ماجرای خواندنی پسر جوانی که به کما رفت و مسلمان شد!
ماجرای خواندنی پسر جوانی که به کما رفت و مسلمان شد!
عالم پس از مرگ همیشه مورد توجه همه آدم ها در همه جای دنیا بوده است و افراد زیادی به وسیله یک تصادف ساده و به کما رفتن توانسته اند تا حدی آن را درک کنند.
آرمناک پتروسیان یکی از آن افرادی است که مثل آنچه که همه ما تصور می کنیم با یک تصادف مثل هزاران تصادفی که هر روز در جهان اتفاق می افتد دوهفته را در کما به سر برده است.
آرمناک که ماجرای مسلمان شدن خود را به این تصادف و کما رفتنش نسبت می دهد حالا دوست دارد او را "علی" صدا کنند و می گوید: از دو هفته ای که در کما بودم فقط چند صحنه را به خاطر دارم و صدایی که در گوشم زمزمه می کرد تو هنوز فرصت داری!
صدایی که دائما می گفت هنوز فرصت دارم!
وی مدعی است که در کما در یک فضای وسیع قرار داشته و دائم صدایی را می شنیده که به او می گفته که هنوز فرصت دارد و به دین اسلام مشرف شود.
آرمناک می گوید زمانی که به هوش آمدم اصلا چیزی از تصادف و اینکه چگونه به بیمارستان آمده ام را به یاد نمی آوردم و در یک حالت سردرگمی قرار داشتم.
پتروسیان در رابطه با گذشته اش و اینکه چگونه به ایران آمده است به خبرنگار مهر می گوید: من اصالتا ارمنستانی هستم و ۲۰ سال پیش با خانواده ام به تبریز آمدیم و الان که بیست و چهار سال دارم مقیم ایران هستم.
وی از علاقه اش به موسیقی می گوید و اینکه اولین بار در کلیسا پیانو می زده است و قبل از اینکه مسلمان شود به واسطه کنسرت های مختلفی که اجرا کرده به کشورهای زیادی سفر کرده است.
دیدن حجاج با لباس احرام شگفت زده ام کرد!
وی می گوید قبلا یک بار برای اجرای موسیقی به همراه دوستانش به مکه نیز سفر کرده است و از دیدن خانه خدا و آدم هایی که با لباس سفید به دور آن می چرخیدند شگفت زده شده است و از همان موقع به دنبال یافتن اطلاعاتی در رابطه با دین اسلام و مناسبات مذهبی آن بوده است.
این مرد جوان تازه مسلمان شده می گوید: تصادف من و به کما رفتنم تلنگری بود که من را وادار کرد در رابطه با اسلام تحقیق کنم و توفیق این را پیدا کنم که مسلمان شوم.
وی در رابطه با واکنش دوستان ارمنی خود نسبت به مسلمان شدنش می گوید: هر وقت به آنها می گفتم که می خواهم مسلمان شوم من را مسخره می کردند و به من می خندیدند و این رفتار آنها موجب شد به این فکر بیفتم که آنجا را ترک کنم و به تهران بیایم و در تهران در رشته موسیقی به دانشگاه بروم چرا که من می خواستم هر طوری که شده مسلمان شوم.
خانواده ام از مسلمان شدن من حتما شوکه می شوند!
پتروسیان ادامه می دهد: خانواده ام هنوز از مسلمان شدن من خبر ندارند و اگر بفهمند تعجب خواهند کرد!
پتروسیان می گوید پیش از تصادفی که داشتم با توجه به اعتقادات ضعیفی که در کلیساها بود به تغییر دادن دینم فکر کرده بودم و بعد از اینکه از کما بیرون آمدم در رابطه با ادیان دیگر نیز تحقیق کردم ولی هیچ دینی به اندازه اسلام مرا به خود جذب نکرد و اسلام نسبت به ادیان دیگر کاملتر و جامع تر بود.
آرمناک می گوید در دین مسیحی چهار کتاب انجیل وجود داشت که هر کدام از آنها یک حرف می زدند اما در دین اسلام تنها یک کتاب وجود دارد و آن قرآن است که نمونه دومی ندارد. او ادامه می دهد: من در قرآن سوره هایی مثل مریم، نور و موسی را دیدم که در انجیل وجود نداشت و وجود معانی و حرف های زیبا در قرآن موجب شد به قرآن علاقه مند شوم و حالا قرآن را بیش از هر چیزی دوست دارم.
صلابت امام خمینی را دوست دارم
او از علاقه اش به امام(ره) می گوید و اینکه چقدر صلابت امام را دوست دارد و ادامه می دهد: دیدن تصاویر روحانی امام در هنگام بیماری و نماز خواندن ایشان در بیمارستان تاثیر زیادی روی من داشت و باعث شد علاقه بیشتری نسبت به ایشان پیدا کنم.
پتروسیان در ادامه صحبت های خود می گوید: کتاب های مختلفی را برای شناخت اسلام خوانده ام از جمله نهج البلاغه، کتاب شعر حافظ، حماسه حسینی شهید مطهری و زندگی نامه امامان و... و به وسیله کتاب "فاطمه فاطمه است" دکتر شریعتی حضرت فاطمه(س) را شناختم.
او در رابطه با حضورش در لرستان می گوید: تعریف مردم لرستان را خیلی شنیده بودم و چون شنیده بودم مردم در اینجا اعتقادات قوی دارند تصمیم گرفتم تحصیلاتم را در رشته روانشناسی در دانشگاه پیام نور خرم آباد ادامه دهم.
جاری ساختن شهادتین در حضور نماینده ولی فقیه در لرستان
رئیس دانشگاه پیام نور لرستان نیز در این رابطه به خبرنگار مهر می گوید: آرماناک پتروسیان دانشجوی مسیحی دانشگاه خرمآباد در حضور حجتالاسلام سید احمد میرعمادی نماینده ولی فقیه در استان در محل بیت ایشان با جاری ساختن شهادتین بر لب به دین اسلام مشرف شد.
علیزاده ادامه می دهد: این دانشجو تعجیل خود برای گرویدن به دین اسلام را به دلیل مواجه شدن با یک حدیث از امام صادق (ع) با این مضمون که اگر کسی تا ۴۰ سالگی نماز نخواند نمیتواند مسلمان شود استناد کرد و تصمیم گرفت سریعا به دین اسلام مشرف شود.
وی یادآور می شود که دانشگاه پیام نور خرمآباد متقبل شده است که واجبات و مستحبات دین مبین اسلام را به این دانشجو تازه مسلمان شده آموزش دهد.
خواستگاری به روش کارمندان گوگل !
خواستگاری به روش کارمندان گوگل !
![]()
در هر کدام از این نقاط یکی از دوستان مشترکشان با یک دسته گل به استقبال فیگی میآمد و با طرح یک سوال در مورد رابطه آن دو یک نوع کلمه رمز به وی میداد.
به گزارش سه نسل ، همشهری آنلاین نوشت: فکر کنید یکی از مهندسان نرمافزار شرکت گوگل هستید و میخواهید برای خواستگاری از همسر آینده خود شیرینکاری کنید.
این همان کاری بود که آری گلیدر انجام داد.
آری گیلدر، از مهندسان شرکت گوگل برای این کار از نرم افزار نقشه گوگل استفاده کردهاست.
آری در وبلاگ خود مراسم خواستگاری خود را که پر از ماجراجویی و سفر به نقاط مختلف شهر نیویورک بوده را به طور کامل توصیف کردهاست.
وی و همکارانش برای این مراسم ابتدا یک نرمافزار مخصوص سیستم عامل اندروید طراحی کردند که با استفاده از نقشه گوگل فیگی، دختری که آری قصد خواستگاری از او را داشت به نقاط خاطره انگیز شهر نیویورک راهنمایی میکرد. آنها این برنامه را برروی یک گوشی نکسوس اس گوگل نصب کردند و به فیگی دادند.
در هر کدام از این نقاط یکی از دوستان مشترکشان با یک دسته گل به استقبال فیگی میآمد و با طرح یک سوال در مورد رابطه آن دو یک نوع کلمه رمز به وی میداد.
سپس فیگی با استفاده از این رمز میتوانست محل مقصد بعدی خود در را پیدا کند و سرانجام به جزیره روزولت جایی که آری با حلقه منتظرش بود برسد.
کل مسیری که فیگی در این مسیر از پارک مرکزی نیویورک تا جزیره روزولت طی کرد 4.5 مایل بود.
در سال 2009 نیز یکی از کارمندان شبکه اجتماعی LinkedIn با طراحی یک نرمافزار برای آیفون مراسم خواستگاری مشابهی در شهر سانفرانسیسکو اجرا کرد.
2daylink.com
ابتکار کره شمالی برای مقابله قحطی


داستان جالب

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی اِونا » پرستار بچههایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .
به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی اِونا»! میدانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمیآورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سیروبل به شما بدهم این طور نیست؟
- چهل روبل ..
- نه من یادداشت کردهام، من همیشه به پرستار بچههایم سی روبل میدهم. حالا به من توجه کنید.
شما دو ماه برای من کار کردید.
- دو ماه و پنج روز
- دقیقاً دو ماه، من یادداشت کردهام. که میشود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که میدانید یکشنبهها مواظب «کولیا» نبودید و برای قدم زدن بیرون میرفتید.
سه تعطیلی .. . . «یولیا واسیلی اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چینهای لباسش بازی میکرد ولی صدایش درنمیآمد.
- سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را میگذاریم کنار. «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا» بودید فقط «وانیا» و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشید.
دوازده و هفت میشود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصیها ؛ آهان، چهل و یک روبل، درسته؟
چشم چپ «یولیا واسیلی اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانهاش میلرزید. شروع کرد به سرفه کردنهای عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.
- و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید ..
فنجان قدیمیتر از این حرفها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حسابها رسیدگی کنیم.
موارد دیگر: بخاطر بیمبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بیتوجهیتان
باعث شد که کلفت خانه با کفشهای «وانیا » فرار کند شما میبایست چشمهایتان را خوب باز میکردید. برای این کار مواجب خوبی میگیرید.
پس پنج تا دیگر کم میکنیم.
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید...
« یولیا واسیلی اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم.
- امّا من یادداشت کردهام ..
- خیلی خوب شما، شاید …
- از چهل ویک بیست و هفت تا برداریم، چهارده تا باقی میماند.
چشمهایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق میدرخشید. طفلک بیچاره !
- من فقط مقدار کمی گرفتم ..
در حالی که صدایش میلرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم . . . ! نه بیشتر.
- دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، میکنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا . . . یکی و یکی.
- یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .
- به آهستگی گفت: متشکّرم!
- جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
- پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟
- به خاطر پول.
- یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه میگذارم؟ دارم پولت را میخورم؟ تنها چیزی میتوانی بگویی این است که متشکّرم؟
- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
- آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه میزدم، یک حقهی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل میدهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.
بخاطر بازی بیرحمانهای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت میشود زورگو بود.
پیر زن و کوزه ها :
پیر زن و کوزه ها :
یک پیرزن چینی دوکوزۀ آب داشت که آنها را به دو سر چوبی که روی دوشش می گذاشت ، آویخته بود و از این کوزه ها برای آوردن آب از جویبار استفاده می کرد
یکی از این کوزه ها ترک داشت ، در حالی که کوزه دیگر بی عیب و سالم بود و همۀ آب را در خود نگه می داشت .
هر بار که زن پس از پرکردن کوزه ها ، راه دراز جویبار تا خانه را می پیمود ، آب از کوزه ای که ترک داشت چکه می کرد و زمانی که زن به خانه می رسید ، کوزه نیمه پر بود....................
دو سال تمام ، هر روز زن این کار را انجام می داد و همیشه کوزه ای که ترک داشت ، نیمی از آبش را در راه از دست می داد .
البته کوزۀ سالم و بدون ترک خیلی به خودش می بالید.
ولی بیچاره کوزۀ ترک دار از خودش خجالت می کشید ، از عیبی که داشت و از این که تنها نیمی از وظیفه ای را که برایش در نظر گرفته بودند ، می توانست انجام دهد
پس از دوسال سرانجام روزی کوزۀ ترک دار در کنار جویبار به زن گفت :
من از خویشتن شرمسارم . زیرا این شکافی که در پهلوی من است ، سبب نشت آب می شود و زمانی که تو به خانه می رسی ، من نیمه پر هستم .
پیرزن لبخندی زد و به کوزۀ ترک دار گفت :
آیا تو به گل هائی که در این سوی راه ، یعنی سوئی که تو هستی ، توجه کرده ای ؟ می بینی که در سوی دیگر راه گلی نروئیده است .
من همیشه از کاستی و نقص تو آگاه بودم ، و برای همین در کنار راه تخم گل کاشتم تا هر روز که از جویبار به خانه بر می گردم تو آنها را آب بدهی.
دو سال تمام ، من از گل هائی که اینجا روئیده اند چیده ام و خانه ام را با آنها آراسته ام .
اگر تو این ترک را نداشتی ، هرگز این گل ها و زیبائی آنها به خانۀ من راه نمی یافت
هر یک از ما عیب ها و کاستی های خود را داریم
ولی همین کاستی ها و عیب هاست که زندگی
ما را دلپذیر و شیرین می سازد
ما باید انسان ها را همان جور که هستند بپذیریم و خوبی را که در آنهاست ببینیم
..:: زنجیر محبت ::..
..:: بزرگترین حکمت ::..
نگران نباش
فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده که نگرانش باشی؛ اما اگه مریضی، فقط دو
چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی که دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛ اما اگه بمیری، دو
چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛ ولی اگه به جهنم بری، اون
قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی که وقتی برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره
..:: پیرمرد و دخترک ::..
|
..:: پیرمرد و دخترک ::.. |
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی . پیرمرد از دختر پرسید : - غمگینی؟ - نه . - مطمئنی ؟ - نه . - چرا گریه می کنی ؟ - دوستام منو دوست ندارن . - چرا ؟ - چون قشنگ نیستم ! - قبلا اینو به تو گفتن ؟ - نه . - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم ! - راست می گی ؟ - از ته قلبم آره... دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد... چند دقیقه بعد پیرمرد اشکهایش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت!!! |
حکایت جالب غلام وزیر
حکایت است که پادشاهی از وزیرخدا پرستش پرسید:
بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد ، و چه کار می کند و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.
وزیر سر در گریبان به خانه رفت .
وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟
و او حکایت بازگو کرد.
غلام خندید و گفت : ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد.
وزیز با تعجب گفت : یعنی تو آن میدانی؟ پس برایم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه میخورد؟
- غم بندگانش را، که میفرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را برمیگزینید؟
- آفرین غلام دانا.
- خدا چه میپوشد؟
- رازها و گناه های بندگانش را
- مرحبا ای غلام
وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد
ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.
غلام گفت : برای سومین پاسخ باید کاری کنی.
- چه کاری ؟
- ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به
درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.
وزیر که چاره ای دیگر ندید قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند
پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر ای چه حالیست تو را؟
و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست ای شاه که وزیری را در خلعت غلام
و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.
پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد
داستان ( گل صداقت )
|
سالهای دوردر چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض ۶ ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آمیختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید. روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت… همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود |
..:: ماجرای چوپان و رهگذر ::..
مـاجــرای : خـــــر ما از کره گی دم نداشت! ...
.jpg)
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ).
دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”
مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت.
خود را به خانه ایی درافکند.
زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ).
از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ).
خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.
جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در جای بمُرد.
پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد.
او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “.
قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود.
چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .
نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست.
باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است.
به طلب قصاص او آمده ام.
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.
حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد.
حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :مرا شکایتی نیست.
محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است
..:: شما ایمیل دارید؟ ::..
مرد جواب داد: «اما من کامپیوتر ندارم، ایمیل هم ندارم!»
رئیس هیئت مدیره گفت: «متأسفم. اگه ایمیل ندارین، یعنی شما وجود خارجی ندارین. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمیتونه داشته باشه.»
مرد در کمال نومیدی اونجا رو ترک کرد.. نمیدونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره و یک صندوق 10کیلویی گوجه فرنگی بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگیها رو فروخت.
در کمتر از دو ساعت، تونست سرمایه اش رو دو برابر کنه.. این عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش رو بگذرونه، و شروع کرد به این که هر روز زودتر بره و دیرتر برگرده خونه. در نتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد. به زودی یه گاری خرید، بعد یه کامیون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت (پخش محصولات) داشت ...
پنج سال بعد، اون مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکاست. شروع کرد تا برای آینده ی خانواده اش برنامه ریزی کنه، و تصمیم گرفت بیمه ی عمر بگیره. به یه نمایندگی بیمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبتشون به نتیجه رسید، نماینده بیمه از آدرس ایمیل مرد پرسید. مرد جواب داد:
«من ایمیل ندارم.»
نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید: «شما ایمیل ندارین، ولی با این حال تونستین یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین. میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه یه ایمیل هم داشتین؟» مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً میشدم یه آبدارچی در شرکت مایکروسافت
لطیفه های قرآنی (1)
لطیفه های قرآنی (1)
پیشنمازی در نماز، پس از حمد، سوره نوح را میخواند. در همان آیه اول (انا ارسلنا نوحا) (ما نوح را فرستادیم) بازماند و بیش از آن، به یاد نیاورد.
مامومی- که حوصلهاش سر رفته بود- گفت: اگر نوح نمیرود، دیگری را بفرست و ما را باز رهان!
آرزوی کافر
قطب الدین علامه شیرازی،به فضل و کمال و ظرافت مشهور و میان او و شیخ اجلّ سعدی مُطایَبه و شوخی معمول بود. یکی از اتابکان شیراز ساختن مسجدی را شروع کرد.خود او هم دست به کار شد و مردم نیز برای خشنودی او سر کار حاظر میشدند.
سعدی و قطب الدین هم گاهی در آنجا حضور مییافتند. اتابک علاوه بر حسن و جمال ذاتی هنوز موهای صورتش نرسته بود.
روزی هنگام نصب خشتی مقداری گِل بر صورت اتابک افتاد،قطب الدین این آیه را خواند:
یا لیتنی کنت ترابا:ای کاش، خاک بودم.
اتابک نفهمید که وی چه گفت:از شیخ سعدی پرسید:قطب چه گفت؟
سعدی گفت:
یقول الکافر یا لیتنی کنت ترابا:کافر میگوید:ای کاش خاک بودم.
عصا که مالم آدم نبود!
شخصی در زمان قدیم که قرآن مینوشت. به این آیه رسید که: (عصی آدم ربه فغوی). فکر کرد و گفت: این آیه غلط است. پس نوشت: «عصا موسی ربه» بعد گفت: عصا که مال آدم نبود، مال موسی بود!
علی به من گفت: سلاماً!
مهدی عباسی، سومین خلیفه عباسی بود. او، پسر منحرفی به نام «ابراهیم» داشت که نسبت به حضرت علی(ع) کینه خاصی داشت. وی، روزی نزد مأمون، خلیفه عباسی آمد و به او گفت: در خواب، علی(ع) را دیدم که با هم راه میرفتیم، تا به پلی رسیدم. او، مرا در عبور از پل، مقدم داشت. من به او گفتم: تو ادعا میکنی که امیر بر مردم هستی؛ ولی، ما از تو به مقام پادشاهی سزاوارتریم. او به من پاسخ رسایی نداد. مأمون گفت آن حضرت به تو چه پاسخی داد؟ ابراهیم گفت: چند بار به من سلام کرد و گفت: سلاماً... سلاماً.
مأمون گفت: او، تو را نادانی که قابل پاسخ نیستی، معرفی کرده است، چرا که قرآن در توصیف بندگان خاص خود، میفرماید: (و عبادالرحمن الذین یمشون علی الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاماً) (بندگان خاص خداوند رحمان، کسانی هستند که با آرامش و بی تکبر بر زمین راه میروند و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند، به آنها سلام میگویند و با بی اعتنایی و بزرگواری میگذرند.)
پیرزن به بهشت نمیرود!
روزی، پیرزنی به حضرت محمد(ص)گفت: «از خداوند بخواهید، که مرا به بهشت ببرد!»
پیامبر خدا فرمودند: «پیرزنها به بهشت نمیروند!»
پیرزن شروع به گریستن نمود. حضرت (ص) تبسم کرده و فرمودند: مگر سخن خداوند را نشنیدهای که: (انا انشاناهن انشاء فجعلناهن ابکارا) (سوره واقعه آیه36 و 35). «یعنی، زنان در بهشت، به صورت دوشیزگان جوان درمی آیند». یعنی، پیرزنان، جوان میشوند و سپس، داخل بهشت میگردند.
اگر نوح نمیرود!
پیشنمازی در نماز، پس از حمد، سوره نوح را میخواند. در همان آیه اول (انا ارسلنا نوحا) (ما نوح را فرستادیم) بازماند و بیش از آن، به یاد نیاورد.
مامومی- که حوصلهاش سر رفته بود- گفت: اگر نوح نمیرود، دیگری را بفرست و ما را باز رهان!
آیا اطمینان نداری!
همسایه «اصمعی»، از او چند درهم قرض کرد. روزی، اصمعی به او گفت: آیا به یاد قرضت هستی؟
همسایه گفت: بله! آیا تو به من اطمینان نداری؟
اصمعی گفت: چرا. مطمئنم؛ اما مگر نشنیدهای که حضرت ابراهیم(ع)، به پروردگارش ایمان داشت و خداوند از او پرسید: (اولم تومن) (مگر ایمان نیاورده ای؟).
ابراهیم پاسخ داد: (بلی ولکن لیطمئن قلبی). چرا. ولی میخواهم قلبم آرامش یابد.» (منبع:نشریه بشارت- ش77)
شیطان میآید
روزی ابوحنیفه با اصحاب خود در مجلسی نشسته بود که مومن طاق،شاگرد برجسته امام صادق علیه السلام
از دور پیدا شدو به طرف آنها متوجه گردید. وقتی نگاه ابوحنیفه به او افتاد از روی دشمنی به اصحاب خود گفت:
قد جاءکم الشیطان:شیطان به سوی شما آمد.
وقتی مومن طاق این سخن را شنید و نزدیک آمد این آیه را خواند:
...انا ارسلنا الشیطان علی الکافرین تؤزهم ازّا:ما شیاطین را به سوی کافران فرستادیم تا آنان را شدیدا تحریک کنند.
گردآوری: شکوری بخش قرآن تبیان
داستان کوتاه ( امید )
شمع ها به آرامی می سوختند، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی.
اولی گفت: من صلح هستم!
با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد.
فکر میکنم به زودی از بین خواهم رفت.
سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت.
*****
دومی گفت: من ایمان هستم!
با این وجود من هم ناچارا مدتی زیادی روشن نمی مانم،
و معلوم نیست تا چه زمانی زنده باشم،
وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد.
*****
شمع سوم گفت: من عشق هستم!
ولی آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم.
مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند،
آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد.
*****
ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید
و گفت: چرا خاموش شده اید؟
قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن.
*****
سپس شمع چهارم گفت:
نترس تا زمانی که من روشن هستم میتوانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم.
من امید هستم!
کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد.
چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیتان خاموش نشود.
چراکه هر یک از ما می توانیم
امید، ایمان، صلح و عشق
را حفظ و نگهداری کنیم.
..:: کلمه کامپیوتر مونث است یا مذکر؟ ::..
کلینیک خدا
کلینیک خدا به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ............ ... خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده. زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد. آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند. به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم. بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم. زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم. هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم. زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم. امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند: رنگین کمانی به ازای هر طوفان لبخندی به ازای هر اشک دوستی فداکار به ازای هر مشکل نغمه ای شیرین به ازای هر آه
..:: یک شب با زنی دیگر ::..
روایتی تکاندهنده از زندگی زنی که معتاد بود
همشهری سرنخ در شماره 71 خود به سراغ زنی رفته که موفق شده بعد از اثرات تلخ و تکاندهنده اعتیاد بر زندگیاش، پاک شود و به دنبال آن پدر 86 ساله خود و 14 نفر از اعضای خانوادهاش را از چنگال اعتیاد رهایی بخشد.
بخشهایی از این گزارش تکاندهنده در ادامه میآید: در یکی از محلههای پرت ملارد کرج به دنبال کمپی میگردیم که بهتازگی افتتاح شده. این کمپ چند ماه است توسط زنی که خودش سالها معتاد بوده راه اندازی شده تا به معتادان داوطلبی که تصمیم گرفتهاند سلامتی شان را به دست بیاورند کمک کند. گودالهای بزرگ و تلهای خاکی که بچهها کنار آنها مشغول بازی کردن هستند مناظری است که تا قبل از رسیدن به کانون آرامش میبینیم.

منیژه در حال صحبت با خانواده یکی از رهجوهاست. کارش که تمام میشود به سراغش میرویم و گفتوگویمان را از ماجرای معتاد شدنش شروع میکنیم؛ « از نه سالگی شروع به مصرف مواد کردم. دو ازدواج ناموفق داشتم. درهمان نه سالگی شوهرم دادند. من اصلا آن زمان نمیدانستم ازدواج چیست !پسرعمه ام هم 17 ساله بود که با هم زیر یک سقف رفتیم. بعدها فهمیدم که او اعتیاد داشت. زندگی کودکانه ما دو سال بیشتر دوام نیاورد. یک سال بعد مجددا شوهرم دادند اماازدواج دومم کمتر از یک ماه دوام آورد. تازه 13 سالم شده بود که از شوهر دوم هم جدا شدم.»
یک زندگی کودکانه
منیژه تا13 سالگی دوبار ازدواج کرده بود. زمانی که همسن و سالهای او پشت میز و نیمکتهای دبستان آموزش میدیدند، منیژه در حالی که هنوز کودکی نکرده بود مجبور بود نقش همسر را بازی کند؛«من سن و سالی نداشتم که برای بار دوم ازدواج کردم؛ برای همین هر روز خانه و زندگی را ول میکردم وبرای خاک بازی با دوستانم به کوچه میرفتم.بعدش هم از ترس شوهرم زیر کمد یا اسباب و اثاثیه خانه قایم میشدم؛ برای همین بود که خانواده شوهرم میگفتند من زن زندگی نیستم و طلاقم دادند.»
ماجرای معتاد شدن خانم دانایی هم به همان سالهایی بر میگردد که او را به زور شوهر دادند؛«چند ماهی که از اولین زندگی مشترکم گذشت متوجه شدم پسرعمه ام تریاک میکشد. من هم که خوب و بد را نمیدانستم وقتی او از خانه بیرون میرفت، با قاشق سوختههای تریاکش را از وافور در میآوردم و میخوردم. بعد هم با خیال راحت بدون اینکه متوجه چیزی شوم میخوابیدم. بچه بودم و از این کار مثل یک بازی خوشم میآمد. شوهر دومم هم معتاد بود؛ برای همین دیگر بدون رودربایستی با او مواد مصرف میکردم.»
31 سال تخریب
منیژه تا 13 سالگی دو ازدواج ناموفق را تجربه کرده بود؛ اما شرایط زندگی او و خانوادهاش باعث شد او برای سومین بار ازدواج کند و دوران اعتیادش 31 سال ادامه پیدا کند؛«چهارده سالم که شد با علیرضا ازدواج کردم. او اعتیاد نداشت و مرد خوبی بود. بعد از مدتی من بهخاطر انجام دادن کار خانه و بشور و بسابی که داشتم رماتیسم گرفتم و کم کم رماتیسمم به قلبم زد. به مطب دکترهای مختلفی رفتم اما همه میگفتند بهخاطر اعصابم است که اینطوری شدهام و باید بروم مسافرت و این حرفها. اما من خودم میدانستم چه مرگم است و چرا عصبی شدهام میدانستم چون ترک نکردهام باید مواد مصرف میکردم اما شوهرم از ماجرا خبر نداشت. یک روز همسایه مان به علیرضا گفت:«به زنت تریاک بده، خوب میشه.»
همسایه حرف دل دانایی را زد. همین توصیه بیجا باعث شد منیژه شرم را کنار بگذارد و به همسرش بگوید چه دردی دارد؛« آنجا رویم کمی به شوهرم باز شد و ماجرای اعتیادم را به او گفتم. اول داد و بیداد راه انداخت اما بعد که حال و روزم را دید گفت برایت مواد میگیرم ولی به خانوادهام نمیگویم تو معتادی. میگویم خودم معتاد شدهام. ما خانه مادر شوهرم زندگی میکردیم. وقتی آنها سرزده به خانه مان میآمدند شوهرم تریاک را از دست من میگرفت و میکشید؛ همینطوری شد که او هم مثل من معتاد شد و بیشتر از 25 سال با هم زندگی مان را دود کردیم.»
تلخ مثل زهر مار
روزها و فرصتهای ناب زندگی منیژه و همسرش پای بساط مواد خاکستر میشدند؛ آنقدر آن روزها اتفاقات تلخ برای این زن جوان افتاده که وقتی از او میخواهیم دربارهاش حرف بزند سری تکان میدهد و میگوید نمیدانم باید کدامش را بگویم. خاطرات او از زندگی خودش گرفته تا اعتیاد بچههایش یک نقطه مشترک دارد؛ اینکه تمامشان مثل زهر تلخ است؛«سه دختر و دو پسر دارم که متاسفانه یک دختر و یک پسرم هم اعتیاد پیدا کردند. اگر بخواهم از اتفاقات تلخ بگویم شاید باورتان نشود اما 90 درصد از زندگی دوران اعتیادم تلخ است. حسین، پسرم مدت زیادی بود که به من میگفت برایش دمپایی بخرم. با خودم حساب کتاب میکردم میگفتم اگر بخواهم 500 تومان پول دمپایی او را بدهم باید چند دود کمتر مواد بکشم برای همین پشت گوش میانداختم.»
کارد به استخوان رسید
بهترین سالهای زندگی او و بچه هایش در کشمکش با اعتیاد گذشت. تا اینکه او شش سال قبل به واسطه یک اتفاق تلخ تصمیم به ترک گرفت؛«شش سال قبل بعد از یک اتفاق، زندگی ام نجات پیدا کرد. بچه هایم گرسنه بودند حتی پول نداشتم برایشان تخممرغ بخرم. یکی از اقواممان آمد خانهمان، با اینکه میدید دست و پای بچه هایم از گرسنگی میلرزد حاضر نشد75 تومان پول بدهد تا دوتا تخم مرغ برایشان بخرم. آن روز تازه متوجه شدم از کجا به کجا رسیدهام؛ شوهرم کارخانه داشت با 200 چرخکار. خودم خانه داشتم اما دیگر هیچ چیز برایمان نمانده بود؛ همهاش را دود کرده بودیم.»
اوضاع و احوال زندگی برای منیژه و خانوادهاش حسابی تلخ شده بود. آنها حتی نمیتوانستند شکمشان را سیر کنند. هر روز شرایط برای منیژه بدتر میشد. گرسنگی فرزندانش برای او تلنگری شد تا به خودش بیاید:«با خودم گفتم هرطور شده باید ترک کنم.»
فان پاتوق
حاجعلی؛ عیالوارترین مرد ایران!
حاجعلی با 26 زن، 195 فرزند و بیش از200 نوه و نتیجه در خانهای در شمال کشور زندگی میکرد. تعداد فرزندان او آنقدر زیاد بود که برای انتخاب نام آنها با مشکل روبهرو شده بود. دو گوسفند، 50 کیلو برنج، 20 کیلو آرد، هفت کیلو حبوبات، چهار کیلو روغن، یک کیلو چای و 10 کیلو قند و شکر مصرف روزانه خانه آنها بود. درباره حاجعلی حقپناه صحبت میکنیم؛ مردی که در دهه 50 به خاطر خانواده پرجمعیتش تیتر یک روزنامههای کشور شد. حالا 34 سال از مرگ حقپناه میگذرد و خانواده حقپناهها جمعیتشان خیلی بیشتر از قبل شده. آنقدر که محاسبه تعداد خانواده برای خودشان هم سخت است. خبرنگار و عکاس سرنخ برای اینکه از اوضاع و احوال این خانواده پرجمعیت بعد از مرگ حاجعلی باخبر شوند؛ درست روزی که اعضای این خانواده برای ولیمه دور هم جمع شده بودند؛ شال و کلاه کردند و به روستای جوجاده رفتند.
اگر سری به جوجاده، روستایی بین قائمشهر و ساری بزنید؛ اولین موضوعی که توجه شما را به خود جلب میکند تعداد بیشمار افرادی است که نام خانوادگیشان حقپناه است. آنها همه از بازماندگان مردی به نام حاجعلی حقپناه هستند که به خاطر تعداد زیاد همسر و فرزندانش نامش به روزنامهها راه یافت.
«من خودم هم حقپناه هستم. با کدامشان کار دارید؟!» اینها را راننده تاکسیای میگوید که ما از او سراغ خانواده حقپناه را میگیریم. اکثر ساکنان روستای جوجاده از بچهها، نوهها، نتیجهها و ندیدههای حاجعلی حقپناه هستند که با جمعیت زیادشان روستا را به نام خود درآوردهاند. راننده میگوید: «حتی مسجدی که در مرکز جوجاده قرار دارد زمینی بوده که حاجعلی حقپناه به اهالی اهدا کرده تا مراسمشان را آنجا برگزار کنند. نام حاجعلی را میتوانید روی سر در این مسجد که بخشهایی از آن هنوز نیمهکاره مانده ببینید.»
اینجا همه حاجعلی را به خاطر تعداد همسرها و فرزندان بیشمارش به علاوه نفوذ و ثروتی که داشته میشناسند. حاجعلی در یک خانواده فقیر به دنیا آمد اما با سعی و تلاش در سن 24 سالگی صاحب مال و املاک زیادی شد. حقپناه بزرگ سرانجام در سن 95سالگی به خاطر کهولت سن و به مرگ طبیعی فوت کرد. آن زمان کوچکترین فرزند حاجعلی که از همسر بیست و ششمیاش بود؛ سه سال بیشتر نداشت. حالا اگرچه حاجعلی و زنهایش همه به رحمت خدا رفتهاند اما هنوز که هنوز است چرخ روستای جوجاده به کمک پسران، دختران، نوهها، نتیجهها و ندیدههای حقپناه میچرخد.
از آمل تا بابل
«خودمان هم آمار دقیقی از تعداد فرزندان پدرمان نداریم. تا به حال فرصتی هم پیدا نکردهایم که شجرهنامهای از خاندانمان تهیه کنیم.» اینها را حسن، یکی از پسران زن ششم حاجعلی میگوید. او 65 سال دارد و وقتی حرف به اینجا میرسد که خودش چند زن دارد با خنده ادامه میدهد؛ «من یک زن بیشتر ندارم در عوض خدا به من نه دختر و یک پسر داده، راستش خانمم تحمل هوو ندارد. خدا نکند از کار خانمی تعریف کنم آن شب را باید بیرون از خانه بخوابم.» در میان پسران حاجی تنها چند نفرشان هستند که مانند پدر چند همسر گرفتهاند اما هیچکدام نتوانستهاند رکورد پدرشان را در این زمینه بشکنند اما نکته جالب اینجاست که نه خود حاجی و نه پسرانش تا به حال کارشان به طلاق نکشیده است و همسرانشان بهخوبی و خوشی با هم زندگی میکنند. حسن میگوید: «زن اول پدرم عاروس نام داشت. پدرم زمانی که 24 سال داشت با این زن که آن زمان 18 ساله بود؛ ازدواج کرد.»
به گفته حسن، پدرش در اکثر شهرهای مازندران همسر داشته و تا آنجا که او میداند پدرش برای زنهایش شش خانه خریده بوده؛ «از آمل گرفته تا بابل، قائمشهر، نکا، ساری، زرینکلاه و... پدرم زن گرفته بود.» پسران حاجعلی درباره راه و روش زندگی پدرشان حرفهای زیادی برای گفتن دارند؛ «پدر کارهای زیادی انجام میداد. او در حدود 20 هکتار مزرعه گندم، جو، برنج و پنبه داشت و زنهایش پا به پایش در مزرعه کار میکردند.»
حقپناه بزرگ مرد کاری و پرتلاشی بود. او در کنار مزرعهداری دستی هم در خرید و فروش دام داشت. برای همین مجبور بود به شهرهای مختلف سفر کند و گاو وگوسفندهایش را بفروشد. شاید یکی از دلایلی که باعث شد حاجعلی 26 زن را به عقدش دربیاورد؛ همین سفرهای زیاد بوده است؛ «به نظر ما یکی از دلایل اینکه پدرمان زیاد زن گرفته، میتواند سفرهای زیادی باشد که او میرفته. مثلا مادر حسنآقا که نامش محرم بود و مادر من و یک خانم دیگر از زنهایی بودند که پدرم آنها را در آمل دیده و با آنها ازدواج کرده بود.»
غلامرضا کوچکترین پسر حاج علی است. او 35 سال دارد و نام دخترش که کوچکترین نوه حاجعلی به حساب میآید را به احترام مادر خدا بیامرزش مهتاب گذاشته است؛ «مهتاب زن آخر حاجی بود. او 14 ساله بود که به عقد حاجعلی 70ساله درآمد. مردم روستا مدعی بودند که حاجعلی او را از بقیه همسرانش بیشتر دوست دارد.»
خانهای برای 12 هوو
خانه حاجعلی در جوجاده تا سال 73 همچنان پابرجا بود اما در همان سال، وقتی زنهای فامیل دور هم جمع شدند تا برای غلامرضا، پسر کوچک خانواده آش پشت پای سربازی درست کنند، به خاطر شیطنت بچههای فامیل، خانه آتش میگیرد و بیشتر یادگاریهای بهجا مانده از حاجعلی در میان شعلههای آتش میسوزد. آخرین پسر حاجعلی در اینباره میگوید: «زیر خانه پدر کاه زیادی جمع کرده بودیم. آن روز بچههای کوچک شیطنت کردند و با آتش زدن کاهها خانه را به آتش کشیدند. خوشبختانه شخصی در این حادثه آسیب ندید اما خانه پدریم با همه یادگاریهایش سوخت.»
خانه اصلی حاجعلی در بالاترین نقطه روستا و روی تپهای بلند قرار گرفته بود. جایی که به قول حسن، هم به ساری مشرف بود و هم قائمشهر. بعد از آن آتشسوزی، بعد از پاکسازی بقایای خانه سوخته، آنجا را به باغ تبدیل کردند و درختان نارنگی، پرتقال و انار زیادی آنجا کاشتند؛ «پدرم عاشق خانهاش بود و تا جایی که به خاطر دارم؛ او با 12 زن خود و همه فرزندانش در آن خانه به خوبی و خوشی زندگی میکردند.» اینها را علامرضا اضافه میکند در خانه حاجعلی 12 هوو و فرزندانشان به خوبی و خوشی زندگی میکردند. همسران حقپناه بزرگ به خوبی کارها را بین خود تقسیم کرده و با هم کنار آمده بودند. حسن درباره زندگی در خانه پدریاش میگوید: «آن زمان مادرانمان در حیاط خانه یک گهواره سراسری با پارچه درست میکردند و بچهها را در آن میخواباندند. کارهای خانه بین زنها تقسیم شده بود. یکی از آنها فقط مسوول نگهداری از نوزادان بود.»
حاجعلی برای اینکه نظم و انضباط را در خانواده پرجمعیتش برقرار کند؛ گاهی مجبور میشد ابروهایش را درهم بکشد و با توپ و تشر اوضاع را آنطور که دلش میخواهد سر و سامان دهد. او مرد خانوادهداری بود و تا آنجا که میتوانست سعی میکرد خانوادهاش را دور هم جمع کند. غلامرضا که یکی از پسران تحصیلکرده حاجعلی است؛ میگوید: «پدرم به اتحاد و همبستگی در خانواده خیلی اهمیت میداد. حتی در زمان ناهار و شام با اینکه تعداد خانواده زیاد بود اما او در چند نوبت غذا میخورد تا دل همه را به دست بیاورد و با همه اعضا خانوادهاش دور هم بنشینند.»
جیره پادگانی
سالها پیش وقتی حاجعلی به خاطر تعداد زیاد زنان و فرزندانش سوژه روزنامهها و مجلهها شد؛ درباره زندگیاش به خبرنگارها گفت: «من در چند نوبت با خانوادهام شام و ناهار میخورم. اول با یکی از همسرانم و فرزندانمان و بعد هم به نوبت با بقیه غذا میخورم. به همین خاطر پرخور شدهام!»
حقپناه بزرگ مرد دست و دلبازی بود و به خاطر کار و تلاش زیادی که انجام میداد؛ وضع مالی خوبی بههم زده بود. او دوست نداشت به اهل و عیالش بد بگذرد. رشید یکی دیگر از فرزندان حاجعلی در اینباره میگوید: «غذای ما خیلی زیاد بود. ما آن زمان که دور هم بودیم؛ روزی دو گوسفند، بیش از 10 مرغ، 50 کیلو برنج، 20 کیلو آرد، هفت کیلو حبوبات، چهار کیلو روغن، دو کیلو کره، هشت کیلو پنیر، یک کیلو چای و 10 کیلو قند و شکر مصرف میکردیم.»
غلامرضا در ادامه صحبتهای برادرش با خنده میگوید: «ما در خانه قبلیمان جایی داشتیم به اسم بالاخانه. آنجا همیشه یک لاشه گوسفند آویزان بود و به محض اینکه نزدیک بود تمام شود؛ پدرم آن را برمیداشت و یک لاشه پرگوشت دیگر آویزان میکرد.»
به هر حال خرج خانهای که در آن 12 هوو، 195 پسر و دختر و بیش از 200 نوه و نتیجه زندگی میکردند، معلوم است که زیاد میشود اما حاجعلی به خاطر داشتن زمینهای زیاد وکشاورزی مناسب میتوانست هزینه خانوادهاش را تامین کند. البته این برای زمانی بود که حاجعلی تنها 12 زن داشت اما وقتی تعداد همسران او به عدد 26 رسید؛ حقپناه بزرگ مجبور شد برای بقیه زنهایش در شهرها و روستاهای اطراف جوجاده خانه بگیرد و هرچند روز یک بار برای سرکشی به وضعیت آنها به شهرها و روستاهای دیگر مازندران رفت و آمد کند. او برای رفت و آمدش هم آدابی داشت که بچهها باید آن را رعایت میکردند؛ «پدرمان اسبی داشت به اسم سهند.زمانی که او میخواست برای دیدن زن و فرزندانش به شهر دیگری برود با سهند تا لب جاده میرفت و از آنجا سوار بنز 190اش میشد. وقتی هم که میخواست برگردد؛ یکی از دختران یا پسرانش باید با اسب لب جاده میرفت و آنقدر منتظر میماند تا حاجی از راه برسد و سوار بر سهند به داخل روستا برگردد.»
خواستگاری برای هوو
پسران حاجعلی تا دلتان بخواهد از پدرشان و کارهایی که انجام داده، خاطره دارند اما حتما دختران حقپناه هم حرفهای شنیدنی از پدرشان دارند. برای همین پای حرفهای آنها مینشینیم. روزی که ما برای تهیه گزارش به روستای جوجاده رفتیم؛ بهترین فرصت ممکن برای دیدن بازماندههای حاجعلی بود؛ چراکه ولیمه خوران یکی از پسران حاجعلی بود که داشت خودش را برای زیارت خانه خدا آماده میکرد.
حاجی صنم سومین دختر حاجعلی از زن اولش یعنی عاروس است. او که حالا 85 ساله است، میگوید: «آن اوایل حاجی با 12 همسرش در یک خانه زندگی میکرد. همه رابطهشان با هم خوب بود. وقتی حاجی میخواست دوباره ازدواج کند، مادرم خودش چادر به کمر میبست و به در خانه آن زن میرفت تا او را از خانوادهاش برای حاجی خواستگاری کند.»
به گفته صنم زندگی در خانه حاجعلی خیلی جالب بود چرا که گاهی اوقات در یک هفته چند زن همزمان با هم وضع حمل میکردند؛ «حاجعلی در میان 26 زن خود سه تای آنها را از همه بیشتر دوست داشت. اولی مادرم عاروس بود که هم پای حاجی بود. دومی محرم خانم و سوم همسر آخر پدرم، ماتابه بود.» صنم در جواب این سوال که آیا حاجعلی دستِ بزن هم داشته، خندهاش میگیرد؛ طوری که دندانهای طلایش به چشم میآیند؛ «حاجی سیاست داشت. اگر خشم نمیکرد و از زنهایش زهرچشم نمیگرفت که آنها به راحتی نمیتوانستند در کنار هم زندگی کنند. او گاهی دستِ بزن هم داشت اما بعدا دلجویی میکرد. خلاصه اینکه حاجی خیلی خانوادهدوست بود.»
گوش به آهنگ سطل مسی
«به پدربزرگم به این خاطر حاجعلی گدا میگفتند که او عاشق حضرت علی(ع) بود و ارادت خاصی به او داشت. به همین دلیل گدای علی لقب گرفت. حتی شعری که روی سنگ مزار او نوشتهایم هم بیمناسبت با اسم او نیست.» فرامرز حقپناه اینها را میگوید؛ او اولین نوه حاجعلی است که در سال 51 توانسته دیپلم بگیرد.
فرامرز مدتی روی خانوادهاش تحقیق کرد تا آمار دقیقی از تعدادشان جمعوجور کند اما از آنجا که تعداد آنها خیلی زیاد است، از این کار منصرف شد. «در آماری که سال 51 گرفتم متوجه شدم حاجعلی حدود 540 دختر و پسر و نوه و نتیجه دارد. شاید الان حدود 2300 نفر باشیم، شاید هم بیشتر.» فرامرز از حاجعلی خاطرات زیادی دارد.
او میگوید: «خوب به خاطر دارم که وقتی ما بچه بودیم حاجی برای اینکه دخترها، پسرها، نوه و نتیجههایش را صدا کند، میگفت: «آهای. او تعداد زیادی از فرزندانش را به اسم نمیشناخت و به همه میگفت آهای.»
حاجعلی حتی برای صدا کردن بچههایش از سر مزرعه هم رسم و رسوم خاصی داشت. آن زمان تلفن همراه نبود. برای همین حقپناه بزرگ به یکی از ستونهای خانهاش سطلی مسی آویزان کرده بود و هر وقت میخواست پسرانش را از سر مزرعه به خانه صدا کند، با یک چکش به سطل مسی میکوبید تا اعضای خانواده را دور هم جمع کند؛ «یکی از نشانههای حاجعلی داسی بود که همیشه همراهش بود. او بدون آن داس هیچجا نمیرفت و اعتقاد داشت که ابزار کارش باید همیشه همراهش باشد. پیرمرد جز قند و شکر هیچ چیز دیگری نمیخرید. همه محصولات مورد استفادهاش را خودش به کمک همسرانش درست میکرد. از پشم و پنبه گرفته تا شیر و کره و پنیر.»
سفره عقدی برای سه عروس
یکی دیگر از خاطرات بامزهای که همه فرزندان و اطرافیان حاجعلی آن را به خوبی به یاد دارند، مربوط به روزی میشود که حاجعلی سه نفر از همسرانش را در یک شب عقد کرد. این اتفاق را حسن حقپناه به خوبی به خاطر دارد؛ «عاروس، حوا، مریم، ننه خانم، ننهجان، محرم خانم، فضه، فاطمه، صغری و ماتابه یا مهتاب تنها چند تن از زنان حاجی هستند.» مدتی که حاجعلی برای فروش دامهایش به آمل رفتوآمد میکرد، از دو دختر اهل روستای «گتاب» خواستگاری میکند. یکی از آنها ماتابه بود که آن زمان 14 سال بیشتر نداشت؛ «وقتی پدرمان میخواست این دو زن را به عقد خودش دربیاورد، یکی دیگر از دختران روستا هم از او میخواهد او را هم بهعنوان همسر قبول کند. پدرمان هم قبول میکند. به این ترتیب او در آن شب سه زن را با هم عقد میکند.»
با اینکه حاجعلی در طول زندگیاش زنهای زیادی را به عقد خود درآورد اما فقط رضا یکی از پسران حاجعلی که حالا70 ساله است مانند پدرش چند همسر دارد. او تا به حال پنج همسر اختیار کرده است؛ «پدرم قبل از مرگش قصد داشت دختر دیگری را هم به عقد خود درآورد اما دیگر اجل مهلتش نداد. او هر کاری کرد نتوانست از خانواده آن دختر رضایت بگیرد.» بعد از آن ماجرا حاجعلی گفته بود که دخترهای امروزی پرتوقع شدهاند و به هیچ شرایطی راضی نمیشوند.
آزمون اخذ گواهینامه تخصصی ازدواج!
آزمون اخذگواهینامه تخصصی ازدواج!
با توجه به گفته رییس جدید سازمان ملی جوانان درباره گواهینامه تخصصی ازدواج و اینکه دخترها به کسانی بله بگویند که دوره سه ماهه مهارت های ازدواج را گذرانده باشد، دیدیم بهتر است با این رییس جدید از در دیگری وارد شویم و به جای آن که مثل رییس قبلی، هر حرفی زد، بلافاصله آن را تبدیل به سوژه کنیم، به کمکش برویم. شاید واقعا این بندگان خدا نمی دانند مشکل ازدواج جوانان کجایشان است!
از این روی، یک عدد آزمون اختصاصی طراحی کرده ایم تا در پایان دوره ، جوانان را با آن محک بزنند و گواهینامه ازدواج را به کسانی بدهند که در پاسخگویی امتیاز خوبی کسب کرده باشند.
* در جاده زندگی مشترک، هر یک از تابلوهای زیر به چه مفهومی اشاره دارند؟
الف. فرمان زندگی را از همان اول، خودت به دست بگیر
ب. اگر پرسپولیسی هستی آن گاه همسرت نباید استقلالی باشد
الف. انتخاب همسر از بین آدمهای برجسته
ب. شکم برجسته ممنوع!
الف. همیشه راه راست را برو
ب. به طرف منزل مادرزن
ازدواج:
الف. آغاز آزاد روابط
ب. پایان روابط آزاد
الف. لطفا موالیدتان را کنترل کنید!
ب. یکی کمه، دو تا غمه، سه تا که شد خاطرجَمعه!
الف. به سراغ شوهر که می روی تازیانه را فراموش نکن!
ب. کتک زدن ممنوع
الف. همسرت را نپیچان
ب. دم درآوردن ممنوع!
الف. ماه عسل به دریا نروید، غرق می شوید، حسرت به دل می مانید!
ب. زیرآبی رفتن ممنوع

الف. وفاداری در حد سگ
ب. اخلاق سگی ممنوع
الف. به پای هم پیر شوید
ب. پیرتان در می آید!![]()
الف. ladies next
ب. محل وقوع عشق های خیابانی
الف. بعد دوسال راه میندازیم یه مخزن گنده جوجه کشی!
ب. دو فرزند کافی است!
الف. همدیگر را دور نزنید!
ب. دور همدیگر بگردید!
الف. هنگام دعوا از چکش استفاده نکنید
ب. زندگی شما به بن بست رسیده است
چرا شیعه شدم
خالق "آنگاه هدایت شدم" در تبیان
چرا شیعه شدم؟
قسمت اول از مصاحبه تبیان با دکتر تیجانی
تبیان : سلام علیکم و رحمة الله. حقیقتا از دیدار شما بسیار خرسندیم. در واقع آنچه باعث شد که ما مشتاق دیدار جنابعالی باشیم شخصیت شایسته و گرانقدر شما در جهان اسلام خصوصا در نزد شیعیان است و در حقیقت میتوان گفت که شخصیتهایی همانند شما به ندرت در جهان اسلام دیده میشوند و تمامی کسانی که از اهل علم و فرهنگ به شمار می آیند مشتاق آشنایی با شخصیت شما و معرفی آن به دنیا هستند البته خصوصیت ویژه ای هم در شخصیت شما وجود دارد که مسئله ی استبصار است و ما دوست داریم بدانیم علت اساسی و رازی که باعث تشرف شما به تشیع شده است و شما را از جمله شخصیتهای مطرح و بزرگ شیعه قرار داده است چیست؟
دکتر تیجانی: بسم الله الرحمن الرحیم؛ من همواره و در همه ی احوال به این کلام الهی تمسک میجویم که به ما یاد داد که بگوییم «الحمدلله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله» و در واقع تمامی این امور توفیقی است از جانب خداوند متعال و میتوان آن را رجوع و بازگشتی به اصل و ریشه خود دانست چرا که خانواده ی من از جمله سادات علوی هستند که از عراق مهاجرت کردند، کسانی که از دست دولت عباسی که آنان را محکوم به اعدام دانسته بود به تونس در شمال آفریقا فرار کردند و به مرور زمان از اهل تسنن شدند و راه تقیه را در پیش گرفتند و مشیت خداوند متعال هم اینگونه تعلق گرفت که ما را به اصالت و ریشه ی خودمان باز گرداند تا حقیقت را درک کنیم .
سفر من به مکه هم سفری موفقیت آمیز بود و در مسیر بازگشت خداوند متعال مرا متوجه عراق کرد و در مسیرم مردی شیعی قرار داد که مرا به عراق برد و در آنجا هم در اجتماعی که علماء شیعه و در رأس آنها محمدباقر صدر و سید حکیم حضور داشتند شرکت کردم. در آنجا قبل از آن که با مذهب ایشان ارتباط بگیرم و تأثیر بپذیرم از اخلاق آنها متآثر شدم. شاید اخلاق شیعه بود که مرا جذب کرد و در طول مدتی هم که در آنجا به سر میبردم رفتار آنها مرا تحت تأثیر قرار داد. و در لابلای سؤالاتی که رد و بدل می شد؛ دچار شک و تردید شدم، همان شکی که غزالی در باره اش می گوید راهی است به سوی کشف حقیقت .
هنگامی که به کشورم تونس برگشتم دیدم که آنها بر پیمان خود وفادار بوده اند و تمامی کتبی را که خواسته بودم به طور رایگان برایم فرستاده بودند، که این مسئله حیرت مرا بیش از پیش برانگیخت و مرا به جستجویی سه ساله وادار کرد. و بالاخره پس از بحثها و جستجوها و دقتها و مقایسات فراوان دریافتم که اهل بیت(علیهم السلام) اصل و ریشه ی اسلام هستند و کسی که از ایشان رویگردان باشد در حقیقت گمراه است و به خاطر همین بود که کتابم " آنگاه هدایت شدم " را به رشته ی تحریر در آوردم چرا که من خودم را مسلمانی گمراه می دانستم .
چنانکه خودم هم در میان اهل سنت نقش امام را داشتم و احادیث مختلفی را فقط می خواندم بدون اینکه چیزی از آن را بفهمم و دائما آنها را صحیح می پنداشتم و بر محمل تأویلات منطقی حمل میکردم .
باید توجه داشته باشیم که فرق است بین "مغضوب علیهم و ضالین"، چرا که "مغضوب علیهم" کسانی اند که حق را در یافته اند اما آن را انکار کرده اند لکن "ضالین" تفسیر کسانی است که حقیقت را گم کرده اند و در راه مانده اند. و من معتقدم که اهل سنت نیز امروزه از جمله ی "ضالین" هستند و ایشان قربانی این توطئه و پنهان کاری کثیف هستند و به همین خاطر است که من برادران اهل سنتم را بسیار مورد احترام قرار میدهم، خداوند متعال در قرآن کریم می فرماید: «یا ایها الذین آمنوا اذا ضربتم فی سبیل الله... ولا تقولوا لمن القی الیکم السلام لست مؤمنا تبتغون عرض الحیاة الدنیا فعندالله مغانم کثیرة کذلک کنتم من قبل فمنّ الله علیکم» و خداوند متعال هم به واسطه این هدایت بر من منت گذاشت، هدایتی که باعث شد بر کشتی نجات سوار شده و به حبل الله المتین چنگ بزنم .
من آن سفر و تجربه ای را که با شیعه داشتم مکتوب کردم و به واسطه ی آن به موفقیت بزرگی دست پیدا کردم و هرگز توقع نداشتم که این کتاب با این حجم اندک به چنین مقبولیتی در بین مسلمین چه شیعه و چه اهل سنت دست پیدا کند تا انجا که تعداد زیادی به فضل این کتاب به هدایت و رستگاری دست پیدا کردند و این کتاب به بیست و شش زبان دنیا ترجمه شد و از نامه ها و ایمیل هایی که به دستم میرسید متوجه شدم که برخی از روستاها به طور کامل شیعه شده اند و من خودم با برخی از کشورهای شمال آفریقا و ساحل عاج ارتباط داشتم و حساب کردم که حدود دو میلیون نفر بواسطه ی کتابم هدایت شده اند. چنانکه فقط در ترکیه بعد از ترجمه ی چهار کتابم یعنی: ثم اهتدیت، لاکون مع السابقین، فسروا اهل الذکر و الشیعة هم اهل السنة، حدود نصف علویان ترکیه که بنا به نقل رئیس علویان جمعیتی بالغ بر بیست میلیون داشتند به مذهب تشیع در آمدند و در عید غدیر سه سال پیش مرا به ترکیه دعوت کردند و در آنتالیا جمعیتی حدود سی و پنج هزار نفر از مستبصرین از من استقبال کردند که در بین آنها وزیر فرهنگ ترکیه هم حضور داشت و روزنامه ها و مجلات و خبرگزاریهای متعددی از این جشن بزرگ که از طرف برادران علوی برگزار شد گزارش تهیه و پخش کردند که خداوند متعال را بر این نعمت شکرگزارم .
و من همچنان مصر بر تبلیغ و نشر شیعه هستم. یادم است که محمدباقر صدر که به من لقب "بقرة التشیع" در شمال آفریقا را داده بود به من گفت که نقش و جایگاه تو همان نقش امام صادق(علیه السلام) است که آن را امام صادق علیه السلام در این روایت شریف روشن میسازد که ایشان فرمودند: خدا رحمت کند کسی را که امر ما را زنده کند، پرسیدند چگونه امر شما را زنده کنیم؟ فرمودند به اینگونه که علوم ما فرا بگیرید و آن را به دیگران یاد دهید چرا که اگر مردم محاسن کلام ما را بدانند قطعا از ما پیروی میکنند؛ و در جای دیگر فرمودند: برای ما مایه ی زینت و نیک نامی باشید نه اینکه بر ضد ما مایه ی ننگ و رسوایی و بدنامی شوید؛ یا اینکه فرمودند به وسیله ای غیر از زبانتان مردم را دعوت کنید.
پس از بحثها و جستجوها و دقتها و مقایسات فراوان دریافتم که اهل بیت(علیهم السلام) اصل و ریشه ی اسلام هستند و کسی که از ایشان رویگردان باشد در حقیقت گمراه است و به خاطر همین بود که کتابم " آنگاه هدایت شدم " را به رشته ی تحریر در آوردم چرا که من خودم را مسلمانی گمراه می دانستم .
و من به این نصایح عمل کردم و به موفقیتی بزرگ دست پیدا کردم و خداوند را بر تمامی هدایتهایش سپاسگذارم. و الان هم مردم را به سوی خدا دعوت میکنم لکن با روشی که خودش سفارش میکند "بالحکمة و الموعظة الحسنة" به این گونه که در اولین قدم سبّ و لعن و بدگویی را کنار گذاشتم چرا که به این فرمایش امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) متقاعد شدم که میفرمایند: "لا تکونوا صباّبین و لا لعاّنین ... ولکن قولوا کان من فعلهم کذا و کذا." من این را خلاصه ی تشیع میدانم که از دشنام و لعن دوری کنی لکن حقائقی را که تاریخ در دل خود مصون و محفوظ و پنهان داشته است را آشکار کنی، همان حقائقی که در درون کتابها مستور است و مردم بی توجه از کنار آن میگذرند و آنها را نمیدانند .

چنانکه خودم هم در میان اهل سنت نقش امام را داشتم و احادیث مختلفی را فقط می خواندم بدون اینکه چیزی از آن را بفهمم و دائما آنها را صحیح می پنداشتم و بر محمل تأویلات منطقی حمل میکردم .
و من مدتی است که فعالیت گسترده ای را برای نشر و گسترش تشیع به این شیوه پی گرفته ام و باید توجه داشت که تنها کسی به دشنام و ناسزاگویی متوسل میشود که دلیل و حجتی نداشته باشد اما کسی که با برهان و دلیل پیش می آید هرگز نیازی به این چیزها ندارد. و خداوند متعال هم ما را از اینکار برحذر داشته است: «یا ایها الذین آمنوا لا تصبوّا الذین یدعون من دون الله فیصب الله عدوا.» دشنام و لعن از جمله اموری است که باعث ایجاد عکس العمل شده و یک نقطه ی منفی برای تشیع به حساب می آید همچنان که هم اکنون نیز بعد از آین که سالها برای زدودن آن از دامن تشیع تلاش کردیم دوباره رخ داده است و همه ی تلاشهای ما را در یک لحظه یاسر حبیب از بین برد و ما قطعا این نوع تخریبها را محکوم میدانیم .
و امروز از نقش مهاجم به مدافع عدول کرده ایم چرا شیعه در همه جا مورد لعن و تکفیر قرار میگیرد و حتی کنفرانسهایی در نقاط مختلف دنیا به این منظور برگزار میگردد .
و من از فتوای رهبر انقلاب بسیار مسرور شدم چنانکه بسیاری از علمای اهل سنت را هم تحت تأثیر قرار داد و تحسین دیگر علماء را برانگیخت چرا که کلام کسی که در سطح سیاسی و علمی رهبری شیعه را برعهده دارد دارای نفوذ و اهمیت است. و قطعا ما هم در آینده جهت ترویج و گسترش تفکرات شیعه و اهل بیت علیهم السلام از این اسلوب منطقی که سیره ائمه معصومین(علیهم السلام) هم بوده است بهره خواهیم برد تا اعتلای کامل کلمه ی توحید و نابودی کامل کفر و شرک این مسیر را ادامه خواهیم داد .
تبیان : بفرمائید مضمون فتوا چه بوده است؟
مصاحبه از گروه دین و اندیشه تبیان
..:: نامه ای به خدا ::..
فیلی که میتواند حرف بزند!!
فیلی که قادر به سخن گفتن و بیان حداقل هفت کلمه به زبان کرهای است توجه دانشمندان را جلب کرده است.
این فیل بیست ساله به نام کوسیک که در باغ وحشی در کره جنوبی زندگی میکند، گواهی برای این ادعا است که فیلها هرگز فراموش نمیکنند.
طبق گفته مسئولان نگهداری این فیل در پارک حیات وحش اِوِرلند در یونگ این، کوسین زبان را به خاطر میسپارد و قادر است حداقل هفت کلمه مانند سلام، بخواب یا خوب را به زبان کرهای، ادا کند.
دانشمندانی مانند دکتر دنیل میچن از دانشگاه جِنا در آلمان قصد دارند در این باره تحقیقات بیشتری انجام دهند. آنها اکنون به باغ وحش آمدهاند تا دریابند این فیل بیست ساله چگونه سخن میگوید.
دکتر دنیل میچن که محقق زیست شناس است میگوید تا آنجایی که ما میدانیم کوسیک تنها فیل زندهای است که میتواند سخن بگوید. البته فیلهای دیگری وجود دارند که قادرند از صدای کامیون یا دیگر فیلها تقلید کنند.
دانشمندان معتقدند که از طریق کوسیک میتوانند اثبات کنند که فیلها قادر به یادگیری زبان هستند، هر چند به نظر میرسد که این فیل قادر به درک معنای کلمههایی که ادا میکند، نیست.
کیم یونگ کاپ، مسئول مراقبت از کوسیک میگوید تلفظ این حیوان از زمانی که برای اولین بار کلمهها را در سال دو هزار و شش میلادی بیان کرد، به مراتب بهتر شده است.
کیم میگوید اوایل، این فیل فقط صداهای ساده را تولید میکرد و نمیتوانست کلمه خاصی را بگوید. با وجود این، با گذر زمان او توانست برخی کلمهها را با دقت ادا کند.
برای بازدیدکنندگان باغ وحش، کوسیک از جنبههای گوناگونی جذابیت دارد و این فیل میتواند زمینه تحقیقات بیشتر دانشمندان را در عرصه زبان شناسی فراهم کند.
در 8 مارس 2010 که مصادف با روز زن در چین بود دانشگاه "علم و تکنولوژی الکترونیک" چین به تمام دختران دانشگاه یک تکه کاغذ سفید داد و از آنان خواست آرزویشان را روی آن بنویسند و روی "دیوار آرزو" ی دانشگاه بچسبانند تا همه آن را ببینند.
پیام "یانگ زنگ منگین"
"یانگ زنگ منگین" اینگونه روی کاغذ نوشت:
"اسم من "یانگ زنگ منگین" است دانشجوی سال اول دانشگاه و فکر می کنم که جذاب هستم .متاسفانه تا به حال نتوانستم شخص مناسبی را برای زندگیم پیدا کنم. اما به سرنوشت اعتقاد دارم. اگر کسی از شما آقایان آرزویی مانند من دارید، پایین ساختمان خوابگاه من بیایید و نام مرا با صدای بلند بین ساعت 12:30 تا 12:50 در 11 مارس فریاد بزنید. من پنهانی شما را نگاه خواهم کرد.اگر شما همانی بودید که من دنبالش هستم پایین می آیم و شما را ملاقات خواهم کرد.
این را هم اضافه می کنم که نسبت دانشجویان پسر در این دانشگاه به دختران 25 به 1 است. شما واقعا فرصت خوبی دارید!.
تجمع خواستگاران مقابل خوابگاه
پیام "یانگ زنگ منگین" در 11 مارس مشهور شد.
بیش از 2000 دانشجوی پسر مقابل خوابگاه این دختر جمع شدند.با وجود این همه ی آنها شهامت فریاد زدن نام آن دختر را نداشتند. شاید هم به این دلیل اینکار را نکردند چون آنهایی هم که نامش راصدا کردند شانسی برای ملاقت "یانگ زنگ منگین" نداشتند.
تصویری از "یانگ زنگ منگین"
..:: داستان کوتاه عاشقانه ::..
راز و رمز لوگوها
راز و رمز لوگوها
قبلا مطلبی در تبیان با عنوان "نام شرکت ها از کجا آمده؟" خدمتتان ارائه کردیم. این بار سراغ لوگو شرکت ها رفتیم تا ظرافتهای طراحی این لوگوها را ببینید.
Amazon

شاید نشان سایت آمازون در نگاه اول هیچ مورد پنهانی در خود نداشته باشد، اما پشت ظاهر ساده این شرکت، رازی نهفته است. به فلشی که زیر کلمه amazon قرار دارد دقت کنید. این لبخند زیبا در حقیقت حرف a را به z وصل می کند تا با اعتماد به نفسی خاص به بیننده القا کند که هر چیزی در آمازون پیدا می شود.
برای اینکه از رازهای چند لوگوی دیگر آگاه شوید، به ادامه مطلب مراجعه نمایید.
Eighty20
Eighty20 موسسه ای در زمینه مشاوره های تجاری است. اکثر افراد با دیدن این لوگو شاید تصور کنند این لوگو هیچ پیامی را نمی رساند. اما تمام پیام در مربع های خاکستری و آبی ای است که نقش صفر و یک را بازی می کنند. پس اگر دوباره به این لوگو نگاه کنید، خواهید دید که ردیف اول 1010000 و ردیف دوم 0010100 را ساخته اند که اعداد 80 و 20 را به باینری نمایش می دهند.
FedEx

لوگوی شرکت FedEx را شاید بتوان بهترین نمونه از نشان هایی با مضمون های پنهان برشمرد. اگر با دقت در این لوگو دقت کنید، متوجه نمادی که بین دو حرف E و x ساخته شده، خواهید شد. این فلش نشانگر سرعت و دقت است. مهمترین فاکتورهای شرکتی مانند FedEx.
Toblerone

همانطور که احتمالاً می دانید، توبلرون یک شرکت شکلات سازی در شهر برن واقع در سوئیس است. این شهر به «شهر خرس ها» نیز معروف است. بدین ترتیب طراحان نشان این شرکت حداکثر استفاده را از این شهرت کرده و اگر با دقت به کوهی که در نماد این شرکت است، نگاه کنید، خرسی در حالت ایستاده خواهید دید.
Sony Vaio

وایو را که حتماً می شناسید. نامی تجاری که سونی بر لپ تاپ هایش نهاده است. فکر می کنید در لوگوی وایو پیامی نهان وجود دارد؟ اگر کمی هوشمند باشید، پاسختان «بله» است.
دو حرف اول Vaio نمایانگر سیگنال های آنالوگ و دو حرف دوم آن که شبیه 0 و 1 هستند، سیگنال های دیجیتال را نشان می دهند.
Sun Microsystems

لوگوی شرکت Sun از شناخته شده ترین نشان های دنیای فناوری است. این نشان را از هر جهتی که بخوانید، Sun خوانده می شود. طراحی این نشان را پروفسور Vaughan Pratt از دانشگاه استنفورد انجام داده است.
GreenLabs

این لوگو درختی معمولی را نشان می دهد که در نگاه اول زیاد هم جالب به نظر نمی رسد. اما اگر کمی دقت کنید، می توانید برگ های آن را شبیه یک مغز نیز تصور کنید. بدین ترتیب این لوگو استعداد، هوشمندی و قدرت مشورت و همفکری کارمندان شرکت را به خوبی القا می کند.
NBC

شبکه National Broadcasting Company) NBC) یکی از بزرگترین شبکه های تلویزیونی در آمریکا است. با دقت در نشان رنگارنگ این شبکه احتمالاً طاووسی که در این نشان وجود دارد تشخیص می دهید. طاووسی با دم شش رنگ که نشان دهنده این است که این لوگو در شش زمان طراحی و تکمیل شده است. همچنین سر طاووس به سمت راست اشاره دارد که نمایانگر رو به جلو بودن آن است.
Formula 1

با اولین نگاه به این لوگو شاید مورد خاصی توجه شما را جلب نکند. اما با کمی دقت متوجه وجود 1 بین حرف F و قسمت قرمز رنگ، می شوید. القای حس سرعت در این لوگو با دقت و ظرافتی خاص انجام شده است.
نویسنده: امیر صادق پور
تنظیم برای تبیان: فاطمه مجدآبادی
گزارشی واقعی از سقوط یک هواپیما
مرگ های عجیب تاریخ
روز مرگ همه ما بالاخره یک روز فرا می رسد اما برخی مرگ و میر ها به شکلی جالب و عجیب در طول تاریخ اتفاق افتاده که متوفی را هم به شهرت رسانده است. برخی از این مرگ ها را مرور می کنیم:
آرنولد بنت : داستان نویس انگلیسی- وی برای آنکه ثابت کند آب شهر پاریس از نظر بهداشتی کاملا سالم است، یک لیوان از آن را خورد و در اثر تیفوئید ناشی از آن در گذشت!
آگاتوکلس : خودکامه سراکیوز - در اثر قورت دادن خلال دندان خفه شد.
آلن پینکرتون : موسس آژانس کارآگاهی آمریکا -هنگام نرمش صبحگاهی به زمین خورد و زبانش لای دندان ماند و زخم شد و در اثر قانقاریای ناشی از این زخم درگذشت.
آیزادورا دانکن : رقاص آمریکایی -هنگامی که در اتومبیل بود، شال گردن بلندش به چرخ عقب اتومبیل گیر کرد و گردنش شکست و خفه شد.
اسکندر کبیر : پادشاه مقدونی - به دنبال دو روز میگساری و عیاشی در اثر تب درگذشت.
الکساندر : پادشاه یونان -یک میمون خانگی گازش گرفت و در اثر عفونت خون در گذشت.
تامس آت وی : نمایشنامه نویس انگلیسی -مرد فقیری بود. به دنبال روزها گرسنگی سرانجام یک گیته به دست آورد و با آن یک دست پیچ گوشت خرید و از شدت ولع همان لقمه دهان پرکن اول گلو گیرش شد و خفه اش کرد!
جان وینسون : ماجرا جوی بریتانیا -وی در 72 سالگی از اسب به زمین افتاد و میخی وارونه بر زمین افتاده بود، در سرش فرو رفت.
جروم ناپلئون بناپارت : آخرین بناپارت آمریکایی - در سنترال پارک نیویورک، پایش به زنجیر سگ زنش گرفت و افتاد و در اثر زخم های حاصله در گذشت.
جورج دوک کلارنس : انگلیسی -به دستور برادرش ریچارد سوم در خمره شراب خفه شد.
جیمز داگلاس ارل مورتون : - بوسیله دستگاهی شبیه گیوتین که خودش آن را به اسکاتلندیان معرفی کرده بود، سر بریده شد.
رودولفونی یرو : ژنرال مکزیکی - اسبش در شن روان گرفتار شد و سنگینی طلاهایی که به همراه داشت باعث فرو رفتن به درون ماسه شد.
زئوکسیس : نقاش یونان (قرن پنجم ق.م)- به تصویری که از یک ساحره پیر کشیده بود آنقدر خندید که یکی از رگ هایش پاره شد و مرد!
ژراردونرال : نویسنده فرانسوی - با بند پیشبند، خودرا از تیر چراغ برق خیابان حلق آویز کرد.
فرانسیس بیکن : براثر گرفتاری در یک سرمای ناگهانی گرفتار شد و درگذشت.
فالک فیتز وارن : چهارم بارون انگلیسی - در بازگشت از یک جنگل، اسبش در باتلاق افتاد و فالک که زره پوشیده بود، در درون زره اش خفه شد.
کلادیوس اول : امپراتور روم - با یک پر آغشته به سم خفه شد.
کنت اریک مگنوس آندرئاس هرس ستنبورگ : این انگلیسی در اثر خشم ناشی از مستی، با سیخ بخاری به دوستش حمله کرد، اما خودش توی بخاری افتاد و سوخت.
گریگوری یفیموویچ راسپوتین : وزنه ای به بدنش بستند و در رود نوا غرقش کردند.
لایونل جانسن : شاعر انگلیسی از روی چهارپایه پشت بار به زمین افتاد و در اثر زخمهای حاصله در گذشت.
لنگی کالیر : کلکسیونر آمریکایی در خانه خود و در تله ای مهلک درگذشت. تله را برای دستگیری دزدان کار گذاشته بود.
مارکوس لیسینیوس کراسوس : سیاستمدار رومی - این رهبر بدنام و صراف رمی به دست سربازان پارتی با ریختن طلای مذاب در حلقش درگذشت.
هنری اول : پادشاه انگلیسی -در اثر افراط در خوردن مارماهی دچار ناراحتی روده شد و مرد.
یوسف اشماعیلو : کشتی گیر ترک - بر اثر سنگینی طلاهایی که به کمرش بسته بود در دریا غرق شد. چون نتوانست به راحتی شنا کند.
تامس می : مورخ انگلیسی - بر اثر بلعیدن غذای زیادی، خفه شد.
فان پاتوق
نتیجه یک تحقیق بسیار آموزنده
به جای کوسه بودن دلفین باشیم
همه ما برای برقراری ارتباط با دیگران، روشهای منحصر به فردی داریم. بنابراین تعداد بسیار زیادی روش ارتباطی وجود دارد.اما چگونه میتوانیم کلیدی پیدا کنیم که روابط خانوادگی، عاطفی و حرفهای ما را تسهیل کند؟ و چگونه میتوانیم راهحلی بیابیم که برای همه اشخاص راضیکننده باشد و ما را به تفاهم برساند؟
نویسندگان کتاب راهبرد دلفینی کلید این امر را تنها در همکاری و انعطافپذیری میدانند. آنها معتقدند که به طور کلی، انسانها را همانند موجودات دریایی میتوان به 3 طبقه تقسیم کرد: ماهیهای کپور، کوسهها و دلفینها.
دسته اول: ماهیهای کپور هستند که همیشه ماهیهای قربانیاند زیرا پیوسته توسط دیگر ماهیها خورده میشوند. در حیات اجتماعی بشر، برخی از انسانها نیز چنین هستند؛ یعنی برخی از انسانها در زندگی خود نقش ماهی کپور را بازی میکنند. آنها کم و بیش و برحسب مورد، قربانی این یا آن چیز، این یا آن مسئله، این یا آن شخص میشوند و حتی ممکن است قربانی روابط غلط و تفکرات منفی خود شوند.
دسته دوم: کوسه ماهیها هستند که روش (برنده – بازنده) را به کار میگیرند. برای اینکه من برنده شوم تو باید بازنده باشی و این کار باید بدون هیچ تمایز و تفاوتی انجام گیرد. برای کوسهماهی، هر نوع ماهی، دشمن به حساب میآید. هر ماهی یک وعده غذایی بالقوه است. شاید ما نیز این نقش را بازی کرده باشیم یا حداقل در زندگی حرفهای یا شخصی خود با کوسههایی برخورد کرده باشیم.دنیای سازمانها و دنیایی که ما در آن کار میکنیم از دیرباز دنیای کوسهها تلقی میشود که گاه صحبت از کارکنانی میشود که برای رسیدن به مقامهای بالا یکدیگر را میدرند. در دنیای پررقابت امروز، حتی سازمانها گاهی اوقات به طور موذیانه به سازمانهای دیگر حمله میکنند. به طور خلاصه انسانهایی را میتوان یافت که کم و بیش در حال رقابت دائمی از نوع برنده- بازنده هستند.
دسته سوم: نوع دیگری از حیوانات دریایی دلفینها هستند. این پستاندار آبزی بزرگ
به طور طبیعی بازیگوش و دارای روحیه همکاری است و در ارتباطات خود شیوه برنده- برنده را برگزیده است.
دلفین در دنیایی از وفور نعمت زندگی میکند. او هیچ کمبودی ندارد و میخواهد که همه چیز را با همگان تقسیم کند. اگر یک دلفین زخمی شود، 4دلفین دیگر او را همراهی میکنند تا خود را به گروه برساند. داستانهای زیادی نیز وجود دارد که در آنها دلفینها جان انسانها را نجات دادهاند. پژوهشهای انجام شده در ساندیهگو نشان دادهاست که دلفینها علاوه بر داشتن روحیه همکاری بسیار باهوش هستند. حتی برخی از پژوهشگران آنها را باهوشترین موجودات روی زمین دانستهاند.
تحقیق زیر روحیه همکاری و روشهای برنده- بازنده و برنده- برنده را به خوبی آشکار میسازد. در ساندیهگو پژوهشگران 95 کوسه و 5 دلفین را به مدت یک هفته در یک استخر بزرگ رها کرده و به مطالعه حالات رفتاری آنها پرداختند. ابتدا کوسهها به یکدیگر حمله کردند و در این تهاجم تعداد زیادی از آنها نابود شدند، سپس به دلفینها حملهور شدند.
دلفینها فقط میخواستند با آنها بازی کنند ولی کوسهها بیوقفه به آنها حمله میکردند. سرانجام دلفینها به آرامی کوسهها را محاصره کرده و هنگامی که یکی از کوسهها حمله میکرد آنها به ستون فقرات پشت یا دندههایش میکوبیدند و آنها را میشکستند. به این ترتیب کوسهها یکی بعد از دیگری کشته میشدند. پس از یک هفته 95 کوسه مرده و 5 دلفین زنده در حالی که با هم زندگی میکردند در استخر دیده شدند.
ارتباط هدایت شده در جهت راهحلها، تمایزهای پرباری را برای روشن کردن زندگی حرفهای و شخصی ارائه میدهد. کوسه تمایزی انجام نمیدهد. در دنیای او برای برنده شدندیگران یا باید بمیرند و یا ببازند. ولی دلفینها بسیار انعطافپذیرند زیرا در دنیایی سرشار از تشخیصهای پربار زندگی میکنند.
بیایید یکبار دیگر ماجرای استخر ساندیهگو را مرور کنیم. وقتی یک کوسه با یک دلفین روبهرو میشود چه اتفاقی میافتد؟ کوسه حمله میکند چون روش ارتباطی او برنده- بازنده است ولی دلفین با انعطافپذیری خاص خود فرار میکند و میگوید من در دنیایی سرشار از ثروت و وفور نعمت زندگی میکنم. در دریا برای همه به اندازه کافی غذا هست پس بیا با هم بازی و همکاری کنیم. کوسه دوباره حمله میکند و دلفین فرار میکند. کوسه توانایی درونی لازم را برای خارج شدن از تنگنظری ندارد، بنابراین مجددا حمله میکند.
دلفین که میبیند دیگر چارهای ندارد میگوید: من آنقدر انعطافپذیری دارم که در موقع مناسب به یک کوسه تبدیل شوم پس حالا آماده رویارویی باش.اگر به طور تصادفی، کوسه آنقدر هوش داشته باشد که بفهمد حریف دلفین نمیشود و بخواهد در بازی و همکاری با او شرکت کند، دلفین به راحتی او را میبخشد و طوری با او رفتار میکند که انگار یک دلفین است
برترین اختراعهای تصادفی تاریخ
دنیای علم سرشار از کشفیات و اختراعات اتفاقی است که تنها ذهن خلاق دانشمندان میتوانست با استفاده درست از آنها به نتیجه دلخواه برسد. به گزارش بانکی دات آی آر به نقل از «خبر آنلاین»، پاپساینس نیز در گزارشی، ده اختراع تصادفی قرن نوزدهم و بیستم را معرفی کرده است.
اجاق مایکروویو - پرسی اسپنسر
پرسی اسپنسر که پس از انجام خدمت سربازی خود در نیروی دریایی ایالات متحده، در شرکت ریتون مشغول به کار شد؛ به عنوان یک نابغه الکترونیک شناخته میشد. در سال 1954 / 1333 اسپنسر مشغول ور رفتن با یک مگنترون مایکروویو -که در آرایههای راداری از آن استفاده میشود- بود، که ناگهان صدای عجیبی شبیه جلز و ولز کردن را در شلوار خود احساس کرد. اسپنسر با متوقف کردن کار خود، یک بسته شکلات را در جیب شلوارش پیدا کرد که شروع به ذوب شدن کرده بود. با درک این مطلب که تشعشع مایکروویو خروجی از مگنترون باعث این اتفاق شده بود، اسپنسر سریعا در خصوص استفادههای عملی از این ویژگی برای آشپزی مشغول به کار شد. نتیجه نهایی کار وی اجاق مایکروویو یا همان مایکروفر است که امروزه به عنوان ناجی تمام مردان مجرد و دوستداران خوراکیهای فوری در سرتاسر دنیا شناخته میشود!
ساخارین، قند مصنوعی - ایرا رمسن، کنستانتین فالبرگ
در سال 1879 / 1258 ایرا رمسن و کنستانتین فالبرگ که مشغول کار در آزمایشگاهی در دانشگاه جان هاپکینز بودند، کار خود را برای خوردن غذا تعطیل کردند. اما فالبرگ فراموش کرد که قبل از غذا خوردن دستهایش را بشوید. این کار معمولا به مرگ فوری بسیاری از شیمیدانان منجر میشود، اما در مورد وی این کار منجر شد تا مزه شیرین و عجیبی را در تمام طول غذا خوردن احساس کند. این اتفاق منجر به ساخته شدن نخستین شیرینکننده مصنوعی جهان شد. آنها نتایج کارشان را با یکدیگر منتشر کردند، اما تنها نام فالبرگ که این ماده را کشف کرده بود در حق امتیاز این محصول ذکر شد. نامی که امروزه در بستههای صورتی رنگ این محصول در همه جا دیده می شود. به نظر میرسد که رمسن در این ماجرا به نوعی دور زده شده است. رمسن بعدها در این مورد گفت: «فالبرگ یک رذل واقعی است. من از اینکه اسم خودم را با اسم وی در یک جمله بشنوم، واقعا متنفرم!»
فنر آب زیر کاه (Slinky) - ریچارد جیمز
در سال 1943 / 1322، مهندس نیروی دریایی آمریکا ریچارد جیمز مشغول تحقیق در این خصوص بود که چطور میتوان با استفاده از فنر، تجهیزات حساس بیرون کشتیها را از نوسانات شدیدی که منجر به خرابی آنها میشود، محافظت کرد. در حین کار وی یکی از مدلهای خود را با عصبانیت از روی میز به پایین پرتاب کرد. اما اختراع وی به جای اینکه محکم با زمین برخورد کند، به شکل زیبایی به سمت پایین جهش کرد و مجددا شکل اصلی خود را به دست آورد؛ خیلی بیهوده، خیلی فرز و خیلی آب زیر کاه! این فنر به یک اسباببازی محبوب برای کودکان تبدیل شد. قبل از اینکه هر کودکی بتواند با پیچاندن و کشیدن فنری که پدر و مادرش برای وی خریده بودند، نهایتا آن را خراب کند، 300 میلیون از این فنرها در دنیا فروخته شده بود!
خمیر بازی - شرکت Kutol Products
پیش از اینکه خمیر بازی Play-Doh به یک ابزار آموزشی مفید در فرایند تربیت کودکان تبدیل شود، به عنوان یک محصول پاککننده اختراع شده بود. این خمیر ابتدا به عنوان محصولی برای تمیز کردن کاغذدیواریهای کثیف به بازار معرفی شد، اما این مساله مربوط به قبل از زمانی میشود که شرکت تولید کننده آن در سراشیبی سقوط قرار گیرد. آنچه شرکت Kutol Products را از ورشکستگی نجات داد، موفقیت محصول آنها در تمیز کردن دیوارها نبود، بلکه استفاده بچههای دبستانی از این محصول برای خلق کاردستیهای مجسمهسازی سال نو بود. با حذف ترکیبات پاککننده و اضافه کردن رنگ و یک عطر ملایم، شرکت محصولات کوتول پاککننده خود را به یکی از محبوبترین اسباببازیهای تمام تاریخ تبدیل کرد: خمیر مجسمهسازی. به این ترتیب شرکتی که در حال ورشکستگی بود، ناگهان به موفقیت عظیمی رسید. گاهی اوقات شما نمیدانید که چقدر باهوش هستید، تا اینکه یکی از راه میرسد و شما را متوجه آن میکند!
چسب همه کاره - هری کوور
در یکی از آشفتهترین لحظات اکتشاف در طول تاریخ، دکتر هری کوور از آزمایشگاه کداک در سال 1942 / 1321 دریافت که ماده سیانواکریلیت که وی ساخته بود، یک شکست ناامیدکننده محسوب میشود. بر خلاف انتظار وی، این ماده به هیچ وجه برای ساخت یک دستگاه زاویهیاب با دقت بالا مناسب نبود. مادهای که وی ساخته بود به طرز باورنکردنی به هر چیزی میچسبید، بنابراین وی این ماده را فراموش کرد. شش سال بعد هنگامیکه کوور سرپرست یک پروژه در خصوص طراحی پوشش جدیدی برای هواپیما بود، باز هم ترس از بلااستفاده بودن سیانواکریلیت تمام وجود وی را فررا گرفت. اما این دفعه کوور مشاهده کرد که این ماده، اتصالی قوی را بدون نیاز به گرم کردن ایجاد میکند. کوور و گروهش مواد مختلفی را در آزمایشگاه با استفاده از این ماده تعمیر کردند و در نهایت یک استفاده مفید را برای این ماده دیوانه کننده پیدا کردند. کوور حق امتیاز کشف خود را ثبت کرد و در سال 1958 / 1337 سانواکریلیت به عنوان یک چسب همه کاره در تمام فروشگاهها عرضه شد.
تفلون - روی پلانکت
دفعه بعد که شما یک نیمرو را بدون چسبیدن به کف ماهیتابه درست کردید، از شیمیدانی به نام روی پلانکت تشکر کنید که به صورت کاملا اتفاقی در سال 1938 / 1317 تفلون را اختراع کرد. پلانکت هنگامیکه به محصول آزمایش خود در یک سردخانه سر میزد، امیدوار بود که توانسته باشد نوع جدیدی از CFC ها را بسازد. اما هنگامیکه وی محفظهای را که تصور میکرد باید سرشار از گاز باشد بررسی کرد، متوجه شد که ظاهرا تمام گاز ناپدید شده است و تنها تعدادی پولک سفید باقی مانده است. پلانکت شیفته این خردههای شیمیایی مرموز شد و مشغول مطالعه بر روی خواص آنها شد. ماده جدید ثابت کرد که یک روانکننده عالی با نقطه ذوب فوقالعاده بالا است. این ماده ابتدا در جعبه دندههای نظامی استفاده شد و امروزه از آن برای تولید ظروف نچسب آشپزخانه استفاده میشود.
باکلیت - لئو بیکلند
در سال 1907 / 1286، لاک شیشهای عمدتا برای عایق کردن قسمتهای داخلی تجهیزات الکترونیکی اولیه مانند رادیو و تلفن استفاده میشد. صرفنظر از اینکه این ماده از بدن نوعی سوسک آسیایی به دست میآمد، وسیله خوبی بود. البته این ماده ارزانترین یا سادهترین راه برای عایق کردن یک سیم به شمار نمیرفت. مادهای که شیمیدان بلژیکی، لئو بیکلند به جای این ماده یافت، پلیاکسیبنزیلمتیلنگلیکولآنیدرید بود. این ماده که نخستین پلاستیک مصنوعی دنیا است، اغلب تحت عنوان باکلیت شناخته میشود. این پلاستیک پیشگام کاملا شکلپذیر است و میتوان آن را به هر رنگی درآورد و در برابر دماهای بالا نیز شکل خود را حفظ میکند. این خصوصیات آن را به ماده محبوب تولیدکنندگان، جواهرسازان و طراحان صنعتی تبدیل کرده است.
تنظیم کننده ضربان قلب - ویلسون گریتبچ
دانشیار دانشگاه بوفالو تصور میکرد که پروژه خود را نابود کرده است. به جای استفاده از یک مقاومت 10 هزار اهمی برای ساخت نمونه اولیه یک دستگاه ثبت ضربان قلب، ویلسون گریتبچ از یک مقاومت 1 مگااهمی استفاده کرده بود. مدار ساخته شده سیگنالی را تولید میکرد که 1.8 میلیثانیه طول میکشید و سپس به مدت 1 ثانیه متوقف میشد. گریتبچ دریافت که با استفاده از یک جریان دقیق در این دستگاه، میتوان پالس تنظیمشدهای را به دست آورد که خود را بر ضربان ناقص قلب بیماران تحمیل کند. قبل از آن، دستگاههای تنظیم کننده ضربان قلب به اندازه یک تلویزیون بودند که به طور موقت، آنها را از خارج بدن به بیماران متصل میکردند. اما امروزه همان کار را می توان با استفاده از یک مدار کوچک که به راحتی درون قفسه سینه بیمار قرار میگیرد، انجام داد.
بند چسبی - جورج دیمسترال
شاید کمی مبالغهآمیز به نظر برسد، اما یک سگ نقش مهمی را در اختراع این وسیله مفید داشته است. جورج دیمسترال که یک مهندس سویسی بود، روزی به همراه سگ خود به شکار رفته بود که متوجه شد خارهای آزاردهندهای به پشمهای سگش چسبیده است. هنگامیکه در بازگشت وی این خارها را زیر میکروسکوپ نگاه میکرد، متوجه قلاب های کوچکی شد که باعث چسبیدن این خارها به بدن سگ و جورابهای وی شده بود. مسترال چندین سال را صرف بررسی پارچههای مختلف کرد تا اینکه نهایتا نوعی نایلون را پیدا کرد که برای اختراع وی مناسب بود. با این حال دو دهه طول کشید تا با استفاده ناسا از این اختراع در لباسهای فضانوردان، استفاده از این اختراع فراگیر شود.
اشعه ایکس - ویلهلم رونتگن
حرف شما کاملا درست است! اشعه ایکس یا آنطور که در اوایل مشهور بود، تابش مجهول، پدیدهای طبیعی است و بنابراین نمیتوان آن را اختراع کرد. اما داستان کشف آن به عنوان یکی از جذابترین داستانها در میان ابداعات اتفاقی دنیا شناخته میشود. در سال 1895 / 1274 فیزیکدان آلمانی ویلهلم رونتگن، مشغول انجام یکسری آزمایشهای روزمره با پرتوی کاتدی بود که متوجه شد یک تکه مقوای فلورسنت در طرف دیگر اتاق روشن شده است. یک صفحه ضخیم بین تشعشعکننده کاتدی وی و مقوا قرار داشت که ثابت میکرد ذرات نور از میان اجسام جامد عبور میکنند. رونتگن که از این اتفاق شگفتزده شده بود، متوجه شد تصاویر شفافی را از با استفاده از این تابش باورنکردنی میتوان تهیه کرد. نخستین تصویر از این نوع یک تصویر اسکلتی است که رونتگن از دست همسر خود گرفته است.
مرده ای که حرف می زد
مرده ای که حرف می زد
گفتاری از آیت الله دکتر مرتضی آقا تهرانی

انسان، دارای نعمت های مختلفی است. تمامی دارایی های انسان، از آن خداوند است. دارایی انسانها گاه اکتسابی و گاه غیر اکتسابی است. جوانی، حیات، احترام، شهرت و اعتبار، محبت پدر، مادر و دوستان، تحصیل و علماندوزی در رشته های مختلف دینی، از داراییهای باطنی است. دارایی ها گاه ظاهری است؛ مانند: چشم، گوش، سلامتی، زیبایی، ذکاوت، هوش، استعداد، پیشرفت، حافظه و... در ضمن همه اینها دلی نیز اعطا شده است. گاه این دل را به شخص یا افرادی که خوب یا بد هستند، وابسته می کنیم.
همه چیزها از آن خداست
نکته مهم آن است که توجه کنیم آنچه داریم، از آن ما نیست. مثلاً درسخواندن، باید به تلاش من باشد، و یا اعتبار بازار، زحمت می طلبد. برخی هم بدون تلاش من است، مانند حافظه و زیبایی. برخی نعمت ها هم کسبی است و هم جبری؛ مانند عزتی که انسان در جامعه می یابد. آیا اینها از خود ماست؟! آیا پول، زیبایی، جوانی، دل، محبت، ولایت اهل بیت و... از خود ماست؟ آیا به راستی مسلمانی و خداپرستی مان از ماست؟ آیا فرزند ما برای خودمان است؟
اگر به این نکته توجه کنیم و آن را باور کنیم بسیاری از رذائل اخلاقی ما درمان خواهد شد. همه ما این نکات را می فهمیم و می پذیریم، ولی باور آن مهم است. گمان نمی کنم کسی بگوید من زیبایی ام از خودم است. چون انسان خود می یابد که مال او نیست. اگر هم کسی چنین بگوید، کسانی که آنرا می شنوند، به او می خندند. واقعاً کسی هست که چیزی داشته باشد و بهراستی برای خودش باشد؟ ما هر چه داریم از آن خداوند است. اگر دل داریم، برای دیگری است. توفیق انجام دادن کارهای خوب، برای دیگری است.
فردی برای تلقین آقای بروجردی رحمهالله، داخل قبر شد. بعد از چند لحظه بالا آمد و گفت: من نمی توانم! گفتند: چه شد؟ گفت: آقای بروجردی با من تکرار می کند؛ می ترسم!
اگر این نکته را بیابیم و از فهم به عمل عبور دهیم، در عرفان به «احراق» می رسیم. کسی منکر این نکته نیست که هر آنچه در عالم هست از آن خداوند است. مخصوصاً مسلمانها که در این اعتقاد، شکی به خود راه نمی دهند. یعنی خود می یابیم، آنچه داریم از آن خودمان نیست. بنابراین، احراق در جایی است که انسان بیابد آنچه دارد، از آن خداوند متعال است و بس.
ما استعداد رسیدن به انسان کامل را داریم. در همه ما استعداد خلیفة اللهی بالقوه وجود دارد. این استعداد در ائمه معصومین علیهم السلام به فعلیّت رسیده است.
فردی از من سؤال کرد، این صلواتهایی که بر محمد و آل او علیهم السلام می فرستیم، چه اثری دارد؟ گفتم: ما را بالا می برد. گفت: برای پیامبر چه اثری دارد؟ گفتم: او را نیز بالا می برد. گفت: خودت گفتی پیامبر به «قاب قوسین أو أدنی» رسیده است. گفتم: یعنی اندکی با خدا فاصله دارد و این اندک، بینهایت است. هر چه هم بالا رود، باز فاصله بسیار است. با اینحال، بسیار بالا رفته است!
«دارندگی» و «برازندگی» در جایی است که آن چیز از آن ما باشد. زیبایی ما اگر برای خودمان بود، می توانستیم هر کاری خواستیم، انجام دهیم اما اگر برای دیگری است، باید امانتداری کرد. ببینیم چه اندازه به چشمان ما اجازه دیدن داده است؟ آیا می توان هر سیدی و صفحه اینترنتی را دید؟ کسانی که اینترنت را ساختند، می خواهند با ما بازی کنند، اما آیا می توان خود را در اختیار آنها قرار داد تا با ما بازی کنند؟ اگر فهمیدیم از این دارایی ها چهگونه استفاده کنیم و باور کردیم این همه دارایی برای خداوند است، گمان می کنم همه رذائل و نفسانیت ها درمان می شود. مثلاً در اخلاق بعد از بحث اخلاص، مقابلات آن را نام می برند. یکی از آنها ریاست. یعنی در ریا، هم خداوند و هم دیگران را قصد می کنیم. زرنگ ها می گویند هم خدا و هم خرما. یعنی «دوگانهپرستی». اگر باور کردم که مردم کاره ای نیستند مالک الملوک، کس دیگری است، دیگر ریا نخواهم کرد. زنا نیز نخواهم کرد. دروغ نیز نخواهم گفت. به ناموس دیگران نگاه نخواهم کرد.
اعمال حجاب آفرین
کتاب «الطریق الی الله» نوشته مرحوم شیخ حسین بحرانی رحمهالله است. که به «سلوک عرفانی» ترجمه شده است. معمولاً به دوستانم سفارش می کنم آنرا تهیه کنند. او می نویسد رسیدن به خدا بسیار آسان است چون خداوند، خود به ما نزدیک است؛ «نحن أقرب الیه من حبل الورید؛ ما از رگ گردن به او نزدیکتریم». نکته ای که از آن کتاب یافتم این بود که می گوید: گویا ارتباط ما با خدا اینگونه است که اگر خدا در نقطه ای از روی زمین ایستاده باشد و من پشت او باشم، باید دور کره زمین راه بروم، تا به او برسم! و حال آنکه اگر روی خود را برگردانم، خیلی آسان تر به او می رسم. گاه خود ما اعمال و کارها را سخت می کنیم!

امام سجاد علیهالسلام می فرماید: تو از خلق خود پنهان نیستی، مگر اینکه اعمال خراب آنها میان تو و آنها فاصله شود. یکی از آن اعمال همین است که اشتباه می رویم و دور کره زمین را می چرخیم، ولی روی خود را بر نمی گردانیم. «وجهاللهی که اولیا به آن رو می کنند، کجاست؟» هر طرف روکنیم، وجه اللّه همان طرف است. فقط باید روکنیم!
من می پذیرم که آنچه داریم زیبا و خوب است. عشق، محبت، سوز و... همه حرفهایی که شما بهتر از من می دانید، آیا برای ماست یا برای دیگری است؟ آن دیگری، جز خداوند است؟ اگر برای اوست، پس بنگریم که چهگونه از آن استفاده می کنیم. حال بهتر می فهمیم که وسواس، شرک است؛ یعنی کنار خدا چیزی را می گذارم بهنام «دل» که همیشه می گوید نه. باید او را رها کرد و دید که خدا چه می گوید؟! حاج آقا جواد انصاری همدانی رحمهالله می فرماید: «وسواس، نجس است. وسواسی نجس است؛ چون شرک و مشرک نجس است». وقتی خدمت مرحوم آیت الله صافی رحمه الله بودم، گفتم: «حاج آقا! دلم می گوید این کار را بکنم!» فرمود: «حرف دلت را نشنو!»
گمان می کنم کلید درمان رذائل همین است؛ اگر خدا را باور کنم، دیگر دزدی و غیبت و زنا نمی کنم. حسودی نمی کنم. مثلاً اگر دوستان تعریف می کنند که آقای فلانی خیلی مرد خوب و باسوادی است، فوراً می گوییم: «بله! اما موفق به نماز شب نیست!» این گفته یعنی: من موفقم! میخواهم او را زمین بزنم؛ چون فکر می کنم، بناست محبوب تر از من شود! اگر دنبال محبوبیت هستیم، باید دیگران را رها کنیم و دنبال کسی که محبوبیت را اعطا می کند، برویم.
برخی مال می خواهند و فکر می کنند با دزدی مالدار می شوند. با چند دختر مصاحبه کرده بودند که چرا شما خودتان را فروختید؟ می گفتند: پول نداشتیم! با این حساب، همه فقرا باید در فاحشه خانه ها زندگی کنند! امّا اینگونه نیست. بلکه فردی که چنین می گوید هنوز باور نکرده که برای کیست و چه کسی به او روزی می دهد.
اگر با این دیدگاه جلو رفتیم، خواهیم دید که ترسی از گذشته و آینده نداریم. راحت زندگی می کنیم، چون یکی هست که همه کاری از او برمی آید. فقط کافی است من اندکی ارتباط داشته باشم.
طریق بندگی
من از آیت اللّه عراقی رحمه لله و اخیراً از جناب آیت اللّه سید عباس کاشانی شنیدم که می فرمودند: با بزرگان، آیت اللّه بروجردی رحمهالله را از منزل تا مسجد اعظم تشییع کردیم. برای خاکسپاری. فقط علما و مراجع را راه دادند و جلوی راه را برای دیگران بسته بودند. من همراه علما به داخل رفتم.
به فرد دیگری گفتند تلقین را بخواند، وقتی داخل شد سریع از قبر بیرون آمد و گفت: آقای بروجردی با من تکرار می کند. ما عادت کرده ایم مرده هایی که دفن می کنیم، باید مرده باشند! ولی آقای بروجردی زنده است. آقای عراقی رحمهالله گفت: من تلقین را می گویم. داخل قبر شدم و گفتم.
گمان نکنیم، او الان در قبر «لا اله الا الله» می گوید، بلکه او عمری به این ذکر می زیست. ناگهانی نیست. وقتی روز عید غدیر، پسری آیه سجدهدار خواند، آقای بروجردی رحمهالله با لباس عید، به زمین افتاد و سجده کرد. بنده بود و بندگی را می دانست. باید بندگی کرد تا به انسان همه چیز را بدهند.
بسیار عجیب است، زمانی که من و شما را داخل قبر می گذارند، می گویند: «اسمع، افهم؛ بشنو و بفهم!» این گوش ما شنوا نیست. حضرت امام خمینی قدسسره بارها در کتاب «چهل حدیث» به این مضمون می فرمایند: «ای برادر، این پنبه را از گوش خود بیرون کن، می خواهم دو کلمه حرف بزنم...» حضرت آیت الله بهجت، حفظهالله گونه دیگری می گویند:«پنبه ای به یک گوش داخل کن تا آنچه را می شنوی، اندکی بماند و از گوش دیگر بیرون نرود». عیب ما همین است که سخن انبیا علیهمالسلام را نمی شنویم. اندکی باید دل داد، او خود دلبری خواهد کرد!
آن کسی که اول بار «من» را گفت، شیطان بود. گفت: «خلقته من طین و خلقتنی من نار؛ او را از خاک آفریده ای در حالی که من را از آتش آفریده ای». ولی نادان، چه کسی تو را خلق کرد؟ تو اگر «من» هستی، چه کسی تو را هستی داد؟ اگر آتش از خاک بهتر است، چه کسی آتش را آفرید؟ همو می گوید به خاک سجده کن!
اول کار شیطان، همین است که انسان را از برنامه های امام حسین علیهالسلام جدا می کند. مدتی پیش، مادری به من می گفت: پسرم اینترنت می بیند، چه کار کنم؟ گفتم: چه اثری داشته است؟ گفت: او هیئتی بود، ولی حالا روز عاشورا هم برای امام حسین علیهالسلام عزاداری نمی کند! گفتم: عجب، پس اینترنت او را برده است!
بهراستی می خواهیم به کجا برسیم؟ قصد کجا کرده ایم؟ پدری وصیت کرده بود: «پسرم اگر می خواهی قمارباز شوی، ایرادی ندارد ولی فقط با رئیس قماربازها، قمار کن!» وقتی آن پسر خواست قمار کند، رفت سراغ رئیس قماربازها. دید لباس مندرس و خانه کوچکی و... گفت: تو که رئیسی، این چه وضعی است؟ گفت: همه را باختم. آن پسر با خود گفت: کاری که به این جا ختم شود، دنبال نمی کنم.
منبع: دیدار آشنا، مهر 1384، شماره 62
شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان
کشتی امام علی علیه السلام با شیطان
کشتی امام علی علیه السلام با شیطان

لطفا کریمه زیر را با تامل از نظر بگذرانید:
وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شارِکْهُمْ فِى الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ اِلاّ غُرُورًا
ترجمه: « هر کدام از ایشان را که مى توانى با صدایت تحریک کن و لشکر سواره و پیاده ات را بر آنها گسیل دار و در ثروت و فرزندانشان شرکت جوى و آنان را با وعده ها سرگرم کن، ولى شیطان جز فریب، وعده اى به آنان نمى دهد» (سوره بنى اسرائیل آیه 64)
آیه عجیبی است. روی سخن خدا با شیطان است. چنین می نماید که خدا خود ماموریت گمراهی و اغوای بنی بشر را به دست شیطان، این لعین ازل و ابد، سپرده است.
البته این ظاهر امر است، انگار خداوند با این بیان تهدید آمیز می خواهد روزنه های نفوذ شیطان را به همین بنی بشر بنمایاند و بفهماند که شیطان ممکن است از چهار سو و به شیوه های چندگانه، ناغافل بر شما یورش آورد، پس ای انسان هشدار!
ناگهان على علیه السلام بى پروا بر او یورش آورد و او را به چابکی بر زمین افکند چندان که پهلوى راست حضرت به پهلوى چپ شیطان و پهلوى چپش به پهلوى راست او فرو رفت، آنگاه فرمود: ان شاء الله تو را خواهم کشت.
غرض این نوشته البته گزارش روایتی است از رویارویی شیطان با امیر مومنان علیه السلام اما در تبیین مطلب پیش گفته، به اجمال بگویم که روش های چهارگانه ای که شیطان بر انسان شبیخون می زند به قرار ذیل است:
1. نغمه های هوس انگیز: یا هر گونه تبلیغات گمراه کننده دیگر که به نوعی با آلات صوتی و سمعی تحریک آمیز همراه است. 2. برنامه نظامی: این استراتژی شیطانی از واژه های "اجلاب" به معنای گسیل سریع، "خیل" به معنای لشکر سواره و "رجل" به معنای پیاده نظام دریافته می شود. 3. برنامه هاى اقتصادی و به ظاهر انسانی: از طریق مشارکت در اموال(حرام) و انفس(فرزندان نامشروع) 4. عملیات مخرب روانى: از طریق دادن وعده هاى غرور آمیز و اغفال کننده
هر چند راه های اغواگری این گرگ ایمان خوار منحصر به آنچه گذشت نیست اما خطوط فرعی بیشتر انحراف ها عمدتا به این راه های اصلی ختم می شود.
بگذریم...
چنانکه معروض افتاد ذیل کریمه یاد شده روایتی خواندنی از زبان جابر بن عبدا لله انصاری، صحابی بزرگ پیامبر- درود خدا بر او و خاندان پاکش- نقل شده است که آن را بی کم و کاست از کتاب شواهد التنزیل/ ج1/ ص343-345، می آورم(برای آنها که دغدغه اسناد روایات دارند):
عن جابر بن عبد الله الأنصاری قال:
کنا مع النبی (صلى الله علیه وسلّم) إذ أبصر برجل ساجد راکع متطوع متضرع، فقلنا: یا رسول الله ما أحسن صلاته.
فقال (صلى الله علیه وسلّم): هذا الذی أخرج أباکم آدم من الجنّة.
فمضى إلیه علیّ غیر مکترث فهزّه هزاً أدخل أضلاعه الیمنى فی الیسرى، والیسرى فی الیمنى، ثم قال: لأقتلنک إنْ شاء الله.
قال: لن تقدر على ذلک، إنّ لی أجلاً معلوماً من عند ربی، ما لک ترید قتلی، فو الله ما أبغضک أحد إلاّ سبقت نطفتی فی رحم أمه، قبل أن یسبق نطفة أبیه، ولقد شارکت مبغضک فی الأموال، والأولاد، وهو قول الله فی محکم کتابه:
(وَ شارِکْهُمْ فِی الأَمْوالِ وَالأَوْلادِ وَعِدْهُمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلاَّ غُرُور).

فقال النبی (صلى الله علیه وسلّم): صدقک والله یا علی، لا یبغضک من قریش إلاّ (سفاحی)(27) ولا من الأنصار إلاّ یهودیاً، ولا من العرب إلاّ دعی(28) ولا من سائر النّاس إلاّ شقیاً، ولا من النساء إلاّ سلقلقیة(29)، و هی التی تحیض من دبرها.
ثم أطرق (النبی) ملیاً فقال:
معاشر الأنصار ربّوا أولادکم على محبّة علی.
قال جابر: کنّا نبور أولادنا (بعد) وقعة الحرَّة بحبِّ علی، فمن أحبِّه علمنا أنِّه من أولادنا، ومن أبغضه أشفینا منه
جابربن عبدالله انصارى گوید: در محضر پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) بودیم مردى را در حال سجده و رکوع و طاعت و تضرع دیدم.
گفتیم: یا رسول الله! چه نیکو نماز می گذارد!
فرمود: او همان کسى است که پدرتان آدم را از بهشت بیرون راند، پس ناگهان على علیه السلام بى پروا بر او یورش آورد و او را به چابکی بر زمین افکند چندان که پهلوى راستش به پهلوى چپ او و پهلوى چپش به پهلوى راست او فرو رفت، آنگاه فرمود: ان شاء الله تو را خواهم کشت.
شیطان گفت: تو را نرسد که چنین کنی چه آنکه از جانب پروردگارم برایم مهلت تعیین شده است، تو را چه شده که قصد جان مرا می کنی؟
به خدا سوگند احدی با تو دشمنی نمی ورزد مگر آنکه نطفه من در رحم مادر او پیش از نطفه پدرش قرار مى گیرد و من دشمن تو را در اموال و اولاد شریک مى شوم و این همان سخن خداوند در کتاب محکم قرآن است که می فرماید: «و شارکهم فى الاموال و الاولاد و عدهم و ما یعدهم الشیطان الاّغرورا»
آنگاه پیامبر (صلى الله علیه وسلّم) فرمود: او راست می گوید، ای على! به خدا سوگند از قریش جز زناکار و از انصار جز یهودى و از عرب جز بدنام – یا کسی که به نام دیگری خوانده شود - و از دیگر مردمان جز شقی و از زنان جز «سلقلقى»-زنی که از پشت حیض مى بیند، کسی تو را دشمن نمی دارد. سپس اندکی به فکر فرو رفت آنگاه فرمود: اى گروه انصار فرزندان خود را با حب على پرورش دهید.
جابر گفت: در واقعه حرّه اولاد خود را با دوستی على محک می زدیم هر کدام از ایشان که علی را دوست مى داشت، در می یافتیم که از فرزندان ماست و هر کس که او را دشمن مى داشت، از وی دوری می جستیم.(ترجمه از نویسنده)
نوشته ی: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان
لحظه نجات بچه خرس توسط مادر دلسوز و فداکارش+عکس
لحظه نجات بچه خرس توسط مادر دلسوز و فداکارش+عکس
هاوارد شکارچی خرس هم دلش به حال بچه خرس و مادرش سوخت و به مادر خرس کمک کرد تا بچه اش را از دام نجات دهد.
تصویربردار آماتور این عکس را هنگام نجات بچه خرس توسط مادر دلسوزش انداخته است. این عکس متعلق به نجات بچه خرس توسط مادر مهربان و فداکارش است که سعی می کند بچه اش را از دام هاوارد- شکارچی خرس- نجات دهد. عاقبت مادر و بچه با جیغ زدن های ممتد دل هاوارد را به رحم آورده و هاوارد با کمک به خرس، بچه را از دامی که خود پهن کرده بود نجات داد.

فان پاتوق
سخت ترین تست هوش دنیا ( لطفا کمی فکر کنید... )
راسخون
اگه میخوای حلش کنی با مشورت با دیگران حل کن، نه از طریق گوگل و یاهو و...
معمای زیر معمای تست هوش انیشتین هست که به گفته خودش 98% مردم نمی تونن حلش کنن: سیگار متفاوت می کشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند. سئوال: کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟ . . . . . . . جواب : ( لطفا برای مشاهده جواب متن زیر را مارک کنید ...) 1. با استفاده از موارد 8 و9 ( مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد ، مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند، مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند).
در خیابانی، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد.
در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.
این پنج صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت مینوشند،
راهنمایی:
1- مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.
2- مرد سوئدی، یک سگ دارد.
3- مرد دانمارکی چای می نوشد.
4- خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد.
5- صاحبخانه خانه سبز، قهوه مینوشد.
6- شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.
7- صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد.
8- مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر مینوشد.
9- مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند.
10- مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.
11- مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند.
12- مردی که سیگار Blue Master می کشد، آبجو می نوشد.
13- مرد آلمانی سیگار Prince میکشد.
14- مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
15- مردی که سیگار Blends میکشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.
راه حل(معما را به صورت مرحله به مرحله حل می کنیم):
نروژی
آبی
شیر
5
4
3
2
1
2.با استفاده از مورد4 (خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد)و مورد 5 (صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد)
*رنگ سبز باید در خانه ای باشدکه سمت راست آن سفید و نشیدنی قهوه داشته باشد.
| نروژی | ||||
| سفید |
سبز | آبی | ||
| قهوه | شیر | |||
*خانه ای که هم مرد انگلیسی و هم رنگ قرمز باشد فقط خانه ی وسط است.
*حال فقط رنگ زرد باقی مانده و به خانه نروژی می دهیم وصاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد(مورد7)
| انگلیسی | نروژی | |||
| سفید | سبز | قرمز | آبی | زرد |
| قهوه | شیر | |||
| Dunhill | ||||
4.با استفاده از مورد11 (مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند)
الف)با توجه به مورد 3 ( مرد دانمارکی چای می نوشد) مرد دانمارکی باید در یکی ازخانه های 2 یا 5 باشد.
ب)با توجه به مورد 12 ( مردی که سیگار Blue Master می کشد، آب میوه می نوشد) مردی که سیگار Blue Master می کشد باید در یکی از خانه های 2 یا 5 باشد.
ج)با توجه به مورد 13 ( مرد آلمانی سیگار Prince می کشد) مرد آلمانی باید در یکی از خانه های 2 یا 4 یا 5 باشد.
نتیجه از الف ، ب و ج : مرد دانمارکی با چای و مردی که سیگار Blue Master با آبمیوه هر کدام باید در یکی از خانه های 2 یا 5 باشند. پس مرد آلمانی با سیگار Prince نمی تواند در یکی از خانه های 2 یا 5 باشدپس در خانه 4 است.
| آلمانی | انگلیسی | نروژی | ||
| سفید | سبز | قرمز | آبی | زرد |
| قهوه | شیر | |||
| prince | Dunhil | |||
| اسب |
5.با توجه به مورد 2 ( مرد سوئدی، یک سگ دارد) تنها خانه ی باقی برای او خانه پنجم است.
*تنها ملیت باقی مانده دانمار کی است که در خانه دوم قرار می گیردو با توجه به شماره 3 (مرد دانمارکی چای می نوشد)
*با توجه به شماره 12 (مردی که سیگار Blue Master می کشد، آب میوه می نوشد)
| سوئدی | آلمانی | انگلیسی | دانمارکی | نروژی |
| سفید | سبز | قرمز | آبی | زرد |
| آب میوه | قهوه | شیر | چای | |
| Blue Master | prince | dunhil | ||
| سگ | اسب |
*مورد 6 ( شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد) تنها خانه سوم است.
*مورد 10 (مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند)
| سوئدی | آلمانی | انگلیسی | دانمارکی | نروژی |
| سفید | سبز | قرمز | آبی | زرد |
| آب میوه | قهوه | شیر | چای | آب |
| Blue Master | prince | Pall Mall | Blends | dunhil |
| سگ | پرنده | اسب | گربه |
*تنها خانه باقی مانده آلمانی است.
| سوئدی | آلمانی | انگلیسی | دانمارکی | نروژی |
| سفید | سبز | قرمز | آبی | زرد |
| آب میوه | قهوه | شیر | چای | آب |
| Blue Master | prince | Pall Mall | Blends | dunhi |
| سگ | ماهی | پرنده | اسب | گربه |
کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟
پاسخ: آلمانی
..:: یک صحنه نادر در یک تصادف ::..
|
..:: یک صحنه نادر در یک تصادف ::.. |
![]() |
ماجرای زن پاک دامن و مردان هوس باز
ماجرای زن پاک دامن و مردان هوس باز

کلینى به سند معتبر از حضرت جعفر بن محمدالصادق صلواتالله علیه روایت کرده است که:
پادشاهى در میان بنىاسرائیل بود، و آن پادشاه قاضیى داشت، و آن قاضى برادرى داشت که به صدق و صلاح موسوم بود. و آن برادر، زن صالحهاى داشت که از اولاد پیغمبران بود.
و پادشاه شخصى را مىخواست که به کارى بفرستد. به قاضى گفت که: مرد قابل اعتمادی را طلب کن که به آن کار بفرستم. قاضى گفت که: کسى معتمدتر از برادر خود گمان ندارم.
پس برادر خود را طلبید و تکلیف آن امر به او نمود. او ابا کرد و گفت: من زن خود را تنها نمىتوانم گذاشت. قاضى بسیار تلاش و اصرار کرد. ناچار پذیرفت و گفت:
اى برادر! من به هیچ چیز تعلق خاطر ندارم مگر همسرم، و خاطر من بسیار به او متعلق است. پس تو به جای من مواظب او باش و به امور او برس، و کارهاى او را بساز تا من برگردم. قاضى قبول کرد و برادرش بیرون رفت. و آن زن از رفتن شوهر راضى نبود.
پس قاضى به مقتضاى وصیت برادر، مکرر به نزد آن زن مىآمد و از حوایج آن سؤال مىنمود و به کارهاى او اقدام مىنمود. و محبت آن زن بر او غالب شد و او را تکلیف زنا کرد. آن زن امتناع و ابا کرد. قاضى سوگند خورد که: اگر قبول نمىکنى من به پادشاه مىگویم که این زن زنا کرده است. گفت: آنچه مىخواهى بکن؛ من این کار را قبول نخواهم کرد.
قاضى به نزد پادشاه رفت و گفت: زن برادرم زنا کرده است و نزد من ثابت شده است. پادشاه گفت که: او را سنگسار کن. پس آمد به نزد زن، و گفت: پادشاه مرا امر کرده است که تو را سنگسار کنم. اگر قبول مىکنى مىگذرانم، و الا تو را سنگسار مىکنم. گفت: من اجابت تو نمىکنم؛ آنچه خواهى بکن.
قاضى مردم را خبر کرد و آن زن را به صحرا برد و او را سنگسار کرد. تا وقتى که گمان کرد که او مرده است بازگشت. و در آن زن رمقى باقى مانده بود.
چون شب شد حرکت کرد و از گود بیرون آمد و بر روى خود راه مىرفت و خود را مىکشید تا به دیرى رسید که در آنجا راهبی مىبود. بر در آن دیر خوابید تا صبح شد. و چون راهب در را گشود آن زن را دید و از قصه او سؤال نمود. زن قصه خود را بازگفت.
دیرانى بر او رحم کرد و او را به دیر خود برد. و آن دیرانى پسر خردى داشت و غیر آن فرزند نداشت، و مالى زیاد داشت. پس دیرانى آن زن را مداوا کرد تا جراحت هاى او التیام یافت و فرزند خود را به او داد که تربیت کند. و آن دیرانى غلامى داشت که او را خدمت مىکرد. آن غلام عاشق آن زن شد و به او گفت: اگر به معاشرت من راضى نمىشوى جهد در کشتن تو مىکنم. گفت: آنچه خواهى بکن. این امر ممکن نیست که از من صادر شود.
گاه خداوند بندگانش را به سخت ترین آزمونها می آزماید و خوشا به حال کسی که
صبر پیشه میکند و خشم خدا را به رضایت مردم نمیفروشد.
پس آن غلام آمد و فرزند راهب را کشت و به نزد راهب آمد و گفت: این زن زناکار را آوردى و فرزند خود را به او دادى، الحال فرزند تو را کشته است. دیرانى به نزد زن آمد و گفت: چرا چنین کردى؟ مىدانى که من به تو چه نیکی ها کردم؟ زن قصه خود را بازگفت. دیرانى گفت که: دیگر نفس من راضى نمىشود که تو در این دیر باشى. بیرون رو. و بیست درهم براى خرجى به او داد و در شب او را از دیر بیرون کرد و گفت: این زر را توشه کن، و خدا کارساز توست.
آن زن در آن شب راه رفت تا صبح به دهى رسید. دید مردى را بر دار کشیدهاند و هنوز زنده است. از سبب آن حال سؤال نمود، گفتند که: بیست درهم قرض دارد و نزد ما قاعده چنان است که هر که بیست درهم قرض دارد او را بر دار مىکشند و تا ادا نکند او را فرو نمىآرند. پس زن آن بیست درهم را داد و آن مرد را خلاص کرد. آن مرد گفت که: اى زن هیچ کس بر من مثل تو حق نعمت ندارد. مرا از مردن نجات دادى. هر جا که مىروى در خدمت تو مىآیم.
پس همراه بیامدند تا به کنار دریا رسیدند. در کنار دریا کشتی ها بود و جمعى بودند که مىخواستند بر آن کشتی ها سوار شوند. مرد به آن زن گفت که: تو در اینجا توقف نما تا من بروم و براى اهل این کشتی ها به مزد کار کنم و طعامى بگیرم و به نزد تو آورم. پس آن مرد به نزد اهل آن کشتی ها آمد و گفت: در این کشتى شما چه متاع هست؟ گفتند: انواع متاع ها و جواهر. و این کشتى دیگر خالى است که ما خود سوار مىشویم. گفت: قیمت این متاع هاى شما چند مىشود؟ گفتند: بسیار مىشود؛ حسابش را نمىدانیم. گفت: من یک چیزى دارم که بهتر است از مجموع آنچه در کشتى شماست. گفتند:

چه چیز است؟ گفت: کنیزکى دارم که هرگز به آن حسن و جمال ندیدهاید. گفتند: به ما بفروش. گفت: مىفروشم به شرط آن که یکى از شما برود و او را ببیند و براى شما خبر بیاورد و شما آن را بخرید که آن کنیز نداند. و زر به من بدهید تا من بروم. آخر او را تصرف کنید. ایشان قبول کردند و کسى فرستاند و خبر آورد که چنین کنیزى هرگز ندیدهام.
پس آن زن را به دههزار درهم به ایشان فروخت و زر گرفت. و چون او برفت و ناپیدا شد، ایشان به نزد آن زن آمدند و گفتند که: برخیز و بیا به کشتى. گفت: چرا؟ گفتند: تو را از آقاى تو خریدیم. گفت: آن آقاى من نبود. گفتند: اگر نمىآیى، تو را به زور مىبریم.آن زن را بر روى کشتى متاع سوار کردند و خود همه در کشتى دیگر در آمدند و کشتی ها را روان کردند.
چون به میان دریا رسیدند خدا بادى فرستاد و کشتى ایشان با آن جماعت همه غرق شدند و کشتى زن با متاع ها نجات یافت و باد او را به جزیرهاى برد. از کشتى فرود آمد و کشتى را بست و بر گرد آن جزیره برآمد، دید مکان خوشى است و آبها و درختان میوهدار دارد. با خود گفت که: در این جزیره مىباشم و از این آب و میوه ها مىخورم و عبادت الهى مىکنم تا مرگ در رسد.
پس خدا وحى فرمود به پیغمبرى از پیغمبران بنىاسرائیل که در آن زمان بود که: برو به نزد آن پادشاه و بگو که در فلان جزیره بندهاى از بندگان من هست. باید که تو و اهل مملکت تو همه به نزد او بروید و به گناهان خود نزد او اقرار کنید و از او سؤال کنید که از گناهان شما در گذرد تا من گناهان شما را بیامرزم. چون پیغمبر آن پیغام را به آن پادشاه رسانید پادشاه با اهل مملکتش همه به سوى آن جزیره رفتند و در آنجا همان زن را دیدند.
پس پادشاه به نزد او رفت و گفت: این قاضى به نزد من آمد و گفت: زن برادرم زنا کرده است و من حکم کردهام که او را سنگسار کنند، و گواهى نزد من گواهى نداده بود.
مىترسم که به سبب آن، حرامى کرده باشم. مىخواهم که براى من استغفار نمایى. زن گفت که: خدا تو را بیامرزد. بنشین.
پس شوهرش آمد و او را نمىشناخت و گفت: من زنى داشتم در نهایت فضل و صلاح. و از شهر بیرون رفتم، و او راضى نبود به رفتن من. و سفارش او را به برادر خود کردم. چون برگشتم و از احوال او سؤال کردم برادرم گفت که: او زنا کرد و او را سنگسار کردیم. و مىترسم که در حق آن زن تقصیر کرده باشم. از خدا بطلب که مرا بیامرزد. زن گفت که: خدا تو را بیامرزد. بنشین. و او را در پهلوى پادشاه نشاند.
پس قاضى پیش آمد و گفت که: برادرم زنى داشت و عاشق او شدم و او را تکلیف به زنا کردم. قبول نکرد. نزد پادشاه او را متهم به زنا ساختم و به دروغ او را سنگسار کردم. از براى من استغفار کن. زن گفت: خدا تو را بیامرزد.
پس رو به شوهرش کرد که: بشنو. پس راهب آمد و قصه خود را نقل کرد و گفت: در شب آن زن را بیرون کردم و مىترسم که درندهاى او را دریده باشد و کشته شده باشد به تقصیر من. گفت: خدا تو را بیامرزد. بنشین.پس غلام آمد و قصه خود را نقل کرد. زن به راهب گفت که: بشنو. پس گفت: خدا تو را بیامرزد.پس آن مرد دار کشیده آمد و قصه خود را نقل کرد. زن گفت که: خدا تو را نیامرزد. چون او بىسبب در برابر نیکى بدى کرده بود.
پس آن زن عابده به شوهر خود رو کرد و گفت: من زن توام. و آنچه شنیدى همه قصه من بود. و مرا دیگر احتیاجى به شوهر نیست. مىخواهم که این کشتى پرمال را متصرف شوى و مرا در این جزیره بگذارى که عبادت خدا کنم. مىبینى که از دست مردان چه کشیدهام.
پس شوهر او را گذاشت و کشتى را با مال متصرف شد و پادشاه و اهل مملکت همگى برگشتند.
منبع : عینالحیات مؤلف : علامه، ملا محمد باقر مجلسى رحمة الله
تنظیم : محمدی_گروه دین و اندیشه تبیان
یک پارکینگ باورنکردنی!
چند خاطره از زندگی شخصی رهبر انقلاب
ماجرای بستری شدن همسر رهبر انقلاب در بیمارستان بقیة الله تهران
"چندی پیش همسر مقام معظم رهبری بیمار شد و برای عمل جراحی به بیمارستان بقیتالله رفت. همسر ایشان با وجودی که چند روز در بیمارستان بستری بود، هیچکس اطلاع نداشت که همسر مقام معظم رهبری هستند و همه کارها اعم از دریافت ویزیت، دارو و سایر کارها را در نوبت انجام دادند. دو روز مانده به مرخص شدن همسر رهبر انقلاب، به مسئولان بیمارستان خبر دادند که مقام معظم رهبری قصد دارد برای عیادت به بیمارستان بقیهالله بیایند؛ با آمدن رهبر انقلاب به بیمارستان، مسئولان آنجا تازه فهمیدند که آن خانم، همسر رهبر معظم انقلاب بوده اند. "
* غبارروبی مرقد مطهر حضرت امام رضا(ع) و دستمال متبرک
هنگام غبارروبی مرقد مطهر حضرت امام رضا(ع) خدام حرم دستمالهای سفید آغشته به گلاب ناب را برای غبارروبی به افراد میدهند. مقام معظم رهبری پس از مقداری غبارروبی، دستمال را به سر و صورت خود میکشند. ایشان در یکی از غبارروبیها به آقای واعظ طبسی (تولیت آستان قدس رضوی) فرمودند: آیا میتوانم این دستمال متبرک را برای خود بردارم؟
مقام معظم رهبری، تولیت آستان قدس رضوی را به آقای واعظ طبسی سپرده بودند، ولی با این حال، برای برداشتن پارچه متبرک به غبار ضریح امام رضا(ع) از او اجازه میگیرند. احترام مقام معظم رهبری به قانون برای همه ما درس است.
ایشان پس از کسب اجازه از آقای واعظ طبسی در حالی که چشمهایشان پر از اشک بود و به راز و نیاز مشغول بودند، با دقت، دستمال را تا کردند و در جیب خود گذاشتند. برای ما خیلی زیبا بود که آقا در آن حال، اینهمه توجه دارند که دستمال متبرک را تا کنند و با نظم کامل در جیب خود قرار دهند.(حجتالاسلام حقانی)
*اگر بقیه افراد میتوانند،فرزندان من هم بیایند
زمانی که ضریح مطهر حضرت امام رضا(ع) در حال تعویض بود، در خدمت مقام معظم رهبری به پابوسی امام هشتم(ع) مشرف شدیم. مقام معظم رهبری برای زیارت در کنار مرقد آن امام(ع)، مشغول راز و نیاز بودند، چون ضریح را برداشته بودند، حضور در کنار قبر، رنگ و بوی دیگری داشت. بعد از پایان راز و نیاز حضرت آیتالله خامنهای، آقای واعظ طبسی به ایشان عرض کردند: آقازاده هم بیایند نزدیکتر تا از نزدیک امام را زیارت کنند. معظمله فرمودند: پس بقیه چی؟ این دقت را همواره حضرت آقا دارند. ایشان امتیاز ویژه و خاصی را برای فرزندانشان قایل نیستند. در آن روز هم فرمودند: اگر بقیه افراد میتوانند از نزدیک قبر امام هشتم(ع) را زیارت کنند، فرزندان هم بیایند. پس از بیان آقا، همه توفیق حضور یافتند.(حجتالاسلام حقانی)
* شما به منزل بروید
"یک روز مهمان مقام معظم رهبری بودم. فرزند ایشان آقا مصطفی نیز نشسته بود که سفره گسترده شد، آیتالله خامنهای به وی نگاهی کرد و فرمود: شما به منزل بروید. من خدمت ایشان عرض کردم: اجازه بفرمایید آقازاده هم باشند، من از وی درخواست کردهام که باهم باشیم. آقا فرمودند: این غذا از بیتالمال است، شما هم مهمان بیتالمال هستید. برای بچهها جایز نیست که بر سر این سفره بنشینند. ایشان به منزل بروند و از غذای خانه میل کنند. من در آن لحظه فهمیدم که خداوند چرا این همه عزت به حضرت آقا عطا فرموده است. "(آیتالله جوادی آملی)
* آیا درس همه پخش میشود
درس خارج از ایشان خیلی کار میبرد. به انصاف از درسهای بسیار خوب حوزه هم است، یکبار به آقا عرض کردم: آقا دوستان رادیو مایلند درس شما را پخش کنند و درس برخی از مراجع قم را هم پخش میکنند. پرسیدند آیا درس همه پخش میشود و این امکان برای همه است، گفتم نه، مگر رادیو چهقدر ظرفیت دارد؟ گفتند: پس من هم نمیخواهم پخش شود. (حجتالاسلام مروی)
* در ایران معلولین مثل من زیاد هستند
حضرت آقا، سینهشان از آن بمبی که در ششم تیرماه 1360 در مسجد ابوذر تهران منفجر شد، احتیاج به رطوبت و هوای مرطوب دارد. دست راست هم لمس است. سفر چین، در خدمت آقا بودم. دکترهای طب سوزنی به آقا گفتند در عرض یک هفته دست شما را راه میاندازیم. آقا فرمودند: در ایران معلولین مثل من زیاد هستند. اگر همة آنها آمدند، من هم میآیم.(امیر علیاصغر مطلق)
منبع: تابناک
خودپردازی که دزد بود!
سارقان اینبار در پکن با استفاده از شیوه ای تازه با نصب دستگاه خودپرداز جعلی اقدام به دزدی کردند.
سارقان با نصب دستگاه خود پرداز در یکی از خیابان های پر رفت و آمد در مرکز شهر پکن، از اطلاعات کارتهای بانکی افراد استفاده کرده و با جعل کارت بانکی مشابه موجودی حسابهای آنان را خالی می کردند.
به گزارش یکی از روزنامه های محلی چین از حساب یکی از افرادی که از این دستگاه خود پرداز استفاده کرده بود پنج هزار یوان برابر با هفتصد و سی و پنج دلار دزدیده شد؛ همچنین سارقان موجودی حساب یکی دیگر از مشتریان این دستگاه را تماما برداشت کرده بودند.
بنابر تبلیغات سارقان، دارندگان بیشتر گونه های کارتهای اعتباری می توانستند از این دستگاه استفاده کنند؛ اما همگی این افراد پس از انجام تراکنش ها با پیام های تراکنش ناموفق روبرو می شدند.
این دستگاه خودپرداز توسط یکی از تولید کنندگان قانونی این دستگاه ها در کشور ساخته شده بود اما وابسته به هیچ بانکی نبود.
به گزارش خبرگزاری فرانسه از پکن، پلیس هنوز موفق به دستگیری سارقان نشده است.
منبع :عصر ایران
ده برهان آفرینش زن
ده برهان آفرینش زن
ده دلیلی که خدا زن را آفرید
10- خدا نگران بود که آدم در باغ عدن گم بشه چون اهل پرسیدن آدرس نبود.
9-خدا می دونست یه روزی آدم نیاز داره یک کسی کنترل تلویزیون رو بهش بده.
8- خدا می دونست که آدم هیچ وقت خودش وقت دکتر نمی گیره!
7-خدا می دونست اگه برگ انجیر آدم تموم بشه، هیچ وقت خودش برای خودش یکی
دیگه نمی خره.
6- خدا می دونست که آدم یادش میره آشغالا رو بیرون ببره.
5- خدا می خواست آدم بارور و تکثیر شود ، اما خدا می دونست که آدم تحمل
درد زایمان رو نداره.
4- خدا می دونست که مانند یک باغبون ، آدم برای پیدا کردن ابزارهاش نیاز
به کمک داره.
3- خدا می دونست که آدم به کسی برای مقصر دونستش برای موضوع سیب یا هر
چیز دیگری نیاز داره.
.
2- همونطور که در انجیل آمد ه است : برای یک مرد خوب نیست تنها بماند.
و سرانجام دلیل شماره یک
1- خدا به آدم نگاه کرد و گفت : من بهتر از این هم می تونم خلق کنم....
"
کدام بازیکنان و مربیان فوتبالی با هم نسبت فامیلی دارند؟!
پدرها و پسرها
در فوتبال ایران دو تیم استقلال و پرسپولیس به عنوان پرطرفدارترین باشگاه ها شناخته میشوند.
این دو باشگاه دو اسطوره دارند که در میان تمامیپیشکسوتان سرخابی سرآمد به حساب میآیند ـ لااقل از لحاظ محبوبیت در میان علاقمندان ـ علی پروین و ناصر حجازی سمبل دو باشگاه پرسپولیس و استقلال هستند.
آتیلا پسر ناصر حجازی در زمان بازی خود، یک بازیکن متوسط بودو همواره زیز سایه پدر قرار داشت. در آن سو محمد، پسر علی پروین چند سالی است به فوتبال حرفه ای قدم گذاشته و به نظر میرسد توفیق بیشتری نسبت به آتیلا حجازی داشته باشد.
در این میان اما شاغلام پیروانی هم بی نصیب نیست چرا که پسر تازه جوانش "علی" چند سالی است عضو باشگاه مقاومت سپاسی شده و دو سال است که در تیم بزرگسالان این باشگاه مشغول بازی است. علی پیروانی البته از طرف پدر آنچنان به بازی گرفته نشد تا با افزوده شدن بر تجربه اش در سالهای آینده نام خانواده فوتبالی پیروانی را دوباره ـ به عنوان یک فوتبالیست ـ سر زبانها بیندازد.
اکبر میثاقیان هم پسری دارد که عضو تیم ابومسلم بود و البته از تیم فعلی پسر اکبر اوتی خبر دقیقی در دست نداریم.
دامادها و پدر زن ها
تا آنجایی که ما تحقیق کردیم تنها دو مورد را یافتیم که یک بازیکن داماد سرمربی تیمش باشد. سعید رمضانی داماد ناصر حجازی است و مهدی تارتار که سابقه عضویت در پرسپولیس را در کارنامه دارد داماد کسی نیست جز فیروز کریمی.
سرمربی و دختر فوتسالیست
شاید دختر خانمهای بسیاری از مربیان فوتبال ایران اهل فوتسال یا فوتبال باشند اما از میان آنان یقینا مطرح ترینشان همان "آتوسا" دختر ناصر حجازی است که البته فکر میکنیم دیگر با فوتسال حرفهای خداحافظی کرده باشد.
اما دختر اسماعیل اردلان مربی دروازه بانان تیم پیکان هم مدتی در تیمهای بانوان سابقه عضویت داشت و حتی دارنده عنوان "خانم گل " ایران بود که در حال حاضر از وی نیز خبر دقیقی در دست نیست.
یک مورد جالب
اینکه یک سرمربی لیگ برتری داماد خانواده یک مربی لیگ برتری باشد تنها یک مورد را یافتیم. محمد عباسی سرمربی سابق برق شیراز شوهر خواهر اصغر اکبری مربی فعلی تیم فوتبال مقاومت شهید سپاسی است.
باجناقها
این مورد هم اندک بود زیرا از میان تمام تیمهای لیگ برتری تنها باجناقهای فوتبال از آن محمود فکری مربی استقلال و علی نظری جویباری سرپرست سابق ابیهای تهران است. فکری و جویباری سالهاست با هم باجناقند و رابطه بسیار خوبی با هم دارند.
منصور خان و همسرش
منصور پورحیدری سرمربی سابق تیم ملی و استقلال و سرپرست فعلی تیم ملی است. البته همسر جناب پورحیدری ،خانم فریده شجاعی نیز از فوتبال دور نیست.
همسر منصور خان که تحصیلات عالیه در مقطع دکترا دارد در فدراسیون علی کفاشیان مسوول کمیته بانوان و نایب رییس فدراسیون فوتبال است.
برادر فوتبالیست، برادر سرپرست
این مورد هم یکی بیشتر یافت نشد آن هم در شیراز و تیم برق که عباس زارع سرپرست است و برادرش صمد به عنوان بازیکن مشغول بازی است.
افسانه سه برادران مربیگری
برادران غلام حسین،محمدعلی(افشین) و امیر حسین پیروانی، هر سه نفر در مقطعی سرمربی تیمهای لیگ برتری بوده اند.
بدین صورت که شاغلام در مقاومت سپاسی، افشین در پرسپولیس و امیر حسین در ابومسلم، اما به فاصله کوتاهی ابتدا امیرحسین از سرمربیگری ابومسلم استعفا داد، افشین از راس کادر فنی پرسپولیس کنار رفت و تنها شاغلام ماند که او هم بعدا به تیم المپیک رفت.
برادران فوتبالیست
در این قسمت رکورد شکسته خواهد شد. زیرا در فوتبال ایران برادران فوتبالیست بسیاری داریم.
و اما برادران فوتبالیست (قدیمیو فعلی)
غلامحسین مظلومیو پرویز مظلومی: آیا نیاز به توضیحی هست؟!
عباس و محمد حسن انصاری فرد. این دو برادر در پرسپولیس بازی کرده اند.
مهدی و مرتضی فنونی زاده هم سابقه عضویت در استقلال و پرسپولیس را در کارنامه دارند.اسماعیل یکی دیگر از برادران فنونی زاده است که البته شهرت دو برادر اول را ندارد.
شاهرخ و شاهین بیانی که شاهرخ هم در استقلال و هم در پرسپولیس و شاهین تنها در استقلال عضویت داشته است.
سیاوش و سهراب بختیاری زاده، عضویت در تیمهای فوتبال خوزستان. البته سهراب در استقلال هم توپ زده است. از خانواده بختیاری زاده برادران دیگری هم مشغول بازی هستند.
علی و فرشید کریمیکه معرف حضور هستند و هردو برادر در پرسپولیس بازی کرده اند.
مهدی و مجتبی شیری،دو برادری که اولی سابقه بازی در استقلال و دومیعضو تیم پرسپولیس است.
فرهاد و فرزاد مجیدی هر دو در استقلال سابقه بازی دارند.
مهدی و محمد هادی مهدوی کیا، برای مهدی نیازی به توضیح نیست اما شما احتمالا بازیهای محمد هادی را در جناح راست پرسپولیس به یاد دارید.
غلام رضا و علیرضا رضایی، غلام رضا عضو تیم صبا باتری و علیرضا با سابقه بازی در مقاومت سپاسی و استقلال اهواز است.
محرم و رسول نوید کیا،محرم گل سرسبد فوتبال اصفهان و رسول همراه تین مس کرمان.
مهدی و مهرداد کریمیان، اولی در فصلی که گذشت در تیم برق و دومیعضو تیم پاس بود.
داریوش و غلامعلی یزدانی، داریوش یزدانی را همه میشناسید اما احتمالا نام غلامعلی برادر داریوش را تازه دیده اید. غلامعلی که برادر کوچک داریوش است تا همین دو سه سال پیش عضو تیم مقاومت مرصاد بود اما فعلا از او خبری نیست.
علیرضا و غلامرضا عباسفرد، علیرضا عضو تیم استقلال و غلام رضا قبلا در برق بازی میکرد اما اکنون بازیکن تیم فوتبال پیام مخابرات شیراز است.
حسون و حسین کعبی، اهوازیها میگویند حسون، حسین است و حسین،حسون! به این صورت که هویت اصلی حسن کعبی ملی پوش فعلی فوتبال با نام حسون است و حسین برادر اوست. در صورتی که این دو برادر شناسنامه خود را عوض کرده اند تا برادر معروفتر بتواند سالهای بیشتری در فوتبال باشد و پول پارو کند.
قاسم و غلامرضا حدادی فرد که هر دو عضو تیم ذوب آهن اصفهان هستند.
..:: داستان یک سگ ::..
تکاندهندهترین اعتراف دنیا توسط یک مجرم!
یک زندانی پس از خواندن زندگینامه ماهاتما گاندی چنان منقلب شد که نامه یی به تمام افرادی که به آنها آسیب رسانده بود نوشت و از آنها عذرخواهی کرد.
او همچنین به جرائمی که در گذشته انکار کرده بود اعتراف کرد و از مردم خواست که او را ببخشند. این تغییرات عمیق در ذهن و قلب لاکسمن توکرام گول بیشتر شبیه فیلم لاراهو مونا بهی با هنرمندی سانجی دات است.
او نقش یک دزد خرده پا که با فلسفه واقعی گاندی در زندگی روزانه روبه رو میشود را بازی میکند. گول 30 ساله در حالی که در کنفرانس مومبای سارودویا ماندال حضور به هم رسانده بود، گفت؛ «اما زندگی من واقعی است. من تصمیم گرفته ام که درست مانند گاندی زندگی کنم و از خشونت و متوسل شدن به زور دست بردارم. حتی دیگر نمیخواهم منتظر تشکیل دادگاه شوم. من در نامه یی که به قاضی نوشته ام به تمام جرائم خود اعتراف کرده و از او خواسته ام روند محاکمه من را کوتاه کند.»
او در نامه خود مدعی شده که زندگی گاندی او را به گفتن حقیقت رهنمون شده است. گول در نامه اش به 19 مورد مشاجره، تهدید، نزاع و ضرب و شتم اعتراف کرده است. او تنها برای ارتکاب یکی از جرائم خود که به دلیل آن دستگیر شده، به دو سال زندان و پرداخت جرائم نقدی محکوم خواهد شد. معلوم نیست که دادگاه با احتساب 18 جرم دیگر او را به چند سال زندان محکوم کند. البته این اعتراف آقای مجرم قوه قضائیه را به شدت تحت تاثیر قرار داده و قاضی پرونده تصمیم گرفته است که میزان مجازات او را کاهش دهد.
گول اولین بار در سال 1991 به خاطر سرقت پول دستگیر شد و یک بار هم به علت چاقو زدن به مردی به زندان افتاد. او زمانی که در بازداشت به سر میبرد نسخه یی از کتاب شرح حال زندگی گاندی را مطالعه کرد و به شدت تحت تاثیر آن قرار گرفت. گول مدعی است که به خاطر گرفتن تخفیف در مجازات به جرائمی که مرتکب شده اعتراف نکرده و هدفش تنها زندگی در مسیر درست و گفتن حقیقت بوده است.
..:: شرلوک هولمز ::..
شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان رانگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟
واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم .
هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟
واتسون گفت:
ازلحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.
از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد.
از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد.
شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت:واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که
چادر ما را دزدیده اند!
بله...
در زندگی همه ما بعضی وقتها بهترین و ساده ترین جواب و راه حل کنار دستمونه، ولی این قدر به دور دستها نگاه میکنیم که آن را نمی بینیم
دستورالعمل آشپزی ویژه ی مادر شوهر و خواهر شوهر
دستورالعمل آشپزی ویژه ی مادر شوهر و خواهر شوهر
توصیه ایمنی :این دستور پخت را تنها برای مادر شوهر و خواهر شوهر به کار ببرید بقیه اعضای فامیل گناه دارند طفلکی ها!
چگونه جوجه کباب درست کنیم:
مواد لازم:
شوهر /یک عددمرغ /به مقدارکافی
سیخ/ چندتایی
آتش /به مقدارزیاد
منقل /یه دونه
شماره تلفن /یک عدد
لطفا از حاصل جمع شوهر+سیخ+منقل به نتایج بدی نرسید.
طرز تهیه:
ابتدا شوهر خود را شیر کنید و به او بگویید که مدت هاست دل تان جوجه کباب می خواهد، برای شیرکردن آقایان همانطور که خودتان استاد مسلم هستید باید از کلماتی چون عزیزم، جونم، الهی فدات بشم، تمام دنیا یه طرف تو یه طرف عزیزم و...واستفاده کنید، مردها معمولاً خیلی زود جوگیر می شوند(توصیه ایمنی برای دخترخانم های که تازه ازدواج کرده اند).در این لحظه مرغ ها را از یخچال بیرون آورده و با روش شیرسازی از شوهرتان بخواهید آنها را قطعه قطعه کند به او بگویید که دست تان درد می کند یا چاقو کند است یا ایشان به دلیل اینکه ورزشکار هستند و پنجه های قوی دارند به همین دلیل راحت تر از پس مرغ ها برمی آیند،این روش ها همه امتحان شده است و علاوه بر آرم استاندارد گواهی نامه ISO 14000داشته و تحت لیسانس شرکت شوهر کشون زیمباوه است.یادتان باشدهنگامی که آقای شوهر مشغول این کار است از او فاصله بگیرید به دو دلیل:
1-نفله شدن نصفی از گوشت مرغ را نبینید و سکته نزنید
2-ایشان برای آن که ثابت کند ورزشکار است دچار جوگرفتگی نشود ودست خودش یا سر شما را قطع نکند.
به سیخ زدن گوشت مرغ هم از آن پروسه هایی است که باید امیدوار باشید به خیر وخوشی بگذرد، در این مرحله هم فاصله تان را حفظ کنید چون تجربه نشان داده است که آقایان دراین موارد به شدت احساس خود سامورایی بینی می کنند و به یاد ایام طفولیت شان«26-4سالگی»به شدت علاقمند با پرتاب نیزه، شمشیربازی و سوارکاری می شوند خلاصه اگر جان تان را دوست دارید و نمی خواهید مثل قبایل آفریقایی از بینی تان سیخ رد شود حتماً بروید یک جای امن قایم شوید.در مرحله بعد از او بخواهید منقل را روشن کند محض احتیاط گوشی دست تان باشد و شماره آتش نشانی را آماده باش بگیرید بهتر است شماره یک بیمارستان خوب سوانح و سوختگی درجه سه را هم درجایی یادداشت کنید.اگراز این مرحله هم به سلامتی رد شدید یعنی خانه آتش نگرفت منقل نترکید، آقای شوهر به آقای جزغاله تبدیل نشد و...از او بخواهید گوشت ها را نسوزاند، البته آقایان اکثراً در این کار استاد هستند یعنی یک طرف را کاملاً خام و به سبک فرانسوی ها خونی در می آورند و طرف دیگر را جزغاله می کنند جوری که حتی گربه ها هم حاضر نیستند آن را تست کنند.
نتیجه گیری اخلاقی:این روش آشپزی نوعی رو کم کنی، بدون دعوا و خین و خین ریزی است!برای مردهایی به کارمی رود که مدام نق می زنند و ادعای شان می شود که کافیست اراده کنند و پارتی بازی شده و حق شان را خورده اند و گرنه الان بهترین سرآشپز تاریخ می شدند با این کار شما عملاً دست وزبان شوهرتان را از هرگونه دخالت در امور آشپزی قطع خواهید کرد و از آن به بعد می توانید هرچیز من درآوردی را به عنوان غذا به آنها تحویل بدهید و آنها هم نه تنها تا ته ظرف را بلیسند بلکه سخاوتمندانه هم از شما تشکر کنند.
منبع:خانواده سبزشماره 13
/خ
یادداشت های روزانه عزرائیل (طنز)
شنبه :
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی ام ولی مگه این مردم میذارن؟!
یکشنبه:
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدام از کارهای اداریم نرسیدم.
8753 تصادفی ، 6893 اعدامی ، 9872 تزریقی ، 44596 ایدزی ، و یک نفر بالای 145 سال سن رو واسه خاطر یک آدم وقت نشناس از دست دادم ... برای خودکشی اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد!
دوشنبه:
رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمیداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیر تر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن!
از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه.
سه شنبه:
مادره با دوتا بچه اش میخواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه ها رو گرفتم، اما دیدم اون یکی داره نیگام میکنه.
دست اون یکی رو هم گرفتم، اما دیدم باز مادره داره یه جوری نگام میکنه. اومدم دست خودشم بگیرم، اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت. به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه هاش از خیابون رد شدن و برای تشکر دارن برام دست تکون میدن.
منم براشون دست تکون دادم و برای اینکه دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم. طرف اونقدر خورده بود که روحشم یه جورایی نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده!
چهار شنبه:
خیلی عجله داشتم، اما وایستادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحش بدبد میده. اونقدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم: اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی میشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگیری میکنم!
پنج شنبه:
اونقدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودند که هوس کردم این آخر هفته ای برم اونجا و یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایستاده تا از منظره پایین عکس بگیره.راستش ترسیدم بیفته. با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسائی نباشه. با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند تو دست من و جونش پرت شد پائین! باور کنید اصلا تو برنامم نبود ولی بالاخره پیش اومد.
جمعه:
بابا ولم کنید جمعه که تعطیله! میگن تو جمعه ها مرده ها هم آزادن، اونوقت خدا رو خوش میاد طفلکی من آزاد نباشم ؟!
ماجرای مردی که حاضر نشد 82همسرش را طلاق بدهد و فقط با 4نفر زندگی کند!
مرد نیجریایی که 86 همسر و 138 فرزند دارد، بعد از لغو شدن حکم اعدامش، تولد 86 سالگی خود را با خانواده اش جشن گرفت.
ماساپا در سال گذشته به دلیل تعدد زوجات به اعدام با چوبه دار محکوم شده بود. او قصد نداشت هیچکدام از همسرانش را طلاق دهد و فقط با 4 همسرش زندگی کند.
به نوشته روزنامه های محلی، در آن زمان همسران این مرد نسبت به حکم صادره عکس العمل نشان دادند و هر کدام از آنها به دادگاه شکایت کرده و با اظهار اینکه ترجیح می دهند در کنار 85 همسر مرد نیجریایی با شوهرشان زندگی کنند، خواستار عدم جدایی از او شدند.
مرد نیجریایی نیز مرگ را در راه پایداری عشق و وفا نسبت به همسرانش را به جدایی از آنان ترجیح داد، به همین دلیل لقب «بزرگ عاشقان» را گرفته است.
مرد نیجریایی پس از گذشت مدتی از سوی دادگاه عالی نیجریه عفو شد، بدین ترتیب حکم اعدامش لغو شد.
اس ام اس جالب(5 اسفند)
دوستت ندارم به اندازه اقیانوس، چون یه روز تموم می شه.
دوستت ندارم به اندازه خورشید، چون غروب می کنه.
دوستت دارم به اندازه روت که هیچوقت کم نمی شه!
.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
نمیتونم بگم که فقط تو رو دارم چون دیشب خرمون زایید !!!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اس ام اس مثله فاتحه میمونه
واسه هرکی میفرستیش روحش شاد میشه
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اس ام اس مخصوص حاجیان از حج برگشته:
گرچه داری لطف و احسان حاجی
اینقدر خودت به من نچسبان حاجی!
با ویروس آنفولانزای خوکی خود
اینقدر تن مرا ملرزان حاجی!!!
منبع:آخ دندونم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
امیدوارم با هر برگی که می افته ..یه دونه از غمهای تو کم بشه.
.
.
پاییزتیم
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
امیدوارم توپ خوشبختی سانترش همیشه روی قلبت باشه
و با شرایط بالا خوشبخت بشی . . . !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
دیروز به جرم بالا رفتن از قلبت دستگیر شدم !
بیا بهشون بگو ساکن قلبم دزد نیست !
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اسب سفید قرار بود دخترک را ببرد تا شهر آرزوهایش . دخترک شنل توریش را پوشیده بود و آماده آماده بود . اسب سفید را هم زین کرده بودند. وقتی سوار شد مادرش گفت : " سکه رو که انداختم . راه می افته"
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
یک خانم از یک آقا هزار تا چیز می خواد اما یک آقا از بس آقاس از هزارتا خانم فقط یه چیز می خواد !!!
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چاکرتیم سالار!
.
.
.
تو حوضی که ماهی نباشه قورباغه سالاره

دروازهبانی که در بازیها، داروازهاش را کوچک میکرد!!
یک دروازهبان دانمارکی به دلیل اقدام به کوچک نمودن اندازه دروازهاش به پرداخت جریمه و محرومیت محکوم شد.
کیم کریستن سن در حالی که قصد داشت اندازه دروازهاش را تغییر دهد، دستگیر شد و باید روی محرومیتی سنگین و همچنین جریمه نقدی حساب کند.
دروازهبان گوته بورگ در دیدار برابر تیم اوره برو با لگد کردن زمین کناره دیرک دروازه قصد داشت ابعاد آن را تغییر دهد او با این کار چند سانتیمتری ابعاد دروازهرا به نفع خودش کوچکتر میکرد. این دروازهبان اعتراف کرد که اغلب این کار را انجام میداده است. او گفت: چند سال پیش این شیوه را از یکی از دوستانم فرا گرفتم. در برخی از ورزشگاهها تیرکهای دروازه در چمن به طور ثابت فرو نرفتهاند. بنابراین گاه گاه این کار را انجام میدادم. این اشتباه من نیست که تیرکهای دروازه به خوبی ثابت نشدهاند.
اشتفان یوهانسن داور مسابقه چند دقیقه پیش از شروع نیمه دوم متوجه شد که یکی از دروازهها کوچکتر از دیگری است. او البته متوجه نشد که کریستین سن در این موضوع نقش دارد اما در ادامه با کمک دوربینهای تلویزیونی متوجه نقش او در تغییر ابعاد دروازهها شد.
ماجرای خواندنی مسلمان شدن زندانبان گوانتانامو که خدا را قبول نداشت!!
تری هولدبروکس زمانی که در سال 2003 به عنوان نگهبان به بازداشتگاه گوانتانامو رفت، 19 سال داشت. او خدا را قبول نداشت و عاشق نوشیدن مشروبات الکلی، موسیقی هارد راک و تاتو بود. او یک سال بعد در شرایطی کوبا را ترک کرد که به چهرهیی دوست داشتنی در میان زندانیان گوانتانامو تبدیل شده بود و از همه مهم تر اینکه به دین اسلام مشرف شده بود. هولدبروکس که اکنون نامش را به مصطفی عبدالله تغییر داده در حضور یکی از زندانیان گوانتانامو با شهادت دادن مسلمان شد.
هولدبروکس در آریزونا بزرگ شده و تنها فرزند خانواده یی نابسامان بود که در نهایت پدر و مادرش در هفت سالگی از هم جدا شدند. او نزد پدربزرگ و مادربزرگش بزرگ شد. تری که دوست نداشت جا پای پدر و مادرش بگذارد و دلش میخواست دنیا را ببیند به همین دلیل به ارتش پیوست. او پس از مدتی خدمت در ارتش برای ادامه کارش به گوانتانامو منتقل شد. هولدبروکس پس از دو هفته آموزش و بازدید از زمین برج های دوقلو برای ادامه انجام وظیفه اش راهی گوانتانامو شد. مصطفی عبدالله در این باره میگوید؛ «آنها هیچ مساله یی در مورد دین اسلام به ما نگفتند. آنها به ما ویدئوهای 11 سپتامبر را نشان میدادند و میگفتند: زندانیان گوانتانامو بدترین انسان ها هستند. به ما میگفتند آنها پیروان بن لادن هستند و از هر فرصتی برای کشتن انسان های بی گناه استفاده میکنند.»
عبدالله که سعی میکند جزء به جزء خاطراتش را از آن روزها به یاد بیاورد، میگوید؛ «از همان روز اول حضورم در گوانتانامو سوالات فراوانی در ذهنم شکل گرفت. در آنجا پسربچه یی 16ساله بود که در عمرش اقیانوس را ندیده بود. او دنیای اطرافش را نمیشناخت. با خودم فکر میکردم او چه چیزی درباره جنگ علیه تروریسم میداند که در اینجا نگهداری میشود؟»
وظایف عبدالله در گوانتانامو شامل نظافت، جمع کردن آشغال ها و سرکشی به سلول های زندانیان بود بنابراین او فرصت زیادی برای ارتباط برقرار کردن با زندانیان داشت. رفتار دوستانه عبدالله با زندانیان باعث شده بود آنها او را «نگهبان خوب» بنامند اما در مقابل این رفتار عبدالله به مذاق سایر نگهبانان خوش نمیآمد و موجب شده بود آنها رفتار غیردوستانه یی با او داشته باشند. عبدالله میگوید؛ «در بین همقطارهایم محبوبیتی نداشتم. اکثر آنها فقط به فکر کارهای خلاف و نژادپرستانه بودند. طی چند ماه تصمیم گرفتم حتی با آنها صحبت نکنم.» این مساله حتی به درگیری های فیزیکی میان عبدالله و سایر نگهبانان منجر شد.
در شرایطی که نگهبانان وقت خود را با مشروبات الکلی و ورزش پر میکردند، عبدالله سعی میکرد بفهمد زندانیان چگونه به رغم آن همه سختی هنوز میتوانند لبخند بزنند و روحیه خود را حفظ کنند. او در این باره میگوید؛ «قبل از اینکه به گوانتانامو بیایم هیچ چیزی در مورد اسلام نمیدانستم بنابراین در بدو ورودم به اینجا دچار یک شوک فرهنگی شدم. دوست داشتم تا آنجا که میشود مطالب جدید بیاموزم بنابراین با زندانیان در مورد مسائل سیاسی، وجدانی و فرهنگی آنها صحبت میکردم.» این صحبت ها حس کنجکاوی عبدالله را در مورد اسلام برانگیخت به طوری که او به مطالعه درباره اسلام روی آورد و روزانه حداقل یک ساعت در چت روم ها با مسلمانان درباره اسلام چت میکرد.
یکی از افرادی که نقش بسزایی در مسلمان شدن تری هولدبروکس داشت یک ژنرال مراکشی الاصل به نام احمد اراکیدی بود. او که 18 سال در بریتانیا کار کرده بود به دلیل حضور در یکی از اردوگاه های القاعده در گوانتانامو نگهداری میشد. هولدبروکس دراین باره می گوید؛ «ما ساعت ها با هم حرف میزدیم. ما درباره کتاب های مختلف، موسیقی و فلسفه با هم حرف میزدیم و حتی بعضی اوقات تا صبح بیدار مینشستیم و درباره مذهب با هم بحث میکردیم.» سرانجام پس از شش ماه حضور در گوانتانامو، هولدبروکس بزرگ ترین تصمیم زندگی اش را گرفت. در 29 دسامبر 2003 در حضور اراکیدی او با شهادت دادن به دین اسلام گروید. او پس از آن دیگر مشروب نخورد. عبدالله میگوید؛ «دوست نداشتم نگهبانان از این مساله که مسلمان شده ام مطلع شوند، از طرفی باید روزی پنج بار نماز میخواندم بنابراین سعی کردم به هر نحوی خودم را از آنها دور نگه دارم.»
مسلمان شدن باعث شده بود عبدالله بیش از گذشته از کارش ناراضی شود. او احساس میکرد وضعیتش از زندانیان هم بدتر است. او می گوید؛ «زندانیان بیش از من از لحظات خود لذت میبردند. آنها خیلی راحت نگهبانان را سرکار میگذاشتند. زندانیان در محدودیت هایی که داشتند خیلی آزادتر از من بودند. من همه آزادی هایی را که آنها نداشتند، داشتم اما اسیر کارهایی بودم که ارتش از من میخواست آنها را انجام دهم. زندانیان آزادی فکر و اندیشه داشتند که من نداشتم. یکی از کارهایم این بود که زندانیان را برای بازجویی میبردم. بعضی اوقات مینشستم و آنها را تماشا میکردم. زندانیان را در شرایط بسیار بدی برای ساعت ها نگه میداشتند اما آنها تسلیم نمیشدند.»
مصطفی عبدالله در تابستان 2004 گوانتانامو را ترک کرد. او می گوید؛ «من عاشق اسلام هستم و اکنون بیش از هر زمانی از زندگی خود راضیام.»
داستان باحال
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید..
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم.. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم .. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت...
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت.. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید!
200 دلار برای یک شب
پاسخ جالب انیشتین به خواستگارش
می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت اینشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !
اقای " اینشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !
طنز شیرین خواستگاری دانشجوئی
بعد از این که مدت ها دنبال دختری باوقار و باشخصیت گشتیم که هم خانواده ی اصیل و مؤمنی داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختری را به ما معرفی کرد.وقتی پرسیدم از کجا می داند این دختر همان کسی است که من می خواهم، گفت:راستش توی تاکسی دیدمش.از قیافه اش خوشم آمد.دیدم همانی است که تو می خواهی.وقتی پیاده شد، من هم پیاده شدم و تعقیبش کردم.دم در خانه اش به طور اتفاقی بابایش را دیدم که داشت با یکی از همسایه ها حرف می زد.به ظاهرش می خورد که آدم خوبی باشد.خلاصه قیافه ی دختره که حسابی به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده این وصلت را جور می کنم.
ما وقتی حرف های محکم و مستدل عمه مان را شنیدیم.گفتیم: یا نصیب و یا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگردیم؟از پا افتادیم، همین را دنبال می کنیم.ان شاء الله خوب است.این طوری شد که رفتیم به خواستگاری آن دختر.
پدر دختر پرسید: آقازاده چه کاره اند؟
-دانشجو هستند.
-می دانم دانشجو هستند.شغلشان چیست؟
-ما هم شغلشان را عرض کردیم.
-یعنی ایشان بابت درس خواندن پول هم می گیرند.
-نخیر، اتفاقاً ایشان در دانشگاه آزاد درس می خوانند:
به اندازه ی هیکلشان پول می دهند.
-پس بیکار هستند.
-اختیار دارید قربان! رشته ایشان مهندسی است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون این که بگذارد ما حرف دیگری بزنیم گفت: ما دختر به شغل نسیه نمی دهیم.بفرمایید؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمایی کرد.
عمه خانم که می خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توی دست هم، آن قدر با خانواده ی دختر صحبت کرد تا بالاخره راضی شدند.فعلاً به شغل دانشجویی ما اکتفا کنند، به شرط آن که تعهد کتبی بدهیم بعد از دانشگاه حتماً برویم سرکار، این طوری شد که ما دوباره رفتیم خواستگاری.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهریه، به نظر من هزار تا سکه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سکه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقیه ی حرفش را بزند بلند شد که برود؛اما فک و فامیل جلویش را گرفتند که: بابا هزار تا سکه که چیزی نیست؛ مهریه را کی داده کی گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:میل خودتان است.اگر نمی خواهید، می توانید بروید سراغ یک خانواده ی دیگر.
بابام گفت:نخیر، بفرمایید. در خدمتتان هستیم.
-اگر در خدمت ما هستید، پس چرا بلند شدید؟
بابام که دیگر حسابی کفری شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم کمربندم را سفت کنم، شما امرتان را بفرمایید.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سکه ی طلا، دو دانگ خانه…
بابا دوباره بلند شد که از خانه بزند بیرون؛ ولی باز هم بستگان راضی اش کردند که ای بابا خانه به اسم زن باشد، یا مرد که فرقی نمی کند.هر دو می خواهند با هم زندگی کنند دیگر.
و باز بابام با اوقات تلخی نشست.پدر دختر پرسید: باز هم بلند شدید کمربندتان را سفت کنید؟بابام گفت: نخیر! دفعه ی قبل شلوارم را خیلی بالا کشیده بودم داشتم میزانش می کردم!
پدر دختر گفت:بله، داشتم می گفتم دو دانگ خانه و یک حج.مبارک است ان شاء الله
بابام این دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چی چی را مبارک است؟مگر در دنیا فقط همین یک دختر است.و ما تا بیاییم به خودمان بجنبیم،کفش هایمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط کوچه پرواز کردند و ما هم وسط کوچه کفش هایمان را جفت کردیم و پوشیدیم و با خیال راحت رفتیم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضی کرد که فعلاً اسمی از حج نیاورد تا معامله جوش بخورد.بعداً یک فکری بکنند.
پدر دختر گفت:و اما شیربها، شیربها بهتر است دو میلیون تومان باشد…
بعد زیر چشمی نگاه کرد تا ببیند بابام باز هم بلند می شود یا نه.وقتی آرامش بابام را دید ادامه داد:به اضافه وسایل چوبی منزل.
بابام حرف او را قطع کرد.منظورتان از وسایل چوبی همان در و پنجره و این جور چیزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخی گفت:نخیر، کمد و میز توالت و تخت و میز ناهارخوری و میز تلویزیون و مبلمان است.
بابام گفت:ولی آقاجان، پسر ما عادت ندارد روی تخت بخوابد.ناهارش را هم روی زمین می خورد.اهل مبل و این جور چیزها هم نیست.
پدر دختر گفت:ولی این ها باید باشد،اگر نباشد، کلاس ما زیر سؤال می رود.
و بعد از کمی گفتمان و فحشمان، کفش های ما رفت وسط کوچه.
دوباره عمه خانم دست به کار شد.انگار نذر کرده بود هر طور شده این دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسایل چوبی را خط بکشند؛و ما دوباره به خانه ی آن دختر رفتیم.
بابام تصمیم گرفته بود مسأله ی جهیزیه را پیش بکشد و سنگ تمام بگذارد تا بلکه گوشه ای از کلاس گذاشتن های بابای آن دختر را جواب گفته باشد.این بود که تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهیزیه… !
پدر دختر حرف او را قطع کرد و گفت:البته باید عرض کنم در طایفه ما جهیزیه رسم نیست.
بابام گفت:اتفاقاً در طایفه ی ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما که نمی خواهید جهیزیه بدهید، پس برای چی از ما شیربها می خواهید؟
- شیربها که ربطی به جهیزیه ندارد.شیربها پول شیری است که خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شیره ی جانش را به کام دختری ریخته که می خواهد تا آخر عمر در خانه ی پسر شما بماند.بابام گفت:خب می خواست شیر ندهد. مگر ما گفتیم به دخترتان شیر بدهید؟اگر با ما بود می گفتیم چایی بدهد تا ارزان تر در بیاید.مگر خانمتان شیر نارگیل و شیرکاکائو به دخترتان داده که پولش دو میلیون تومان شده است؟!
پدر دختر گفت: دختر ما کلفت هم می خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.یک کلفت هم با او بفرستید بیاید خانه ی پسرم.
- نه خیر کلفت را باید داماد بگیرد.دختر من که نمی تواند آن جا حمالی کند.
- حالا کی گفته دخترتان می خواهد حمالی کند؟
مگر می خواهید دخترتان را بفرستید کارخانه ی گچ و سیمان؟کفش های ما طبق معمول وسط کوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسی باید آبرومند باشد.اولاً، رسم ما این است که سه شب عروسی بگیریم. ثانیاً باید هر شب سه نوع غذا سفارش بدهید، در یک باشگاه مجهز و عالی.
بابا گفت:مگر دارید به پسر خشایار شاه زن می دهید؟اصلاً مگر باید طبق رسم شما عمل کنیم؟
کفش ها طبق معمول وسط کوچه!!!
دیگر از بس کفش هایمان را پرت کرده بودند وسط کوچه، اگر یک روز هم این کار را نمی کردند، خودمان کفش هایمان را می بردیم وسط کوچه می پوشیدیم.
بابای دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد برای دختر ما یک خانه ی دربست چهارصد متری در بالای شهر می گیرد.
بابام گفت:خانه برای چی؟زیر زمین خانه ی خودم هست.تعمیرش می کنم.یک اتاق و یک آشپزخانه هم در آن می سازم، می شود یک واحد کامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داریم، نمی شود یک دفعه عمه خانم جوش کرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس کنید دیگر، این کارها چیست؟مگر توی دنیا همین یک دختر است که این قدر حلوا حلوایش می کنید؟از پا افتادیم از بس رفتیم و آمدیم.اصلاً ما زن نخواستیم مگر یک دانشجو می تواند معجزه کند که این همه خرج برایش می تراشید؟
این دفعه قبل از این که کفش هایمان برود وسط کوچه، خودمان مثل بچه ی آدم بلند شدیم و زدیم بیرون.
و این طوری شد که ما دیگر عطای آن دختر را به لقایش بخشیدیم و از آن جا رفتیم که رفتیم.
یک سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاک آن را فراموش کرده بودم و اصلاً به فکرش نبودم.یک روز صبح، وقتی در را باز کردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردی خورد که پشت در ایستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همین که مرا دید جا خورد و فوری دستش را انداخت.با دیدن من هر دو با خجالت سلام دادند.کمی که دقت کردم، دیدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندی زدم و گفتم:بفرمایید تو.
پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتیم.فقط می خواستم بگویم که چیز، چرا دیگر تشریف نیاوردید؟ما منتظرتان بودیم.
من که خیلی تعجب کرده بودم، گفتم:ولی ما که همان پارسال حرف هایمان را زدیم.خودتان هم که دیدید وضعیت ما طوری بود که نمی خواستیم آن همه بریز و بپاش کنیم.
پدر دختر لبخندی زد و گفت: ای آقا. . .کدام بریز و بپاش؟. . . یک حرفی بود زده شد، رفت پی کارش.توی تمام خواستگاری ها از این چیزها هست.حالا ان شاء الله کی خدمت برسیم،داماد گُلم؟
من که از این رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت می کشید،گفتم:آخه. . . چیز. . . راستش شغل من. . .
-ای بابا. . . شغل به چه درد می خورد.دانشجویی خودش بهترین شغل است.من همه جا گفته ام دامادم یک مهندس تمام عیار است.
-آخه هزار تا سکه هم. . .
-ای بابا. . . شما چرا شوخی های آدم را جدی می گیرید.من منظورم هزار تا سکه ی بیست و پنج تومانی بود.
ولی دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم این بود که دو دانگ خانه به اسمتان کنم.
-سفر حج هم. . .
-راستی خوب شد یادم انداختید.اگر می خواهید سفر حج بروید همین الان بگویید من خودم اسمتان را بنویسم.
-دو میلیون تومان شیربها هم که. . .
-چی؟من گفتم دو میلیون تومان؟من غلط کردم.من گفتم دو میلیون تومان به شما کمک کنم.
-خودتان گفتید خانمتان به دخترتان شیر داده، باید پول شیرش را بدهیم. . .
-ای بابا. . . خانم من کلاً به دخترم چهار، پنج قوطی شیر خشک داده که آن هم پولش چیزی نمی شود.مهمان ما باشید
-در مورد جهیزیه گفتید. . .
-گفتم که. . . اتاق دخترم را پر از جهیزیه کرده ام.بیایید ببینید.اگر کم بود، بگویید باز هم بخرم.
-اما قضیه ی آن کلفت. . .
-آی قربون دهنت. . . دختر من کلفت شماست.خودم هم که نوکر شما هستم، داماد عزیزم!. . . خوش تیپ من!. . . جیگر!. . . باحال!. . .
وقتی دیدم پدر دختر حسابی گیر داده و نمی خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقیقت را بگویم.با خجالت گفتم: راستش شرایط شما خیلی خوب است.من هم خیلی دوست دارم با خانواده ی شما وصلت کنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالی دست هایش را به هم مالید و گفت:دیگر اما ندارد. . . مبارک است ان شاء الله.
گفتم:اما حقیقت را بخواهید فکر نکنم خانمم اجازه بدهد.
تا این حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب یک متر واماند.پدر دختر گفت: یعنی تو. . . در همین موقع خانمم از پله های زیرزمین بالا آمد.مرا که دید لبخندی زد و گفت: وقتی که از دانشگاه برگشتی، سر راهت نیم کیلو گوجه بگیر برای ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چیز دیگری نمی خواهی؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همین طور.
خانمم رفت پایین، رو کردم به پدر و مادر دختر که هنوز دهانشان باز بود و خشکشان زده بود و گفتم: ببخشید من کلاس دارم؛ دیرم می شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه
راسخون
پسر مست 19ساله، کنترل از راه دور را خورد!! (+عکس)
عکسهایی که با اشعه ایکس از این مرد گرفته شده بود، نشان داد که در رودهاش یک دستگاه کنترل از راه دور قرار دارد.
این بیمار شب قبل به همراه تعدادی از دوستانش مقداری مشروبات الکلی مصرف کرده بود. پلیس معتقد است مرد جوان زمانی که مشروبات الکلی مصرف میکرده دستگاه کنترل از راه دور را بلعیده است. چه بسا او این کار را تحت فشار دوستانش انجام داده است.
پزشکان با انجام عمل جراحی توانستند دستگاه کنترل از راه دور را از روده این فرد خارج کنند. حال مرد جوان هم اکنون خوب است.
طنز در مطبوعات
1_ بعضی ها را از سر راه بر می دارند و بعضی ها را سر راه می گذارند.
2_ همه چیز بر وفق مراد مراد است و بعضی ها سوار بر خر مراد.
3_ شاید زیباترین منحنی دنیا ، لبخند باشد.
4_ شیرین ، زندگی تلخی را برای فرهاد رقم زد.
5_ بعضی ها برای رسیدن به داد ، بیداد می کنند.
6_ مشق نگاهش جوهر قلمم را تمام کرد.
7_ برای فاسد نشدن افکارم ، آنها را داخل فریزر گذاشتم.
8_ بلند پروازی های پرنده ، نتیجه اش قفس بود.
9_ اونایی که دنبال شر میگردند خیرشون به کسی نمی رسه.
10_ تا دهانتان را گل نگرفته اند گل بگویید.
11_ در مواقع بیکاری چرخ افکارم لنگ میزند.
12_ شب در کارنامه سیاه زندگیش ، بی نهایت ستاره دارد.
13_ بعضی از زنها چون موج تلاطم دارند و بعضی از مردها چون صخره تحمل.
14_ نمی دانم شما تره چه کسی را پاک میکنید ، اما من کشک خودم را می سابم.
15_ این از شیرینی گفتار کاریکلماتورهاست و گرنه حقیقت به همان تلخی هست که میدانید.
16_ وقتی از ناراحتی منفجر شد همه بدنبال پیدا کردن جعبه سیاه او بودند.
17_ در اولین آشنایی وقتی با من دست داد ، من ، دلم را از دست دادم.
حکایت های طنز جالب و خواندنی
حاضر جوابی برنارد شاو در مقابل یک نویسنده جوان
روزی روزگاری نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:
«شما برای چی می نویسید استاد؟»
برنارد شاو جواب داد:
«برای یک لقمه نان.»
پسره بهش برخورد. پس توپید که:
«متاسفم. برخلاف شما ما برای فرهنگ می نویسیم.»
و برنارد شاو گفت:
«عیبی ندارد پسرم. هر کدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم.»
درددل یک بزاز اصفهانی
خانووم… بعد از این که هفت هشت دفعه، هی اومدس و رفته س ودیده س و نخریدس ، بالاخره، باری آخرکه اومدس، یه دفعه دیگه هم پارچه را دیدس، این دفعه ، کم و بیش پسندیده س وخبری مرگش خریدس.
برده س ، برا اینکه بعدآ آب نرد و کو چیک نشد ، پارچه را شسته س ، بعدش برید ه س ، داده س خیاط براش دوخته س ، پوشیده اس ، باهاش رفته اس عروسی، توعروسی کلی پزداده س، قر داده س ، رقصیده س ، لاسیده س……..
بعدش رفته س خونه ، کلی توش نیشسته س ، با هاش بغل شوورش خوابیده س وغلطیده س وکپیده س .
خیری سرش کلی توش گوزیده س . یه چند روز بعد دلشو زد ه س، رفته س پیرنو
شیکافته س، دوباره شسته س، حالا پس اورده اس !
میگد از رنگش خوشم نیومدس !!
این پارچه دون ، حج آقا !
لطفآ پولمو پس بدیند…..!
راستی راستی که خیلی ناکس ونانجیب و پدر سوخته س !!!
تهیدست...
دختری خــرد، بمـهـمانی رفـت در صـف دختـرکی چـند خـــزیــد
آن یـکی افـکنــد بـر ابـرو گـره وین یکی جامه بیکسوی کـشـید
این یکی ، وصله زانویش نمود وان ، به پـیـراهـن تنگش خندیـد
آن ، ز ژولیدگی مـویــش گـفـت وین ، ز بیرنگی رویـش پـرسیـد
گر چه آهسـتـه سـخـن میگفتند هـمـه را گـوش فـرا داد و شـنـید
گفت خـنـدیـد بـه افـتـاده سپـهـر زان شمـا نـیـز بـه من میخـنـدیـد
ز که رنجـــد دل فرسوده مــن بــایــد از گــردش گـیـتـی رنـجـیـد
چه شکایت کنم از طعنه ی خلق بمن از دهر رسید ، آنچه رسـیـد
نیستید آگه ازین زخم ، از آنک مار ادبـار شــمــا را نــگـــزیـــد
مادرم دست بشست از هستی دسـت شـفـقـت بـسـر مــن نـکشید
شانه موی من انگشت من است هیـچـکـس شــانـه بــرایــم نـخرید
هیـمـه دسـتـم بـخـراشـیـد سـحر خون بـدامـانــم از آنـروی چـکیـــد
تلخ بود آنچه به من نوشاندند می تــقــدیـر بـبــایــد نــوشـــیـــد
خوش بود بازی اطفال ، ولیک هیـچ طـفـلـیـم بـه بـازی نـگـزیـــد
بــهره از کودکی آن طفل چه برد که نه خندید و نه جست ونه دویـد
تا پدید آمدم ، از صـرصر فـقـر چـون پــر کـــاه ، وجـودم لـرزیــــد
طالع بینی کنکور!! (طنز)
بسیاری از ایرانیها فکر میکنند کنکور پدیدهایست ایرانی که در سالهای اخیر به وجود آمده و بکار گرفته شده است. این در حالیست که یافتههای باستانشناسی نشان میدهد کنکور در هزاران سال پیش وجود داشته و حتی آنقدر رونق داشته که برای آن کتابهای طالعبینی گوناگونی نیز برای آن نوشته شده است. طالعبینی کنکور زیر توسط پروفسور میم فه بر اساس تطبیق آن کتابها با شرایط امروز کنکوریهای ایران و بر اساس ماههای شمسی تنظیم شده است:
متولدین فروردین:
متولیدن این ماه در زدن تستهای علوم انسانی تبحر دارند و می توانند تعداد 90 تست را در کمتر از ده دقیقه پرکنند. اگر متولد این ماه هستید از سرعت خود کم کنید و بیشتر دقت کنید. آیا فکر میکنید جلسهی کنکور مسابقهی اسبدوانیست؟ ضمنا بد نیست بدانید رکورد نمرهی منفی 30 مال یک فروردینی است که به خاطر حواسپرتی دو شبانه روز بود که دستشویی نرفته بود و سرجلسه داشت میترکید. آخرش هم ترکید!
متولدین اردیبهشت:
یک اردیبهشتی استعداد خاصی در پاسخ دادن به تستهای ریاضی دارد به شرط آنکه خوب درس خوانده باشد. در طالعبینی یونانی کنکور (کونکوروس هیفایسوس) به متولدین این ماه توصیه شده بود که به یاد داشته باشند مثلث سه ضلع دارد و اگر نمیتوانند این فرمول را یاد بگیرند از شرکت در کنکور ریاضی صرفنظر کرده و با توجه به ضریب هوشیشان در رشته هنر کنکور دهند.
متولدین خرداد:
خردادیها در طالعشان نوشته است الکی زور نزنند که در کنکور موفق نمیشوند. اما اگر راستکی زور بزنند حتما موفق میشوند.
متولدین تیر:
در طومار طالع بینی کنکور هندی (به زبان اصلی: هیندی محبت قانون پِندی کنکور نهی جوانی) طالع دختران تیری در کنکور خوب آمده است به شرطی که هر شب سرشان را حنای هندی بگذارند. این کتاب سالیان سال باعث رونق بازار حنای هندی در این کشور شده بود و مولف آن سرانجام به دست "دختران خانه ماندهی کچل" که یک گروهک تروریستی بود کشته شد.
متولدین مرداد:
در طالع مردادیها آمده است برای قبولی در کنکور باید دست از خیالپردازی بردارند. قرار نیست همه پزشک شوند. مگر پرستاری چه عیبی دارد؟ البته شما طالع کاردانی هوشبری دارید که اطلاعاتتان در حد کمک بهیاری است و نهایتا با این اوضاع بهتر است به سربازی یا خانهی بخت یا هرجای دیگر که میتوانید بروید، بروید.
متولدین شهریور:
نام شهریوریها با تجدید همراه است. این امر یک مساله امروزی نیست بلکه از دوران مصر باستان بوده است. آخن هوتب نخستین شهریوری عالم است که در طالع او دیده شد که تجدید خواهد شد و طالع بین مربوطه بلافاصله به درجه رفیع مومیایی نائل آمد. با این احوال شما طالع کنکور ندارید.
متولدین مهر:
شما اصلا طالع ندارید. اما آدم مهربانی هستید که البته این هم به درد کنکور نمیخورد.
متولدین آبان:
آبانیها انسانهای بینهایت موفقی هستند. به شرط آنکه بدبیاری نیاورند. در کنکور هم مواظب باشید بدبیاری نیاورید. یکی از بدبیاریها درس نخواندن است که متاسفانه به وفور برای آبانیها و دیگران پیش میآید.
متولدین آذر:
چهار هزار سال پیش، یک موبد زرتشتی پیشبینی کرده بود که ابرمرد دانشگاهی بزرگی در سرزمین یان به دنیا خواهد آمد که جهانیان را انگشت به دهان خواهد کرد. او در مورد نام او صرفا به گفتن عوض... عوض... اکتفا کرده و سپس خودکشی کرده بود. شواهر و قرائن نشان میدهد این شخص دکتر عوضعلی کردان بوده است. طالع کنکور آذر (به معنای آتش) را به یاد این پیشگویی بزرگ از سالها پیش اینگونه قرار داده بودند. اگر آذری هستید قطعا در اخذ مدارک عالیه موفق خواهید شد به شرط آنکه به جای تحصیل به دنبال یادگیری جعل مدرک و پاچهخواری بروید.
متولدین دی:
شما آدم عاقلی هستید و به جای دانشگاه رفتن، آیندهی خوبی در سرکیسه کردن کسانی که دنبال یادگیری راههای میانبر برای رفتن به دانشگاه هستند؛ دارید. قدر این استعداد را بدانید.
متولدین بهمن:
طبع شما انقلابی است و در طالعتان آمده است که احتمال آنکه در جریان درگیریهای خیابانی و کودتا دستگیر شوید خیلی بیشتر از آن است که سر جلسه کنکور حاضر شوید چه رسد به آنکه قبول شوید.
متولدین اسفند:
متولدین این ماه بالاخره در کنکور قبول خواهند شد. اینکه این کار چند سال طول میکشد در هیچ طالعبینی معتبری نیامده است اما در شعری از ابوالعلا کنعوری به سیاهی دندان و سپیدی مو در این رابطه اشاره شده است. خود ابولعلا پس از 34 سال آزمون مداوم توانست در کنعور دانشگاه جامع بغداد رشتهی غسل میت قبول شود.
الفبای زندگی ( جالبه )
<
نظرات ()

































