه افراد دست می‌دهد و ما از آن می‌فهمیم که آدمى در عالم حیات دنیوى در حال خواب است ، حال چه اینکه راستى بخواب هم رفته باشد، یا باصطلاح ما بیدار باشد، خلاصه آنکسى هم که در نظر ما فرورفتگان در مادیات و محسوسات ، بیدار است ، در نظر آن افراد هوشیار، خواب است. 4

 

نوشته شکوری - گروه دین و اندیشه تبیان

 


 

 

1. منشور جاوید، ج3

2. «طبرسى» در «مجمع البیان» این حدیث را از «ابن عباس» نقل کرده و در کتب دیگر مانند: «تفسیر کبیر»، «المیزان»، «المنار» و غیر آن نیز (با تفاوت هائى) آمده است; «بحار الانوار»، ج 9، ص 66 و 283، با اندکى تفاوت; «تفسیر امام حسن عسکرى(علیه السلام)»، ص 406 و 453.

3. تفسیر نمونه، آیت الله مکارم شیرازی

4. تفسیر المیزان، علامه طباطبایی، ذیل آیه کریمه

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱

قرآن و اهمیت قربانى

قرآن و اهمیت قربانى

عید قربان

قرآن، از قربانى حج، به عنوان شعائر الهى یاد کرده که باید مورد تکریم و احترام قرار گیرد:

یا ایها الذین آمنوا لاتحلوا شعائر الله ولا اشهر الحرام ولا الهدى ولا القلائد ولاامین بیت الحرام.1

اى کسانى که ایمان آورده اید، شعایر خدا و ماه حرام و قربانى را، چه بدون نشانه و چه با نشانه، حرمت مشکنید و آزار آنان را که به طلب روزى و خشنودى پروردگارشان، آهنگ بیت الله الحرام کرده اند، روا مدارید.

والبدن جعلناها لکم من شعائر الله لکم فیها خیر فاذکروا اسم الله علیها صواف فاذا وجبت جنوبها فکلوا منها و اطعموا القانع والمعتر.2

شتران قربانى را براى شما از شعایر خدا قرار دادیم. شما را در آن خیرى است.

و همچنان که بر پاى ایستاده اند، نام خدا را بر آنها بخوانید و چون پهلوى آنها بر زمین رسید، از آنها بخورید و فقیران قانع و گدایان را اطعام کنید. در این آیه شریفه، سخن از خیر و برکت است: لکم فیها خیر که خوردن و خوراندن و بهره مند شدن از گوشت آن، یکى از خیرها و برکت هاست، لیکن برکت ها و خیرهاى قربانى، در خوردن و خوراندن، خلاصه نمى شود و اسرار دیگرى نیز وجود دارد که به پاره اى از آنها رسول خدا صلی الله علیه وآله و امامان علیه السلام اشاره فرموده اند.

امام على علیه السلام مى فرمایند: سمعت رسول الله صلی الله علیه وآله  نخطب یوم النحر و هو یقول:... ما تهریقون فیه من الدماء فمن صدقت نیته کان اول قطرة له کفارة لکل ذنبه.3

شنیدم رسول خدا بر مردم خطبه مى خواند و مى فرمود: کسى که با نیت خالص و ناب قربانى کند، نخستین قطره خون قربانى، کفاره گناهان وى است.

یا امام موسى کاظم علیه السلام مى فرمایند: قال رسول الله صلی الله علیه وآله استفرهوا ضحایاکم فانها مطایاکم على الصراط. 4 قربانی هاى خود را فربه برگزینید، زیرا آنها مرکبهاى شمایند در پل صراط.

قربانى از شعایر الهى است و باید هر چه با شکوه تر در موسم حج، انجام گیرد و در روایات به این نکته، بسیار اهمیت داده شده است.

شعائر الهی باید به گونه جمعى انجام شود؛ همه همزمان در یک مکان گرد آیند، خانه خدا را طواف کنند، سعى صفا و مروه را انجام دهند، با هم به سوى مواقف حرکت کنند، با هم وقوف داشته باشند، و با هم رمى جمرات کنند، با هم در یک زمان و در یک مکان، صحنه با شکوه قربانى را بیافرینند

امام صادق علیه السلام مى فرمایند: ذبح رسول الله صلی الله علیه وآله  عن امهات المؤمنین بقرة بقرة ونحر هو ستا و ستین بدنه و نحر على علیه السلام اربعا و ثلاثین بدنه.5

در واقع تعظیم شعائر الهى در نظر بوده که باید به گونه جمعى انجام شود: همه همزمان در یک مکان گرد آیند، خانه خدا را طواف کنند، سعى صفا و مروه را انجام دهند، با هم به سوى مواقف حرکت کنند، با هم وقوف داشته باشند، و با هم رمى جمرات کنند، با هم در یک زمان و در یک مکان، صحنه با شکوه قربانى را بیافرینند.

این که در آیات و روایات تاکید بسیار شده بر تعظیم شعائر در قربانى، دلیل بر این است که در انجام قربانى، یک خواسته هدف نبوده، که بر آوردن نیاز بینوایان باشد و خواسته و خواسته هاى دیگرى نیز در نظر بوده که مهم ترین آنها بزرگداشت شعائر الهى است.

 

تنظیم: گروه دین و اندیشه تبیان

 

 


 

 

1- سوره مائده، آیه 2.

2- سوره حج، آیه 36.

3- بحارالانوار، ج 96/301؛ علل الشرایع، 2/141.

4- علل الشرایع ، 145/.

5- وسائل الشیعه ، ج 10/101.

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٥

آیا سحر ، همان کرامت یا معجزه است ؟!

آیا سحر ، همان کرامت یا معجزه است ؟!

حرمت جادو

سحر و جادو از منظر علماى دینى

سحردرلغت ، به هشت معنا آمده که مهم ترین آن ها عبارت است از :

خدعه و نیرنگ و شعبده و تردستى و به تعبیر قاموس اللغة ، « سحر» یعنى خدعه کردن .

« کلُّ ما لطفَ و دَقَّ ; آنچه عواملش نامرئى و مرموز باشد » . 

مفردات راغب به سه معنا اشاره کرده است :

الف ؛ خدعه و خیالاتِ بدون حقیقت و واقعیت ; همانند شعبده و تردستى . 

ب؛ جلب شیطان ها از راه هاى خاص و کمک گرفتن از آنان .

ج ؛ معناى دیگرى است که بعضى پنداشته اند این که ممکن است با وسایلى ماهیت و شکل اشخاص و موجودات را تغییر داد ; مثلاً ، انسان را به وسیله آن به صورت حیوانى درآورند ولى این نوع خیال و پندارى بیش نیست و واقعیت ندارد. 1

علاّمه مجلسى(رحمة الله) مى فرماید : سحرعملى پنهانى است ; چون عامل مؤثر در آن معلوم نیست و عملکردش به این صورت است که اشیا و افراد رادر جلوى چشم دیگران تغییر مى دهد ، ولى حقیقت آن را نمى تواند تغییر دهد و موجب حبّ و بغض و مرض و امثال آن مى شود .

 

معجزه چیست؟

 اعجاز در لغت ، به سه معنا ذکر شده است که عبارتند از: فوت و از دست دادن ; ناتوان یافتن و ناتوان نمودن .

در تعریف معجزه می توان چند ویژگی را ذکر کرد :

- هیچ عامل قوى ترى نمى تواند بر آن چیره شود و مغلوب نیروى قوى تر ـ چه مادى یا ماوراى مادى ـ واقع نمى شود .

- - قابل تعلیم و تعلم نیست .

. - کارى خارق عادت است و از توانایى بشر خارج مى باشد

. - سند حقانیت مدعى نبوت یا امامت است

- همراه با «تحدى» است ; یعنى با دعوت به معارضه و مقابله به مثل همراه است.2

آیا همه کارهایى که به ظاهر خارق العاده مى نماید ، مى توان معجزه نامید؟

کارهایى که عنوان خارق العاده به خود مى گیرند ، اقسام مختلفى دارند که تنها یک قسم آن معجزه است ،

بلکه کار خارق العاده اى که قابل تعلیم و تعلم نبوده ، افراد بشر از آوردن آن عاجز باشند و با ادعاى نبوت یا امامت همراه باشد ، معجزه نام دارد .

سحر در اسلام حرام است ،8 اما این که آیا به طور مطلق حرام است یا بعضى جاها استثنا شده ، ظاهراً آن گونه سحر که براى مقاصد درست به کار گرفته مى شود ؛ مثل پیدا کردن گم شده یا بقاى عمارت یا فتح سرزمین کفر جایز است ، به خصوص باطل کردن سحر با سحر جایز مى باشد

تفاوت معجزه و کرامت

چراغ جادو

معجزه و کرامت چه تفاوتى دارند؟

کارى که پیامبران با عنوان معجزه انجام مى دهند ، اولیاى الهى با عنوان کرامت انجام مى دهند . اعجاز براى اثبات نبوت و امامت صورت مى گیرد ، ولى کرامت براى اثبات نبوت و امامت نیست .

اعجاز تنها از پیامبر و امام معصوم صادر مى شود ، ولى کرامت ، ممکن است از غیر پیامبر و امام معصوم هم صادر شود و منع عقلى هم ندارد . اولیاى الهى به شرط آن که شاگردى انبیا را نموده باشند و بر سر سفره آنان بنشینند و راهشان را بپویند ، مى توانند به اذن خدا کار خارق العاده داشته باشند. 3

 

از نظر قرآن معجزه با سحر چه تفاوتى دارد؟

معجزه با سحر فرق هاى بسیارى دارد که به برخى از آنها ، با توجه به آیات قرآن ، اشاره مى کنیم :

. 1- معجزه حق است ، ولى سحر باطل

" فَلَمَّا جَآءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِندِنَا قَالُوا إِنَّ هَـذَا لَسِحْرٌ مُّبِین * قَالَ مُوسَى أَتَقُولُونَ لِلْحَقِّ لَمَّا جَآءَکُمْ أَسِحْرٌ هَـذَا ." 4

. 2- سحر پیروزى نمى آورد و سبب رستگارى نمى شود ، بر خلاف معجزه

" وَلاَ یُفْلِحُ السَّـحِرُونَ "5

. 3- سحر، عمل مفسدان است ، ولى معجزه عمل انبیاى الهى

. 4- سحردیر یا زود باطل مى شود ، ولى معجزه باطل شدنى نیست

" مَا جِئْتُم بِهِ السِّحْرُ إِنَّ اللَّهَ سَیُبْطِـلُهُ إِنَّ اللَّهَ لاَ یُصْلِحُ عَمَلَ الْمُفْسِدِینَ . 6

. 5- معجزه مربوط به عالم غیب است

" وَیَقُولُونَ لَوْلاَ أُنزِلَ عَلَیْهِ ءَایَةٌ مِّن رَّبِّهِ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَیْبُ لِلَّه ."7

 

حکم سحر در اسلام

سحر در اسلام حرام است ،8 اما این که آیا به طور مطلق حرام است یا بعضى جاها استثنا شده ، ظاهراً آن گونه سحر که براى مقاصد درست به کار گرفته مى شود ؛ مثل پیدا کردن گم شده یا بقاى عمارت یا فتح سرزمین کفر جایز است ، به خصوص باطل کردن سحر با سحر جایز مى باشد .9

 

زهرا اجلال، فراوری – گروه دین و اندیشه تبیان 

 


 

 

1- ناصر مکارم شیرازى و دیگران / تفسیر نمونه / ج 1 / ص 378

2- جعفر سبحانى / الالهیات فى الکتاب و السنة / ج 2 / ص 64

3- جوادى آملى / ج 1 / ص 98 ـ 99 ; محمد باقر سعیدى روشن / معجزه شناسى / ص 24

4- یونس / آیه 76ـ77

5- یونس / آیه 77

6- یونس / آیه 81

7- یونس / آیه 20

8ـ سید محمد کلانتر / پیشین / ص 94 و 95

9- همان / ص 95 و 96

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٧

جنین شناسی در قرآن

جنین شناسی در قرآن

جنین

برداشت یک دانشمند از نکته هایی در مورد جنین شناسی در قرآن

" او شما را در رحم مادران تان مرحله پس از مرحله تاریکی های سه پوشش می آفریند ." 1

تاریخ روشن نمی کند که از چه زمانی انسان ها به تولید و نمو انسان در رحم پی برده اند ، ولی اولین نقاشی در رحم به وسیله (لئوناردو داوینچی) در قرن پانزدهم میلادی ترسیم شده ، و در قرن دوم میلادی گالن (جالینوس) به شرح جفت و لایه های جنینی در کتابی به عنوان "تشکیل جنین" پرداخت .

آگاهی از این که جنین انسان به گونه ی مرحله ای ، رشد می کند تازه در قرن پانزدهم ،  برای اولین بار مورد بحث و نقاشی قرار گرفت .2

پس از این که در قرن هفدهم ، میکروسکوپ به وسیله (لوُن هوک) کشف شده ، مراحل رشد جنینی جوجه به مورد تشریح (میکروسکوپی) درآمد .

مرحله ای بودن نمو جنین انسانی برای اولین بار در قرن بیستم به وسیله (استرتر) در سال 1941 گزارش شد ، و در 1972 (اوراهیلی) به گونه ای دقیق تر آن را بیان نمود .

در این تحقیقات بیان شد که جنین در سه لایه تاریک قرار دارد .

1- جدار شکم 

 2- جدار رحم

3- جدار جفت و پرده جنینی توجه داشته است   

در قرآن به زیبایی در این زمینه نیز اشاره ای کرده است .3

" آنگاه ، که او را به مانند قطره ای در جای امنی قرار دادیم . " 4

تشکیل قطره و محل امن در این آیه ، اشاره به (زایگوت) نطفه ی سلولی مخلوط از تخم مادر و اسپرم پدر است ، که سپس تقسیم شده تا به (بلاستوسیست) تبدیل شود و در رحم "جای امن" کاشته شود .

این تفسیر با آیه ی دیگری از قرآن حمایت می شود که اظهار نماید ؛

.  وجود انسان از قطره ای مخلوط خلق می شود

در این برداشت ، (زایگوت) از به هم پیوستن (اسپرم) مرد و تخم (اووُم) زن درست می شود .

و در قرآن به عنوان " قطره مخلوط " ذکر شده است . 5

" ... " سپس آن قطره را بصورت موجودی زالو مانند می سازیم . 6

 واژه "علق" در این آیه اشاره به زالو یا خون آشام دارد.7

این شرحی مناسب از مرحله جنینی است که از روزهای 7 تا 24 که جنین به جدار داخل رحم چسبیده و آویزان است .

همان گونه که زالو به پوست می چسبد و از میزبان خون می مکد ، بسیار شگفت انگیز است که شباهت زیادی بین مرحله جنینی 23 – 24 روزه انسان و زالو وجود دارد .

در اوایل هفته چهارم جنین انسانی به زحمت با چشم دیده می شود ، چون از یک دانه گندم کوچک تر است .

سپس از حالت زالوچه ، مانند چیزی " شبیه تکه جویده شده می سازیم ." 8

واژه عربی "مضعه " به معنای شیء جویده شده یا تکه جویده شده است .

در انتهای هفته چهارم ، جنین انسانی شبیه یک تکه جویده شده است.

دکتر کیث مور بیان می کند که ؛بدون تردید در قرآن آیه های دیگری مربوط به رشد انسان وجود دارد که با پیشرفت های علمی آینده بهتر درک خواهند شد

این قیافه شبیه تکه جویده شده از کجاست ؟

 در واقع (سومایت) ها ، همان زوائد آغاز ایجاد ستون فقرات می باشد .

سپس از تکه جویده شده مانند ،" استخوان ها ساخته و استخوان ها را با ماهیچه و بافت نرم می پوشاند ."9

در این جا ، نمایش تشکیل استخوان ها و ماهیچه ها را بیان می کند .

ابتدا استخوان ها مانند غضروف می باشند ، سپس ماهیچه ها (گوشت) ، دور آنها را می پوشاند ، سپس از این موجودی دیگر می سازیم .

این به شکل شبیه انسان در جنین هشت هفته ای اشاره دارد .

قرآن

در این مرحله ، جنین ، مشخصات ویژه انسانی را با آغاز تولد اعضاء داخلی و خارجی دارا می شود و در همین مرحله پس از هفته هشتم ، جنین انسانی از نام علمی (امبریو) به (فتوس) نامگذاری می شود .

این احتمالاً همان موجود تازه ای هست که در این آیه به آن اشاره شده است . 

" و او (خداوند ، آفریدگار) به شما شنوایی و بینایی و احساس و  ادراک داده است . 10

ابتدای تولید گوش داخلی ، پیش از آغاز تولید چشم بوده و مغز (محل احساس ها) از همه دیرتر حالت ویژه می گیرد .

" سپس از تکه ای شبیه گوشت جویده ، بخشی به گونه ی بافت ویژه مشخص و بخشی هنوز ویژه نشده آفریدم ." 11

به نظر میرسد که این بخش از آیه اشاره به این نکته دارد

که در این مرحله ی جنینی ، بخشی از بافت ها (برای کاری ویژه) اختصاص داده شده و بخشی از بافت ها هنوز (کارشان) اختصاصی نشده است.  12

برای نمونه هنگامی که استخوان های غضروفی  شناخته می شوند ، بافت پیوندی  (مزن کایم) دور آ ن استخوان های غضروفی هنوز مشخص نشده است .

بعدها این بافت به شکل ماهیچه ها و زرپی ها و لیگامنت ها آشکار می گردند .

" ما مقرر می داریم هر که را خواسته باشیم تا مدتی معین در رحم بماند ."13

این بخش نیز اشاره به این نکته دارد که جنین ها تا زمان مقرر در رحم می مانند .

دانش پزشکی می داند که بسیاری از جنین ها در اولین ماه جنینی می افتند و فقط در حدود 30 در صد از تخم های جفت شده ،

 (زایگوت) ها تا پایان رشد جنینی و تولد زنده می مانند .

دکتر کیث مور بیان می کند که ؛بدون تردید در قرآن آیه های دیگری مربوط به رشد انسان وجود دارد که با پیشرفت های علمی آینده بهتر درک خواهند شد .

پزشکان بعد از کشف میکروسکوپ  حدود 300 سال پیش در داخل رحم مادر این پدیده را برای اولین بار دیدند که بچه در ابتدا در رحم مادرعینا مثل کرم کوچکی است که از دیواره آن آویزان است! و بعد (بعد از مرحله علقه)  بشکل گوشت کوچکِ نیمه جوئیده در میاید!  یکی از جراحان مشهور فرانسوی به نام " دکتر موریث " بعد از بررسی در این مورد و موارد دیگر، زبان عربی را یاد گرفت و قرآن را با کنجکاوی هر چه بیشتر خواند و مسلمان شد .

او نشریاتی درباره معجزات پزشکی قرآن نوشته و کتابی بسیار خواندنی در این مورد منتشر کرده است .

خواندن این کتاب را به یک یک جویندگان راه علم و حقیقت و تمام مسلمانان جهان توصیه می کنم. این کتاب را در این سایت بخوانید.  The Bible The Quran and Science 

لازم به یاد آوری نیست که مطالب نوشته شده توسط این فرد ، نظریات یک آدم معمولی نیست .

بلکه او یکی از مشهور ترین جراهان دنیاست که نظریاتش قابل قبول و احترام دانشمندان جهان می باشد .

 

زهرا اجلال – گروه دین و اندیشه تبیان

 


 

 

1- زمر / 39

2- مترجم / هشت سال پس از نزول قرآن

3- زمر / 6

4- مؤمنون / 13

5- مترجم / در زیر میکروسکوپ مانند قطره ای است گرد با جدار.

6- مؤمنون / 14

7- مترجم / معنای دیگر علق یا علقه : زالوچه در حال آویزان (در رحم) می باشد.

8- مؤمنون / 14

9- همان

10- سجده / 9

11- حج / 5

12- مترجم / امروزه ما به عنوان بافت ویژه نشده (استم سلز) می شناسیم .

12- حج / 5

* برداشت یک دانشمند به نام  " کیث مور "

عضو کالج آناتومی کاناد ا ، دکتر فلسفه و پروفسور جنین شناسی بخش آناتومی دانشگاه پزشکی دانشگاه تورنتو در کانادا

در زمینه ی برداشت های وی از قرآن در زمینه ی جنین شناسی

مترجم : دکتر عبدالله گیلانی

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٢

4 باری که شیطان فریاد کشید

4 باری که شیطان فریاد کشید

شیطان

محتوای سوره مبارکه حمد

سوره حمد که نام دیگرش «فاتحه الکتاب» است، هفت آیه دارد1  و تنها سوره‏اى است که بر هر مسلمانى واجب است حداقل روزانه ده بار آن را در نمازهاى شبانه روزى بخواند وگرنه نماز او باطل است. «لا صلاة الّا بفاتحه الکتاب»2 بنا به روایت جابر بن عبد اللّه انصارى از رسول اکرم(صلی الله علیه و آله): این سوره بهترین سوره‏هاى قرآن است.3

آیات سوره‏ى مبارکه فاتحه، اشاراتى در باره‏ى خداوند و صفات او، مسأله معاد، شناخت و درخواست رهروى در راه حقّ و قبول حاکمیت و ربوبیّت خداوند دارد. همچنین به ادامه‏ى راه اولیاى خدا، ابراز علاقه و از گمراهان و غضب‏شدگان اعلام بیزارى و انزجار شده است. سوره‏ى حمد همانند خود قرآن مایه‏ى شفاست، هم شفاى دردهاى جسمانى و هم شفاى بیمارى‏هاى روحى.4

 

درسهاى تربیتى سوره‏ى حمد

در تفسیر نمونه به مواردی از اثرات تربیتی سوره حمد اشاره شده است که با توجه و عمل به هرکدام از این موارد، انسان هرچه بیشتر در راه شناخت و نزدیکی به پروردگار قرار می‌گیرد:

1- انسان در تلاوت سوره‏ى حمد با «بِسْمِ اللَّهِ» از غیر خدا قطع امید مى‏کند.

2- با «رَبِّ الْعالَمِینَ» و «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» احساس مى‏کند که مربوب و مملوک است و خودخواهى و غرور را کنار مى‏گذارد.

3- با کلمه «عالمین» میان خود و تمام هستى ارتباط برقرار مى‏کند.

4- با «الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» خود را در سایه لطف او مى‏داند.

5- با «مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» غفلتش از آینده زدوده مى‏شود.

6- با گفتن «إِیَّاکَ نَعْبُدُ» ریا و شهرت طلبى را زایل مى‏کند.

7- با «إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» از ابرقدرت‏ها نمى‏هراسد.

8- از «أَنْعَمْتَ» مى‏فهمد که نعمت‏ها به دست اوست.

9- با «اهْدِنَا» رهسپارى در راه حقّ و طریق مستقیم را درخواست مى‏کند.

10- در «صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» همبستگى خود را با پیروان حقّ اعلام مى‏کند.

11- با «غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ» و «ولَا الضَّالِّینَ» بیزارى و برائت از باطل و اهل باطل را ابراز مى‏دارد.

 

سوره حمد، اساس قرآن است‏

در حدیثى از پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) مى‏خوانیم که: «الحمد ام القرآن‏» و این به هنگامى بود که جابر بن عبداللَّه انصارى خدمت پیامبر(صلی الله علیه و آله) رسید، پیامبر(صلی الله علیه و آله) به او فرمود: «الا اعلمک افضل سورة انزلها اللَّه فى کتابه؟ قال فقال له جابر بلى بابى انت و امى یا رسول اللَّه! علمنیها، فعلمه الحمد، ام الکتاب‏». آیا برترین سوره‏اى را که خدا در کتابش نازل کرده به تو تعلیم کنم، جابر عرض کرد آرى پدر و مادرم به فدایت باد، به من تعلیم کن، پیامبر(صلی الله علیه و آله) سوره حمد که ام الکتاب است به او آموخت، سپس اضافه فرمود این سوره شفاى هر دردى است مگر مرگ.5

و نیز از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده که فرمود: «و الذى نفسى بیده ما انزل اللَّه فى التوراة، و لا فى الزبور، و لا فى القرآن مثلها، هى ام الکتاب‏»، قسم به کسى که جان من به دست او است خداوند نه در تورات و نه در انجیل و نه در زبور، و نه حتى در قرآن، مثل این سوره را نازل نکرده است، و این ام الکتاب است.6

در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى‏خوانیم‏: «شیطان چهار بار فریاد کشید و ناله سر داد نخستین بار روزى بود که از درگاه خدا رانده شد، سپس هنگامى بود که از بهشت به زمین تنزل یافت، سومین بار هنگام بعثت محمد(صلی الله علیه و آله) بعد از فترت پیامبران بود، و آخرین بار زمانى بود که سوره حمد نازل شد»!

وجه توحیدی سوره حمد

سوره حمد

در حقیقت سوره حمد هم بیانگر توحید ذات است، هم توحید صفات، هم توحید افعال، و هم توحید عبادت. و به تعبیر دیگر این سوره مراحل سه‏گانه ایمان: اعتقاد به قلب، اقرار به زبان، و عمل به ارکان را در بر دارد، و مى‏دانیم« ام» به معنى اساس و ریشه است.

شاید به همین دلیل است که« ابن عباس» مفسر معروف اسلامى مى‏گوید: «ان لکل شى‏ء اساسا ... و اساس القرآن الفاتحة»، هر چیزى اساس و شالوده‏اى دارد ... و اساس و زیر بناى قرآن، سوره حمد است. روى همین جهات است که در فضیلت این سوره از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده: «ایما مسلم قرأ فاتحه الکتاب اعطى من الاجر کانما قرأ ثلثى القرآن، و اعطى من الاجر کانما تصدق على کل مؤمن و مؤمنه‏»، هر مسلمانى سوره حمد را بخواند پاداش او به اندازه کسى است که دو سوم قرآن را خوانده است (و طبق نقل دیگرى پاداش کسى است که تمام قرآن را خوانده باشد) و گویى به هر فردى از مردان و زنان مؤمن هدیه‏اى فرستاده است.7

تعبیر به دو سوم قرآن شاید به خاطر آنست که بخشى از قرآن توجه به خدا است و بخشى توجه به رستاخیز و بخش دیگرى احکام و دستورات است که بخش اول و دوم در سوره حمد آمده، و تعبیر به تمام قرآن به خاطر آن است که همه قرآن را از یک نظر در ایمان و عمل مى‏توان خلاصه کرد که این هر دو در سوره حمد جمع است.

 

سوره حمد افتخار بزرگ پیامبر(صلی الله علیه و آله)‏

جالب اینکه در آیات قرآن سوره حمد به عنوان یک موهبت بزرگ به پیامبر(صلی الله علیه و آله) معرفى شد، و در برابر کل قرآن قرار گرفته است، آنجا که مى‏فرماید: «وَ لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ»، ما به تو سوره حمد که هفت آیه است و دو بار نازل شده دادیم همچنین قرآن بزرگ بخشیدیم (سوره حجر آیه 87).

قرآن با تمام عظمتش در اینجا در برابر سوره حمد قرار گرفته است، نزول دوباره آن نیز به خاطر اهمیت فوق العاده آن است. همین مضمون در حدیثى از امیر مؤمنان على(علیه السلام) از پیامبر(صلی الله علیه و آله) نقل شده است که فرمود: «ان اللَّه تعالى افرد الامتنان على بفاتحة الکتاب و جعلها بازاء القرآن العظیم و ان فاتحة الکتاب اشرف ما فى کنوز العرش»، خداوند بزرگ به خاطر دادن سوره حمد بالخصوص بر من منت نهاده و آن را در برابر قرآن عظیم قرار داده، و سوره حمد با ارزشترین ذخائر گنجهاى عرش خدا است»!8

در حدیثى از امام صادق(علیه السلام) مى‏خوانیم‏: «شیطان چهار بار فریاد کشید و ناله سر داد نخستین بار روزى بود که از درگاه خدا رانده شد، سپس هنگامى بود که از بهشت به زمین تنزل یافت، سومین بار هنگام بعثت محمد(صلی الله علیه و آله) بعد از فترت پیامبران بود، و آخرین بار زمانى بود که سوره حمد نازل شد»! 9

در عیون اخبار الرضا(علیه السلام) در حدیثى از پیامبر(صلی الله علیه و آله) مى‏خوانیم:

خداوند متعال چنین فرموده: من سوره حمد را میان خود و بنده‏ام تقسیم کردم نیمى از آن براى من، و نیمى از آن براى بنده من است، و بنده من حق دارد هر چه را مى‏خواهد از من بخواهد:

هنگامى که بنده مى‏گوید «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» خداوند بزرگ مى‏فرماید بنده‏ام بنام من آغاز کرد، و بر من است که کارهاى او را به آخر برسانم و در همه حال او را پر برکت کنم، و هنگامى که مى‏گوید «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ» خداوند بزرگ مى‏گوید بنده‏ام مرا حمد و ستایش کرد، و دانست نعمتهایى را که دارد از ناحیه من است، و بلاها را نیز من از او دور کردم، گواه باشید که من نعمتهاى سراى آخرت را بر نعمتهاى دنیاى او مى‏افزایم، و بلاهاى آن جهان را نیز از او دفع مى‏کنم، همانگونه که بلاهاى دنیا را دفع کردم. و هنگامى که مى‏گوید « الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» خداوند مى‏گوید: بنده‏ام گواهى داد که من رحمان و رحیمم، گواه باشید بهره او را از رحمتم فراوان مى‏کنم، و سهم او را از عطایم افزون مى‏سازم. و هنگامى که مى‏گوید « مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ» او مى‏فرماید: گواه باشید همانگونه که او حاکمیت و مالکیت روز جزا را از آن من دانست، من در روز حساب، حسابش را آسان مى‏کنم، حسناتش را مى‏پذیرم، و از سیئاتش صرف نظر مى‏کنم. و هنگامى که مى‏گوید « إِیَّاکَ نَعْبُدُ» خداوند بزرگ مى‏گوید بنده‏ام راست مى‏گوید، تنها مرا پرستش مى‏کند، من شما را گواه مى‏گیرم بر این عبادت خالص ثوابى به او مى‏دهم که همه کسانى که مخالف این بودند به حال او غبطه خورند. و هنگامى که مى‏گوید « إِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» خدا مى‏گوید: بنده‏ام از من یارى جسته، و تنها به من پناه آورده گواه باشید من او را در کارهایش کمک مى‏کنم، در سختیها به فریادش مى‏رسم، و در روز پریشانى دستش را مى‏گیرم. و هنگامى که مى‏گوید « اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ ...» (تا آخر سوره) خداوند مى‏گوید این خواسته بنده‏ام بر آورده است، و او هر چه مى‏خواهد از من بخواهد که من اجابت خواهم کرد آنچه امید دارد، به او مى‏بخشم و از آنچه بیم دارد ایمنش مى‏سازم.

هنگامى که بنده مى‏گوید «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» خداوند بزرگ مى‏فرماید بنده‏ام بنام من آغاز کرد، و بر من است که کارهاى او را به آخر برسانم و در همه حال او را پر برکت کنم

خلاصه‏

خلاصه مفهوم سوره حمد، این است که خداوند نخست خودش را با اوصاف کمال و جمالش تمجید و توصیف مى‏کند و با افعال و اوصاف متعالى‏اش خود را معرفى مى‏نماید: تربیت عمومى، رحمت عامّه و سلطنت روز جزا را که از آن او است، به بشر یادآورى مى‏کند، آن‏گاه نتیجه‏گیرى مى‏کند که عبادت، پرستش و استعانت اختصاص به خدا دارد و جز او کسى سزاوار ستایش وپرستش نیست، این است که باید تنها خدا را پرستش نمود و از او یارى و مدد خواست.

سپس راه دعا و نیایش را به انسان‏ها تعلیم مى‏کند و تذکرشان مى‏دهد که از خداوند درخواست کنند تا آنان را به صراط مستقیم و راه راست و به سوى سعادت جاودانى هدایت‏شان کند، به یک حیات جاودانه و زندگى ابدى و به نعمت‏هاى غیر قابل زوال و پایان ناپذیرشان برساند و در نور و روشنایى که تاریکى و ظلمتى بعد از آن وجود ندارد، قرارشان دهد.

و در آخرین مرحله این نکته را بیان مى‏کند که راه مستقیم و هدایت به کسانى اختصاص دارد که خداوند با رحمت و فضل خویش آن‏ها را مشمول رحمت بى‏پایان و نعمت‏هاى فراوان خویش ساخته و الطاف خاصى مبذولشان داشته است و این راه با راه کسانى که مورد خشم و غضب خدا قرار گرفته‏اند و با راه کسانى که از راه صحیح منصرف گردیده‏اند، متمایز و جداست.

بنابراین، سوره حمد از چهار بخش تشکیل یافته و هر بخش هدفى در بر دارد و مجموعا چهار هدف عالى و مهم را تعقیب مى‏کند:

1- خدا را با صفات عالى و کمالى‏اش براى انسان‏ها توصیف و معرفى مى‏کند.

2- عبادت، پرستش و استعانت مخصوص به خداست و جز او کسى سزاوار آن نیست.

3- هدایت به راه راست و شناخت راه راست و راه نیکان را باید از پیشگاه الهى خواست و در راهیابى از او مدد و یارى جست.

4- راه نیکان از راه خشم زدگان (مغضوبین) و از راه گمراهان (ضالّین) متمایز و جداست.

                 

آمنه اسفندیاری – گروه دین و اندیشه تبیان

 


 

 

1- عدد هفت، عدد آسمان‏ها، ایّام هفته، طواف، سعى بین صفا و مروه و پرتاب سنگ به شیطان نیز مى‏باشد.

2- مستدرک، ج 4، ح 4365.

3- بحارالانوار، ج 92، ص 257.

4- علّامه امینى قدس سره در تفسیر فاتحة الکتاب، روایات زیادى را در این زمینه نقل نموده است.

5- "مجمع البیان" و" نور الثقلین" آغاز سوره حمد.

6- همان مأخذ.

7- مجمع البیان آغاز سوره حمد

8- تفسیر برهان جلد اول صفحه 26 طبق نقل تفسیر البیان‏

9- نور الثقلین جلد اول صفحه 4

 


 

 

منابع:

ــ تفسیر نور، ج‏1

ــ تفسیر نمونه، ج‏ 1

ــ تفسیر روشن، ج‏

ــ تفسیر جامع، ج‏ 1

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٢

مهمان نوازی به سبک امیرالمومنین

مهمان نوازی به سبک امیرالمومنین

یا امیرالمومنین

میهمان نوازی یکی از صفات شایسته انسانی است که در اکثر فرهنگها و تمدنها امری پسندیده به حساب می آید. افتخار بسیاری از ملل گذشته یا کنونی عالم بر این است که مردم ما مهمان نواز اند و به این ویژگی خود می بالند. بنابراین می توان گفت که طبع بشری, این خلق پسندیده را خوش می دارد.

اولین مهمان نواز عالم را می توان حضرت پروردگار معرفی کرد. حضرت نوح علیه‌السلام هنگامی که سوار بر کشتی شد با خدا چنین سخن گفت:

رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلاً مُبَارَکا وَ أَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ. (سوره مومنون, آیه 29)

پروردگارا، مرا در جایى پربرکت فرود آور (که)] تو نیکترین مهمان نوازانى.

قرآن در معرفی برخی از پیامبران خدا, ویژگی مهم آنان را مهمان نوازی دانسته است. هنگامی که فرشتگان بر ابراهیم علیه‌السلام وارد شدند, به او سلام گفتند. او هم پاسخ داد: سلام بر شما که جمعیّتى ناشناخته‏اید! (سوره ذاریات, آیه 24 و 25) او با آنکه آنان را نمی شناخت و نمی دانست که فرشتگانی از سوی پروردگارند, اما مهمان نوازی را بر آنان تمام کرد. قرآن می گوید:

فَرَاغَ إِلىَ أَهْلِهِ فَجَاءَ بِعِجْلٍ سَمِین‏

سپس پنهانى به سوى خانواده خود رفت و گوساله فربه (و بریان شده‏اى را براى آنها) آورد.

حضرت یوسف علیه‌السلام هم در سالهای سخت قحطی چنان عمل می کرد که دیگران او را به عنوان مهمان نواز می شناختند. قرآن در این باره می گوید:

وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونی‏ بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبیکُمْ أَ لا تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلینَ. (سوره یوسف, آیه 59)  و هنگامى که (یوسف) بارهاى آنان را آماده ساخت، گفت: «(نوبت آینده) آن برادرى را که از پدر دارید، نزد من آورید! آیا نمى‏بینید من حق پیمانه را ادا مى‏کنم و من بهترین میزبانان هستم؟!

بزرگداشت و حرمت نگاه داشتن مهمان به قدری برای انبیای الهی پر اهمیت بوده است که قرآن یکی از نگرانی های حضرت لوط را بی حرمتی به مهمانانش معرفی می کند. هنگامی که فرشتگان الهی برای عذاب قوم لوط به خانه او وارد شدند, مردم فاسد شهر, به در خانه او آمدند و تقاضای زشت خود را مطرح کردند. حضرت لوط به آنان پاسخ داد:

إِنَّ هؤُلاءِ ضَیْفی‏ فَلا تَفْضَحُون. (سوره حجر, آیه 68)

امام عسکرى علیه السلام می فرماید:

کسى که به حقوق برادران خود آشناتر باشد و در گزاردن آن حقوق تلاش بیشترى کند، منزلتش نزد خداوند بزرگتر از دیگران است و هر که در دنیا براى برادران خود فروتنى کند، در پیشگاه خداوند از صدّیقان است و از شیعیان راستین على بن ابى طالب.

 

 

اینان مهمانان منند، مرا رسوا مکنید و آبرویم را نریزید.

 

پیشوایان دینی ما هم از این قاعده مستثنی نبوده اند و ارزش و احترام فراوانی را برای میهمان خود قایل می شدند. جریانی که امام حسن عسکری علیه‌السلام از مهمان نوازی امیر مومنان علیه‌السلام برای ما به یادگار گذاشته است, ما را شگفت زده می کند.

مهمان نوازی امیرالمومنین

خلیفه مسلمانها در اوج قدرت و جایگاه اجتماعی خود با مهمانان خود چنان برخورد می کند تا درسی باشد برای همیشه تاریخ. او چنین می کند تا همگان بیاموزند که هیچ کدام از قدرت, شخصیت, ثروت و یا سن و سال و جایگاه اجتماعی نمی تواند بهانه ای برای کم کاری در احترام به مهمان باشد. امام عسکرى علیه السلام می فرماید:

کسى که به حقوق برادران خود آشناتر باشد و در گزاردن آن حقوق تلاش بیشترى کند، منزلتش نزد خداوند بزرگتر از دیگران است و هر که در دنیا براى برادران خود فروتنى کند، در پیشگاه خداوند از صدّیقان است و از شیعیان راستین على بن ابى طالب.

سپس امام عسکری جریان مهمان نوازی امام علی علیه‌السلام را چنین نقل می کند:

پدر و پسرى از برادرانِ ایمانى امیرالمؤمنین علیه السلام خدمت ایشان رسیدند. حضرت برایشان بلند شد و با احترام آن دو را در بالاى مجلس نشاند و خود مقابل آنها نشست.

سپس دستور داد غذایى آوردند و آن دو غذا خوردند. پس از غذا قنبر، آفتابه و لگنى چوبى و حوله اى براى خشک کردن دست هایشان آورد و جلو آمد که روى دست مرد آب بریزد.

امیر المؤمنین علیه السلام از جا جَست و آفتابه را گرفت تا به دست مرد آب بریزد. اما مرد خودش را به خاک افکند و عرض کرد: یا امیر المؤمنین! خدا مرا در حالى ببیند که شما روى دست من آب مى ریزید؟!

حضرت فرمود: بنشین و بشوى؛ زیرا خداوند عزّ و جلّ تو را مى بیند که برادرت که بر تو امتیاز و فضیلتى ندارد خدمتت مى کند و قصدش از این خدمت آن است که خداوند در بهشت ده برابر جمعیّت دنیا عطایش فرماید.

مرد نشست و على علیه السلام به او فرمود: تو را به بزرگى حقّ من که تو آن را شناختى و حرمتش را به جا آوردى و براى خدا فروتنى کردى ـ تا جایى که خداوند در قبال آن، این پاداش را به تو داد که مرا مأمور خدمت به تو کرد و این افتخار را نصیب تو نمود ـ سوگند مى دهم که وقتى دستانت را مى شویم کاملاً آسوده باشى، همان گونه که اگر قنبر به دستت آب مى ریخت.

مرد اطاعت کرد. وقتى حضرت دست او را شست، آفتابه را به محمّد بن حنفیّه داد و فرمود: فرزندم! اگر این پسر بدون پدرش بر من وارد مى شد، خودم دستش را مى شستم. اما خداوند عزّ و جلّ خوش ندارد که وقتى پدر و پسرى در یک جا جمع باشند, میان آنها برابرى نهد. بلکه پدر روى دست پدر آب مى ریزد و باید پسر روى دست پسر آب بریزد. محمّد بن حنفیّه هم بر دست پسر آن مرد آب ریخت.

امام حسن عسکرى علیه السلام پس از نقل این داستان فرمود:

کسى که در این زمینه از على علیه السلام پیروى کند، شیعه حقیقى است. (بحارالأنوار, ج 75, ص 117)

 


 

 

 

 

سید مصطفی بهشتی – کارشناس گروه دین و اندیشه تبیان

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٥

قرآن و پایان تاریخ

قرآن و پایان تاریخ

 

بشر به‌ مقتضای‌ حُب‌ ذات‌ و طبیعت‌ جست‌وجوگر خود همواره‌ به‌ سرانجام‌ دنیا می‌اندیشد و اکنون‌ که‌ فقر و فساد، ظلم‌ و ستم‌، تبعیض‌ و ناجوانمردی‌، استعمار و استثمار، انحصارطلبی‌ قطب‌ سلطه‌ گر و صدها و هزاران‌ پدیدة‌ نا میمون‌ فرهنگی‌، سیاسی‌ و اقتصادی‌ و اجتماعی‌ به‌ صورت‌ وحشتناکی‌ بر جوامع‌ بشری‌ چنگ‌ انداخته‌ و عرصه‌ را بر انسان‌های‌ آزادیخواه‌ و طالب‌ حداقل‌ حقوق‌ انسانی‌ تنگ‌ نموده‌، این‌ سؤال‌ که‌ آیندة‌ جهان‌ و پایان‌ تاریخ‌ چگونه‌ خواهد بود از اهمیت‌ ویژه‌ برخوردار است‌.

و اهمیت‌ بیشتر آن‌ زمانی‌ روشن‌تر می‌گردد که‌ به‌ این‌ نکته‌ توجه‌ داشته‌ باشیم‌ که‌ بشر در دوران‌ اوج‌ شکوفایی‌ علمی‌، صنعتی‌ و تکنولوژی‌ است‌ و این‌ همه‌ رشد و ترقی‌ نه‌ تنها مشکلی‌ از بشر خسته‌ از جنگ‌ها و خونریزی‌ها، اضطراب‌ها و تشویش‌ها، نامردمی‌ها و تبعیض‌ها برطرف‌ نساخته‌، که‌ مایة‌ تورّم‌ مشکلات‌ و تشدید دردهای‌ او گردیده‌ است‌.

اکنون‌ باید بگوییم‌ این‌ حق‌ آدمی‌ است‌ که‌ بداند بشر در سیر قهقرایی‌ به‌ گرداب‌ فلاکت‌ و بدبختی‌ افکنده‌ خواهد شد یا با آینده‌ای‌ روشن‌ و عصری‌ طلایی‌ که‌ آدمی‌ به‌ حقوق‌ انسانی‌ خود می‌رسد و به‌ سعادت‌ و فلاح‌ دست‌ می‌یابد مواجه‌ می‌شود. دانستن‌ هر یک‌ از این‌ دو پاسخ‌ فقط‌ رفع‌ یکی‌ از مشکلات‌ فکری‌ او نیست‌ بلکه‌ نوع‌ جهت‌گیری‌ او را در زندگی‌ معین‌ خواهد کرد و او را از خمودگی‌ و سستی‌، یأس‌ و افسردگی‌، اضطراب‌ و پریشانی‌، انحطاط‌ و سقوط‌ خارج‌ ساخته‌ به‌ انسانی‌ پرتکاپو و فعال‌، امیدوار به‌ آینده‌، صبور، مقاوم‌ و ترقی‌ خواه‌ تبدیل‌ خواهد کرد.

همة‌ ادیان‌ الهی‌ و بیشتر مکاتب‌ بشری‌، دربارة‌ پایان‌ تاریخ‌، اظهار نظر کرده‌اند. در همة‌ پیش‌گویی‌های‌ مربوط‌ به‌ آخرالزمان‌، خبرهای‌ وحشتناک‌ و نگران‌کننده‌ای‌ وجود دارد؛ ولی‌ اغلب‌ بر این‌ امر اتّفاق‌ نظر است‌ که‌ پایان‌ کار بشر، روشن‌ و سعادت‌آمیز است‌. در تمام‌ فرقه‌ها و مذاهب‌ اسلامی‌، کم‌ و بیش‌ سرانجام‌ سعادت‌مند بشر پیش‌بینی‌ شده‌ است‌. در متون‌ زرتشتی‌ (از آیین‌های‌ باستان‌) به‌ صراحت‌ از دورة‌ طلایی‌ بشر در پایان‌ جهان‌ یاد شده‌ که‌ به‌ آشوب‌ها و بلاهای‌ بسیار مسبوق‌ خواهد بود و با ظهور واپسین‌ منجی‌ (سوشیانس‌) محقّق‌ می‌شود. در آیین‌ هندوان‌ نیز هر دورة‌ انسانی‌ به‌ چهار قسمت‌ تقسیم‌ شده‌ که‌ قسمت‌ چهارم‌ آن‌، مظهر غروب‌ و افول‌ تدریجی‌ معنویت‌ اوّلیه‌ است‌ و از آن‌، به‌ عصر ظلمت‌ ( Kali Yuga ) تعبیر می‌شود؛ سپس‌ منجی‌ بشر ظاهر شده‌ و با فروپاشی‌ جوامع‌ انسانی‌ و ازبین‌ رفتن‌ شرارت‌ها، دوره‌ای‌ نو آغاز می‌گردد. در متون‌ بودایی‌ نیز از این‌ دوره‌، سخن‌ به‌ میان‌ آمده‌ است‌. در ادیان‌ ابراهیمی‌، بیش‌ از آیین‌ها و مکاتب‌ دیگر بر دورة‌ طلایی‌ بشر در پایان‌ تاریخ‌، تأکید شده‌ است‌. در عهد عتیق‌، برقراری‌ سعادت‌ و عدالت‌ در سرتاسر جهان‌ پیش‌بینی‌ شده‌ که‌ به‌ وسیلة‌ «مشیح‌» محقّق‌ می‌شود. در عهد جدید نیز به‌ این‌ مطلب‌ پرداخته‌ شده‌ و مکاشفة‌ یوحنا به‌ طور کامل‌ به‌ حوادث‌ ناگوار آخرالزمان‌، اختصاص‌ یافته‌ و در پایان‌ آن‌، به‌ برقراری‌ صلح‌ و آرامش‌ جهان‌ تحت‌ حاکمیت‌ مؤمنان‌ اشاره‌ شده‌ است‌. در میان‌ مکاتب‌ بشری‌، پیش‌بینی‌ «مارکس‌» از مدینة‌ کمونیستی‌ همراه‌ با کمون‌ نهایی‌ ایجاد شده‌، تصویری‌ از جامعة‌ بی‌طبقه‌ و بی‌نیاز از دولت‌ را ارائه‌ می‌دهد. پیش‌بینی‌های‌ «رنه‌گنون‌» (عبدالواحد یحیی‌') از افول‌ و فروپاشی‌ تمدّن‌ مادّی‌ غرب‌ و ظهور مجدّد حقّ و حقیقت‌ که‌ با نظر به‌ داده‌های‌ آیین‌های‌ باستان‌ و ادیان‌ ابراهیمی‌ ارائه‌ شده‌ خبر می‌دهد. نظریّة‌ پایان‌ تاریخ‌ «فوکویاما» پیروزی‌ نهایی‌ نظام‌ غربی‌ و حاکمیّت‌ ابدی‌ آن‌ بر سرتاسر جهان‌ را پیش‌بینی‌ کرده‌ است‌ و نظریّة‌ «برخورد تمدّن‌ها» از «هانتینگتون‌»، جنگ‌ جهانی‌ تمدّن‌ها و نظم‌ جهانی‌ نوین‌ براساس‌ مرزهای‌ تمدّنی‌ را در پایان‌ این‌ دوره‌ از جهان‌، پیش‌بینی‌ می‌کند.

ادامه مطلب   
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٢

رقعه، بهترین روش استخاره

رقعه، بهترین روش استخاره

دانش‌نامه‌های تخصصی قرآن‌کریم

از آنجا مساله استخاره و گونه های آن، همواره جز سوالات و دغدغه های ذهنی کثیری از کاربران عزیز بوده لذا در نوشتار حاضر بر آن شدیم تا یکبار برای همیشه روایات مربوط به هر یک از روشهای استخاره را آورده و کیفیت انجام هر یک را شرح دهیم: 

 

1.استخاره مطلق

استخاره مطلق، استخاره‏اى است که در آن، هیچ شک و شبهه‏اى نیست و در اخبار و روایات ما از آن بیش‏تر نام برده شده و اهل دل و عرفان، دائما با چنین استخاره‏اى در تمامى مراحل کارها - حتى جزئى‏ترین آنها - سر و کار دارند.این استخاره، در واقع نوعى دعا و طلب خیر کردن است.و دیگر فقط مربوط به مواقع شک و دو دلى و تردید نیست.از همین روست که امام صادق علیه السلام فرمود که خدا مى‏فرماید:

«من شقاء عبدی ان یعمل الاعمال و لا یستخیرنی; از بدبختى بنده من آن است که کارى از کارهایش را بدون استخاره (طلب خیر) از من انجام دهد. (1)

پیشوایان معصوم ما علیهم السلام کیفیت این استخاره را چنین‏تعلیم داده‏اند:

امام باقر علیه السلام فرمود: «پدرم امام سجاد علیه السلام هر گاه مى‏خواست کارى انجام دهد، وضو مى‏کرد و دو رکعت نماز مى‏خواند، بعد از نماز، دویست‏بار از درگاه خدا، طلب خیر مى‏کرد، سپس دعا مى‏کرد و بعد، آن کار را انجام مى‏داد. (2)

سید ابن طاووس و اکثر متاخرین علما، استخاره با کاغذ(ذات الرقاع)را بهترین نوع استخاره مى‏دانند

و نیز روایت‏شده است که امیر مؤمنان على علیه السلام در کیفیت این استخاره فرمود:

«ابتدا دو رکعت نماز بخوان، بعد صد بار بگو: استخیر الله، یعنى از خدا طلب خیر مى‏کنم‏» آن گاه دعا کن و سپس کار خود را انجام بده. (3)

ابو یعفور مى‏گوید: از امام صادق علیه السلام شنیدم که در کیفیت این استخاره چنین فرمود:

«نخست، خدا را تمجید کن و حمد و ثناى الهى را به جا آور و بعد بر محمد صلى الله علیه و آله و آلش صلوات بفرست، آن گاه بگو:

«اللهم انى اسالک بانک عالم الغیب و الشهادة، الرحمن الرحیم، و انت علام الغیوب، استخیر الله برحمته‏» .

«خدایا از درگاه تو مسالت مى‏نمایم، اى خدایى که به آشکار وپنهان آگاه هستى، بخشنده و مهربانى و بر همه نهان‏ها آگاهى کامل دارى، بر اساس رحمتت از درگاه‏ات، طلب خیر و صلاح مى‏کنم‏» .

آن گاه امام صادق علیه السلام فرمود: «اگر کار، مهم و مشکل بود، دعاى فوق را صد بار بخوان و اگر آسان بود، سه بار بخوان‏» . (4)

پس مطابق اکثر روایات، این نوع استخاره فقط براى رفع حیرت و سرگردانى نیست‏بلکه در همه مراحل یک کار، خوب و پسندیده و راه‏گشاست.و اگر این کار بعد از نماز و دعا و با طهارت و حضور قلب باشد، قطعا بهتر است چون امام صادق علیه السلام در مورد همین استخاره مطلق فرمود:

صل رکعتین و استخیر الله فو الله ما استخار الله تعالى مسلم الا خار الله له البتة; دو رکعت نماز بخوان و از خدا طلب خیر کن، سوگند به خدا هیچ مسلمانى از درگاه خدا طلب خیر نکرد، مگر این که قطعا خداوند، خیر او را فراهم سازد. (5)

2.استخاره مشورتى

یکى از انواع استخاره «استخاره مشورتى‏» است، آن هم مشورت با مؤمنان.روش این نوع استخاره را عالمان دینى این گونه گفته‏اند:

در کتاب‏هاى محاسن، معانى الاخبار و فتح الابواب به‏سندهاى معتبر از حضرت صادق علیه السلام آمده است که هر گاه یکى از شما کارى را اراده کند، با کسى مشورت نکند تا آن که پیش از آن با خداوند خود مشورت کند.راوى پرسید: چگونه با خدا مشورت کند؟ فرمود: اول از حق تعالى، خیر خود را طلب کند، بعد از آن با مؤمنان مشورت کند تا خدا آن چه خیر او در آن است‏به زبان ایشان جارى گرداند. (6)

و در کتاب مکارم الاخلاق از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که هر گاه امرى را اراده کنى، پس با کسى مشورت مکن تا با خدا مشورت کنى، پرسیدند: چگونه با پروردگار خود مشورت کند؟ فرمود: صد مرتبه بگوید: «استخیر الله‏» پس با مردم مشورت کند تا خدا خیر او را بر زبان هر که خواهد جارى کند. (7)

سید ابن طاووس به سند معتبر از حضرت امام صادق علیه السلام روایت کرده است که چون یکى از شما شیعیان، اراده کند که چیزى بخرد یا بفروشد، یا کارى را انجام دهد، پس اول خیر خود را از خداى عز و جل بخواهد، آن گاه در آن کارى که اراده کرده است‏با ده نفر از مؤمنان مشورت کند، و اگر ده نفر پیدا نکرد با پنج نفر مشورت کند (با هر یک از این پنج نفر، دو بار مشورت کند) و اگر پنج نفر را هم‏نیافت‏با دو نفر از مؤمنان مشورت کند (با هر کدام پنج‏بار) و اگر دو نفر را هم نیافت‏با یک نفر مشورت کند ولى در ده نوبت. (8)

به سند معتبر از «حسن بن الجهم‏» منقول است که حضرت امام رضا علیه السلام فرمود: عقل پدرم به مرتبه‏اى بود که کسى نمى‏توانست عقل‏هاى دیگران را با آن بسنجد، ولى با این وجود، غلام سیاهى داشت که در کارها با او مشورت مى‏کرد.مى‏گفتند: با چنین کسى مشورت مى‏کنى؟ جواب مى‏فرمود: اى بسا که خداوند متعال، خیر مرا بر زبان او جارى گرداند.پس آن چه آن غلام در مورد مصالح باغ و مزرعه مى‏گفت آن حضرت به آن عمل مى‏نمود. (9)

در کتاب مکارم الاخلاق از حضرت صادق علیه السلام روایت کرده است که رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: مشورت کردن با عاقل ناصح خیر خواه، موجب میمنت و مبارکى و رشد و صلاح و توفیق حق تعالى است، پس هرگاه خیر خواه داناى عاقل، رایى براى تو اختیار کند، با او مخالفت مکن که باعث هلاک تو مى‏گردد. (10)

خلاصه این که: یکى از انواع استخاره، استخاره مشورتى است.بدین معنا که انسان با مؤمنان آگاه مشورت کند تا به وسیله این مشورت، خداوند متعال، خیر انسان را به زبان یکى از طرف‏هاى مشورت، جارى نماید.البته باید توجه داشت کسانى را که با آن‏هامشورت مى‏کنیم باید صلاحیت مشورت را داشته باشند; یعنى نسبت‏به موضوع مشورت، آگاهى داشته باشند و هم چنین نسبت‏به انسان، خیر خواه باشند.انسان‏هاى حسود، حریص به دنیا، ترسو، سست ایمان، عجول و بخیل، صلاحیت مشورت را ندارند.

3.استخاره قلبى

شیخ طوسى - قدس الله روحه - در کتاب اقتصاد فرموده است:

«کسى که اراده انجام کارى را کرده است، سنت است که غسل کند و دو رکعت نماز به جا آورد، بعد از آن به سجده رود و صد مرتبه بگوید: «استخیر الله تعالى فى جمیع اموری کلها خیرة فی عافیة‏» .

پس از آن، آن چه به دل و قلبش افتاد، عمل کند. (11)

کلینى و شیخ طوسى و سید ابن طاووس و طبرسى - رحمة الله علیهم - به سند صحیح، روایت کرده‏اند که:

«ابن اسباط، تصمیم داشت که به مصر، سفر کند، اما مردد بود که از راه دریا سفر کند یا صحرا، حضرت امام رضا - صلوات الله علیه - به او فرمود: دو رکعت نماز بگزار، و بعد از آن به سجده برو و صد مرتبه خیر خود را از خدا بطلب و آن چه به دلت مى‏افتد به آن عمل کن. (12) 

سید ابن طاووس به سندهاى صحیح و معتبر، روایت کرده است که مردى مى‏خواست ملک خود را بفروشد.براى این کار به حضرت امام جواد علیه السلام نامه نوشت.آن حضرت در جواب به او نوشتند: دو رکعت نماز به جا آور، و بعد از آن صد مرتبه، خیر خود را از خدا طلب کن، و در موقع این کار با کسى حرف نزن تا صد مرتبه تمام شود، پس اگر فروش آن ملک، به دلت افتاد، آن را بفروش. (13)

سید ابن طاووس به سند صحیح از امام باقر علیه السلام امام محمد باقر علیه السلام روایت نموده است که هر بنده‏اى که صد مرتبه، طلب خیر از حق تعالى بکند، البته آن چه خیر اوست در دلش مى‏افتد. (14)

هم چنین «دیلمى‏» در کتاب فردوس الاخبار روایت کرده است که: حضرت رسول صلى الله علیه و آله به انس گفت: هر گاه، امرى را اراده کنى، هفت مرتبه، از خداوند متعال، طلب خیر کن، پس آن چه به دل تو افتاد انجام بده که خیر تو در آن است. (15)

4.استخاره با قرآن

شیخ بزرگوار کلینى - رحمة الله علیه - از حضرت امام صادق علیه السلام روایت کرده است که: «به قرآن، تفال مکن‏» (16)

علامه مجلسى مى‏فرماید: «مشایخ ما - رحمة الله علیهم - این حدیث را تاویل مى‏کردند که مراد، نهى از فال گشودن از قرآن است که احوال آینده را از آیات، استنباط کنند، چنان چه بعضى از جاهلان، این را وسیله روزى خود کرده به این نحو، مردم را فریب مى‏دهند.و به خاطر قاصر فقیر مى‏رسد که ممکن است مراد، نهى از تفال و تطیرى باشد که اکثر خلق از دیدن و شنیدن بعضى امور مى‏کنند، و بعضى را بر خود مبارک و بعضى را شوم مى‏گیرند; مانند صداى کلاغ و جغد و دیدن بعضى از حیوانات و غیر آن در آغاز سفر و احوال دیگر; یعنى از شنیدن بعضى از آیات کریمه، فال نیک و فال بد مى‏گیرند.و شاید یک حکمتش این باشد که باعث کم اعتقادى مردم به قرآن کریم نگردد اگر موافق نیفتاد» (17)

اما روش استخاره به قرآن این گونه است که:

بعد از طلب خیر از خداوند متعال، قرآن را بگشا و آیه اول صفحه دست راست را ملاحظه نما، اگر آیه رحمتى یا امر به خیرى باشد خوب است، و اگر آیه غضب یا نهى از شرى یا امر به شرى یا عقوبتى باشد بد است، و اگر دو پهلو باشد میانه است.

روایت‏شده است که: یسع بن عبد الله قمى به امام صادق علیه السلام عرض کرد: گاهى مى‏خواهم کارى انجام دهم، ولى متحیر هستم که آیا انجام دهم یا نه؟

امام صادق علیه السلام به او فرمود: هنگام نماز - که شیطان از هر وقت دیگر از انسان دورتر است - قرآن را بگشا، اولین آیه‏اى که در آغاز صفحه دست راست مى‏بینى، عمل کن. (18)

آداب استخاره با قرآن

از رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل شده است که فرمود: هنگام استخاره با قرآن، ابتدا سه بار سوره توحید را بخوان، سپس سه بار صلوات بر محمد و آلش بفرست، سپس بگو: «اللهم تفالت‏بکتابک و توکلت علیک، فارنی من کتابک ما هو مکتوم من سرک المکنون فی غیبک‏» .

یعنى: «خدایا به کتاب تو تفال مى‏زنم، و بر تو توکل مى‏کنم و از کتابت آن چه را که در نهان غیب تو، پوشیده شده به من بنمایان‏» .

پس از این دعا، قرآن را بگشا و از سطر اول، صفحه سمت راست، مقصود خود را به دست آور. (19)

البته سفارش شده است قرآنى که با آن، استخاره مى‏کنید، قرآن کامل باشد نه قرآنى که یک جزء یا چند جزء دارد و امروزه معمولا در مجالس فاتحه مى‏آورند.تعبیرى که در همین روایت پیامبر صلى الله علیه و آله در این باره آمده این است: «ثم افتح الجامع‏» یعنى سپس قرآن جامع را که همه قرآن در آن است‏بگشا.

5.استخاره با تسبیح

علامه مجلسى مى‏فرماید: پدرم از شیخ بهایى، نقل مى‏فرمود که: ما دست‏به دست از مشایخ خود شنیده‏ایم که حضرت صاحب الامر - صلوات الله علیه - در مورد استخاره با تسبیح روایت مى‏کردند که: سه مرتبه بر محمد و آل محمد، صلوات بفرست، سپس میانه تسبیح را بگیر و دو تا دو تا رد کن، اگر آخرى جفت آمد، بد است و اگر طاق آمد خوب است. (20)

علامه مجلسى (ره) مى‏فرماید: پدرم ملا محمد تقى مجلسى، اکثر اوقات در امورى که عجله داشتند، این گونه استخاره مى‏کردند.

6.استخاره با کاغذ (ذات الرقاع): رقاع، جمع رقعه به معنى کاغذ است

سید ابن طاووس و اکثر متاخرین علما، این نوع را بهترین استخاره مى‏دانند در کتاب احتجاج آمده است که «حمیرى‏» ، عریضه‏اى به خدمت‏حضرت صاحب علیه السلام نوشت و پرسید که: اگر کسى در انجام یا ترک کارى مردد شود، و دو انگشتر بگیرد بر یکى بنویسد «بکن‏» و بر دیگرى «مکن‏» پس هر دو را پنهان کند و چندین مرتبه، خیر خود را از خداوند، طلب کند، آن گاه یکى از آن‏ها رابیرون آورد و به آن عمل کند، آیا حکم استخاره دارد؟

حضرت در جواب نوشتند: آن چه عالم اهل بیت علیهم السلام در باب استخاره مقرر فرموده نماز کردن و رقعه‏ها (کاغذ) نوشتن است، یعنى چنان باید کرد. (21)

هارون بن خارجه مى‏گوید: امام صادق فرمود: هر گاه اراده کارى نمودى، شش عدد کاغذ بردار، در سه تا از آن کاغذها بنویس:

«بسم الله الرحمن الرحیم.خیرة من الله العزیز الحکیم لفلان بن فلانة (مثلا لاحمد بن خدیجة) افعله‏» .

و در سه تاى دیگر بنویس:

«بسم الله الرحمن الرحیم.خیرة من الله العزیز الحکیم لفلان بن فلانة (مثلا لاحمد بن خدیجة) لا تفعل‏» .

آن گاه این شش کاغذ را زیر سجاده خود بگذار، سپس برخیز و دو رکعت نماز بخوان، پس از نماز به سجده برو و در سجده، صد بار بگو: «استخیر الله برحمته فى عافیة‏» سپس سر از سجده بردار و راست‏بنشین و بگو:

«اللهم خیّر لى و اختر لى فى جمیع اموری فی یسر منک و عافیة‏» یعنى: «خدایا براى من خیر گردان و انتخاب کن در همه امورم در مورد آسایش و عافیت از جانبت‏» .

سپس با دست‏خود، آن شش کاغذ را از زیر سجاده بیرون بیاور و مخلوط کن، آن گاه یکى از آن‏ها را بردار، و سپس یکى دیگر را بردار، و سپس سومى را بردار، اگر در هر سه، پشت‏سر هم نوشته بود: «لا تفعل: انجام مده‏» پس تو انجام نده.و اگر در هر سه نوشته بود: «افعل: انجام بده‏» پس تو انجام بده.

و اگر مخلوط بود یعنى به این صورت که: در اولى نوشته بود افعل (انجام بده) و در دومى نوشته بود لا تفعل (انجام نده)، در این صورت تا پنج عدد کاغذ را بیرون بیاور، و در میان آن پنج عدد هر گاه در اکثر آن‏ها (یعنى سه عدد از آن‏ها) هر چه نوشته بود، همان را انجام بده و ششمین کاغذ را ترک کن که نیازى به آن ندارى. (22)

فقیه بزرگوار، سید ابن طاووس، صاحب کتاب فتح الابواب به استخاره با کاغذ، اهمیت مى‏داد.در قسمت‏هاى پیشین این کتاب، که مواردى از استخاره‏هاى عجیب را ذکر کردیم، دو سه نمونه هم از سید ابن طاووس آوردیم که ایشان با کاغذ، استخاره کرده بود.

علامه مجلسى – ره - (23) هم مى‏فرماید:

«سید ابن طاووس (ره) در مورد استخاره، به روایت استخاره با رقاع (کاغذها) اعتماد داشت و براى چنین استخاره‏اى آثار عجیب و غریبى ذکر نموده که خداوند به بنده‏اش عطا کند، و مى‏فرماید: هر گاه در استخاره با کاغذ، چند بار (سه بار) پشت‏سر هم، افعل (انجام بده) آمد، «خیر محض‏» است و اگر پشت‏سر هم، لا تفعل (انجام مده) آمد، شر محض است... (24)

                                                                                                             فرآوری: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان

 


 

 

پى‏نوشت‏ها:

1.بحار الانوار، ج 91، ص 222.

2.علامه محمد باقر مجلسى، مفاتح الغیب، تحقیق سید مهدى رجائى (چاپ دوم: بنیاد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، مشهد، 1369) ص 16- 17.به نقل از: مکارم الاخلاق، ص 322.

3.مفاتح الغیب، ص 17.

4.بحار الانوار، ج 91، ص 256.

5.مکارم الاخلاق، ص 373.

6.علامه مجلسى، مفاتح الغیب، ص 41، به نقل از: محاسن برقى; ص 598، معانى الاخبار، ص 144- 145; بحار الانوار، ج 91، ص 252; به نقل از فتح الابواب.

7.مکارم الاخلاق، ص 318.

8.بحار الانوار، ج 91، ص 252- 253، به نقل از فتح الابواب سید ابن طاووس.

9.بحار الانوار، ج 91، ص 254.

10.مکارم الاخلاق، ص 319.

11.علامه مجلسى، مفاتح الغیب، ص 34.

12.همان، ص 34 به نقل از: فروع کافى، ج 3، ص 471; تهذیب الاحکام، ج 3، ص 180; بحار الانوار، ج 91، ص 264 و مکارم الاخلاق، ص 321.

13.بحار الانوار، ج 91، ص 264، به نقل از فتح الابواب سید ابن طاووس.

14.بحار الانوار، ج 91، ص 278.

15.همان، ص 265.

16.اصول کافى، ج 2، ص 629.

17.علامه مجلسى، مفاتح الغیب، ص 42- 43.

18.بحار الانوار، ج 91، ص 265; مسائل الفاضل المقداد سیورى و اجوبة الشهید الاول، مجله تراثنا، شماره‏هاى 7 و 8، ص 375.

19.بحار الانوار، ج 91، ص 241; مفاتح الغیب، ص 44- 45.

20.مفاتح الغیب، ص 52; بحار الانوار، ج 91، ص 250.

21.مفاتح الغیب، ص 53 به نقل از: احتجاج طبرسى، ج 2، ص 314.

22.محمد تقى عبدوس و محمد محمدى اشتهاردى، فرازهاى برجسته از سیره امامان شیعه علیهم السلام، (چاپ اول: انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى حوزه علمیه قم، قم، 1372) ج 2، ص 137 به نقل از: فروع کافى، ج 3، ص 470- 471.

23.بحار الانوار، ج 91، ص 288; الالفیه و النفلیه، شهید اول (انتشارات دفتر تبلیغات اسلامى، قم، بى‏تا) ص 146.

24. ابوالفضل طریقه‏دار، کندو کاوى درباره استخاره و تفال، ص

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧

تغذیه و سلامت در قرآن

تغذیه و سلامت در قرآن

قرآن

آنچه اینک فراروی شماست، سلسله نکاتی است درباره اصول تغذیه و سلامت در فرهنگ تعالی بخش قران کریم؛ این نکته ها در حد ممکن کوتاه و کاربردی است زیرا با توجه به هجوم اطلاعات تفصیلی پیرامون شما تنها قصد آن را داریم تا در جمع بندی و استفاده از آن چه می دانید به شما یاری رسانیم. در این مقال انواری از این دریای نورانی را برای شما فراهم کرده ایم:

 

▪ بخورید و بیاشامید اما به اندازه کافی و لازم زیرا پرخوری و زیاده روی سلامت شما را به خطر می اندازد. (اعراف/۳۱)

▪ همه دردها و ناراحتی های خود را می توانید با قرآن ریشه کن سازید. قرآن بخوانید و به آن عمل کنید و با روح قرآن مرتبط و همنوا شوید تا همه سیستم های روح و جسم شما در تعادل مطلوب خود قرار گیرند. (یونس/۵۷ و اسراء/۸۲)

▪ در فرهنگ قرآنی این خداوند است که بیماری ها را شفا می دهد و دیگران وسیله و واسطه اند. (شعرا/۸۰)

▪ اصل اول در سلامتی و صحت غذاها به فرموده قرآن آن است که حلال و پاکیزه باشند. این گونه غذا می تواند مقدمات سلامتی را در بدن انسان فراهم کند اما این که یک ماده خوراکی واحد با ترکیبات غذایی ثابت و مشخص در اثر حلال یا حرام بودن دارای آثار متفاوتی بر سلامت انسان شود بحث علمی بسیار عمیقی می طلبد. (نحل/۱۱۴ و بقره ۱۶۸) حلال یعنی چیزی که ممنوعیت شرعی ندارد و طیب یعنی چیزی که موافق طبع سالم انسانی باشد.

▪ بهترین نحوه تغذیه برای سلامت انسان که مورد سفارش قرآن کریم است خوردن صبحانه و شام است یعنی غذای روزانه در دو وعده اصلی در اول روز و آخر روز صرف شود. این شیوه غذا خوردن بهشتیان است که در سوره مریم آیه ۶۲ آمده است.

▪ به فرمان قرآن مومنان شایسته ترین افراد در استفاده از نعمت های الهی مانند غذاهای پاکیزه هستند.

خداوند می فرماید: چه کسی این غذاهای پاکیزه را بر شما حرام کرده است این ها زیبایی های زندگی دنیاست که خداوند برای بهترین بندگانش خلق کرده است. پس از نعمت های خداوند استفاده کنید. (اعراف/۳۲ و مائده/۸۷ و ۸۸)

به فرموده امام علی (ع) خداوند همان قدر از حرام شمردن آن چه حلال نموده است ناراحت می شود که حرام او را نادیده بگیرید و مانند یک امر حلال انجام دهید.

▪ جالب است بدانید که خداوند مستقیما در قرآن به خوردن گوشت و ماهی و میوه اشاره می کند و آنها را از نعمت های زندگی بخش الهی بر می شمارد و از ما می خواهد که از آنها بخوریم که به ترتیب در سوره مائده آیه ۱ و۹۶ سوره نحل آیه ۱۴ و سوره مومنون آیه ۱۹ آمده است.

▪ مساله خوراک در قرآن آن قدر مهم است که در یک آیه مستقیما فرمان داده شده است که انسان با دقت و تامل در غذایی که می خورد بنگرد (عبس/۲۴) یعنی این که یک انسان قرآنی باید در نحوه تغذیه خود نهایت دقت را داشته باشد.

▪ خداوند در قرآن کریم خواب را یکی از عوامل سلامت و آرامش روح انسان برمی شمارد و آن را نعمتی قابل ستایش و آیه ای از آیات اعجازآمیز الهی معرفی می کند. (روم/۲۳ و فرقان/۴۷)

▪ آیا می دانید در فرهنگ قرآنی سخت ترین و ناگوارترین بیماری ها چیست قرآن مستقیما به این بیماری اشاره کرده آن را نام می برد. این بیماری مرض قلب یا بیماری دل نام دارد چون وقتی روح و دل فردی به این بیماری گرفتار شد از شنیدن و دیدن و درک حقایق عاجز می شود و این بدترین وضعی است که یک انسان پیدا می کند. (اعراف/۱۷۹ و توبه/۱۲۵)

 

 

 

روزنامه جوان

فرآوری: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٥

رهبری در قرآن

رهبری در قرآن

جلد سوم کتاب فهم قرآن، تفسیر واضح براساس ترتیب نزول منتشر شد

برای رشد یک نفر ، هم قانون می‌خواهیم و هم الگو . لذا حضرت رسول  فرمود : « إِنِّی تَارِکٌ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ مَا إِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی أَهْلَ بَیْتِی وَ إِنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّى یَرِدَا عَلَیَّ الْحَوْضَ » [1]

انسان موجودی است الگو پذیر، ذاتا انسان خودش را دوست دارد و قهرمان پروری یک غریزه‌ای است در انسان. منتهی مهم این است که الگوی ‌ما چه کسی است؟

" لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی‏ رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ "[2]  .اسوه یعنی مدل ، الگو . ما دو تا کلمه اسوه در قرآن داریم . یکی اسوه درباره شخص رسول اکرم (ص) ، یکی هم درباره حضرت ابراهیم . رهبری آسمانی اسوه است و لذا گفته‌اند فعل و گفته ی امام و حتی سکوت امام حجت است و اگر شما میوه‌ای را خوردید و امام دید و سکوت کرد سکوت امام یعنی اینکه میوه حلال است ..

اگر امام پایش را در جائی گذاشت معلوم می‌شود که این ملک ورود در آن حلال است ، انسان نیاز به الگو دارد . خداوند هم که بشر را خلق کرده است ، اگر رهبر تعیین نکند کم لطفی است ، قانونی داریم به نام قاعده لطف ؛ معنایش این است خداوند از این خلفت هدفی داشته . آفرینش با هدف است  . اگر آفرینش باهدف است پس این هدف چیست و می‌توان به این هدف رسید  و چه کسی باید هدف را بیان کند . یک حرکت ، لوازمی دارد. حرکت مقصدی می‌خواهد . حرکت وسیله می‌خواهد  .حرکت رهبر می‌خواهد و توی این سه تا ، رهبر از همه مهمتر است . چون اگر رهبر نباشد هم وسیله بی جهت بکار گرفته شده و هم مقصد را گم می‌کنیم . به همین خاطر قرآن روی رهبر خیلی مایه گذاشته است .

صدها آیه در قرآن درباره رهبری است ، خداوند به پیغمبر گفت : « وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ »[3] . یا در غدیر خم رهبر بعد از خودت را معرفی کن و یا اگر رهبر را تعیین نکنی اصلا رسالت الهی را نرساندی .

در جامعه ی امروزی هم رهبری در پیشبرد دین و اسلام بسیار مهم است و دشمن هم در صدد است همین رهبری را از مردم بگیرد .

در جامعه اگر رهبر دینی باشد ، خدا مطرح می‌شود ، اگر رهبر باشد قانون نبوت احیاء می‌شود بنابراین روی مساله رهبری قرآن و روایات خیلی عنایت دارد و تمام زور طاغوت هم شکستن رهبری است .

حکومت امام زمان سه مشخصه دارد :  1- عصمت، رهبری معصوم 2- قانون خدا 3- حکومت مستضعفان «وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ» [5]. ترس و اعدام طاغوتیان ، حضرت مهدی کارنامه‌اش این است . مسأله ترویج عبودیت و بندگی خدا ، این شرح وظایف امام زمان است .

 

اطاعت و رهبری در قرآن :

در قرآن یک آیه داریم  ؛ اول سه شاخه دارد ، بعد 2 شاخه می‌شود و بعد 1 شاخه می ‌شود :

قرآن می‌فرماید: « یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا أَطیعُوا اللَّهَ وَ أَطیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فی‏ شَیْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْویلاً » [4]   .یعنی سه تا کار انجام بدهیم  .اطاعت کنید از خدا و رسول خدا و « فَإِنْ تَنازَعْتُمْ » اگر اختلافی توی شما افتاد « فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ » مراجعه کنید به الله و رسول و در آخر می‌گوید « إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ »  .این آیه می فرماید : ‌ای مردم اطاعت کنید از خدا و رسول و اولی الامر اگر اختلاف شد مراجعه کنید به خدا و رسول بعد می‌گوید ، اگر ایمان دارید به خدا . از این معلوم می‌شود که همه مسیرها آخرش  به الله می‌رسد .

پیداست همه اینها یکی است در آخر خط اول الامر مراجعه به رسول است و مراجعه به رسول مراجعه به خداست. رهبر الهی ما را به سمت خدا می‌برد .

وظیفه ی ما چیست ؟

وظیفه ی ما بیعت است .ما که بحث رهبری را می‌کنیم به خاطر این است که آمدن حضرت مهدی(ع) یک مقدماتی می‌خواهد.

 پیغمبر یک مرتبه به مدینه نیامد . اول مسعب را فرستاد و مسعب یک جوانی بود ، گفت برو ببینم مردم با تو چه می‌کنند.

امام حسین وقتی می‌خواست به کوفه برود  اول حضرت مسلم را فرستاد . واقعاً اگر ما که می‌گوییم : یا حجه ابن الحسن عجل علی ظهورک  با امام چه کردیم ، با انقلاب چه جور رفتار می کنیم ؟!

حکومت امام زمان سه مشخصه دارد :  1- عصمت، رهبری معصوم 2- قانون خدا 3- حکومت مستضعفان «وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثینَ» [5]. ترس و اعدام طاغوتیان ، حضرت مهدی کارنامه‌اش این است . مساله ترویج عبودیت و بندگی خدا ، این شرح وظایف امام زمان است .

 خدا به ما خیلی چیزها چیز داده است یک کلمه می‌گوئیم «أَطیعُوا اللَّهَ» روشن است «أَطیعُوا الرَّسُولَ» روشن است «أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» هم روشن است. اولی الامری که کنار الله و رسول است باید کارش هم کنار الله و رسول  باشد .اولی الامری که کنار رسول است باید کارش هم مثل خدا و رسول باشد .

 یک حرکت ، لوازمی دارد. حرکت مقصدی می‌خواهد . حرکت وسیله می‌خواهد  .حرکت رهبر می‌خواهد و توی این سه تا ، رهبر از همه مهمتر است

باید بدانیم کار حضرت مهدی چیست؟

حکومت مستضعفان ، اعدام طاغوتیان ، قانون الهی را پیاده کردن ، زندگی را روی سادگی بردن . اینها کارنامه حضرت مهدی(ع) است و بدانیم که حضرت مهدی نوشته است : زمانی که من نیستم مجتهد عادل و هر کس که مجتهد عادل را رد کند انگار که مرا رد کرده است و کسی مرا رد کند خدا را رد کرده است .

و قرآن می‌فرماید: بیعت با رسول ،بیعت با خداست ، « مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ » [6].

روایت داریم که حضرت مهدی که می‌خواهد تشریف بیاورد : « یُصْلِحُ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى أَمْرَهُ فِی لَیْلَةٍ وَاحِدَةٍ »[7] یک شبه خدا کارش را درست می‌کند یعنی همه مقدمات آماده می‌شود .

انشاءالله که بتوانیم با اطاعت از خدا و رسول و اهل بیت و یاری کردن رهبرمان گامی به سوی جامعه ی مهدوی بر داریم .

                                                                                                                    

                                                                                                                  تنظیم :زهرا اجلال-گروه دین و اندیشه     

 

 


 

 

 

پی نوشت ها :

1- ارشاد مفید /ج1 /ص 231

2- احزاب /21

3- مائده /67

4- نساء /49

5- قصص /5

6- نساء /80

7- کمال الدین /ج1/ص 316

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٤

روانشناسی رنگ در قرآن

روانشناسی رنگ در قرآن خوانندگان جوان که با قرآن کریم مأنوس هستند، اطلاع دارند سوره بقره (گاو ماده) در بردارنده داستانی است که یکی از ارکان آن پیدا کردن گاوی با ویژگیهای خاص و رنگ مخصوص است. سپس کشتن آن گاو و زدن بخشی از آن را به بدن کسی که به ناحق کشته شده بود تا زنده شود و قاتل را معرفی کند. همچنین می‌دانند که اصطلاحی به نام بهانه های بنی‌اسراییلی داریم. این اصطلاح به همین داستان ربط دارد که علاوه بر قرآن کریم در کتاب مقدس هم در دو سه جا آمده است. نگارنده این سطور در یکی از «نکات قرآنی» که در نشریه «بینات» نوشته است، اشارات مفصل‌تری به آن دارد. داستان گاو در میان قوم بنی اسراییل یعنی یهودیان قدیم در حدود عصر حضرت موسی (ع) رخ داده است. خداوند به پیامبر بنی اسراییل که وحی صریح و قاطع می فرستد که باید گاوی ذبح کنند. بنی اسراییل، شاید تحت تأثیر فشارهای پنهانی قاتل و همدستانش زیر بار ذبح گاو، که می‌توانست هر گاوی باشد، نمی‌رفتند و می‌پرسیدند: این گاو باید پیر باشد یا جوان؟ کاری باشد یا از کار افتاده؟ چه رنگی باشد؟ و غیره. پیامبر هم از طریق دریافت وحی به آنان جواب می داد تا اینکه سرانجام وصف کاملی از آن به دست داد و به این بهانه‌های بنی‌اسراییلی خاتمه داد. آنچه به بحث حاضر ارتباط دارد آیه 69 سوره‌بقره است که در میانه‌گیرو دار پاسخ دهی به بهانه‌های بنی‌اسراییلی است:‌« قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّکَ یبَینْ لَنا ما لَوْنُها قالَ اِنَّهُ یقُولُ اِنَّها بَقَرَة صَفْراءُ فاقِع لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِرِینَ؛ گفتند از پروردگارت بخواه برای ما روشن کند که رنگ آن چیست؛ گفت: او می‌فرماید آن گاوی زرد است که رنگش زرد روشن است [و] بینندگان را شاد می‌کند.» بحث ما در عبارت «صَفْراءُ فاقِع لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِرِینَ؛ گاوی است زرد، که رنگش زرد روشن است[و] بینندگان را شاد می‌کند.» است. همه ما به حس و عیان، بعضی گاوها یا آهوها یا اشیاء زرد خوشرنگ را دیده‌ایم که دیدن آنه حال و حالت خوشی در انسان ایجاد می کند. اینکه رنگها هر کدام معنای خاص و اثر خاص دارند از مسلّمات فرهنگی و یافته‌های علمی است. در قدیم و از قدیم فی المثل رنگ سفید را نشانه‌صلح و صفا و تسلیم می‌شمردند و سیاه را نشانه عزا یا وقار چنانکه رنگ سیاه شعار عباسیان بود. یا سبز را نشانه‌معصومیت می‌انگاشتند (چنانکه شعار بنی هاشم یا سادات بود)، یا سرخ که نشانه انقلابی‌گری و خونخواهی بود. این مسأله در ذیل دو مقوله بررسی می‌شود یکی سمبولیسم رنگها (نماد پردازی و معنای کنایی رنگها) و دیگری روانشناسی رنگ. بحث ما مربوط به روانشناسی رنگ است. از زمانی که قرآن مجید رنگ زرد روشن را شاد کننده بینندگان شمرد تا زمانی که روانشناسی رنگها در روانشناسی (و حتی نقاشی) مورد بحث و فحص علمی قرار گرفت، بیش از 12 ـ 13 قرن گذشته است. امروزه روانشناسان به ارزش روانی گوناگون رنگها توجه و در آنها تحقیق دارند. مثلاً رنگ اتاق و اثاثیه آسایشگاههای روانی را زرد روشن می‌گیرند؛ زیرا این رنگ را شاد و شادکننده یافته‌اند که اثر آرامش دهنده و تسکین دهنده بر اعصاب و روان بیماران حسّاس و نازک طبع و زود رنج دارد. البته تأثیر این رنگ فقط بر بیماران روانی نیست، بلکه بر همه انسانهاست. چیزی که مسلّم است این بینش و برداشت راجع به رنگها و این رنگ خاص در فرهنگ زمانه‌وحی و نزول قرآن نمی گنجد و فقط وحی الهی می‌توانسته است بیش از یک هزار سال بر پژوهش علمی رنگها سبقت بگیرد. نویسنده: بهاءالدین خرمشاهی شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٧/٢

آیه چشم زخم سندیت ندارد

آیه چشم زخم سندیت ندارد

چشم زخم

یکی از اقسام سحر و جادو، تصرفات چشم است که اگر به گونه‌ آسیب‌زا و زیان‌بار باشد از آن به چشم زخم یاد می شود. چشم زخم به معنای آسیبی است که چشم بد به کسی بزند. 1

اصل مساله چشم زخم حقیقت دارد و روایاتی دال بر وقوع آن وجود دارد از جمله نبی مرکرم اسلام (صلی الله علیه و آله)چنین فرمایش کردند: «چشم زخم، واقعیت دارد و مرد را در قبر و شتر را در دیگ درآورد»2 (کنایه این که ممکن است بر اثر چشم ‏زخم، شتری مریض ‏شود و صاحبش از ترس تلف شدنش، او را ذبح نماید.)

در نهج البلاغه (جملات قصار حضرت) نیز آمده است: «العین حق و الرقى حق؛ چشم زخم حق است و توسل به دعا براى دفع آن نیز حق است».

 

اما بر خلاف عقیده مشهور میان عوام، هیچ سندی مستندی مبنی بر دلالت آیه "و ان یکاد" بر چشم زخم وجود ندارد.

توضیح بیشتر اینکه:

آیه 51 و 52 قلم/68 به آیه «و‌إن یکاد» شهرت دارد. از این آیه همواره براى خنثا کردن چشم زخم به صورت قرائت، تعویذ یا تابلو استفاده مى‌شود «و‌إِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصـرِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَـلَمین = و همانا نزدیک است کافران هنگامى که قرآن را مى‌شنوند، با [نگاه‌ها و] چشم‌هایشان تو را به زمین بزنند و مى‌گویند: او مجنون است؛ حال آن‌که قرآن [یا پیامبر] جز اندرزى براى جهانیان نیست».

بیش‌تر مفسّران، این آیه را درباره چشم‌زخم دانسته و با نقل روایاتى مبنى بر واقعیّت داشتن چشم زخم، درصدد اثبات آن برآمده‌اند.3 اینان برآنند که مقصودِ آیه، چشم‌ زخم کافران به پیامبر (صلى الله علیه وآله)است که مى‌خواستند با چشمان خود، حضرت را از بین ببرند؛4 امّا تفسیر دیگر از آیه مى‌گوید: کافران هنگام شنیدن قرآن، چنان از شدّت خشم و دشمنى، به پیامبر (صلى الله علیه وآله) نگاه مى‌کردند و چشم غرّه مى‌رفتند که اگر مى‌توانستند، پیامبر را با نگاه‌هاى خشم‌آلود خود مى‌لغزاندند و از بین مى‌بردند.5

در هر صورت، مطابق تفسیر اوّل و مشهور، آیه از چشم‌زخم کافران به پیامبر خبر مى‌دهد؛ امّا این‌که قرائت یا همراه داشتن آن، جلو چشم‌زخم دیگران را مى‌گیرد یا نه، روایتى مُسنَد از پیامبر یا دیگر معصومان در دست نیست؛ بلکه بر پایه برخى روایات، پیامبر، هنگام تعویذ امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) یا افرادى دیگر از چشم‌زخم، به اذکار دیگرى غیر از این آیه توسّل جستند.6 فقط حسن بصرى گفته است که دواى چشم ‌زخم، قرائت آیه «و‌إِن یَکادُ...» است.7

ملاّ فتح‌ اللّه کاشانى نیز روایتى بدون سند درباره نزول آیه نقل کرده که مى‌گوید: پیامبر (صلى الله علیه وآله) در مسجد نشسته بود و قرآن مى‌خواند و مشرکان بر در مسجد انتظار مى‌کشیدند تا هنگام خروج پیامبر، او را چشم بزنند؛ در همان حال، جبرئیل (علیه السلام) آیه «و‌إِن یَکاد» را نازل کرد و به پیامبر گفت که آن را تلاوت کند تا از چشم زخم آنان در امان باشد؛8 امّا در نقلى که ابوالفتوح از کلبى درباره این شأن نزول دارد، از قرائت این آیه به وسیله پیامبر براى جلوگیرى از‌تأثیر چشم‌زخم مشرکان سخنى به میان نیامده‌است.9

اما قرآن در آیه 67 سوره یوسف به امکان وحقانیت چشم زخم اشاره می کند. در این آیه حضرت یعقوب (ع) به فرزندان خویش فرمان می دهد که هنگام ورود به مصر از یک دروازه شهر وارد آن نشوند و از آن جایی که فرزندان ده گانه ایشان افرادی زیبا و تنومند و جوان بودند از ایشان می خواهد برای در امان ماندن از چشم زخم مردم مصر از دروازه های متعدد وارد شوند تا به چشم نیایند.10 بنابراین می توان گفت که چشم زخم امری پذیرفته شده در بینش و نگرش قرآنی است.11

 

 

شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان

 


1. فرهنگ فارسی ج1ص1290

2. مجلسی، بحارالانوار، ج 63، ص 26

3. الکشّاف، ج‌4، ص‌597؛ مجمع‌البیان، ج‌10، ص‌512.

4. همان.

5. روض‌الجنان، ج‌19، ص‌370 و 371؛ ابن‌کثیر، ج4، ص436؛ الکشّاف، ج‌4، ص‌597‌؛ روح‌البیان، ج10، ص‌127.

6. الکافى، ج‌2، ص‌569‌؛ ابن کثیر، ج4، ص437؛ روح‌البیان، ج10، ص128.

7. مجمع‌البیان، ج‌10، ص‌513‌؛ الکشّاف، ج‌4، ص‌597‌.

8. منهج‌الصادقین، ج9، ص‌390؛ خلاصة‌المنهج، ج‌6‌، ص‌210.

9. روض‌الجنان، ج‌19، ص‌369 و 370.

10. المیزان ج11 ص218

11. مجمع البیان ج5 و 6 ص380

 

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۳٠

پنج روایت معتبر درباره شیطان

پنج روایت معتبر درباره شیطان

شیطان

ای بچه‌های آدم! مگر از شما عهد نگرفته بودم که بنده شیطان نشوید؟!

به یک راه می‌ماند، به یک مسیر که باید رفت. زندگی‌مان را می‌گویم. شاید راه‌های مختلفی باشد که از همه‌شان بشود رفت و رسید. همه شان بخورند به همان بزرگراه، به همان صراط مستقیم. اما توی همه این راه‌ها یک نفر هست که هی جلوی پایمان مانع بگذارد، جاده‌های انحرافی بکشد،‌ مسیرهای خاکی که تا بجنبیم کیلومترها از مقصد دورمان کرده است.

(1) هیچ تسلطی بر کسی ندارد. وَمَا کَانَ لَهُ عَلَیْهِم مِّن سُلْطَانٍ، قرار است فقط شاخصی باشد برای این‌که خودمان بفهمیم چند مرده حلاجیم. برای این ‌که حجت بر ما تمام بشود. إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِی شَکٍّ. (سبأ/21)

(2) گام به گام همراهی‌مان می‌کند. قدم اول را که با وعده و وعیدش برداریم،‌ برداشتن قدم‌های بعدی راحت می‌شود. بعد تا چشم باز کنیم می‌بینیم چقدر بیراهه رفته‌ایم. چقدر انرژی‌مان سوخت شده. باید پایید قدم‌ها را. قرآن هی چپ و راست می‌گوید: وَلاَ تَتَّبِعُواْ خُطُوَاتِ الشَّیْطَانِ . پا جای قدم‌های شیطان نگذارید. (بقره/ 168-  بقره/ 208- انعام/ 142- نور/ 21)

(3) از صنعت بسته‌بندی شنیده‌اید حتماً. که چقدر می‌شود با بسته‌بندی‌های خوب و مرغوب، مشتری را - حتی به کالاهای نامرغوب- جذب کرد. شیطان این کاره است. اسم قرآنی‌اش می‌شود تسویل؛ الشَّیْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ (محمد/25). یعنی شیطان توی زرورق می‌پیچد برایتان بعضی کارها را، که به چشم‌تان خوب بیاید، که انجام بدهید. وَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطَانُ أَعْمَالَهُمْ. (عنکبوت/38)

(4) حزب تشکیل داده! بعضی‌ها هم می‌روند و عضو حزبش می‌شوند: اولئک حزب الشّیطان. همان‌ها که شیطان احاطه‌شان کرده، همه وجودشان را تسخیر کرده که اصلاً یاد خدا نیفتند. اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطَانُ فَأَنسَاهُمْ ذِکْرَ اللَّهِ . اینجای ماجرا دیگر خیلی دردناک و ترس‌ناک می‌شود! (مجادله/19)

(5) قشنگی‌ ماجرا ولی آن‌جاست که برای بعضی‌ها، سیاست‌های شیطان نتیجه عکس می‌دهد. اصلاً همین که افکار شیطانی دوره‌شان می‌کند، همین که شیطان سراغشان می‌آید، بیشتر یاد «او» می‌افتند. إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِّنَ الشَّیْطَانِ تَذَکَّرُواْ . یکی از جاهایی که بصیرت شان گل می‌کند و چشم‌شان باز می شود همین جاست. فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ . خدا هم لابد می‌نشیند آن بالا و کیف می‌کند به این بنده‌هاش. إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَواْ . (اعراف/201)

به یک راه می‌ماند. به یک مسیر که باید رفت. زندگی‌مان را می‌گویم. قبل از این که راه بیفتیم امّا یکی ازمان عهد گرفته بود که پشت سر شیطان راه نیفتیم. بنده شیطان نشویم. یادتان هست؟

 

بسم الله الرّحمن الرّحیم

أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَن لَّا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ

 

 

 

مریم روستا، گروه دین و اندیشه تبیان

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۸

کلید گمراهی و پلیدی

کلید گمراهی و پلیدی  

دروغ و توریه

نشسته‌ام روی صندلی‌ای که آرم آرام تکان می خورد، کلیله و دمنه را دست گرفته ام ...؛ لذت می‌برم از خواندن داستان‌هایش که مرا به فکر فرو می برد، به دور دست‌ها ... .

"بازرگانی بود اندک مایه که می خواست سفر کند. صد من آهن داشت. در خانه دوستی، بر سبیل ودیعت نهاد و برفت. چون بازآمد؛ امین، ودیعت را بفروخته و بها، خرج کرده بود.

بازرگان، روزی به طلب آهن، به نزدیک او رفت. و مرد گفت: «آهن تو، در بیغوله خانه بنهاده بودم و احتیاط تمام بکرده، آنجا سوراخ موش بود، تا من واقف شدم، تمام بخورده بود». بازرگان جواب داد: «راست می گویی! موش، آهن، سخت دوست دارد و دندان او بر خاییدن آن قادر باشد!».

امین راستکار، شاد شد؛ یعنی پنداشت که بازرگان، نرم گشت و دل از آهن برداشت، گفت: «امروز به خانه من، میهمان باش». پس بازرگان به سوی خانه امین روان شد و چون به سر کوی رسید، پسری را از آنِ او ببُرد و پنهان کرد. چون بجستند و ندا در شهر دادند، بازرگان گفت: « من، بازی دیدم که کودکی را در هوا می برد ». امین فریاد برداشت که: «دروغ و محال چرا می گویی؟ باز، کودکی را چون برگیرد؟» بازرگان بخندید و گفت: «در شهری که موش، صد من آهن بتواند خورد؛ بازی نیز، کودکی را به مقدار ده من، بر تواند گرفت». امین دانست که حال چیست. گفت: «موش، آهن نخورده است، پسر، بازده و آهن بستان» ... " .

با خودم می اندیشم دل، وقتی ناپاک می شود؛ وقتی حب دنیا و ما فیهایش در آن جای می گیرد؛ تعفن دروغ هم به خود می گیرد ...

                             دل نـیــــــارامــد ز گفــــتـار دروغ                  آب و روغــــن هیچ نیفروزد فروغ

                             در حدیث راست، آرام دل است                   راستـی هـا، دانـه دام دل است

ابزار بسیاری از گناهان دروغ است. اینکه می بینی افراد دروغگو بدبینی و سوء ظن خاصی نسبت به همه کس و همه چیز دارند، با دروغ خود را بزرگ جلوه می دهند و با دروغ هزار گونه تملق می گویند ...؛ همه دروغ گویان باید بدانند که چه عواقب دردناک و آثار سوء معنوی و مادی ای متوجه آنهاست ... باید متوجه باشند که اگر چه دروغ در پاره ای از موارد نفع شخصی دارد، ولی نفعش آنقدر آنی و زودگذر است که به نفعش نمی رسد.

هر گناهى صورتى در پرده دارد که در عالم بصیرت و حقایق، به آن نمایان مى‏شود؛ کسى که شایستگى پس زدن این پرده و دیدن حقایق را داشته باشد، شاید بتواند چهره کریه و زشت پنهانى گناه را ببیند؛ چنان که نیکوکارى‏ها نیز هر کدام صورتى بسیار زیبا در عالم مثال دارند، که اگر چشم دل به آن عالم گشوده شود، آن چهره‏هاى زیبا را خواهد دید. دروغگو نیز در آن عالم، چهره‏اى زشت و صورتی منفور دارد که یکى از خصوصیات آن، بوى تعفنی است که از قلبش خارج مى‏شود که آسمانیان و ملکوتیان‏ را از او بیزار و متنفر مى‏سازد.

دروغگو را مادامى که دروغ مى‏گوید، در آن عالم قدس راهى نیست. عالم قدس، جهان آسایش و خوشبختى است. چگونه مى‏شود کسى را در آن جهان، بار باشد، در صورتى که قدسیان از وجودش در عذاب باشند.

هر کلیدى با بسته ‏اى سنخیت دارد. بسته اى کلید فلزى مى‏خواهد. بسته ‏اى به‏ کلیدهاى چوبى نیاز دارد. پاره‏اى از بسته ‏ها کلید چرمى مى ‏خواهند، ‏مى‏ گویند کلیدهاى گنج‏ هاى قارون چرمى بوده است. رمز کلیدى مى ‏خواهد که به ‏وسیله آن گشوده گردد. هر علمى کلیدى دارد. مسائل ریاضى، کلید ویژه خود را دارند. خردمندان براى گشودن دشوارى‏ هاى زندگى، در پى کلید آنها مى‏ گردند. زبان هر کس، کلید شخصیت علمى و عقلى اوست.

فکر کردی که زبان در دهان خردمند چیست؟کلید در گنج صاحب هنر... .

 چو در بسته باشد چه داند کسى                              که گوهر فروش است ‏یا پیله ور

سخن، کلید پى بردن به ارزش یا بى‏ارزشى سخن گوست.

تا مرد سخن نگفته باشد                                            عیب و هنرش نهفته باشد

به هر حال، هر قفلى کلیدى دارد، خواه قفل سعادت و خوشبختى باشد، خواه قفل زیان و بدبختی؛ کلید، هم درِ سعادت و خوشبختى را مى‏ گشاید و هم‏ درهاى بسته زیان و بدبختى را باز مى‏ کند ...

گاهى در را می بندی تا اشیاى قیمتى و گران بها را محفوظ نگه داری که‏ دزدى نرباید و گاهى موجودات خطرناک را مى‏بندی تا مردم را از خطر آنها محفوظ نگاه داری ... کسى که با دروغ سر و کارى نداشته باشد، از خطر گناهان به دور است و به‏ نیکو کارى نزدیک، ولى وقتی با دروغ آشنا شد، درهاى گناهان به ‏رویش گشوده مى‏شود و در سیاه‏چال بدبختى خواهد افتاد و گاه چنان در آنجا مسکن خواهد گزید که بیرون شدنش بسیار دشوار خواهد بود که زشتى‏ها را در خانه‏اى گذاشته‏اند و دروغ را کلید آن خانه قرار داده‏اند.(1)

دروغ

کمی با دقت تر به جهان اطرافت نگاه کن ... به آفریده های خدا ... در سراسر جهان هستی قانون صداقت و صراحت و حقیقت جاری است؛ هر چند به حسب ظاهر در عالم هستی تضادها و تعارض‌هایی دیده می شود، ولی دروغ و خیانت در طبیعت اصلاً وجود ندارد. حقایق ناب را اگر می‌خواهی، باید آنها را در طبیعت و هستی باید جستجو کنی و از زبان آفرینش باید بشنوی؛ مگر جز این است که تمام قوانین علمی و فلسفی، برداشتی است نسبی از جهان هستی و قوانین حاکم بر آن و طالبان حقیقت همه و همه در اسرار هستی می اندیشند و از آن الهام می گیرند و جز با هستی و قوانین حاکم بر آن سر و کاری ندارند؟ ... اما این انسان ظالم و ستمکار است که حق را با باطل به هم آمیخته و آن را وارونه جلوه می دهد؛ زیرا باطل محض را نمی شود به مردم ارائه داد که طبع حقیقت جوی مردم خود به خود آن را دفع می کند.

هر گناهى صورتى در پرده دارد که در عالم بصیرت و حقایق، به آن نمایان مى‏شود؛ کسى که شایستگى پس زدن این پرده و دیدن حقایق را داشته باشد، شاید بتواند چهره کریه و زشت پنهانى گناه را ببیند؛ چنان که نیکوکارى‏ها نیز هر کدام صورتى بسیار زیبا در عالم مثال دارند، که اگر چشم دل به آن عالم گشوده شود، آن چهره‏هاى زیبا را خواهد دید. دروغگو نیز در آن عالم، چهره‏اى زشت و صورتی منفور دارد که یکى از خصوصیات آن، بوى تعفنی است که از قلبش خارج مى‏شود که آسمانیان و ملکوتیان‏ را از او بیزار و متنفر مى‏سازد.

ابزار بسیاری از گناهان دروغ است. اینکه می بینی افراد دروغگو بدبینی و سوء ظن خاصی نسبت به همه کس و همه چیز دارند، با دروغ خود را بزرگ جلوه می دهند و با دروغ هزار گونه تملق می گویند ...؛ همه دروغ گویان باید بدانند که چه عواقب دردناک و آثار سوء معنوی و مادی ای متوجه آنهاست ... باید متوجه باشند که اگر چه دروغ در پاره ای از موارد نفع شخصی دارد، ولی نفعش آنقدر آنی و زودگذر است که به نفعش نمی رسد ... دروغ گو اگر شخصیت خودش را متزلزل نبیند، اگر شخصیت خودش را پرورش بدهد، اگر پایه های ایمان را درون خودش تقویت کند، می تواند از این صفت رذیله رهایی یابد؛ که هر چه در منجلاب آن بیشتر و بیشتر فرو رود، راه نجاتش سخت تر و سخت تر و شاید هم هیچ باشد ... .

دل پاک و مهذّب و آزموده، آبدیده و پخته و صیقل خورده، راست را از دروغ و راست گو را از دروغ گو تمیز می دهد؛ این سرّ پذیرش دعوت پیامبران است و آنان که دل ناپاک دارند، نه دعوت قبول می کنند و نه هدایت می شوند ...

«فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِی قُلُوبِهِمْ إِلى‏ یَوْمِ یَلْقَوْنَهُ بِما أَخْلَفُوا اللَّهَ ما وَعَدُوهُ وَ بِما کانُوا یَکْذِبُونَ»(2)

 بنای خلقت و طبیعت از همان ابتدای آفرینش، بر حقیقت و راستی استوار شد تا آدمی دریابد که طریق کمال اگر بخواهد که بپیماید، همین راستی است و درستی و چه زیان کار است، انسان ظالم و ستمکار که حق را با باطل به هم می آمیزد و آن را وارونه جلوه می دهد... کلید گمراهی به دست می گیرد و همراه می طلبد برای گشودن صندوقچه تباهی ... بیچاره است و نگون بخت که خود را از رحمت الهی دور می کند و دورتر ... « إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ کَذَّاب» (3)

نشسته ام به مردار روبه رویم نگاه می کنم، بوی تعفنش مشامم را آزار می دهد؛ به خودم نگاه می کنم در آیینه رو به رو ... نکند این بوی کلام من باشد ... نکند این روسیاهی از آن من باشد ... به دستانم نگاه می کنم، به کلید در دستانم ... نباشد که کلید باز گشایی پلیدی ها باشد ... .

چشمانم را می بندم و به خدا پناه می برم از

«لایَجِدُ عَبدٌ طَعْمَ الإیمانَ حتّی یَترُکَ الکذبَ هزلهُ وجدّهُ؛ هیچ بنده ای مزه ایمان را نچشد، مگر این که دروغ را ترک کند، چه شوخی باشد و چه جدّی».(4)

                                 کسی را که عادت بود راستی                      خطا گر کند در گذارند ازو

                                 و گر نامـــــور شد به ناراستی                       دگر راست باور ندارند ازو

 

                                                                                                              زهرا رضاییان - گروه دین و اندیشه تبیان

 


 

 

پی نوشت ها:

1. شعیری، جامع الاخبار، ص 418

2. توبه: 77.

3. غافر: 28.

4. بحارالانوار، ج72، ص249.

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٦/٢٧

سایت اینترنتی اعتراض به هتک حرمت قرآن راه‌اندازی شد

سایت اینترنتی اعتراض به هتک حرمت قرآن راه‌اندازی شد

سایت اعتراض به هتک حرمت قرآن 

جمعی از دانشجویان در اعتراض به هتک حرمت قرآن کریم، پایگاه اینترنتی جمع‌آوری امضاء راه‌اندازی کردند.

به گزارش روابط عمومی، جمعی از دانشجویان در اعتراض به هتک حرمت قرآن کریم، پایگاه اینترنتی جمع‌آوری امضاء با آدرس http://www.condemnworld.com راه‌اندازی کردند.

این سایت اینترنتی با همت و تلاش تعدادی از جوانان و دانشجویان در چهار زبان به گردآوری امضاء الکترونیکی در اعتراض به توهین به قرآن کریم در آمریکا پرداخته است.

در بخشی از بیانیه اعتراض آمیز این سایت آمده است: ادیان الهی همه از نژاد ابراهیم خلیل‌الله هستند و دین یهود و دین مسیح و دین اسلام از دین حنیف ابراهیم است و از آن سرچشمه معرفت یافته است. اقدام غیرانسانی و نفرت‌انگیز به آتش کشیدن و آتش زدن قرآن کریم و توهین گستاخانه به ساحت منور این کتاب آسمانی که به حق چکیده همه اصول انسانی و معرفت‌ساز بشری است، قلب همه خداپرستان عالم را به درد آورد و مایه شرمساری مدعیان حقوق‌بشری و ارزش‌های پذیرفته شده انسانی شد.

علاقه‌مندان با ورود در این سایت می‌توانند نظرات خود را نسبت به اقدام موهن اسلام‌ستیزان علیه قرآن کریم ذکر کنند.

 

 

تنظیم: هومن بهلولی

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٦/٢٦

4 آیه طلایی و نجات‌بخش

4 آیه طلایی و نجات‌بخش

قرآن

امام صادق علیه السلام فرمود: در شگفتم از کسی که از چهار چیز در هراس است، چگونه به چهار چیز پناه نمی‏برد:

1. در شگفتم از کسی می‏ترسد، چگونه به سخن خدا «حسبنا الله و نعم الوکیل» پناه نمی‏برد؟! زیرا من از خدای بزرگ شنیده‏ام که در پی آن می‏فرماید: «پس با نعمت و بخششی از جانب خدا، بازگشتند در حالی که هیچ گزندی به آنان نرسیده بود.» (آل عمران آیه 171)

2. و در شگفتم از کسی که اندوهگین است چگونه به سخن خدای بزرگ «لا إله إلّا أنت سبحانَک إنّی کُنتُ مِنَ الظّالِمین» پناه نمی‏برد؟! زیرا من از خدای بزرگ شنیده‏ام که در پی آن می‏فرماید: «پس خواسته‏ی او را پذیرفتم و او را از اندوه رهانیدیم و مؤمنان را این‏گونه رهایی می‏بخشیم.» (سوره انبیاء آیه 88)

3. و در شگفتم از کسی که با او مکر و نیرنگ شده است، چگونه به این سخن خداوند «و اُفوِّضُ أمری إلَی الله إنّ الله بصیرٌ بالعباد» پناه نمی‏جوید؟! زیرا از خدای بزرگ شنیده‏ام که در پی آن می‏فرماید: «پس خداوند او را از بدی‏های نیرنگشان نگاه داشت.» (سوره غافر آیه 44)

4. و در شگفتم از کسی که خواهان دنیا و زینت‏های آن است، چگونه به سخن خدای بزرگ «ما شآء الله لا قوّةَ إلّا بِالله» روی نمی‏آورد؟! زیرا من از خدای بزرگ شنیده‏ام که در پی آن می‏فرماید: « ... پس امید است که پروردگارم بهتر از بوستان تو به من عطا کند.»

 

تنظیم: شکوری - گروه دین و اندیشه تبیان

 


 

 

خصال صدوق، ص 218، ح43

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٦/٢۱

جامعترین آیه اخلاقى قرآن

جامعترین آیه اخلاقى قرآن

جامعترین آیه اخلاقی قرآن

روش خداوند متعال در کتاب عظیم الشأنش این است که دریایی از معارف و حکمت ها را در قالب چند جمله به ما گوشزد میکند. اگر کسی به دنبال خود سازیست و میخواهد درمان شود . اگر همین یک آیه را از عمق جان در یابد او را کفایت میکند. 

«خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْوفِ وَ أَعْرِض ‍ عَنِ الجَْاهِلِینَ»1  ؛ با آنها مدارا کن و عذرشان را بپذیر و به نیکی ها دعوت نما و از جاهلان روى بگردان (و با آنها ستیزه مکن ).

از امام صادق (علیه السلام ) چنین نقل شده که در قرآن مجید، آیه اى جامعتر در مسائل اخلاقى از این آیه نیست .

بعضى از دانشمندان در تفسیر این حدیث ، چنین گفته اند، که اصول فضائل اخلاقى بر طبق اصول قواى انسانى که عقل و غضب و شهوت است در سه قسمت خلاصه مى شود.

فضائل عقلى که نامش حکمت است ، و در جمله و امر بالمعروف (به نیکى ها و شایستگى ها دستور ده ) خلاصه شده .

و فضائل نفسى در برابر طغیان و شهوت که نامش عفت است و در خذ العفو خلاصه گردیده .

و تسلط بر نفس در برابر قوه غضبیه که نامش شجاعت است ، در اعرض‍ عن الجاهلین منعکس گردیده است .

این حدیث را به هر نحوی تفسیر کنیم این واقعیت را بیان مى کند که جمله هاى کوتاه و فشرده آیه فوق متضمن یک برنامه جامع و وسیع و کلى در زمینه هاى اخلاقى و اجتماعى است ، بطورى که مى توان همه برنامه هاى مثبت و سازنده و فضائل انسانى را در آن پیدا کرد، و به گفته بعضى از مفسران ، اعجاز قرآن در شکل فشرده گوئى آمیخته با وسعت و عمق معنى ، در آیه فوق کاملا منعکس ‍ است .

توجه به این نکته نیز لازم است که مخاطب در آیه گرچه شخص پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) است ولى همه امت و تمامى رهبران و مبلغان را شامل مى شود.

و نیز توجه به این نکته لازم است که با توجه به ادامه آیات «وَ إِمَّا یَنزَغَنَّک مِنَ الشیْطانِ نَزْغٌ فَاستَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ سمِیعٌ عَلِیمٌ»2 ؛  و هر گاه وسوسه هاى از شیطان به تو رسد به خدا پناه بر، که او شنونده و دانا است .

هیچ مطلبى که مخالف مقام عصمت بوده باشد وجود ندارد، زیرا پیامبران و معصومان هم در برابر وسوسه هاى شیطان باید خود را به خدا بسپارند و هیچکس از لطف و حمایت خدا در برابر وساوس شیاطین و نفس بى نیاز نیست ، حتى معصومان .

وسوسه هاى شیطانى همچون طواف کننده اى پیرامون فکر و روح انسان پیوسته گردش مى کنند تا راهى براى نفوذ بیابند، اگر انسان در این هنگام به یاد خدا و عواقب شوم گناه بیفتد، آنها را از خود دور ساخته و رهائى مى یابد و گرنه سرانجام در برابر این وسوسه ها تسلیم مى گردد.

در بعضى از روایات نقل شده هنگامى که آیه نخست نازل شد، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از جبرئیل درباره آن توضیح خواست (که چگونه با مردم مدارا و ترک سختگیرى کند) جبرئیل گفت نمى دانم باید از آنکه مى داند سؤال کنم ، سپس بار دیگر بر پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) نازل شد و گفت : یا محمد ان الله یامرک ان تعفوا عمن ظلمک و تعطى من حرمک و تصل من قطعک : اى محمد! خداوند به تو دستور مى دهد از آنها که به تو ستم کرده اند (به هنگامى که قدرت پیدا کردى ) انتقام نگیرى و گذشت نمائى ، و به آنها که تو را محروم ساخته اند، عطا کنى ، و به آنها که از تو بریده اند پیوند برقرار سازى.

اخلاق

و در حدیث دیگرى نقل شده هنگامى که آیه نخست نازل شد و به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور داد در برابر جاهلان تحمل کند، پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) عرضه داشت پروردگارا با وجود خشم و غضب چگونه مى توان تحمل کرد؟ آیه دوم نازل شد و به پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) دستور داد که چنین هنگامى خود را به خدا بسپارد.

در آیه بعد راه غلبه و پیروزى بر وسوسه هاى شیطان را، به این صورت بیان مى کند که : « إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسهُمْ طئفٌ مِّنَ الشیْطنِ تَذَکرُوا فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ»3 ؛  پرهیزکاران هنگامى که وسوسه هاى شیطانى ، آنها را احاطه مى کند به یاد خدا و نعمت هاى بى پایانش ، به یاد عواقب شوم گناه و مجازات دردناک خدا، مى افتند، در این هنگام ابرهاى تیره و تار وسوسه از اطراف قلب آنها کنار مى رود و راه حق را به روشنى مى بینند و انتخاب مى کنند.

طائف به معنى طواف کننده است ، گویا وسوسه هاى شیطانى همچون طواف کننده اى پیرامون فکر و روح انسان پیوسته گردش مى کنند تا راهى براى نفوذ بیابند، اگر انسان در این هنگام به یاد خدا و عواقب شوم گناه بیفتد، آنها را از خود دور ساخته و رهائى مى یابد و گرنه سرانجام در برابر این وسوسه ها تسلیم مى گردد.

اصولا هر کس در هر مرحله اى از ایمان و در هر سن و سال گه گاه گرفتار وسوسه هاى شیطانى مى گردد، و گاه در خود احساس مى کند که نیروى محرک شدیدى در درون جانش آشکار شده و او را به سوى گناه دعوت مى کند، این وسوسه ها و تحریک ها، مسلما در سنین جوانى بیشتر است ، در محیط هاى آلوده ، همچون محیط هاى امروز که خود مراکز فساد در آن فراوان و آزادى نه به معنى حقیقى بلکه به شکل بیبند و بارى همه جا را فرا گرفته و دستگاه هاى تبلیغاتى غالبا در خدمت شیطان و وسوسه هاى شیطانى هستند، فزونتر مى باشد، تنها راه نجات از آلودگى در چنین شرائطى ، نخست فراهم ساختن سرمایه تقوا است که در آیه مورد بحث به آن اشاره شده ، و سپس مراقبت و سرانجام توجه به خویشتن و پناه بردن به خدا، یاد الطاف و نعمت هاى او، و مجازات هاى دردناک خطاکاران است . در روایات کرارا به اثر عمیق ذکر خدا در کنار زدن وسوسه هاى شیطان اشاره شده است . حتى افراد بسیار با ایمان و دانشمند و با شخصیت همیشه احساس خطر در مقابل وسوسه هاى شیطانى مى کردند، و از طریق مراقبت مى جنگیدند.

نکته قابل ذکر که  از این آیه روشن مى شود اینست که  همه سخنان و کردار پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) از وحى آسمانى سرچشمه مى گیرد و آنها که غیر از این مى گویند، از قرآن بیگانه اند.

منبع : تفسیر نمونه جلد7 

تنظیم: محمدی_گروه دین و اندیشه تبیان

 


 

 

1- سوره اعراف آیه 199.

2- سوره اعراف آیه 200.

3- سوره اعراف آیه 201.

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/۱٤

ذکر کثیر چیست؟

ذکر کثیر چیست؟

دعا

 « یَأَیهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا اذْکُرُوا اللَّهَ ذِکْراً کَثِیراً»1  ؛ اى کسانى که ایمان آورده اید خدا را بسیار یاد کنید.

چون عوامل غفلت در زندگى مادى بسیار فراوان و تیرهاى وسوسه شیاطین از هر سو به طرف انسان پرتاب مى گردد براى مبارزه با آن راهى جز "ذکر کثیر" نیست . "ذکر کثیر" به معنى واقعى کلمه یعنى "توجه با تمام وجود به خداوند" نه تنها با زبان و لقلقه لسان .

ذکر کثیرى که در همه اعمال انسان پرتوافکن باشد، و نور و روشنائى بر آنها بپاشد. به این ترتیب قرآن همه مؤ منان را در این آیه موظف مى کند که در همه حال به یاد خدا باشید. به هنگام عبادت یاد او کنید و حضور قلب و اخلاص داشته باشید.

به هنگام حضور صحنه هاى گناه یاد او کنید و چشم بپوشید، و یا اگر لغزشى رویداد توبه کنید و به راه حق باز گردید.به هنگام نعمت یاد او کنید و شکرگزار باشید.و به هنگام بلا و مصیبت یاد او کنید و صبور و شکیبا باشید.

اینکه منظور از ذکر کثیر چیست ؟

در روایات اسلامى و کلمات مفسرین ، تفسیرهاى گوناگونى ذکر شده که ظاهرا همه از قبیل ذکر مصداق است و مفهوم وسیع این کلمه شامل همه آنها مى شود.

از جمله در حدیثى از پیغمبر گرامى اسلام (صلى اللّه علیه و آله و سلّم ) مى خوانیم : اذا ایقظ الرجل اهله من اللیل فتوضا و صلیا کتبا من الذاکرین الله کثیرا و الذاکرات : هنگامى که مرد همسرش را شبانگاه بیدار کند و هر دو وضو بگیرند و نماز (شب ) بخوانند از مردان و زنانى خواهند بود که بسیار یاد خدا مى کنند.

و در حدیثى از امام صادق (علیه السلام ) مى خوانیم : هر کس تسبیح فاطمه زهرا (علیهاالسلام ) را در شب بگوید مشمول این آیه است .

بعضى از مفسران گفته اند: ذکر کثیر آن است که در حال قیام و قعود به هنگامى که به بستر مى رود یاد خدا کند.

اما به هر حال ذکر نشانه فکر است ، و فکر مقدمه عمل ، هدف ذکر هرگز خالى از فکر و عمل نیست .

پاداش بزرگ این گروه از مردان و زنانى را که داراى ذکر کثیر هستند چنین بیان مى کند: خداوند براى آنها مغفرت و پاداش ‍ عظیمى فراهم ساخته است ؛  « أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِیمًا» 2

نخست با آب مغفرت گناهان آنها را که موجب آلودگى روح و جان آنها است مى شوید، سپس پاداش عظیمى که عظمتش را جز او کسى نمى داند در اختیارشان مى نهد، در واقع یکى از این دو جنبه نفى ناملایمات دارد و دیگر جلب ملایمات . تعبیر به اجر خود دلیل بر عظمت آن است ، و توصیف آن با وصف عظیم تاکیدى بر این عظمت است ، و مطلق بودن این عظمت ، دلیل دیگرى است بر وسعت دامنه آن ، بدیهى است چیزى را که خداوند بزرگ ، بزرگ بشمرد فوق العاده عظمت دارد.

آنها در سیر خود به سوى الله تنها نیستند، بلکه  همواره زیر پوشش رحمت خداوند و فرشتگان او قرار دارند، در سایه این رحمت پرده هاى ظلمت شکافته مى شود، و نور علم و حکمت و ایمان و تقوا را بر قلب و جان آنها مى پاشد.

این نکته نیز قابل توجه است که جمله اعد (آماده کرده است ) با فعل ماضى ، بیانى است براى قطعى بودن این اجر و پاداش و عدم وجود تخلف ، و یا اشاره اى به اینکه بهشت و نعمت هایش از هم اکنون براى مؤ منان آماده است .

ابو سعید مى گوید: عرض کردم یا رسول الله ! و من الغازى فى سبیل الله ؟: یا چنین کسانى حتى از جنگجویان راه خدا والامقامترند؟!

فرمود: لو ضرب بسیفه فى الکفار و المشرکین حتى ینکسر و یختضب دما لکان الذاکرون الله افضل درجه منه ! ؛ اگر با شمشیرش آنقدر بر پیکر کفار و مشرکین بزند که شمشیرش بشکند و با خون رنگین شود آنها که یاد خدا بسیار مى کنند از او برترند!.

دعا

چرا که جهاد خالصانه نیز بدون ذکر کثیر خداوند ممکن نیست .

و از اینجا معلوم مى شود که ذکر کثیر معنى وسیعى دارد و اگر در بعضى از روایات به تسبیح حضرت فاطمه زهرا علیها السلام (34 مرتبه الله اکبر و 33 مرتبه الحمد لله و 33 مرتبه سبحان الله ) و در کلمات بعضى از مفسران به ذکر صفات علیا و اسماء حسنى و تنزیه پروردگار از آنچه شایسته او نیست یا مانند آن تفسیر شده ، همه از قبیل بیان ذکر مصداق روشن است ، نه محدود ساختن مفهوم آیه به خصوص این مصادیق است .

همانگونه که از سیاق آیات به خوبى بر مى آید منظور از (تسبیح خداوند در هر صبح و شام ) همان دوام تسبیح است ، و ذکر خصوص این دو وقت به عنوان آغاز و پایان روز مى باشد، و اینکه بعضى آن را به نماز صبح و عصر یا مانند آن تفسیر کرده اند باز از قبیل ذکر مصداق است .

به این ترتیب (ذکر کثیر خداوند، و تسبیح او هر صبح و شام ) جز به تداوم توجه به پروردگار و تنزیه و تقدیس مداوم او از هر عیب و نقص ‍ حاصل نمى گردد، و مى دانیم که یاد خدا براى روح و جان انسان همچون غذا و آب است براى تن .

در آیه 28 سوره رعد آمده است أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ؛  آگاه باشید تنها با یاد خدا دلها آرامش مى یابد!.

به هر حال این آیه بشارت بزرگ و نوید عظیمى براى مؤ منانى که همواره به یاد خدا هستند در بر دارد، چرا که با صراحت مى گوید: آنها در سیر خود به سوى الله تنها نیستند، بلکه  همواره زیر پوشش رحمت خداوند و فرشتگان او قرار دارند، در سایه این رحمت پرده هاى ظلمت شکافته مى شود، و نور علم و حکمت و ایمان و تقوا را بر قلب و جان آنها مى پاشد.

آرى این آیه بشارتى است بزرگ براى همه سالکان راه حق و به آنها نوید مى دهد که از جانب معشوق کششى نیرومند است ، تا کوشش عاشق بیچاره بجائى برسد!

 

منبع : تفسیر نمونه جلد17

فرآوری محمدی:  گروه دین و اندیشه تبیان

 


 

 

1- سوره احزاب آیه 41.

2- سوره احزاب آیه 35.

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٥/٧

دستیار عزراییل

دستیار عزراییل

مرگ

قرآن مجید، در پاسخ به این سوال که مرگ به دست کیست و چه کسى یا چه کسانى جان هاى انسان ها را مى گیرند،  قبض روح را به سه طایفه نسبت مى دهد و مسئولیت آن را با سه کس مى داند:

 

1 - مسئولیت آن با خداست . او جان مخلوقات را مى گیرد. قرآن در این باره مى فرماید:

الله یتوفى الانفس حین موتها(1)

خداوند جان (مخلوقات را) به هنگام مرگ مى گیرد.

امام صادق (ع): خداوند براى ملک الموت دستیاران و کمک کارانى از فرشتگان را قرار داده است که آنها جانها را از طرف ملک الموت مى گیرند، ملک الموت هم علاوه بر جان هایى که خود گرفته است جانهاى دیگرى که ملائکه گرفته اند را نیز مى گیرد و همه آنها را خداوند متعال از ملک الموت مى گیرد و به سوى خود مى برد.

2 - نسبت مرگ با ملک الموت است . قرآن در این باره مى فرماید:

قل یتوفاکم ملک الموت الذى و کل بکم (2)

(اى پیامبر به مردم ) بگو: ملک الموت ماءمور (گرفتن جان شماست ) و روح شما را مى گیرد، سپس به سوى پروردگارتان باز مى گردید.

3 - نسبت آن را به ملائکه داده است . در یک جا مى فرماید:

الذین تتوفاهم الملائکة طیبین (3)

(پرهیزکاران ) کسانى هستند که فرشتگان جانشان را مى ستانند در حالى که طیب و پاکیزه اند از همه بدى ها و زشتى ها.

در جاى دیگر مى فرماید:

الذین تتو فاهم الملائکة ظالمى انفسهم (4)

(کافران ) کسانى هستند که فرشتگان جانشان را مى گیرند در حالى که بر خویشتن ستم کرده اند.

چگونه مى شود که مرگ را گاهى به خدا و گاهى به ملک الموت و گاهى به ملائکه نسبت مى دهند؟

آیا همه آنها با کمک همدیگر جان مخلوقات را مى گیرند؟ یا هر کدام جان افراد مخصوصى را مى گیرند. در این باره نظریاتى وجود دارد از جمله :

1 - قبض روح افراد به حسب رتبه و مقام آنان است . جان افراد کافر و مشرک ، جنایت کار و خیانت کاران ، بى دین ، و بدکاران را ملائکه مى گیرند و روح مؤ منان و زاهدان ، علما و صالحان را ملک الموت و روح دوستان و مقربان الهى را خدا مى گیرد.

2 - از امام صادق علیه السلام درباره گرفتن جان افراد سئوال شد: با توجه به این که در یک زمان ، بسیارى از مردم در اطراف جهان از دنیا مى روند که شمارش آنها را جز خدا نداند، اگر تنها ملک الموت قبض روح مى کند با آیات یاد شده چگونه ممکن است ؟

فرمود: خداوند براى ملک الموت دستیاران و کمک کارانى از فرشتگان را قرار داده است که آنها جانها را از طرف ملک الموت مى گیرند، ملک الموت هم علاوه بر جان هایى که خود گرفته است جانهاى دیگرى که ملائکه گرفته اند را نیز مى گیرد و همه آنها را خداوند متعال از ملک الموت مى گیرد و به سوى خود مى برد.(5) آیات ذکر شده منافات با هم ندارند؛ زیرا ملک الموت و ملائکه همه فرمان برداران حق و مجریان دستورات او هستند.

این قضیه درست مانند وزیر کشور و استاندار و فرمانداران اوست . وزیر کشور استاندارى را به نمایندگى از جانب خود انتخاب مى کند و استاندار هم فرماندارانى را براى اجراى دستورات و انجام کارها و نیازها ماءموریت مى دهد و آنان را به نقاط مختلف مى فرستد.

3 - در اخبار آمده است : ملک الموت ما بین زمین و آسمان قرار دارد، اعوان و انصارش روح انسان ها را از جاى خودشان مى گیرند تا وقتى به گلوى آنان رسید. در این هنگام ملک الموت روح ها را مى گیرد و از بدن ها خارج مى کند و به سوى خدا مى برد.(6)

در این اخبار مى گوید: اول ملائکه جانها را مى گیرند و تا گلو مى رسانند بعد ملک الموت آنان را از بدن خارج مى کند که هر دو در گرفتن روح دخالت دارند.

4 - نقل شده است : براى ملک الموت حربه و سلاحى است که بزرگى آن ، از مغرب تا مشرق مى باشد و او بر تمام جهان احاطه دارد و همه مردم را مى تواند در یک لحظه مشاهده کند. هیچ خانه اى نیست مگر آن که ملک الموت روزى پنج مرتبه با اهل آن دیدار مى کند. (7)وقتى دید انسانى مرگش نزدیک شده است ، با آن سلاحى که در دست دارد بر سر او مى زند و مى گوید: (به هوش باش ) الان لشکرهاى مرگ به دیدن تو مى آیند.(8)

در این حدیث مى گوید: اول ملک الموت با ضربه بر سر انسان مى زند و بعد ملائکه براى قبض روح او آماده مى شوند.

5 - عده اى گفته اند: آن کس قادر بر مرگ انسان است خداوند متعال مى باشد که شریک و یاورى ندارد. او قبض روح افراد را به ملک الموت واگذار کرده است به طورى که او قدرت ندارد روحى را جلوتر یا عقب تر قبض کند.

ملک الموت دستیاران و کمک کارانى دارد که آنها جانها را از جاى خود بیرون مى کشند تا به گلو رسد و ملک الموت آنها را از جسد بیرون مى آورد.(9)

 

منبع: انسان از مرگ تا برزخ، صالحی حاجی آبادی،نعمت الله

فرآوری: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان

 


 

 

1-سوره زمر، آیه 42.

2-سوره سجده ، آیه 10.

3-سوره نحل ، آیه 32.

4-سوره نحل ، آیه 28.

5-من لایحضره الفقیه ، شش جلدها، جلد 1، ص 190.

6-کشف الاسرار، ج 7، ص 521.

7- قالَ رَسُولُ الله(صلى الله علیه وآله وسلم) ما مِنْ بَیْت اِلاّ وَ مَلَکُ الْمَوْتِ یَقِفُ عَلى بابِه کُلَّ یَوْم خَمْسَ مَرّات(هیچ خانه اى نیست مگر این که فرشته مرگ بر در آن خانه در شبانه روز پنج بار مى آید)، بحار، ج 74، ص 188.

8-کشف الاسرار، ج 7، ص 522.

9-کشف الاسرار، ج 7، ص 522.

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٦

مناظره محمد بن عبدالوهاب با خداوند!

مناظره محمد بن عبدالوهاب با خداوند!

اشاره:

 

آنچه می خوانید مناظره ای فرضی است میان خداوند متعال و محمدبن عبدالوهاب، موسس مکتب جعلی و انحرافی "وهابیت" که سخنان خداوند از  آیات قرآن کریم و سخنان محمدبن عبدالوهاب از افکار وی و  باورهای وهابیان امروز گرفته شده است.

خدا نزدیک است؟

خداوند متعال:

و إذ قلنا للملائکه اسجدوا لآدم فسجدوا الا ابلیس ابی و استکبر و کان من الکافرین (بقره /34) ؛

 

هنگامی که به ملائکه گفتیم برای آدم سجده کنید , همه سجده کردند جز ابلیس که امتناع کرد و تکبر ورزید و از کافرین بود.

محمد بن عبدالوهاب:

خدایا این شرک است که تو به ملائکه فرمان داده ای آدم را سجده کنند . چرا مردم را به سجده بر آدم وادار می کنی ؟

خداوند متعال :

و رفع ابویه علی العرش و خرُّوا له سُجدا و قال یا ابت هذا تأویل رویای من قبل قدجعلها ربی حقا (یوسف/100) ؛

 

یوسف پدر و مادرش را بر تخت نشاند و برادران یوسف پیش او به سجده افتادند . یوسف گفت : ای پدر! این تأویل خواب من است که پیش از این دیده بودم و خداوند آن را محقق ساخت.

خدایا دیدی گفتم اگر اجازه بدهی مردم بلافاصله طلب شفاعت می کنند . این برادران یوسف پدر خود را شفیع قرار دادند و از تو طلب آمرزش کردند. این شرک است .

محمد بن عبدالوهاب :

خدایا چرا پیامبرت یعقوب و یوسف باید اجازه دهند که برادرانش پیش او سجده کنند . برادران یوسف مشرک شده اند و قتل شان واجب . یعقوب و یوسف باید آن ها را می کشتند.

خداوند متعال :

و إذ جعلنا البیت مثابه للناس و أمنا و اتخذوا من مقام ابراهیم مصلی (بقره/125) ؛

 

[به یاد بیاورید] هنگامی که ما کعبه را محل بازگشت مردم و محلی امن قرار دادیم. [برای تجدید خاطره] مقام ابراهیم را محل عبادت خود قرار دهید .

محمد بن عبدالوهاب:

خدایا چرا گفته ای مقام ابراهیم را محل عبادت خود قرار دهید . چرا مکان یک بشر را محل عبادت خود قرار می دهی ؟ این شرک است . هیچ بشری به هیچ وجهی نباید دخلی در عبادت تو پیدا کند. چرا یک بیابان نامربوط به بشر را محل عبادت خود قرار ندادی که مقام ابراهیم را محل عبادت خود قرار دادی ؟ این باعث می شود مردم یاد بگیرند و محل اولیای دیگری چون رسول خدا(ص) و علی (رض) و... را محل عبادت خود قرار دهند . این ها همه شرک است .

خداوند متعال:

فی بیوت أذن الله ان ترفع و یذکر فیها اسمه یسبح له فیها بالغدو و الآصال(نور/36) ؛

 

خانه هایی که خداوند اذن داده که بالا برده شود و در آن ها اسم خداوند برده شود که برای او صبح و شب تسبیح بگویند .

محمد بن عبدالوهاب :

خدایا ! چرا تو اذن داده ای که خانه هایی محل عبادت قرار گیرند؟ در آن صورت مردم می آیند در قبر رسول الله (ص) نماز می گذارند که این خانه رسول خدا بوده است . چون رسول الله در تفسیر این آیه گفته این خانه ها خانه های پیامبر است و خانه های علی و فاطمه هم از افضل ترین این خانه ها است . مردم می آیند در این خانه ها عبادت می کنند و مشغول نماز می شوند . محل قبر علی و فاطمه را هم چون پیامبرت گفته که خانه های آن ها هم از خانه های مأذون است , محل عبادت قرار می دهند. این ها همه شرک است .

خداوند متعال :

ما من شفیع الا من بعد إذنه ذالکم الله ربکم فاعبدوه افلا تذکرون(یونس/3)؛

 

هیچ شفاعت کننده ای وجود ندارد مگر پس از اذن خداوند . این خدای شما است آن را پرستش کنید . آیا به یاد نمی آورید؟ .

خداوند متعال:

و کم من مَلَک فی السماوات لاتغنی شفاعتهم شیئا الا من بعد أن یأذن الله لمن یشاء و یرضی (نجم/26) ؛

 

چه بسیارند فرشتگانی در آسمان که شفاعت شان هیچ سودی ندارد جز پس از آنکه خداوند اذن بدهد برای کسانی بخواهد و راضی گردد.

خداوند متعال :

و لا تنفع الشفاعه عنده الا لمن أذن له (سبأ/23) ؛

 

شفاعت سودی ندارد جز برای کسی که اذن داده شده باشد .

محمد بن عبدالوهاب:

خدا چرا استثنا کرده ای که جز برای کسیکه اذن شفاعت داده شود . باید بگویی به هیچ وجه شفاعتی در کار نیست و هیچ کسی نمی تواند شفیع باشد . اینکه تو استثنا کرده ای سبب می شود برخی از پیامبر و اولیایت بخواهند او را نزد تو شفاعت کنند . این شرک است که از غیر خدا شفاعت بخواهی .

خداوند متعال :

قالوا یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئین (یوسف /97)

قال ساستغفر لکم ربی انه هو الغفور الرحیم (یوسف/98) ؛

 

برادران یوسف گفتند : ای پدر برای گناهان ما از خدا طلب بخشش کن. یعقوب گفت : بزودی برای شما طلب آمرزش می کنم از خدای خود که او بخشنده مهربان است.

محمد بن عبدالوهاب :

دیدی گفتم اگر اجازه بدهی مردم بلافاصله طلب شفاعت می کنند . این برادران یوسف پدر خود را شفیع قرار دادند و از تو طلب آمرزش کردند. این شرک است .

خداوند متعال:

یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و ابتغوا الیه الوسیله و جاهدوا فی سبیله لعلکم تفلحون(مائده /35) ؛

 

ای مومنان از خدا بترسید و بسوی او وسیله ای بجویید و در راه خدا کوشش کنید باشد که به رستگاری برسید.

محمد بن عبدالوهاب :

خدایا ! چرا امر کرده ای که مومنان به نزد تو وسیله بجویند. آنان باید مستقیما نزد تو مراجعه کنند نه که نزد شفیعی رفته او را وسیله ای جهت تقرب به تو قرار دهند. این شرک است که مردم به غیر تو مراجعه کنند.

خداوند متعال :

اذهبوا بقمیصی هذا فألقوه علی وجه ابی یأت بصیرا وأتونی باهلکم اجمعین(یوسف/93)

فلما أن جاء البشیر القاه علی وجهه فارتد بصیرا قال الم اقل لکم انی اعلم مالا تعلمون (یوسف96) ؛

 

یوسف گفت : این پیراهن مرا ببرید و آن را بر صورت پدرم بیاندازید تا بینا شود و تمام اهل خود را بیاورید. وقتی قاصد رسید پیراهن را به صورت یعقوب انداخت و یعقوب بینا شد. و یعقوب گفت مگر من نگفتم من چیزی می دانم که شما نمی دانید.

محمد بن عبدالوهاب :

خدایا ! چرا این آیه را آورده ای . پیراهن که هیچ تأثیری ندارد . اینکه پیراهنی بتواند چشم نابینا را بینا کند نادرست است و این باعث خواهد شد مردم به ضریح پیامبر و اولیای تو چشم بمالند و از پیامبر و اولیا شفاطلب کنند چون فکر می کنند وقتی پیراهن یوسف بتواند چشم یعقوب را بینا کند , ضریح رسول خدا(ص) که افضل انبیاء است حتما این کار را می تواند انجام دهد. درحالیکه درخواست شفا از غیر خدا شرک است و مشرک واجب القتل

خداوند متعال:

و کذالک اعثرنا علیهم لیعلموا أن وعد الله حق و ان الساعه لا ریب فیها إذ یتنازعون بینهم أمرهم فقالوا ابنوا علیهم بنیانا ربهم اعلم بهم . قال الذین غلبوا علی امرهم لنتخذن علیهم مسجدا(کهف/21) ؛

 

و این چنین مردم را متوجه حال آن ها کردیم تابدانند که وعده خداوند در مورد رستاخیز حق است. و در پایان جهان و قیام قیامت شکی نیست . در آن هنگام که میان خود نزاع داشتند ؛ گروهی می گفتند: بنایی بر آنان بسازید(تابرای همیشه از نظر پنهان شوند و از آن ها سخن نگویید که ) پروردگارشان از وضع آن ها آگاه تر است . ولی آن ها که از راز شان آگاهی یافتند (و آن را دلیلی بر رستاخیز دیدند) گفتند : مامسجدی در کنار مدفن آن ها می سازیم (تا خاطره آنان فراموش نشود).

خدایا چرا پیامبرت یعقوب و یوسف باید اجازه دهند که برادرانش پیش او سجده کنند . برادران یوسف مشرک شده اند و قتل شان واجب . یعقوب و یوسف باید آن ها را می کشتند.

محمد بن عبدالوهاب :

خدا یا چرا این داستان را نقل کردی . وقتی هم نقل کرده بودی باید آن را شدیدا رد می کردی . چرا از کنار بنای مسجد بر قبر بدون هیچ انکار و ردی گذشتی در حالیکه در آیه بعدی که مردمان بعدا در مورد تعداد اصحاب کهف اختلاف خواهند کرد , بدنبال نقل داستان فرموده ای : فلاتمار فیهم الا مراءا ظاهرا ؛ بدون دلیل در مورد آن ها حرف نزنید. اینجا کار جدال کنندگان را تقبیح کرده ای اما آن جا کار بناکنندگان مسجد را تقبیح نکرده ای . در حالیکه بنای مسجد بر قبر ها شرک است .

خداوند متعال :

ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک هم خیر البریه (بینه /7) ؛

 

کسانی به خدا و رسولش ایمان آورده و اعمال صالح انجام می دهند , آن ها بهترین مخلوقاتند.

محمد بن عبدالوهاب :

خدا یا پیامبرت گفته : منظور از خیر البریه در این آیه علی و شیعیانش هستند . چرا تو این آیه را فرموده ای در حالیکه شیعیان کافر هستند و مشرک و آن ها واجب القتل هستند در حالیکه تو آن ها را بهترین مخلوقات دانسته ای .

 


 

 

تنظیم برای تبیان: شکوری_گروه دین و اندیشه

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٤/۱٦