هر چی بخوای داریم

هر چی که بخوای

داستان ( گل صداقت )

 

 

سالهای دوردر چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض ۶ ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آمیختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید. روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت… همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/۱۱/٢۳

..:: داستان کوتاه عاشقانه ::..

..:: داستان کوتاه ::..



www.RangarangGroup.com | گروه اینترنتی رنگارنگ

 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد…

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید…

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند…

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید…

موعد عروسی فرا رسید...

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود…

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد …

20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود !  

همه تعجب کردند و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم."

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٧/۱٦

دخترای جوون بخونن

گردانندگان خلوتگاه شیطانی به بهانه میهمانی آشتی‌کنان دختری با پسر مورد علاقه‌اش، توطئه شومی را طراحی کردند.

دختر 24 ساله به شوق دیدن «بردیا» پسر مورد علاقه‌اش که مدت 2 ماه بود با هم قهر بودند همراه یکی از دوستانش پای در میهمانی گذاشت غافل از اینکه 2 دوست بردیا نقشه سیاهی در سردارند.

خرداد‌ماه سال‌جاری دختر 24 ساله‌ای به همراه دوستش به کلانتری تهران‌پارس مراجعه کرد و به افسر بازجو گفت: یک‌سال پیش با پسری به نام بردیا آشنا شدم. دوستی ما تا جایی ادامه پیدا کرد که تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم. اما چند وقت پیش بر سر یک موضوع بچگانه با هم به مشاجره پرداختیم و من به حالت قهر گوشی تلفن را قطع کردم.

چند روزی گذشت اما بردیا با من تماس نگرفت. همچنان با هم قهر بودیم که یکی از دوستان او با من تماس گرفت. دوست بردیا که یکدیگر را بخوبی می‌شناختیم به من گفت که متوجه قهر ما شده و قصد دارد ما را آشتی دهد. وی با حرف‌هایش مرا فریب داد.

دختر جوان افزود: حرف‌های دوست بردیا را باور کردم. وقتی از من خواست که فردا برای دیدن پسر مورد علاقه‌ام به جلوی در خانه وی بروم پذیرفتم. به شوق دیدن بردیا با دوستم تماس گرفتم تا هر 2 در سر قرار حاضر شویم. آن روز همراه دوستم به خیابانی در تهران‌پارس رفتیم. وقتی به جلوی در خانه دوست بردیا رسیدم با او تماس گرفتم. وی گفت که بردیا داخل خانه نشسته و در انتظار من است. به همین خاطر مرا به داخل خانه دعوت کرد و گفت پس از حل اختلاف‌ها و کدورت میهمانی آشتی‌کنان را جشن خواهیم گرفت! دعوت او را پذیرفتم و همراه دوستم به داخل خانه رفتیم اما همه حرف‌های پسر جوان دروغ بود.

2 دوست بردیا ما را مورد آزاد و اذیت قرار دادند. پس از شکایت 2 دختر جوان پرونده به شعبه 77 دادگاه کیفری فرستاده شد و با دستور قاضی ساعی 2 دوست خیانتکار بازداشت شدند و تحت محاکمه قرار گرفتند.

2 پسر جوان اقرار کردند که وقتی متوجه شدند بردیا و دختر مورد علاقه‌اش در حالت قهر به سر می‌برند، نقشه کشیدند تا دختر را به خلوتگاه شیطانی بکشانند و او را تسلیم نیت شوم خود کنند. گردانندگان خلوتگاه شیطانی با حکم 5 قاضی عالیرتبه شعبه 77 کیفری هر کدام باید 5 سال پشت میله‌های سلول بمانند. قاضی ساعی، رئیس شعبه 77 دادگاه کیفری در گفت‌وگو با خبرنگار «وطن امروز» گفت: جزئیات این پرونده باید درس عبرتی برای دختران ساده‌لوح باشد که به آسانی فریب نخورند.

آخرین اخبار اجتماعی و حوادث ایران و جهان را در تابناک اجتماعی بخوانید.



فان پاتوق
  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٤/٤

ماجرای عکس های زننده یک دختر

روزنامه خراسان نوشت: تو با دیگران فرق داری و پدرت آدم متعصبی است. مواظب خودت باش. چون اگر خطایی بکنی او گردن تو را از بیخ می برد و زمین و آسمان را به هم می ریزد و...!
هر روز منتظر بودم تا با ترس و لرز این حرف های تکراری و آزاردهنده را آویزه گوشم کنم و فقط یک کلمه درجواب مادرم بگویم: چشم!

با شرایطی که در خانه داشتم، عبوس و افسرده بار آمده بودم و یکی از هم کلاسی هایم که تقریبا از مشکلات زندگی ام خبر داشت، همیشه می گفت: تا زمانی که جلوی چشم پدر و مادرت هستی همان چیزی باش که آن ها می خواهند،اما وقتی تنهایی و از خانه بیرون زده ای آن طور رفتار کن که دوست داری! خونسرد باش و حال پدر و مادرت را بگیر.او با این حرف های احمقانه حتی زمینه ارتباط مرا با پسری جوان نیز فراهم کرد.

دختر جوان در دایره اجتماعی کلانتری شهرک ناجای مشهد افزود: من و حامد مدتی به صورت تلفنی با هم رابطه داشتیم و گاهی نیز در راه برگشت از مدرسه چند دقیقه ای همدیگر را توی پارک می دیدیم.حامد به حرف هایم گوش می داد و با تعریف و تمجیدهایی که از رفتار و حرکاتم و قیافه ام می کرد توانست مرا فریب بدهد.

من شیفته و دلباخته او شده بودم، اما پس از گذشت چند ماه متوجه شدم پدرم مرا زیر نظر دارد به همین خاطر با ترس و لرز به حامد زنگ زدم و گفتم بهتر است همدیگر را برای همیشه فراموش کنیم. او با خنده ای گفت: دلم را با خود برده ای و حالا آن را روی زمین رها می کنی تا بشکند و تکه تکه شود، حداقل بیا تا با هم خداحافظی کنیم.

آزیتا ادامه داد: من پیشنهاد حامد را پذیرفتم و به همان پارکی که همیشه قرار ملاقات داشتیم رفتم اما او که با خودرو آمده بود گفت: قیافه ما توی پارک تابلو شده است و از طرفی شاید پدرت این محل را زیر نظر داشته باشد. بیا سوار شو تا نزدیک خانه تان تو را می رسانم و در طول مسیر با هم حرف می زنیم.

ما به راه افتادیم و حامد با حرف های احساسی اش حسابی مرا تحت تاثیر قرار داد تا جایی که متوجه نشدم از شهر خارج شده ایم.

او ناگهان به داخل جاده ای فرعی پیچید و من با گریه و التماس پرسیدم: کجا می روی زود برگرد که غروب شده است وخانواده ام نگران می شوند. ولی او در حالی که درهای خودرو را با قفل مرکزی بسته بود به راه خود ادامه داد و در مکانی خلوت با توسل به زور و تهدید چند عکس زننده از من گرفت و سپس مرا تا نزدیک خانه رساند و رهایم کرد.

متاسفانه از آن روز به بعد حامد با اطلاعاتی که خودم درباره اخلاق و رفتار پدرم به او داده ام مدام زنگ می زند و تهدیدم می کند که یا باید به خواسته های پلیدی که دارد تن بدهم و یا عکس هایم را برای خانواده ام می فرستد و...

دیگر از این وضعیت خسته شده ام.الان حدود یک هفته است که از خواب و خوراک افتاده ام. من در پایان می خواهم بگویم کاش با پدر و مادرم بیشتر دوست بودم، با هم درد دل می کردیم و آن ها بعضی وقت ها خوبی های مرا هم می دیدند تا این طور به سادگی فریفته یک مشت حرف چرند و پرند و تعریف و تمجیدهای پسری حقه باز نمی شدم. اگرچه خودم نیز مقصر هستم چون حماقت کرده ام.



 راسخون
ر

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/۳/٩

داستان عاشقانه شراکت یک روج سالمند

تا آخرش بخونید! پشیمون نمیشین!

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان ز;وجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند. بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند: «نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»
 

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک ن;وشابه در سینی بود.
 

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان ل;یوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد ج;وان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٠/۳

داستان عاشقانه زیبا و غمگین

www.mishi.sub.ir

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر
برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از
دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر
لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من
نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

www.mishi.sub.ir

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٦

عروس آبله رو

 

دختر جوانی آبله سختی گرفت. نامزدش به عیادت او رفت. چند ماه بعد، نامزد وی کور شد. موعد عروسی فرا رسید. مردم می گفتند: چه خوب! عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش هم نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج، زن از دنیا رفت. مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.مرد گفت : «من کاری نکردم جز اینکه شرط عشق را به جا آوردم.»
به نظر شما شرط عشق چه بود؟!

__________________
پاتوق ایرانیان
  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۸/٩/۱٢

مردی در دام یک زن!

داستان محمد بن سیرین و زن هوسران

                                    
 

جوانک شاگرد بزاز، بی خبر بود که چه دامی در راهش گسترده شده. او نمی‏دانست این زن زیبا و متشخص که به بهانه خرید پارچه به مغازه آنها رفت و آمد می‏کند، عاشق دلباخته او است، و در قلبش طوفانی از عشق و هوس و تمنا بر پاست. 

یک روز همان زن به در مغازه آمد و دستور داد مقدار زیادی جنس بزازی‏ جدا کردند، آنگاه به عذر اینکه قادر به حمل اینها نیستم، به علاوه پول‏ همراه ندارم، گفت: " پارچه‏ها را بدهید این جوان بیاورد، و در خانه‏ به من تحویل دهد و پول بگیرد ". 

مقدمات کار قبلا از طرف زن فراهم شده بود، خانه از اغیار خالی بود، جز چند کنیز اهل سر، کسی در خانه نبود. محمد بن سیرین - که عنفوان جوانی را طی می‏کرد و از زیبایی بی بهره نبود - پارچه‏ها را به دوش گرفت و همراه آن زن آمد. تا به درون خانه داخل شد در از پشت بسته شد. 

ابن سیرین به داخل اطاقی مجلل راهنمایی گشت. او منتظر بود که خانم هر چه زودتر بیاید، جنس را تحویل بگیرد و پول را بپردازد. انتظار به طول انجامید. پس از مدتی پرده بالا رفت. خانم در حالی که خود را هفت قلم آرایش کرده بود، با هزار عشوه پا به درون اطاق‏ گذاشت. 

ابن سیرین در یک لحظه کوتاه فهمید که دامی برایش گسترده شده ‏خواهش کرد، فایده نبخشید. گفت چاره‏ای نیست باید کام مرا بر آوری. و همین که دید ابن سیرین در عقیده خود پا فشاری می‏کند، او را تهدید کرد، گفت: " اگر به عشق من احترام نگذاری و مرا کامیاب نسازی، الان فریاد می‏کشم و می‏گویم این جوان نسبت به من قصد سوء دارد. آنگاه معلوم است که‏ چه بر سر تو خواهد آمد ".
بزرگان و عارفان گویند هرکه بر شهوت خویش غلبه کند خداوند چون حضرت یوسف بر او علم خوابگزاری عطا نماید. و او نیز یکی از همان مردان بزرگ و وارسته است.

موی بر بدن ابن سیرین راست شد. از طرفی ایمان و عقیده و تقوا به او فرمان می‏داد که پاکدامنی خود را حفظ کن. از طرف دیگر سر باز زدن از تمنای آن زن به قیمت جان و آبرو و همه چیزش تمام می‏شد. چاره‏ای جز اظهار تسلیم ندید. اما فکری مثل برق از خاطرش گذشت. فکر کرد یک راه‏ باقی است، کاری کنم که عشق این زن تبدیل به نفرت شود و خودش از من‏ دست بردارد. اگر بخواهم دامن تقوا را از آلودگی حفظ کنم، باید یک‏ لحظه آلودگی ظاهر را تحمل کنم. به بهانه قضاء حاجت، از اطاق بیرون‏ رفت، بعد از کمی با سر و صورت و لباس آلوده از دستشویی برگشت. و به طرف زن آمد. تا چشم آن زن به او افتاد، روی درهم کشید و فورا او را از منزل خارج کرد.1 آری محمد با این نقشه پای بر نفس خویش نهاد و پوزه شیطان را بخاک مالید و از مهلکه نجات یافت.

محمد همان ابن سیرین معروف است که به تعبیر خواب معروف است. بزرگان و عارفان گویند هرکه بر شهوت خویش غلبه کند خداوند چون حضرت یوسف بر او علم خوابگزاری عطا نماید. و او نیز یکی از همان مردان بزرگ و وارسته است.

البته در اینکه آیا او واقعا تعبیر خواب می‌کرده و یا اینکه کتابی در این باره نوشته است یا نه اطلاعات دقیقی در دست نیست اما چنانکه از تحقیقات اخیر برمی‌آید ظاهرا وی هیچ کتابی در این باره ننوشته است.

 برای مطالعه بیشتر در احوال این مرد بزرگ نوشته زیر را بخوانید:

مردی که یک خواب هم تعبیر نکرد!

اما جالب است ماجراهای زیر را که به وی منسوب است را بخوانید:

گویند روزی شخصی به او گفت: در خواب دیدم که جواهرات بر خوک آویزان می‏کنم. گفت: حکمت به نا اهل تعلیم می‏کنی، و چنان بود که گفته بود. 

دیگری گفت در خواب دیدم که دهن مردان و زنان را مهر می‏کنم! ابن سیرین گفت که تو اذان قبل از طلوع فجر می‏گویی در رمضان، چنان بود که گفته بود.
حسین عسگری - گروه دین و اندیشه سایت تبیان



داستان راستان ج2 داستان 88

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۸/٧/٧

داستان عشق

زن و شـــوهر جـــــوانی سوار برمـــوتورسیکلت در دل شب می راندند ...
آنها از صـــــــــمیم قلب یکدیگر را دوســــــــت داشتند ...
 

زن جوان: یواش تر برو من می ترسم! 
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره! 
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم! 
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری ...
زن جوان: دوســـــــــــتت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی ...
مرد جوان: مرا محکم بگـــــــــــــیر ...
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشــــــــتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.


.
روز بعد روزنامه ها نوشتند: 
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. 



در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت ...
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

منبع : کلبه شعر ؛ عشق و  هستی

  
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٥/٢۳