شنیدنیترین روایت عاشقی

علی
آدمی در فصل جوانی تا کشتی دلش به ساحل دلبری ناز پهلو نگیرد آرام نمی یابد. دیری بود که بهار عمرم از راه رسیده بود و فکرهایی اینچنین گاه و بی گاه به خانه ذهنم هجوم می آورد.
اما من چون دیگر جوانان نبودم که در همسرگزینی به آرامشی نسبی و موقت دل خوش بدارم، من کسی را می جستم که بال پروازم تا بلندای قله قرب خدا باشد، همسری که پشت و پناهم باشد در طاعت معبود.
اما چه کسی؟
جز فاطمه چه کسی می توانست جامه این آرزو را بر تن من بپوشاند.
خویشان قریشی من، دختران پریچهر و شوهرباز کم نداشتند اما هیچکدام مرا به ساحل آرامش نمیرساندند.
خدایا! چگونه این خواسته را با حبیبم پیامبر، در میان نهم. خجالت، جرأت آشکار نمودن این راز را از من خواهد ستاند. پس معبود من! خودت راهی فرا رویم بگشا.
فاطمه آمد در حالى که پایین لباسش بر زمین کشیده مىشد.آرام گام بر میداشت و غرق در حیا بود چندانکه یکبار بر زمین افتاد و پیامبر فرمود: خداوند تو را در دنیا و آخرت از افتادن نگاه دارد.
راوی
... راست می گفت علی، در تمام عالم کسی جز فاطمه هم کفو او نبود. این را خود پیامبر بعدها چنین فرموده بود:
خدایم مرا فرمود که: «لو لم اخلق علیا لما کان لفاطمة ابنتک کفو علی وجه الارض» (بحار الانوار، ج43، ص9.)
اگر علی را نمیآفریدم، برای دختت فاطمه روی زمین هم شأنی نبود.
فاطمه البته خواستگارانی داشت که همه را دست رد به سینه زده بود، پیش از علی، عمر و ابوبکر به خود جرأت داده بودند تا خواسته خویش را با پیامبر در میان نهند و هر یک جز یک جمله از رسول خدا نشنیدند:
"درباره فاطمه چشم به راه وحی الهی ام."
در باغ انصار
این هر دو تن که یقین کردند رای فاطمه با ایشان نیست، به فراست دریافتند که پیامبر جز به علی نمی اندیشد، از این رو پس از شور با سعد بن معاذ به سراغ وی رفته او را در باغ یکی از انصار یافتند که نخلها را آبیاری مینمود.
ایشان، علی را از نیت خیر خود آگاه ساخته وی را به خواستگاری فاطمه فراخواندند:
- ای علی! اگر دستت خالی است یا بیم آن داری که فاطمه از خواسته ات به خاطر فقر روی برتابد، ما اینک از ثروت خود تو را بی نیاز خواهیم کرد.
علی چون این سخن را شنید اشک شوق در دیدگانش فرو نشست.
- خدا از زبانتان بشنود دیر زمانی است که در اندیشه این کارم اما مانده ام چگونه، پیامبر را از نیتم مطلع سازم.
- دل را باید به دریا زد. یا خود پای پیش نه یا دیگری را برای این کار واسطه کن.
- آری! سخن حق همین است که گفتی، هم اینک به خانه پیامبر می روم و پرده از راز خود می گشایم.
علی این را گفت و راه خانه پیامبر در پیش گرفت. پیامبر آن شب در خانه امّ سلمه می آسود.
خانه امّ السلمه
صدای دقّ الباب در بلند شد. امّ السلمه با نگاهی به رسول خدا
- یعنی کیست این وقت روز؟
- امّ السلمه! شتاب کن! و بیش از این نپرس! او کسی است که خدا و پیامبرش وی را دوست می دارند.
امّ السلمه با اشتیاق چنان برخاست که نزدیک بود پایش بلغزد.
در باز شد و علی با احترام وارد شد.
به محضر پیامبر فرود آمد و پس از تحیّت و ادب نشست و سر به زیر افکند.
ساعتی سکوت تنها حرفی بود که میان این دو یار دیرینه رد و بدل می شد. حیای علی و عظمت محضر پیامبر چنین اقتضا میکرد.
بالاخره رسول خدا قفل سکوت را شکست:
- علی جان! اگر خواسته ای داری، من سرا پا گوشم.
- ای رسول خدا! سابقه خویشی من با شما و پیشی من در اسلام و جهادم در راه دین خدا بر شما پنهان نیست، با این وجود نمی دانم آیا...
- ای جان پیامبر! اصل سخن را بگو! همانا تو را از آنچه بر زبان می رانی بسی والاتر یافته ام.
عرق بر پیشانی علی نشسته بود و همانطور که سر به زیر افکنده داشت آرام فرمود:
- حال که چنین است آیا به نکاح من با فاطمه رضا می دهی؟
پیامبر که گویا چنین روزی را انتظار می کشید، اندکی تامل کرد آنگاه فرمود:
- علی جان! تو اخلاق مرا نیک می شناسی، من بدون مشورت با دخترم از جانب وی تصمیم نمی گیرم؛ پیش از تو نیز برخی از بزرگان قریش از فاطمه خواستگاری کرده اند و من هر بار که خواسته شان را با او در میان نهاده ام آثاری از رضایت در چهره اش ندیده ام. اینک برخیز که من درباره تو با فاطمه سخن خواهم گفت.
پیامبر و فاطمه
در باز شد و پیامبر به خانه فرود آمد.
دختر مثل همیشه تبسم کنان به پیشباز پدر آمد، ردا را از دوش او برگرفت و با دست محبت کفشهای پیامبر را بیرون آورد. پای مبارک پدر را که شستشو داد وضویی ساخت و به درخواست پیامبر نزد وی نشست.
- میوه دل پدر! تو میدانی که من همیشه آرزوی خوشبختی تو را داشته ام و در این راه از هیچ تلاشی فرو گذار نبوده ام. اینک زهرای من! تو در آستانه ازدواج هستی و من همیشه از خدا خواسته ام که تو را به عقد بهترین مخلوق خود درآورد. پسر عمم علی را بهتر از هر کسی می شناسم، تو نیز از حسن سابقه او در ایمان و جهاد و وفاداریش به من، نیک خبر داری. با تو بگویم که علی درباره تو اندیشهی نیکی دارد. او امروز به خواستگاری تو نزد من آمده بود و اکنون چشم به راه است تا پاسخ تو را از زبان من بشنود. آیا به این وصلت خشنودی؟
در این هنگام فاطمه در سکوتی اسرارآمیز فرو رفت.
علی از کودکی در خانه پیامبر بزرگ شده بود. فاطمه علی را همواره کوهی پشت پیامبر و برادری عزیز برای خود به شمار می آورد. علی نیز پیوسته در غم و شادی این خانواده شریک بود هم آن روز که در رنج و شکنجه شعب ابی طالب، پروانه وار گرد سر پیامبر می چرخید. و هم روزهای بسیار دیگر که در کشاکش جنگ ها و چکاچاک شمشیرها، غم از چهره پیامبر می زدود.
طبیعی بود که آثاری از ناخشنودی در سیمای فاطمه ظاهر نشود.
خدایا فاطمه در این لباس و هیبت، رشک حوریان بهشتی را برانگیخته است
پیامبر سکوت فاطمه را به فال نیک گرفت و همانگونه که بر می خواست فرمود:
«الله اکبر سکوتُها اِقرارُها» (کشف الغمة، ج1، ص 50.)
فردای آن روز پیامبر در مسجد از علی پرسید.
- ای ابالحسن! اندوخته ای داری؟
- یا رسول الله! شما نیک می دانید که از مال دنیا چیزی برای خود نیاندوخته ام، تمام سرمایه من، شمشیر و زرهی است که شما در جنگ بدر به من بخشیده ای و با آن در راه خدا کارزار می کنم.
- همان را بفروش و از بهای آن، مختصر اثاثی برای زندگی ات فراهم کن.
عثمان زره را به چهارصد درهم خرید و علی بهای آن را نزد پیامبر آورد. رسول خدا بی آنکه از مقدار آن سوال کند بلال را صدا کرد و مشتی از پول را به او داد تا برای فاطمه عطر بخرد. آنگاه ابوبکر را فرمود تا اثاث منزل خریداری کند.
ابوبکر نیز با دو مشت پولی که از پیامبر نزد خود داشت، پیراهنی به هفت درهم، مقنعه ای به چهاردرهم، قطیفه ای مشکی، دو عدد تشک از کتان مصری، یکی بافته شده از لیف خرما و دیگری از پشم، پرده ای از جنس پشم، حصیری از بافت یمن، یک آسیاب دستی، طشتی مسین، مشکی آب از پوست حیوان، ظرف شیری از چوب، آفتابه ای قیراندود و دو کوزهی سفالین خریداری نمود.
پیامبر این اثاثیه محقرانه را که دید دستهایش به دعا بلند شد و فرمود: خدایا اینها را برای اهل بیتم مبارک گردان!
علی

از فردای آن روز به مدت یک ماه با رسول خدا در مسجد نماز می گذاردم ولی بی آنکه درباره فاطمه چیزی بگویم به خانه باز میگشتم. یک روز تنی چند از زنان پیامبر نزد من آمدند و گفتند:
- ای علی! آیا در پی آن نیستی که دست فاطمه را بگیری و زندگی مشترکت را زیر یک سقف آغاز کنی؟ اگر می خواهی ما واسطه شویم و این را با رسول خدا در میان نهیم.
من پذیرفتم و شنیدم که امّ ایمن نزد پیامبر رفته چنین گفته بود:
- ای پیامبر! خدا خدیجه را بیامرزاد! اگر او در قید حیات بود دوست داشت فاطمه را در لباس عروسی ببیند. همانا علی دوست دارد فاطمه را به خانه اش برد، چشمان این دو را به جمال یکدیگر روشن نما تا چشم ما نیز روشن شود.
پیامبر نیز فرموده بود: اگر علی چنین خواسته ای دارد چرا شما را بر این گمارده حال آنکه که من خود در این مساله چشم براه او هستم.
ماجرا را که شنیدم به حضور حضرتش شرف یاب شدم و عرضه داشتم:
ای رسول خدا! خواسته قلبی من از چندی پیش این بوده لکن حیا پرده ای میان من و شما افکنده بود.
آنگاه پیامبر زنان خویش را از پشت پرده صدا زد:
- چه کسی حاضر است؟
- من، ام السلمه
- خانه را برای دخترم فاطمه و عموزاده ام علی بیارایید.
- کدام حجره را؟
- حجره خودت را.
آنگاه زنان دیگر را فرمود تا فاطمه را آراسته لوازم عروسی فراهم نمایند.
امّ السلمه
فاطمه را که می آراستم بدو گفتم!
- آیا عطری برای خود تهیه نموده ای؟
- آری
- او را نزد من بیاور
فاطمه رفت و شیشه ای عطر آورد. اندکی از آن را در دستان من ریخت، بویی خوش و مسحور کننده از آن برخاست.
- این عطر را از کجا تهیه کرده ای؟
- هر گاه عمویم دحیه کلبی به خانه ما می آمد، پیامبر او را گرامی می داشت و به من امر می فرمود برای عمویت پشتی بگذار. من نیز چنین می کردم اما در همان حال می دیدم از لباسهایش چیزی فرو می ریزد و او با مهربانی می گفت آنها را برگیر و این عطر همان است که من جمع کرده ام.
راوی
علی بعدها از زبان پیامبر شنید که جبرییل گاهی به صورت دحیه کلبی بر من فرود می آمد و این عطرها عنبری است که از بالهای جبرییل فرو می ریخت.
علی
آن روز رسول خدا به من فرمود:
- طعامی برای عروسی فراهم کن. گوشت و نانش را من میدهم خرما و روغن هم بر عهده تو.
من خرما و روغن را تهیه کرده نزد پیامبر آوردم، حضرت آستینهاى لباسش را بالا زد و خرما را تمیز کرده در روغن ریخت وطعامی را بار گذاشت که عرب بدان «حیس» مىگفت.
آنگاه گوسفند فربهى بکشت و نان انبوهی فراهم کرد و مرا فرمود: هر که را که دوست دارى فرا بخوان.
وارد مسجد شدم، مسجد از صحابه پیامبر موج می زد، حیا کردم در آن جمع کثیر عدّهاى را دعوت کنم و عدّهاى را نه، پس بر یک بلندى ایستاده ام و فریاد زدم:
همه شما را به صرف ولیمه عروسى فاطمه، دخت رسول خدا دعوت میکنم.
مردم پذیرفتند و با اشتیاق گروه گروه به سوی خانه پیامبر سرازیر شدند.
من از کثرت جمعیت و قلّت غذا در بیم و هراس بودم، تا آنکه رسول خدا از آنچه در ذهنم مىگذشت مطّلع شد:
- على جان! نگران نباش! دعا مىکنم خداوند به این طعام برکت بخشد.
خدا را گواه می گیرم آن جمعیت که بیش از چهار هزار تن بودند همگى از این طعام اندک خوردند، سیر بخوردند ولى اندکی از طعام نکاست.
دختر مثل همیشه تبسم کنان به پیشباز پدر آمد، ردا را از دوش او برگرفت و بامحبت کفشهای پیامبر را بیرون آورد. پای مبارک پدر را که شستشو داد وضویی ساخت و به درخواست پیامبر نزد وی نشست.
مردمان که رفتند پیامبر فرمود تا کاسههایى را از غذا پر کردند و آنها را براى زنان خویش فرستاد، کاسهاى نیز جدا کرد و فرمود: این کاسه نیز براى على و فاطمه بماند.

گاه غروب خورشید، امّ سلمه را فرا خواند که فاطمه را نزد من آر!
فاطمه آمد در حالى که پایین لباسش بر زمین کشیده مىشد.آرام گام بر می داشت و غرق در حیا بود چندانکه یکبار بر زمین افتاد. که پیامبر فرمود: خداوند تو را در دنیا و آخرت از افتادن نگاه دارد.
هنگامى که فاطمه فرا روی پدر رسید، حضرت حجاب از چهره او برگرفت تا على وی را نظاره کند. آنگاه دست او را در دست على نهاد.
- علی جان! خدا قدم دختر رسولش را بر تو مبارک گرداند؛ براستی فاطمه خوب همسرى، و اى فاطمه! همانا على خوب شوهرى است، پس رو به سوى خانه خود آورید و اندکی صبر کنید، من نیز خواهم آمد.
دست دخت یگانه پیامبر را با افتخار گرفتم و به خانه فرود آمدیم.
فاطمه در گوشه ای نشست و من نیز در کنار او نشستم، هر دو از حیا و شرم به زمین چشم دوخته بودیم و چیزی نمی گفتیم.
تا اینکه صدای رسول خدا را شنیدم که می فرمود:
- چه کسانى اینجا هستند؟
- اى رسول خدا! بفرمایید، چه زائر خوبی هستید!
خانه علی
رسول خدا به خانه علی در آمد و نشست. فاطمه نیز در کنار پدر جای گرفت.
- فاطمه جان! برخیز و اندکی آب بیاور!
ساعتی بعد فاطمه با ظرفی آب نزد پیامبر آمد. پیامبر جرعهاى از آب بر گرفت و مضمضه کرد و دوباره در ظرف ریخت.
فاطمه را خواند و کفى از آن آب را به سر و سینه اش پاشید و فرمود: برگرد! و چون برگشت کف دیگر آب را در میان دو کتفش پاشید.
آنگاه دست به دعا برداشت:
« خدایا! این دخترم فاطمه است؛ پاره تنم و محبوبترین مردمان در نزد من. این نیز جانم و برادرم علی است؛ بهترین خلق تو در نزد من. پروردگارا! على را ولىّ و فرمانبردار خود قرار بده و اهل و عیالش را بر اومبارک گردان».
آنگاه فرمود:
اى على! نزد همسر خویش درآی، از خداوند مسالت می کنم که برکت و رحمتش را روزی شما دو تن گرداند چه؛ او خدایی حمید و مجید است.*
نوشتهی: ابوالقاسم شکوری_کارشناس گروه دین و اندیشه تبیان
*در پرداخت و نگارش این روایت بیشتر از کتاب گرانسنگ امالی شیخ طوسی(متوفی 460هجری) استفاده شده است.
بشارت امیرمؤمنان (علیه السلام) به مسجد جمکران
بشارت امیرمؤمنان (علیه السلام) به مسجد جمکران

مطابق نقل خلاصة البلدان از کتاب مونس الحزین شیخ صدوق، امیر مؤمنان(علیه السلام) از مسجد مقدّس جمکران سخن گفته است.
محمّد بن محمّد بن هاشم حسینی رضوی قمی، به تقاضای مولی محمّد صالح قمّی، به سال 1179 هجری، در باره فضیلت شهر قم و تاریخچه تأسیس مسجد مقدّس جمکران، کتاب ارزشمندی تألیف و آن را خلاصة البلدان نام نهاده است.
شیخ آقا بزرگ تهرانی، این کتاب را مشاهده کرده و گزارش آن را در الذریعه آورده است.1
مرحوم کاتوزیان، این کتاب را در اختیار داشته، فرازهایی از این کتاب را در کتاب أنوار المشعشعین آورده است.
وی، در این رابطه، حدیثی از امیر مؤمنان علیه السلام آورده، که فرازهایی از آن را در این جا میآوریم و علاقهمندان به تفصیل بیشتر را به کتاب انوار المشعشعین رهنمون میشویم. او میگوید:
در کتاب خلاصة البدان از کتاب مونس الحزین - از تصنیفات شیخ صدوق - با سند صحیح و معتبر، از امیرمؤمنان علیه السلام روایت کرده که خطاب به حذیفه فرمود: «ای پسر یمانی! در اوّل ظهور، خروج نماید قائم آل محمّد علیه السلام از شهری که آن را قم گویند2 و مردم را دعوت به حق میکند، همه خلائق از شرق و غرب، به آن شهر روی آورند و اسلام، تازه شود ... .
ای پسر یمانی! این زمین، مقدّس است، از همهی لوثها، پاک است ... عمارت آن، هفت فرسنگ در هشت فرسنگ باشد. رایت وی بر این کوه سفید بزنند، به نزد دهی کهن، که در جنب مسجد است، و قصری کهن - که قصر مجوس است - و آن را "جمکران" خوانند. از زیر یک مناره آن مسجد بیرون آید، نزدیک آن جا که آتشخانه گبران بوده ... .»3
از این حدیث شریف، استفاده میشود به طوری که مسجد سهله در دوران ظهور حضرت بقیّةاللَّه أرواحنا فداه، پایگاه آن حضرت خواهد بود، مسجد مقدّس جمکران نیز در عصر ظهور، جایگاه خاصّی دارد و پایگاه دیگری برای آن حضرت است.
مرحوم کاتوزیان، پس از نقل متن کامل حدیث، به شرح و تفسیر آن پرداخته، در باره کوه سفید و قصر مجوس و دیگر تعبیرهایی که در حدیث شریف آمده و ما به جهت اختصار نیاوردیم، به تفصیل، سخن گفته است.4
خوانندگان گرامی، توجّه دارند که احادیث ملاحم، چندان نیازی به تحقیق در سند ندارند؛ زیرا، جز معصومان (علیهم السلام) که با سرچشمه وحی مربوط بودند، شخص دیگری نمیتوانست خبری بگوید که صدها سال بعد تحقّق پیدا کند.
روزی که امیرمؤمنان (علیه السلام) به حذیفه از مسجد جمکران خبر میداد، در سرزمین حجاز و عراق، کمتر کسی نام قم را شنیده بود، لذا میبینیم که در احادیث فراوانی، به هنگام بحث از قم، به "در نزدیکی ری" تعبیر شده تا به این وسیله، موقعیّت جغرافیایی شهر قم، برای اصحاب ائمّه(علیهم السلام) روشن گردد.
از این رهگذر، احتمال نمیرود که احدی از مردم حجاز، نام جمکران را به عنوان یکی از دهات قم شنیده باشد.
نکات ریزی که در مورد قصر مجوس و آتشخانه گبران آمده، مطلبی نبود که در حجاز و عراق، کسی از آن آگاه باشد.
به هنگام صدور این حدیث از مولای متّقیان(علیه السلام)، کسی نمیتوانست پیشبینی کند که در کنار دهِ جمکران، در آینده، مسجدی ساخته خواهد شد و با حضرت بقیّةاللَّه (عج) - که آن روز متولّد نشده بود - ارتباط خواهد داشت.
هنگامی که شیخ صدوق، این حدیث را در کتاب مونس الحزین درج میکرد، بدون تردید، این مسجد، مناره نداشت.
هنگامی که صاحب خلاصة البلدان، در قرن دوازدهم، این حدیث را از مونس الحزین نقل میکرد، باز هم مسجد مقدّس جمکران، منارهای نداشت؛ زیرا، برای نخستین بار، در سال 1318 هجری، یک مناره در زاویه جنوب شرقی مسجد ساخته شد. 5
هنگامی که مرحوم کاتوزیان، این حدیث را در کتاب أنوار المشعشعین مینوشت، مسجد جمکران، فقط یک مناره داشت و تا چند سال پیش نیز به همین منوال بود، ولی در این حدیث آمده است که «از زیر یک مناره آن، مسجد، بیرون آید.» 6
این تعبیر، صریح است در این که به هنگام ظهور حضرت بقیّةاللَّه، ارواحنا فداه، مسجد مقدّس جمکران، بیش از یک مناره خواهد داشت، در حالی که به هنگام چاپ کتاب ( 1327 هجری) مسجد، فقط یک مناره داشت.
موسوی، گروه دین و اندیشه تبیان
پاورقی
1) الذّریعة، ج 7، ص 216.
2) تردیدی نیست که قیام نخستین حضرت بقیةاللَّه، أرواحنا فداه، از مکّهی معظّمه و کنار خانهی خدا است. این حدیث و احادیث مشابه، به حرکتهای بعدی آن کعبهی مقصود، نظر دارد.
3) انوار المشعشعین، ج 1، ص 453.
4) انوار المشعشعین، ج 1، ص 454 - 458.
5) گنجینهی آثار قم، ج 2، ص 672.
6) أنوار المشعشعین، ج 1، ص 454
مهمان نوازی به سبک امیرالمومنین
مهمان نوازی به سبک امیرالمومنین

میهمان نوازی یکی از صفات شایسته انسانی است که در اکثر فرهنگها و تمدنها امری پسندیده به حساب می آید. افتخار بسیاری از ملل گذشته یا کنونی عالم بر این است که مردم ما مهمان نواز اند و به این ویژگی خود می بالند. بنابراین می توان گفت که طبع بشری, این خلق پسندیده را خوش می دارد.
اولین مهمان نواز عالم را می توان حضرت پروردگار معرفی کرد. حضرت نوح علیهالسلام هنگامی که سوار بر کشتی شد با خدا چنین سخن گفت:
رَبِّ أَنْزِلْنِی مُنْزَلاً مُبَارَکا وَ أَنْتَ خَیْرُ الْمُنْزِلِینَ. (سوره مومنون, آیه 29)
پروردگارا، مرا در جایى پربرکت فرود آور (که)] تو نیکترین مهمان نوازانى.
قرآن در معرفی برخی از پیامبران خدا, ویژگی مهم آنان را مهمان نوازی دانسته است. هنگامی که فرشتگان بر ابراهیم علیهالسلام وارد شدند, به او سلام گفتند. او هم پاسخ داد: سلام بر شما که جمعیّتى ناشناختهاید! (سوره ذاریات, آیه 24 و 25) او با آنکه آنان را نمی شناخت و نمی دانست که فرشتگانی از سوی پروردگارند, اما مهمان نوازی را بر آنان تمام کرد. قرآن می گوید:
فَرَاغَ إِلىَ أَهْلِهِ فَجَاءَ بِعِجْلٍ سَمِین
سپس پنهانى به سوى خانواده خود رفت و گوساله فربه (و بریان شدهاى را براى آنها) آورد.
حضرت یوسف علیهالسلام هم در سالهای سخت قحطی چنان عمل می کرد که دیگران او را به عنوان مهمان نواز می شناختند. قرآن در این باره می گوید:
وَ لَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهازِهِمْ قالَ ائْتُونی بِأَخٍ لَکُمْ مِنْ أَبیکُمْ أَ لا تَرَوْنَ أَنِّی أُوفِی الْکَیْلَ وَ أَنَا خَیْرُ الْمُنْزِلینَ. (سوره یوسف, آیه 59) و هنگامى که (یوسف) بارهاى آنان را آماده ساخت، گفت: «(نوبت آینده) آن برادرى را که از پدر دارید، نزد من آورید! آیا نمىبینید من حق پیمانه را ادا مىکنم و من بهترین میزبانان هستم؟!
بزرگداشت و حرمت نگاه داشتن مهمان به قدری برای انبیای الهی پر اهمیت بوده است که قرآن یکی از نگرانی های حضرت لوط را بی حرمتی به مهمانانش معرفی می کند. هنگامی که فرشتگان الهی برای عذاب قوم لوط به خانه او وارد شدند, مردم فاسد شهر, به در خانه او آمدند و تقاضای زشت خود را مطرح کردند. حضرت لوط به آنان پاسخ داد:
إِنَّ هؤُلاءِ ضَیْفی فَلا تَفْضَحُون. (سوره حجر, آیه 68)
امام عسکرى علیه السلام می فرماید:
کسى که به حقوق برادران خود آشناتر باشد و در گزاردن آن حقوق تلاش بیشترى کند، منزلتش نزد خداوند بزرگتر از دیگران است و هر که در دنیا براى برادران خود فروتنى کند، در پیشگاه خداوند از صدّیقان است و از شیعیان راستین على بن ابى طالب.
اینان مهمانان منند، مرا رسوا مکنید و آبرویم را نریزید.
پیشوایان دینی ما هم از این قاعده مستثنی نبوده اند و ارزش و احترام فراوانی را برای میهمان خود قایل می شدند. جریانی که امام حسن عسکری علیهالسلام از مهمان نوازی امیر مومنان علیهالسلام برای ما به یادگار گذاشته است, ما را شگفت زده می کند.

خلیفه مسلمانها در اوج قدرت و جایگاه اجتماعی خود با مهمانان خود چنان برخورد می کند تا درسی باشد برای همیشه تاریخ. او چنین می کند تا همگان بیاموزند که هیچ کدام از قدرت, شخصیت, ثروت و یا سن و سال و جایگاه اجتماعی نمی تواند بهانه ای برای کم کاری در احترام به مهمان باشد. امام عسکرى علیه السلام می فرماید:
کسى که به حقوق برادران خود آشناتر باشد و در گزاردن آن حقوق تلاش بیشترى کند، منزلتش نزد خداوند بزرگتر از دیگران است و هر که در دنیا براى برادران خود فروتنى کند، در پیشگاه خداوند از صدّیقان است و از شیعیان راستین على بن ابى طالب.
سپس امام عسکری جریان مهمان نوازی امام علی علیهالسلام را چنین نقل می کند:
پدر و پسرى از برادرانِ ایمانى امیرالمؤمنین علیه السلام خدمت ایشان رسیدند. حضرت برایشان بلند شد و با احترام آن دو را در بالاى مجلس نشاند و خود مقابل آنها نشست.
سپس دستور داد غذایى آوردند و آن دو غذا خوردند. پس از غذا قنبر، آفتابه و لگنى چوبى و حوله اى براى خشک کردن دست هایشان آورد و جلو آمد که روى دست مرد آب بریزد.
امیر المؤمنین علیه السلام از جا جَست و آفتابه را گرفت تا به دست مرد آب بریزد. اما مرد خودش را به خاک افکند و عرض کرد: یا امیر المؤمنین! خدا مرا در حالى ببیند که شما روى دست من آب مى ریزید؟!
حضرت فرمود: بنشین و بشوى؛ زیرا خداوند عزّ و جلّ تو را مى بیند که برادرت که بر تو امتیاز و فضیلتى ندارد خدمتت مى کند و قصدش از این خدمت آن است که خداوند در بهشت ده برابر جمعیّت دنیا عطایش فرماید.
مرد نشست و على علیه السلام به او فرمود: تو را به بزرگى حقّ من که تو آن را شناختى و حرمتش را به جا آوردى و براى خدا فروتنى کردى ـ تا جایى که خداوند در قبال آن، این پاداش را به تو داد که مرا مأمور خدمت به تو کرد و این افتخار را نصیب تو نمود ـ سوگند مى دهم که وقتى دستانت را مى شویم کاملاً آسوده باشى، همان گونه که اگر قنبر به دستت آب مى ریخت.
مرد اطاعت کرد. وقتى حضرت دست او را شست، آفتابه را به محمّد بن حنفیّه داد و فرمود: فرزندم! اگر این پسر بدون پدرش بر من وارد مى شد، خودم دستش را مى شستم. اما خداوند عزّ و جلّ خوش ندارد که وقتى پدر و پسرى در یک جا جمع باشند, میان آنها برابرى نهد. بلکه پدر روى دست پدر آب مى ریزد و باید پسر روى دست پسر آب بریزد. محمّد بن حنفیّه هم بر دست پسر آن مرد آب ریخت.
امام حسن عسکرى علیه السلام پس از نقل این داستان فرمود:
کسى که در این زمینه از على علیه السلام پیروى کند، شیعه حقیقى است. (بحارالأنوار, ج 75, ص 117)
سید مصطفی بهشتی – کارشناس گروه دین و اندیشه تبیان
کشتی امام علی علیه السلام با شیطان
کشتی امام علی علیه السلام با شیطان

لطفا کریمه زیر را با تامل از نظر بگذرانید:
وَ اسْتَفْزِزْ مَنِ اسْتَطَعْتَ مِنْهُمْ بِصَوْتِکَ وَ أَجْلِبْ عَلَیْهِمْ بِخَیْلِکَ وَ رَجِلِکَ وَ شارِکْهُمْ فِى الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ وَ عِدْهُمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ اِلاّ غُرُورًا
ترجمه: « هر کدام از ایشان را که مى توانى با صدایت تحریک کن و لشکر سواره و پیاده ات را بر آنها گسیل دار و در ثروت و فرزندانشان شرکت جوى و آنان را با وعده ها سرگرم کن، ولى شیطان جز فریب، وعده اى به آنان نمى دهد» (سوره بنى اسرائیل آیه 64)
آیه عجیبی است. روی سخن خدا با شیطان است. چنین می نماید که خدا خود ماموریت گمراهی و اغوای بنی بشر را به دست شیطان، این لعین ازل و ابد، سپرده است.
البته این ظاهر امر است، انگار خداوند با این بیان تهدید آمیز می خواهد روزنه های نفوذ شیطان را به همین بنی بشر بنمایاند و بفهماند که شیطان ممکن است از چهار سو و به شیوه های چندگانه، ناغافل بر شما یورش آورد، پس ای انسان هشدار!
ناگهان على علیه السلام بى پروا بر او یورش آورد و او را به چابکی بر زمین افکند چندان که پهلوى راست حضرت به پهلوى چپ شیطان و پهلوى چپش به پهلوى راست او فرو رفت، آنگاه فرمود: ان شاء الله تو را خواهم کشت.
غرض این نوشته البته گزارش روایتی است از رویارویی شیطان با امیر مومنان علیه السلام اما در تبیین مطلب پیش گفته، به اجمال بگویم که روش های چهارگانه ای که شیطان بر انسان شبیخون می زند به قرار ذیل است:
1. نغمه های هوس انگیز: یا هر گونه تبلیغات گمراه کننده دیگر که به نوعی با آلات صوتی و سمعی تحریک آمیز همراه است. 2. برنامه نظامی: این استراتژی شیطانی از واژه های "اجلاب" به معنای گسیل سریع، "خیل" به معنای لشکر سواره و "رجل" به معنای پیاده نظام دریافته می شود. 3. برنامه هاى اقتصادی و به ظاهر انسانی: از طریق مشارکت در اموال(حرام) و انفس(فرزندان نامشروع) 4. عملیات مخرب روانى: از طریق دادن وعده هاى غرور آمیز و اغفال کننده
هر چند راه های اغواگری این گرگ ایمان خوار منحصر به آنچه گذشت نیست اما خطوط فرعی بیشتر انحراف ها عمدتا به این راه های اصلی ختم می شود.
بگذریم...
چنانکه معروض افتاد ذیل کریمه یاد شده روایتی خواندنی از زبان جابر بن عبدا لله انصاری، صحابی بزرگ پیامبر- درود خدا بر او و خاندان پاکش- نقل شده است که آن را بی کم و کاست از کتاب شواهد التنزیل/ ج1/ ص343-345، می آورم(برای آنها که دغدغه اسناد روایات دارند):
عن جابر بن عبد الله الأنصاری قال:
کنا مع النبی (صلى الله علیه وسلّم) إذ أبصر برجل ساجد راکع متطوع متضرع، فقلنا: یا رسول الله ما أحسن صلاته.
فقال (صلى الله علیه وسلّم): هذا الذی أخرج أباکم آدم من الجنّة.
فمضى إلیه علیّ غیر مکترث فهزّه هزاً أدخل أضلاعه الیمنى فی الیسرى، والیسرى فی الیمنى، ثم قال: لأقتلنک إنْ شاء الله.
قال: لن تقدر على ذلک، إنّ لی أجلاً معلوماً من عند ربی، ما لک ترید قتلی، فو الله ما أبغضک أحد إلاّ سبقت نطفتی فی رحم أمه، قبل أن یسبق نطفة أبیه، ولقد شارکت مبغضک فی الأموال، والأولاد، وهو قول الله فی محکم کتابه:
(وَ شارِکْهُمْ فِی الأَمْوالِ وَالأَوْلادِ وَعِدْهُمْ وَ ما یَعِدُهُمُ الشَّیْطانُ إِلاَّ غُرُور).

فقال النبی (صلى الله علیه وسلّم): صدقک والله یا علی، لا یبغضک من قریش إلاّ (سفاحی)(27) ولا من الأنصار إلاّ یهودیاً، ولا من العرب إلاّ دعی(28) ولا من سائر النّاس إلاّ شقیاً، ولا من النساء إلاّ سلقلقیة(29)، و هی التی تحیض من دبرها.
ثم أطرق (النبی) ملیاً فقال:
معاشر الأنصار ربّوا أولادکم على محبّة علی.
قال جابر: کنّا نبور أولادنا (بعد) وقعة الحرَّة بحبِّ علی، فمن أحبِّه علمنا أنِّه من أولادنا، ومن أبغضه أشفینا منه
جابربن عبدالله انصارى گوید: در محضر پیامبر(صلی الله علیه و آله وسلم) بودیم مردى را در حال سجده و رکوع و طاعت و تضرع دیدم.
گفتیم: یا رسول الله! چه نیکو نماز می گذارد!
فرمود: او همان کسى است که پدرتان آدم را از بهشت بیرون راند، پس ناگهان على علیه السلام بى پروا بر او یورش آورد و او را به چابکی بر زمین افکند چندان که پهلوى راستش به پهلوى چپ او و پهلوى چپش به پهلوى راست او فرو رفت، آنگاه فرمود: ان شاء الله تو را خواهم کشت.
شیطان گفت: تو را نرسد که چنین کنی چه آنکه از جانب پروردگارم برایم مهلت تعیین شده است، تو را چه شده که قصد جان مرا می کنی؟
به خدا سوگند احدی با تو دشمنی نمی ورزد مگر آنکه نطفه من در رحم مادر او پیش از نطفه پدرش قرار مى گیرد و من دشمن تو را در اموال و اولاد شریک مى شوم و این همان سخن خداوند در کتاب محکم قرآن است که می فرماید: «و شارکهم فى الاموال و الاولاد و عدهم و ما یعدهم الشیطان الاّغرورا»
آنگاه پیامبر (صلى الله علیه وسلّم) فرمود: او راست می گوید، ای على! به خدا سوگند از قریش جز زناکار و از انصار جز یهودى و از عرب جز بدنام – یا کسی که به نام دیگری خوانده شود - و از دیگر مردمان جز شقی و از زنان جز «سلقلقى»-زنی که از پشت حیض مى بیند، کسی تو را دشمن نمی دارد. سپس اندکی به فکر فرو رفت آنگاه فرمود: اى گروه انصار فرزندان خود را با حب على پرورش دهید.
جابر گفت: در واقعه حرّه اولاد خود را با دوستی على محک می زدیم هر کدام از ایشان که علی را دوست مى داشت، در می یافتیم که از فرزندان ماست و هر کس که او را دشمن مى داشت، از وی دوری می جستیم.(ترجمه از نویسنده)
نوشته ی: شکوری_گروه دین و اندیشه تبیان
حضرت علی داور مسابقات شعر
حضرت علی داور مسابقات شعر

یادتان هست ماجرای یکی از دوستانم به نام جمالالدین را برایتان تعریف کردم و گفتم که مادرش نذر کرده بود که اگر خدا پسری به آنها بدهد، او را برای کشتن زائران کربلا تربیت کند و این کار را هم کرد؟
جمال الدین سرگذشت عجیبی داشت با این نذر مادرش. اگر نخواندهاید از این لینک میتوانید آن را بخوانید و لذت ببرید.
گفتم که جمال بچه عجیبی بود. الان هم میخواهم یکی دیگر از ماجراهای او را برایتان تعریف کنم:
وقتی که آن ماجرا برای جمال اتفاق افتاد و باعث شد قریحه شعر در او پدید آید، و بعد از دست برداشتن از اعتقادات اهل تسنن و شیعه شدن، او دیگر تبدیل شده بود به یک شاعر زبردست که برای اهل بیت و بویژه برای امیر مومنان، حضرت علی علیه السلام شعر میگفت و اتفاقا مثل همان داستانهایی که درباره عربها شنیدهاید که سر شعر گفتن کَل میانداختند، او هم با شاعران دیگر مسابقه میگذاشت.
توی همین گیر و دارها، یک روز جناب جمال خان به پُست شاعری خورد که از قضا خیلی هم معروف بود. بله او کسی نبود جز ابن حمّاد. البته هیچ اشکالی ندارد که شما ابن حماد را نمیشناسید، خیلیها مثل علامه امینی خوب او را میشناسد. حماد از شعرای بنام اهل بیت است.
جمال الدین که به حمّاد رسید مدعی شد که کسی در شعر به پای من آن هم در مدح حضرت امیر علیه السلام نمیرسید. حالا شما حسابش را بکنید که جمال چند وقتی هم نیست که شیعه شده و تا همین چندی پیش جزو دشمنان اهل بیت علیهم السلام بوده!
فکرش را بکنید یک تازه به دوران رسیده بیاید به کسی که عمری در این راه استخوان خورد کرده و دود چراغ خورده این گونه بگوید. خُب طبیعی است که تحملش سخت است. اما جمال کوتاه بیا نبود. یعنی هر دو طرف کوتاه بیا نبودند. بنابر این قرار گذاشتند که هر کدام شعری در مدح حضرت علی علیه السلام بگویند و آن را به ضریح آن جناب بیاویزند تا خود ایشان قضاوت کنند. این کار را هم کردند و نمیدانم همان روز یا فردایش بود که وقتی به سراغ آنها رفتند اتفاق عجیبی رخ داده بود.
پایین قصیده جمالالدین با طلا نوشته شده بود: "احسنت". اما پایین قصیده ابن حمّاد همین کلمه با نقره نوشته شده بود. یعنی جمال مدال طلا و ابن حماد مدال نقره گرفته بود.
شما جای ابن حماد بودید چه حالی پیدا میکردید؟ ابن حماد هم درست مثل شما حسابی از این اتفاق شاکی و ناراحت شد و رو به ضریح کرد و با دلی پر، خطاب به امیر مومنان گفت: حضرت آقا، فدایتان شوم، من از قدیم به شما ارادت داشتهام و دوست دارتان بودهام ولی این بندهی خدا تازه محبّ شما شده است! خلاصه منظورش این بود که من فضل سبَق دارم و این رسمش نبود.
اما امیرالمومنین که کار بی حکمت نمیکند و از آن طرف هم نمیگذارد که کسی دلش برنجد. حماد همان شب حضرت علی را در خواب میبیند و آن حضرت شروع به دلجویی او کرده و به او درباره آن قضاوت میگوید: "انّک منا و انه حدیث عهد بامرنا فمن اللازم رعایته" و خودمانیاش یعنی اینکه: پسرم! تو از خودمان هستی اما او تازه وارد است و باید هوایش را داشت.
ماجرای قبلی جمال الدین خلعی را به مناسبت ماه محرم برایتان تعریف کردم. این داستان جدید را هم به مناسبت سالروز رحلت علامه امینی که درود خدا بر او باد آوردم چرا که اصل این قضیه در کتاب ارزشمند الغدیر در بخش شعرای قرن هشتم آمده است و من در آنجا با جمال آشنا و دوست شدم.
برای شادی روح علامه امینی، دوست من جمال الدین، علی بن حسین بن حمّاد لیثی و همه دوستداران اهل بیت و امیرمومنان علیهم السلام، صلواتی نثار کنید.
ویژگىهاى مصحف على (ع)
ویژگىهاى مصحف على (ع)

دوره نگارش قرآن پس از رحلت را از اهتمام شخصیتى چون على بن ابىطالب (ع) بدین کار، آغاز مىکنیم. على (ع) که بزرگترین شخصیت پس از پیامبر اکرم (ص) و در همه صحنهها پیشتاز و پیشگام بود و از آغاز نزول وحى سایه به سایه در خدمت پیامبر (ص) کتابت وحى را نیز به طور مداوم بر عهده داشت، در واپسین روزهاى حیات پربرکت رسول گرامى اسلام، از جانب آن حضرت مأمور به جمعآورى قرآن گردید.
ابن مسعود، که خود صحابى بزرگ پیامبر بود، گفت: «احدى را چون على بن ابىطالب (ع) آشناتر به قراءت قرآن ندیدم».1
ابوبکر حضرمى از امام صادق (ع) روایت کرده است که پیامبر به على (ع) فرمود:
یا علی، القرآن خلف فراشی فی المصحف والقراطیس، فخذوه واجمعوه ولاتضیعوه کما ضیعت الیهود التوراة؛ اى على! این قرآن در کنار بستر من، میان صحیفهها و حریر و کاغذها قرار دارد، قرآن را جمع کنید و آن را آنگونه که یهودیان، تورات خود را از بین بردند، ضایع نکنید.2
و اینگونه بود که على بن ابىطالب پس از رحلت پیامبر (ص) مهمترین وظیفه خویش را جمعآورى قرآن قرار داد.
پس از رحلت پیغمبر اکرم، على (ع) که به نص قطعى و تصدیق پیامبر اکرم (ص) از همه مردم به قرآن مجید آشناتر بود، در خانه خود به انزوا پرداخته، قرآن مجید را به ترتیب نزول در یک مصحف جمع فرمود و هنوز ششماه از رحلت نگذشته بود که فراغت یافت و مصحفى را که نوشته بود به شترى بار کرده نزد مردم آورد و به آنان نشان داد 3
از ابن عباس در ذیل آیه لاتحرک به لسانک لتعجل به إن علینا جمعه وقرآنه نقلشده که على بن ابى طالب پس از مرگ پیامبر (ص) قرآن را به مدت ششماه جمعآورى نمود 4
ابن سیرین گفته است:
على فرمود: «وقتى پیامبر رحلت کرد، سوگند خوردم که ردایم را جز براى نماز جمعه بر دوش نگیرم تا آن که قرآن را جمع نمایم» . 5
در خبرهاى ابورافع آمده است که: على به خاطر توصیه پیامبر در زمینه جمعآورى قرآن، قرآن را در جامهاى پیچید و به منزل خویش برد. پس از آن که پیامبر رحلت نمود، در خانه نشست و قرآن را، همان گونه که خدا نازل کرده بود، تألیف نمود. على به این کار، آگاه بود 6
محمد بن سیرین از عکرمه نقل کرده است که: پس از بیعت مردم با ابوبکر، علىبن ابى طالب در خانه نشست. به ابوبکر گزارش دادند که او از بیعت با تو کراهت دارد؛ ابوبکر آن حضرت را خواست و به او گفت: از بیعت با من سر باز زدى؟ على (ع) فرمود: «نه به خدا سوگند، دیدم در کتاب خدا چیزهایى افزوده مىشود. پس با خود گفتم که جز براى نماز ردا بر دوش نگیرم، تا آن که قرآن را جمع نمایم.» ابوبکر گفت: چه کار شایستهاى!
محمد بن سیرین مىگوید: از عکرمه پرسیدم آیا دیگران قرآن را به ترتیب نزول تألیف نمودند؟ وى پاسخ داد: «اگر جن و انس جمع گردند تا تألیفى مانند تألیف على ابن ابى طالب داشته باشند، توانایى آن را نخواهند داشت» . 7
ویژگىهاى مصحف على (ع)

مصحفى را که على بن ابىطالب (ع) جمعآورى نمود، نسبت به دیگر مصاحفى که قبلا وجود داشت و یا بعدا به وجود آمد از امتیازات فراوانى برخوردار بود. برخى از آنها بدین قرار است :
1- ترتیب سورهها به همان ترتیب نزول، تنظیم گشته بود. سیوطى در الاتقان ضمن بیان این مطلب مىگوید: «اولین سوره، اقرأ، سپس مدثر، سپس نون، بعد از آن مزمل و به همین ترتیب، تبت، تکویر و... تنظیم شده بودند.»
شیخ مفید نیز در مسایل سرویه، تألیف قرآن على بن ابىطالب را به همان ترتیب نزول مىداند که سوره مکى بر مدنى و آیه منسوخ بر ناسخ مقدم بوده و هرچیز در جاى خویش قرار داده شده است 8
2- قراءت مصحف على بن ابى طالب دقیقا مطابق با قراءت پیامبر (ص) بوده است.
3- این مصحف مشتمل بر اسباب نزول آیات، مکان نزول آیات و نیز اشخاصى که در شأن آنها آیات نازل گشتهاند، بوده است.
4- جوانب کلى آیات به گونهاى که آیه، محدود و مختص به زمان یا مکان یا شخص خاصى نگردد، در این مصحف روشن شده است 9
سرنوشت مصحف على بن ابى طالب (ع)

در روایات شیعه آمده است: على بن ابىطالب (ع) پس از جمعآورى قرآن، آن را نزد مردم که در مسجد جمع بودند آورد و پس از آن که قرآن را در میان آنان قرار داد، چنین فرمود: پیامبر فرمود: من در میان شما چیزى را به جاى مىگذارم که اگر به آن تمسک نمایید هرگز گمراه نگردید؛ کتاب خدا و عترت (اهل بیت) من. آنگاه على (ع) خطاب به آنان گفت: «این کتاب است و من هم عترتم .» در این هنگام شخصى برخاست و گفت: اگر نزد تو قرآنى است، پیش ما نیز قرآنى همانند اوست . ما را نیازى به کتاب و عترت نیست. آن حضرت پس از آن که حجت را بر آنان تمام کرد کتاب را برداشت و برگشت 10
در مورد سرنوشت این مصحف، بعضى بر این عقیدهاند که به عنوان میراثى نزد امامان است و از امامى به امام دیگر مىرسد.
در روایتى طلحه از على (ع) در مورد مصحفش و این که پس از خود به چه کسى آن را واگذار مىکند، سؤال مىنماید. على (ع) مىگوید: مصحف خود را به همان کسى که پیامبر به من دستور داده مىدهم، به فرزندم حسن که پس از من وصى من و از همه به من اولى است. فرزندم حسن مصحف را به فرزند دیگرم حسین مىدهد و پس از او در دست فرزندان حسین (ع) یکى پس از دیگرى قرار خواهد گرفت... 11
و اما قرآنها یا نسخههایى از قرآن که منسوب به على بن ابى طالب (ع) است و در بعضى از موزهها و کتابخانهها موجود است، به عقیده برخى از محققان نمىتوانند از نظر تاریخى و شواهد و قراین، متعلق به آن حضرت باشند 12
1- بحار الانوار، ج89، ص .53
2- همان، ص48؛ زنجانى، تاریخ القرآن، ص .44
3- قرآن در اسلام، ص .191
4- بحار الانوار، ج89، ص .51
5- الاتقان، ج1، ص .183
6- بحار الانوار، ج89، ص .52
7- الاتقان، ج1، ص183، نوع 18؛ زنجانى، تاریخ القرآن، ص48؛ و ر.ک: بحار الانوار، ج89، ص .40
8- بحار الانوار، ج89، ص .74
9- ر.ک: التمهید، ج1، ص228 و .29
10- بحار الانوار، ج89، ص40 و .52
11- همان، ص .42
12- ر.ک: سید محمد باقر حجتى، تاریخ قرآن، ص413 ـ .418
آزادى از دیدگاه امام على(علیه السلام)
آزادى از دیدگاه امام على(علیه السلام)

على امیر المؤمنین با خوارج در منتهى درجه آزادى و دموکراسى رفتار کرد.او خلیفه است و آنها رعیتش،هر گونه اعمال سیاستى برایش مقدور بود اما او زندانشان نکرد و شلاقشان نزد و حتى سهمیه آنان را از بیت المال قطع نکرد،به آنها نیز همچون سایر افراد مىنگریست.این مطلب در تاریخ زندگى على عجیب نیست اما چیزى است که در دنیا کمتر نمونه دارد.آنها در همه جا در اظهار عقیده آزاد بودند و حضرت خودش و اصحابش با عقیده آزاد با آنان روبرو مىشدند و صحبت مىکردند،طرفین استدلال مىکردند،استدلال یکدیگر را جواب مىگفتند.
شاید این مقدار آزادى در دنیا بىسابقه باشد که حکومتى با مخالفین خود تا این درجه با دموکراسى رفتار کرده باشد.مىآمدند در مسجد و در سخنرانى و خطابه على پارازیت ایجاد مىکردند.روزى امیر المؤمنین بر منبر بود.مردى آمد و سؤال کرد.على بالبدیهه جواب گفت.یکى از خارجیها از بین مردم فریاد زد: «قاتله الله ما افقهه» (خدا بکشد این را،چقدر دانشمند است!). دیگران خواستند متعرضش شوند اما على فرمود رهایش کنید،او به من تنها فحش داد.
خوارج در نماز جماعتبه على اقتدا نمىکردند زیرا او را کافر مىپنداشتند.به مسجد مىآمدند و با على نماز نمىگذاردند و احیانا او را مىآزردند.على روزى به نماز ایستاده و مردم نیز به او اقتدا کردهاند.یکى از خوارج به نام ابن الکواء فریادش بلند شد و آیهاى را به عنوان کنایه به على،بلند خواند:
«وَلَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَإِلَى الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَلَتَکُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِینَ.» 1
این آیه خطاب به پیغمبر است که به تو و همچنین پیغمبران قبل از تو وحى شد که اگر مشرک شوى اعمالت از بین مىرود و از زیانکاران خواهى بود. ابن الکواء با خواندن این آیه خواستبه على گوشه بزند که سوابق تو را در اسلام مىدانیم، اول مسلمان هستى، پیغمبر تو را به برادرى انتخاب کرد، در لیلة المبیت فداکارى درخشانى کردى و در بستر پیغمبر خفتى،خودت را طعمه شمشیرها قراردادى و بالاخره خدمات تو به اسلام قابل انکار نیست،اما خدا به پیغمبرش هم گفته اگر مشرک بشوى عمالت به هدر مىرود، و چون تو اکنون کافر شدى اعمال گذشته را به هدر دادى.
على در مقابل چه کرد؟! تا صداى او به قرآن بلند شد، سکوت کرد تا آیه را به آخر رساند. همینکه به آخر رساند، على نماز را ادامه داد. باز ابن الکواء آیه را تکرار کرد و بلافاصله على سکوت نمود. على سکوت مىکرد چون دستور قرآن است که:
وَإِذَا قُرِىءَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُواْ لَهُ وَأَنصِتُواْ 2 ؛ هنگامى که قرآن خوانده مىشود گوش فرا دهید و خاموش شوید. و به همین دلیل است که وقتى امام جماعت مشغول قرائت است مامومین باید ساکتباشند و گوش کنند.
بعد از چند مرتبهاى که آیه را تکرار کرد و مىخواست وضع نماز را بهم زند،على این آیه را خواند:
فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَلَا یَسْتَخِفَّنَّک الَّذِینَ لَا یُوقِنُونَ 3 ؛ صبر کن،وعده خدا حق است و فرا خواهد رسید.این مردم بى ایمان و یقین،تو را تکان ندهند و سبکسارت نکنند. دیگر اعتنا نکرد و به نماز خود ادامه داد. 4
منبع : مجموعه آثار جلد 16 صفحه 31، استاد شهید مرتضى مطهرى
گروه دین و اندیشه تبیان
1- زمر/65.
2- اعراف/204.
3- روم/60.
4- شرح ابن ابى الحدید،ج 2/ص 311.
تضمین بهشت
تضمین بهشت

|
سکان زمین و آسمان است علی سلطان همه جهانیان است علی گلواژه ی منشق از علی اعلاست سر چشمه ی فیض بی کران است علی آوازه ی او ز هفت اقلیم رسد مشهور به هفت آسمان است علی سر سلسله خلیل عبادالرحمن آن بنده ی سر به آستان است علی برتر ز علی رب جلی خلق نکرد آقای همه بهشتیان است علی از بعد نبی بر همه ی مخلوقات از جانب دوست ارمغان است علی اول وصی پیمبر اعظم اوست بر دین رسول روح و جان است علی شاگرد محمد امین است ولی استاد همه پیمبران است علی دستور تمام انبیا در دستش حق را شب معراج لسان است علی هستند امامان مبین رهرو او یعنی که امیر کاروان است علی همتای امیر عشق تنها زهرا ست با دخت رسول همزبان است علی بر هر نبی و ولی ولی الله است مولای جمیع انس و جان است علی در نور محبتش پر از جاذبه است محبوب قلوب شیعیان است علی بر غیب و شهود حاکم و سلطان است آگاه ز راز کهکشان است علی جنت یکی از صنایع دستانش صنعتگر آفریدگان است علی ایمان و نماز و اصل اسلام علی است توحید و معاد عارفان است علی مفتاح علوم ایزدی در نزدش دیباچه ی علم لا مکان است علی این است گواه لا مکان بودن او یک شب به چهل مکان عیان است علی مولا و امام متقین کیست علی است حقا که امیر مومنان است علی سلمان که سبو از می منّا نوشید او ظرف و در آن قطره چکان است علی میثم سر دار از علی می گوید با لله می وصل عاشقان است علی قنبر که غلامی علی منصب اوست او سالک و پیر زاهدان است علی در مرکز وحی کاتب وحی علی است بر حامل وحی ترجمان است علی گنجینه ی مخفی معارف مولاست آئینه ذات مستعان است علی تفسیر مبین فطره الله علی است عشقش به دل پیر و جوان است علی آیات مبین مدیحه اوصافش هر سوره و آیه آرمان است علی قرآن بدون او به قرآن جعلی است تا ناطق و منطق و بیان است علی دانید که سرّ اسم اعظم در چیست اکسیر به رمز کن مکان است علی در اولُ الاولین عیان کیست علی است در آخر الآخرین نهان است علی احسان قدیم و حکم فرمای ازل مسجود همه فرشتگان است علی موسای قلندر از علی نیل گشود بر کشتی نوح پشتوان است علی عیسا نه به خویش مرده را زنده کند تجدید حیات مردگان است علی میزان و قسیم نار و جنت حیدر آری به صراط میزبان است علی عنوان علی به چهره ها منقوش است نامش به رخ موالیان است علی با این همه مظهر العجائب بشر است ! یا اینکه خداوند جهان است علی افتاده بیا که دستگیر تو علی است بر بازوی ناتوان توان است علی بر سائل خود زکات بخشد به رکوع با قاتل خویش مهربان است علی نیروی ولایتش محک بر همگان بر جمع خلایق امتحان است علی در روز نبرد تک سوار عرب است در عرصه صبر قهرمان است علی خیبر شکن و صف شکن و بت شکن است هنگام مصاف پهلوان است علی هر ضربه که می زند به شیطان رجیم تضمین بهشت جاودان است علی لشگر عددی نبود در حرب علی تشنه به قتال کافران است علی در معرکه چشم فتنه را کور کند شمشیر به فرق دشمنان است علی با خنده مظلوم علی خشنود است ویران گر ظلم پیشه گان است علی با اشک یتیم دیده اش بارانی با قوْتِ فقیر شادمان است علی قانع به نمک و قرص نانی باشد با اینکه نعیم آب و نان است علی آن زاهد شب که شیر روزش خوانند سالار همه دلاوران است علی آری سه طلاقه کرد دنیایی را الحق که امام زاهدان است علی هر ذائقه با ولای او شیرین است عطر گل و طعم زعفران است علی او را نشناخت جز خدا و احمد از بس که لطیف و دلستان است علی آن میر مهیمنی که ما را در حشر از دوزخیان نگاهبان است علی روزی که کسی به داد امت نرسد آن کس که به فکر دوستان است علی امضای شفاعت است با مهر علی در حشر جواز مومنان است علی آرامش شیعیان عالم مهدی است آرامش صاحب الزمان است علی از عدل علی که می توان گفت سخن جایی که شهید هر زمان است علی
|
«محمود ژولیده»
گروه دین و اندیشه تبیان
12سوال قرآنی از امام هادی علیه السلام
12سوال قرآنی از امام هادی علیه السلام

یحیی بن اکثم دانشمند ترین قاضی عصر مأمون در بصره بود.وی در احتجاج با امام هشتم ـ علیهالسّلام ـ شکست خورد. همچنین در حضور مامون ،در مناظره با امام جواد - علیه السلام- نیز مغلوب گردید و هر دو یقین کردند که علم و سیادت از مختصات خاندان علوی است. گرچه یحیی بن اکثم متوجه شده بود که علم امام هرگز با علم بشر عادی قابل مقایسه نیست، لکن چون شکستهای سابق او موجب خفّت و کسر شأن او شده بود، همواره سعی میکرد تا روزی انتقام شکستهای سابق خود را از امام بعد از حضرت جواد ـ علیهالسّلام ـ بگیرد.
پس از شهادت جواد الأئمه ـ علیهالسّلام ـ در مجلسی حضرت هادی ـ علیهالسّلام ـ را ملاقات کرد و سؤالات و غوامض لا ینحل خود را بدین شرح از آن حضرت پرسید.1
سؤال اول: در مورد آیه شریفه: «وَ قالَ الَّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الکتابِ أنا آتیکَ بِهِ قَبْلَ أنْ یَرْتَدَّ الیکَ طَرْفُکَ»2 پرسید: «سلیمان تخت بلقیس را خواست و آصف بن برخیا، تخت را پیش از آنکه سلیمان چشم بر هم زند حاضر کرد، چگونه سلیمان که پیغمبر بود، بر علوم آصف بن برخیا بیاطلاع بود و خود نتوانست تخت را حاضر کند؟»
حضرت پاسخ داد: «سلیمان پیغمبر در انجام این عمل خود قادر بود، لکن خواست عظمت آصف بن برخیا را بر مردم روشن سازد و خلیفه و جانشین پس از خود را که از نظر علمی افضلیت بر سایر مردم داشته معرفی کند. آصف بن برخیا خلیفه و جانشین سلیمان بوده وهر چه علم و دانش داشت از مکتب نبوّت سلیمان گرفته بود و این سنّت پیغمبران بوده که جانشینان خود را به علم و افضلیت معرفی کنند.
سؤال دوم: در آیه شریفه «وَ رَفَعَ أبَوَیْهِ عَلَی الْعَرْشِ وَ خَرَّوا لَهُ سُجَّداً»3 مربوط به یعقوب نبی و رفتن او به کنعان نزد یوسف و شناختن فرزند و سجده کردن او با فرزندش برای یوسف است، «چرا یعقوب با اینکه پیغمبر بود به یوسف سجده کرد در حالی که سجده و خضوع وخشوع مخصوص پروردگار است؟»
حضرت پاسخ داد: «سجده یعقوب برای یوسف نبوده، بلکه به شکرانه ملاقات با فرزند گم کرده خود، خدای آفریننده را سجده کرد چرا که پس از سالیان درازی چشم پدری که خبر مرگ فرزند را شنیده بود به دیدار او روشن شد واین سجده مانند سجده ملائکه برای آدم ـ علیهالسّلام ـ است. ملائکه در حقیقت بر آدم سجده نکردند بلکه بمنظور اطاعت و شکرگزاری در برابر بزرگترین خلقت حق سجده نمودند.»
سؤال سوم: در آیه شریفه «وَ اِنْ کُنْتَ فی شَکَّ ممّا أنْزَلنْا اِلَیکَ فَاسْئَلِ الّذینَ یقْرَؤونَ الکتابَ»4 اگر در آنچه بر تو نازل کردیم شک داری پس بپرس از کسانی که میخوانند کتاب را؛ مخاطب این آیه کیست؟ آیا مخاطب پیامبر است و او در مُنزَلتات آسمانی شک کرده بود یا مخاطب کس دیگری است؟ و از چه کسی باید سؤال کند؟»
حضرت پاسخ داد: «این آیه خطاب به شخص پیغمبر ـ صلیالله علیه و آله ـ است؛ البته آن حضرت در هیچ یک از آیات قرآن شک و تردید نداشته است ولی چون برخی میگفتند: چرا خداوند کسی از فرشتگان را به عنوان پیامبر مبعوث نکرد؛ این آیه خطاب به پیغمبر و برای آنهاست که از کسانی که از کتب آسمانی اطلاع دارند بپرس و خواهی دانست که تمام پیغمبرانی که پیش از تو فرستادیم همه از نوع و جنس خود آن امت بودند و مانند مردم زندگی میکردند و در اجتماعیات شرکت داشتند و با مردم معاشرت داشتند و با وقوف بر کتب گذشته آسمانی این شک و تردید از دل سائلین بر طرف میشد.»
سؤال چهارم: در آیه شریفه: «وَ لَوْ أنَّ ما فِی الأرضِ مِنْ شَجَرَهٍ أقلامٌ وَ الْبَحْرُ یَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعهُ أبحُرٍ ما نَفِدَتْ کَلِماتُ اللهِ»5 آن هفت دریا که اگر آب آنرا برای شرح کلمات خدا بکار برند خشک میشود در حالیکه هنوز کلمات و آثار او بیان نشده کدام است؟

حضرت پاسخ داد: «دریاهای هفتگانه عبارتند از:
1. عین کبریت، «دریای کبریت»
2. عین برهوت، «دریای مدیترانه»
3. دریای طبریّه در فلسطین
4. دریای حمئه و آن دریایی است که خاکش سیاه و آبش گرم است و مراد دریاچه «آلبرت» یا ویکتوریا است که زیر خط استوا واقع شده است.
5. دریای «مارسیدان» یا «مارسودان» که در سودان حبشه است.
6. دریای «افریقیه»
7. دریای «سجرون».
و مراد از «کلمات الله» ما ائمه جانشینان پیغمبر خدا ـ صلیالله علیه و آله ـ هستیم که فضایل ما تمام نشدنی است.»
سؤال پنجم: در آیه شریفه «و فیها ما تَشْتَهیهِ الأنْفُسُ وَ تَلَذُّ الأعْیُنُ»6 اگر در بهشت هر چه خوردنی و هر چه دیدنی است برای لذت است، چرا در آنجا خداوند آدم را از شجره گندم نهی و به جرم آن معاقب گردانید و او را از بهشت رانده و به دنیا فرستاد؟
حضرت پاسخ داد: «چون خداوند متعال با آدم ـ علیهالسّلام ـ پیمان بست که پیرامون حسد نگردد و نزدیک شجره گندم نرود ولی چون آدم تحت تأثیر حوّا قرار گرفت و از گندم خورد، بجرم عدم اطاعت از فرمان خدا از بهشت رانده شد و امّا منظور از لذت نفس و التذاذ چشم، خوردن و خفتن و دفع کردن (به مستراح رفتن) مانند دنیا نیست بلکه مراد، لذت معنوی و روحانی است.»
سؤال ششم: در آیه شریفه «أو یُرَوِّجُهُمْ ذُکراناً وَ إناثاً»7 تزویج مرد به مرد جایز دانسته شده و اگر چنین است چرا قوم لوط را به سبب همین عمل تشنیع مورد عقاب و عتاب سخت خدا واقع شده است؟»
حضرت در پاسخ فرمود: تمام این آیه چنین است. «لِلّهِ مُلْکُ السَّمواتِ و الأرضِ. یَخْلُقُ ما یَشاءُ، وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ اناثاً وَ یَهَبُ لِمَنْ یَشاءُ الذُّکورَ أوْ یُزَوِّجُهُمْ ذُکْراناً و اناثاً وَ یجْعَلُ مَنْ یَشاءُ عَقیماً، انَّه علیمٌ قدیرٌ». یعنی: آسمان و زمین از آن پروردگار است، اوست که به هر که بخواهد میبخشد و هر که را بخواهد خلق میکند، به هر که بخواهد دختر میدهد و به هر که اراده کند پسر عنایت میفرماید تا با یکدیگر ازدواج کنند و در تزویج هر که او را خواست عقیم و نازا و یا ولود وکثیر الأولاد میسازد.» لکن نا بخردان برخی از آیات را سر و ته میخوانند و مردم را به انحراف میکشانند.»
سؤال هفتم: در آیه شریفه: «وَ اَشْهِدُوا ذَوَیْ عَدْلٍ مِنْکُم»8 «در چه صورتی شهادت یک زن به تنهایی پذیرفته میشود، در حالیکه از شرایط شهادت رجولیت، عدالت است؟»
حضرت در پاسخ فرمود: «یگانه زنی که شهادت او به تنهایی پذیرفته میگردد، همانا شخص قابله است که در امور زنانگی شهادت او مورد قبول است، آنهم با شرط تراضی طرفین، ولی در صورت عدم رضایت، باید دو زن شهادت دهند و اگر آنهم کفایت نکند باید طبقهای از زنان شهادت دهند.»
سؤال هشتم: از گوسفند موطوئه و مشتبه9 سؤال کرد که «تکلیف ما با آن چیست؟»

حضرت فرمود: «اگر گوسفند موطوئه شناخته شود او را ذبح کنند و در آتش اندازند و اگر راهی برای تشخیص آن پیدا نکردند میتوانند با قید قرعه گوسفند مشتبه را از گله خارج نمایند، آنگاه ذبح کرده و در آتش بسوزانند تا سایر گوسفندان از آسیب سوختن مصون مانند.»
سؤال نهم: «علت آشکارا خواندن قرائت در فریضه صبح و آهسته خواندن آن در نماز ظهر و عصر چیست با اینکه هر دو جزء صلوه یومیّه هستند؟»
حضرت جواب داد: «از آنجا که موقع نماز صبح هوا تاریک است و کسی نمازگذار را نمیبیند حکم شد که بلند بخواند و نماز ظهرین را که همه میبینند آهسته خواندن آن ارجح است.»
سؤال دهم: «چرا امیرالمؤمنین علی ـ علیهالسّلام ـ قاتل زبیر را به آتش جهنم بشارت داد و چرا در جنگ جمل خود آن حضرت او را به قتل نرسانید با آنکه خلیفه وقت و امام مقتدر بود؟»
حضرت در پاسخ فرمود: «چون رسول خدا ـ صلیالله علیه و آله ـ فرمود: قاتل «صفیّه» (یعنی زبیر) در جنگ نهروان خروج خواهد کرد و کشته خواهد شد و لذا علی ـ علیهالسّلام ـ او را در جنگ بصره (جمل) آزاد گذاشت، زیرا یقین داشت که او جزء خوارج نهروان به قتل خواهد رسید و قول پیغمبر ـ صلیالله علیه و آله ـ دروغ نیست.»
سؤال یازدهم: «امیرالمؤمنین ـ علیهالسّلام ـ در جنگ صفین فرمان داد شامیان را در هر حال باشند سالم یا مجروح، پیاده یا سواره، مسلّح یا بدون سلاح، هر که را هر کجا یافتند از دم تیغ بگذارنند در صورتیکه در جنگ جمل چنین فرمان نداد بلکه فرمود: فقط جنگجویان را دنبال کنید. این تفاوت حکم برای چیست؟»
حضرت فرمود: «هر فرمانی در جای خود بجاست و هر حکمی در قضیّه مخصوصی پسندیده است که جای دیگر ناپسند است و اگر عناد و لجاج و خصومت شامیان را با مردم خوارج در نظر بگیریم و اوضاع و احوال جنگ را از زمان و مکان و مصالح روزگار بنگریم، حکم بر اساس مصلحت بوده است.»
سؤال دوازدهم: «مردی که به لواط اقرار کند آیا حدّی بر او هست یا خیر؟»
حضرت در پاسخ فرمودند: «اگر اقرار او به لواط با بیّنه و شاهد تأیید نشود، امام میتواند او را مجازات نکند بدلیل آیه شریفه «هذا عَطاؤُنا، فَامْنُنْ أوْ أمسِکْ»10
در اینجا مسائل یحیی بن أکثم خاتمه یافت و بجواب آنها نائل شد و اعتراف به عظمت علمی حضرت هادی ـ علیهالسّلام ـ کرد.
شکوری - گروه دین و اندیشه تبیان
[1]. برخی از مورخین معتقدند که یحیی ابتدا این سؤالات را از موسی مبرقع فرزند بلاواسطه امام جواد (ع) پرسید و چون موسی نتوانست پاسخ گوید به او گفت: برو از برادرت امام علی النقی (ع) سؤال کن و جوابها را برای من بیاور؛ لکن در کتاب کافی و تهذیب باب «میراث الخنثی» آمده است که یحیی بن اکثم این سؤالات را مستقیماً از حضرت هادی (ع) پرسید و امام دهم پاسخ را برای او نوشت. زیرا یحیی در بصره بود و حضرت هادی (ع) در سامرا و موسی مبرقع هم د رسال 244هـ. ق وفات کرده و یحیی نیز در سال 242هـ. ق وفات کرده بود و مسافرت موسی مبرقع به بغداد پس از فوت یحیی بوده است.
[2] . سوره نمل: آیه 40.
[3] . سوره یوسف: آیه100.
[4] . سوره یونس، آیه 94.
[5] . سوره لقمان آیه 27.
[6] . سوره زخرف، آیه 71.
[7] . سوره شوری آیه50.
[8] . سوره طلاق آیه 2.
[9] . اگر مردی به گوسفندی دخول کند آن گوسفند را موطوئه نامند، حال اگر بدانیم که مثلاً یکی از ده گوسفند ما موطوئه است ولی عین آن گوسفند موطوئه برای ما مشخص نیست امر بر ما «مشتبه» شده است، مولف
[10] . سوره صاد آیه 39.
اسم اعظمی که خضر به علی(ع) آموخت
اسم اعظمی که خضر به علی(ع) آموخت

موضوع اسم اعظم خداوند، در احادیث اسلامى، بویژه در ادعیه، بسیار تکرار شده و این نکته نیز آمده است که هر کس خدا را با آن نام بخواند، دعایش مستجاب مىشود و اهل بیت علیهمالسلام این نام (بجز یک حرف از آن) را مىدانند. امّا آن نام چیست؟
ابتدا لازم است بر احادیث این باب مروری اجمالی داشته باشیم.
احادیث تفسیرکننده اسم اعظم را می توان در 4 گروه دسته بندی کرد:
الف: تفسیر اسم اعظم به بسم الله الرحمن الرحیم
«بسم اللّه الرحمن الرحیم»، به اسم اعظم خدا،2 از سیاهى چشم به سفیدى آن، نزدیکتر است.
ب: تفسیر اسم اعظم به آیاتی از قرآن کریم
به دو روایت ذیل توجه کنید:
امام صادق علیهالسلام: اِسمُ اللّهِ الأَعظَمُ مُقَطَّعٌ فی اُمِّ الکِتابِ؛3
اسم اعظم خدا در اُمّ الکتاب (سوره حمد) پراکنده است.
امام صادق علیهالسلام: «الـم» هُوَ حَرفٌ مِن حُروفِ اسمِ اللّهِ الأَعظَمِ المُقَطَّعِ فِی القُرآنِ، الَّذی یُؤَلِّفُهُ النَّبِیُّ صلى الله علیه و آله وَالإِمامُ، فَإِذا دَعا بِهِ اُجیبَ؛4
ج: تفسیر اسم اعظم به متونی از دعاها
به این روایت از امام علی علیه السلام توجه کنید:
امام حسین علیهالسلام: [پدرم] على علیهالسلام فرمود: رَأَیتُ الخِضرَ علیه السلام فِی المَنامِ قَبلَ بَدرٍ بِلَیلَةٍ، فَقُلتُ لَهُ: عَلِّمنی شَیئا اُنصَر بِهِ عَلَى الأَعداءِ، فَقالَ: قُل: «یا هُوَ، یا مَن لا هُوَ إلاّ هُوَ»، فَلَمّا أصبَحتُ قَصَصتُها عَلى رَسولِ اللّهِ صلى الله علیه و آله، فَقالَ لی: یا عَلِیُّ عُلِّمتَ الاِسمَ الأَعظَمَ. فَکانَ عَلى لِسانی یَومَ بَدرٍ.
وإنَّ أمیرَ المُؤمِنینَ علیه السلام قَرَأَ: «قُل هُوَ اللّهُ أحَدٌ»، فَلَمّا فَرَغَ قالَ: یا هُوَ، یا مَن لا هُوَ إلاّ هُوَ، اغفِر لی، وَانصُرنی عَلَى القَومِ الکافِرینَ. قالَ: اِسمُ اللّهِ الأَعظَمُ وعِمادُ التَّوحیدِ: اللّهُ لا إلهَ إلاّ هُوَ. ثُمَّ قَرَأَ: «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ» وآخِرَ الحَشرِ، ثُمَّ نَزَلَ فَصَلّى أربَعَ رَکَعاتٍ قَبلَ الزَّوالِ؛5
«یک شب قبل از [جنگ] بدر، خضر علیهالسلام را خواب دیدم و به او گفتم: چیزى به من بیاموز که با آن بر دشمنان، نصرت داده شوم.
گفت: بگو: یا هُوَ یا مَن لا هُوَ إلاّ هُوَ، اى او! اى آن که اویى جز او نیست!.
چون صبح شد، آن را براى پیامبر خدا باز گفتم. فرمود: "اى على! اسم اعظم به تو آموخته شده است". در روز بدر، پیوسته این جمله بر زبانم بود».
نیز امیر مؤمنان، «قل هو اللّه أحد» را خواند و چون آن را تمام کرد، فرمود: «قُل هُوَ اللّهُ أحَدٌ»، اى او! اى آن که اویى جز او نیست! مرا بیامرز و بر گروه کافران، پیروزم گردان».
در روز صفّین نیز، در حالى که حمله مىکرد، این دعا را مىخواند. عمّار بن یاسر به ایشان گفت: اى امیر مؤمنان! این اشارات چیست؟
فرمود: «اسم اعظم خدا و ستون توحید است. خدا، که معبودى جز او نیست». سپس آیه: «شهد اللّه أنّه لا إله إلاّ هو؛ خدا، خود، گواهى مىدهد که معبودى جز او نیست» و آخر حشر را قرائت کرد. آن گاه پیاده شد و چهار رکعت پیش از زوال خواند.
د: تفسیر اسم اعظم به هر نامی از نام های خدا
مصباح الشریعة ـ در حدیثى که به امام صادق علیهالسلام نسبت داده است ـ: سُئِلَ رَسولُ اللّهِ صلى الله علیه و آله عَنِ اسمِ اللّهِ الأَعظَمِ قالَ: کُلُّ اسمٍ مِن أسماءِ اللّهِ، فَفَرِّغ قَلبَکَ عَن کُلِّ ما سِواهُ، وَادعُهُ بِأَیِّ اسمٍ شِئتَ، فَلَیسَ فِی الحَقیقَةِ للّهِِ اسمٌ دونَ اسمٍ بَل هُوَ الواحِدُ القَهّارُ؛6
از پیامبر خدا صلىاللهعلیهوآله درباره اسم اعظم خدا سؤال شد. فرمود: «هر نامى از نامهاى خدا [اسم اعظم است]. پس، قلبت را از هر آنچه جز اوست، خالى گردان و به هر نامى که خواستى، او را بخوان؛ چرا که در حقیقت، خداوند، نام خاصّى ندارد؛ بلکه اوست یگانه چیره».
همان طور که ملاحظه شد، احادیث، در این باره، مختلفاند و نمىتوان پاسخ قاطعى بر پایه احادیث اسلامى، به این سؤال داد؛ لیکن مىتوان گفت که به فرض صحّت این احادیث، اسم اعظمى که نزد انبیاى الهى و اهل بیت علیهمالسلام بوده، با توجه به خصوصیاتى که براى آن ذکر شده، بىتردید، چیزى غیر از الفاظى است که در احادیث مذکور آمده است.
نبودن دلیل قاطعى بر مراد از اسم اعظم، موجب شده است که دیدگاههاى مختلفى درباره آن ارائه گردد، تا آن جا که سیوطى، بیست قول را در این زمینه نقل کرده است.
گروهى مانند ابو جعفر طبرى و ابو الحسن اشعرى و ابو حاتم ابن حیّان و باقلانى، بر این باورند که همه اسماى الهى (یعنى صفات خداوند عزوجلّ)، بزرگ هستند و اسمى که بزرگتر از اسماى دیگر باشد، وجود ندارد.
برخى مىگویند: اسم اعظم، وجود دارد؛ امّا کسى جز خداوند متعال، از آن آگاهى ندارد.
برخى مىگویند: اسم اعظم خدا، در میان اسماى حُسنا پنهان است.
برخى مىگویند: اسم اعظم، هر اسمى است که بنده، پروردگار خود را با همه وجود، به آن بخواند.7
برخى گفتهاند: اسم اعظم، نامى است که جامع همه نامهاى الهى باشد.8
برخى گفتهاند: انبیا، تجلّى نامهاى اصلىِ حق هستند و این نامهاى اصلى، همگى داخل در اسم اعظم (اسم جامع) و مظهر حقیقت محمّدى اند.9
بارى، اختلاف نظر در تبیین آنچه حقیقتش حتى براى محقّقانْ مشخص نیست، طبیعى است؛ ولى از آن جا که دیدگاههاى مختلف را در این زمینه مطالعه کردهایم، کلام علاّمه طباطبایى را در تبیین اسم اعظم، بهترین تحقیق یافتهایم.
بهترین تحقیق در تبیین اسم اعظم
به نظر افسونگران و دعانویسان [ که به علوم غریبه معتقدند]، اسم اعظم، داراى لفظى است که به حسب طبعْ دلالت بر آن مىکند، نه به حسب وضع لغوى. چیزى که هست، ترکیب حروف آن، به حسب اختلاف حوایج و مقاصد، مختلف مىشود و براى به دست آوردن آن، راههاى مخصوصى هست، که نخست، حروف آن را از آن راهها به دست مىآورند و سپس آنها را در هم مىآمیزند و با آنها دعا مىکنند، و تفصیل آن، محتاج به مراجعه به آن فن است.
در بعضى روایات نیز اندکْ اِشعارى به این معنا هست، مثل آن روایتى که مىگوید: «بسم اللّه الرحمن الرحیم، نسبت به اسم اعظم، نزدیکتر است از سفیدىِ چشم به سیاهى آن» و آن روایتى که مىگوید: «اسم اعظم، در آیة الکرسى و اوّل سوره آل عمران است» و نیز روایتى که مىگوید:«حروف اسم اعظم، در سوره حمد پراکندهاند و امام، آن حروف را مىشناسد و هر وقت بخواهد، آنها را ترکیب مىکند و با آنها دعا مىکند و در نتیجه، دعایش مستجاب مىشود» و نیز این روایت که: «آصف بن بَرخیا، وزیر سلیمان، با حروفى از اسم اعظم که پیشش بود، دعا کرد و توانست تخت بِلقیس، ملکه سبأ را در مدّتى کمتر از چشم بر هم زدن، نزد سلیمان حاضر سازد» و یا این روایت که: «اسم اعظم، مرکّب از 73 حرف است و خداوند، 72 حرف از این حروف را در میان پیامبرانش تقسیم کرده، و یکى را در علم غیب، به خودش اختصاص داده است».
همچنین، روایات دیگرى هستند که اِشعار دارند بر این که اسم اعظم، مرکّب لفظى است؛ ولى بحث حقیقى درباره علّت و معلول و خواصّ آن، همه این سخنان را نفى مىکند؛ زیرا تأثیر حقیقى، به وجود اشیا و قوّت و ضعف وجود آنها و سنخیت بین مؤثّر و متأثّر بستگى دارد و اسم لفظى، صِرفا از نظر لفظ آن، چیزى جز مجموعهاى از صوتهاى شنیدنى نیست و شنیدنىها، از کیفیّات عَرَضى هستند و اگر از جهت معناى متصوّرش اعتبار شود، صورتى است ذهنى که به خودىِ خود، هیچ اثرى در هیچ موجودى ندارد، و مُحال است صوتى که ما آن را از حنجره خود خارج مىکنیم و یا صورت خیالىاى که ما آن را در ذهن خود تصور مىنماییم، آن گونه باشد که به وجود خود، وجود هر چیزى را مقهور سازد و در آنچه ما میل داریم، به دلخواه ما تصرّف کند، مثلاً آسمان را زمین و زمین را آسمان کند، دنیا را آخرت و آخرت را دنیا کند و کارهایى از این دست. حالْ آن که خود آن صورت، معلول اراده ماست.
افزون بر این، اسماى الهى و مخصوصا اسم اعظم او، هر چند در عالم، مؤثّر باشند و اسباب و وسایطى براى نزول فیض از ذات خداى متعال در این عالمِ مشهود بوده باشند، این تأثیرشان به خاطر حقایقشان است، نه الفاظى که در فلان گویِش، دلالت بر فلان معنا دارند، و نه حتّى به خاطر معانىشان ـ که از الفاظ، فهمیده مىشوند و در ذهن، تصوّر مىشوند نیز نیست؛ بلکه معناى این تأثیر، این است که خداى متعال ـ که پدیدآورنده هر چیزى است ـ هر چیزى را با یکى از صفات کریمش پدید مىآورَد که مناسب آن چیز و در قالب اسمى است، نه این که لفظ خشک و خالىِ اسم و یا معناى آن و یا حقیقت دیگرى غیر از ذات متعالى خداوندى، چنین تأثیرى داشته باشد.

چیزى که هست، خداى متعال، وعده داده است که دعاى دعا کننده را اجابت مىکند و فرموده است:«أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ؛10 دعاى دعا کننده را اجابت مىکنم، آن گاه که مرا بخواند» و این اجابت، موکول به دعا و طلب حقیقى و جدّى است و نیز ـ همان طور که در تفسیر این آیه گذشت ـ موقوف بر این است که درخواست، از خودِ خدا شود و نه از دیگرى. آرى، کسى که دست از تمامى وسائل و اسباب بردارد و براى یکى از حوایجش، به پروردگارش متّصل شود، در حقیقتْ متّصل به حقیقت آن اسمى شده است که با حاجتش تناسب دارد و در نتیجه، آن اسم نیز با حقیقتش تأثیر مىکند و دعاى او مستجاب مىشود.
این است حقیقت «خدا را به نامهایش خواندن» و به همین جهت، خصوصیت و عمومیت تأثیر، به حال آن اسمى بستگى دارد که حاجتمند، به آن، تمسّک جسته است. پس اگر این اسم، اسم اعظم باشد، تمامى اشیا، در برابرِ حقیقت آن اسم، رام مىشوند و دعاى کسى که با آن اسم دعا کرده، بى هیچ قید و شرطى مستجاب مىشود.
بنا بر این، روایات و ادعیه این باب را باید بر این معنا حمل کرد و نه بر اسم لفظى یا مفهوم آن. و این که در روایت آمده است که خداوند، اسمى از اسماى خود و یا چیزى از اسم اعظم خود را به یکى از پیغمبران یا بندگانش آموخته، معنایش این است که راه انقطاع به سوى خود را به وى آموخته است، بدین گونه که اسم خداوندىِ مناسب با دعا و درخواستِ او را بر زبانش جارى ساخته است. پس اگر واقعا اسمِ لفظىاى در کار باشد و معناى روشنى هم داشته باشد، باز هم تأثیر آن دعا، از این باب است که الفاظ و معانى، وسایل و اسبابى هستند که به نحوى، حقایق را حفظ مىکنند. پس دقّت فرمایید».11
شکوری- گروه دین و اندیشه تبیان
منبع : کتاب نهج الدعا، جلد اول، مولف: محمد محمدی ری شهری
1. عدّة الداعی: ص 49، عیون أخبار الرضا علیه السلام: ج 2 ص 5 ح 11 عن محمّد بن سنان عن الإمام الرضا علیه السلام، تفسیر العیّاشی: ج 1 ص 21 ح 13، دلائل الإمامة: ص 420 ح 383، بحار الأنوار: ج 78 ص 371 ح 6، ر.ک: تهذیب الأحکام: ج 2 ص 289 ح 1159 والمستدرک على الصحیحین: ج 1 ص 738 ح 2027 وتاریخ بغداد: ج 7 ص 313 ح 3826 وکنز العمّال: ج 2 ص 296 ح 4047.
2. کلمه «اسم»، به معناى جامع آن که بر تمام نامهاى خداوند صدقپذیر است، به کار رفته است. بنا بر این، از باب ذکر مفهوم و اشاره با آن به مصداق است. و از آن جا که اسم اعظم، عالىترینِ مصادیق است، به ناچار، اولى و احقّ است به انطباق مفهوم بر آن. با این بیان، معناى این که «بسم اللّه» به اسم اعظم، نزدیکتر از سیاهى چشم به سفیدى آن است، روشن مىشود؛ چرا که قرب میان آن دو، ذاتى است؛ چون مفهوم با مصداقش در خارج متّحدند، در صورتى که نزدیکى سیاهى چشم به سفیدى، نزدیکى مکانى است و اتّحاد میان آن دو، اتّحاد وضعى است (البیان فى تفسیر القرآن: ص 514).
3. ثواب الأعمال: ص 130 ح 1، تفسیر العیّاشی: ج 1 ص 19 ح 1، مُهج الدعوات: ص 379، بحار الأنوار: ج 92 ص 234 ح 16.
4. معانی الأخبار: ص 23 ح 2، تفسیر القمّی: ج 1 ص 30، بحار الأنوار: ج 2 ص 16 ح 38.
5. التوحید: ص 89 ح 2، بحار الأنوار: ج 3 ص 222.
6. مصباح الشریعة: ص 129.
7. براى اطلاع بیشتر درباره سایر اقوال، ر.ک: الحاوى، سیوطى: ج 2 ص 135 ح 139.
8. التعریفات: ص 10 ـ 11.
9. شرح فصوص الحکم، قیصرى: ص 108.
10. بقره: آیه 186.
11. المیزان فی تفسیر القرآن: ج 8 ص 354 ـ 356.
یا علی! تو از این هندی کمتر نیستی
حضرت آیه اللّه العظمی مظاهری فرمودند: خدا رحمت کند پدرم را که میفرمود: یک وقت با قافله به کربلا میرفتیم، در راه جائی منزل کردیم، دیدیم یک آقایی آنجا خوابیده است. گفتیم شاید غذا نخورده باشد. یک کسی رفت و بیدارش کرد و گفت: بیا با ما غذا بخور.
گفت: مرغ پلو داری؟
گفتم: نه، گفت: نه من نمیآیم.
خیال کردیم دیوانه است، در وسط راه مرغ پلو! نان خالی گیرشان نمیآید، حالا به او می گوییم: بیا نهار بخور. می گوید: مرغ پلو دارید یا نه!
اتفاقاً رکن الملوک اصفهان رسید، بعد از شستن دست، ناهار را کشیدند، به من هم تعارف کردند، گفتم: من ناهار خوردهام، اما این آقا که اینجا خوابیده، ناهار نخورده است و میگوید که مرغ پلو میخواهم.
رکن الملوک گفت: خوب ما که مرغ پلو داریم، بروید صدایش کنید، میگوید رفتیم بیدارش کردیم، گفتیم: مرغ پلو آمد، بیدار شو! بیدار شد و آمد سر سفره و مرغ پلویش را خورد.
وقتی سیر شد، رکن الملوک از او پرسید: مرغ پلو یعنی چه؟ آن هم توی بیابان، حالا اگر ما نرسیده بودیم چه میکردی؟ گفت: میدانستم مرغ پلو میرسد تو اگر نبودی، کس دیگر میرسید.
گفتم: از کجا و به چه دلیلی میگوئی؟
گفت: برای اینکه من قاری قرآن یک هندی بودم؛ سر قبرش در مقبرهای از مقبرههای صحن حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) قرآن میخواندم، رسم اینها این بود که شب به شب برای من غذا میآوردند و همیشه مرغ پلو میآوردند. اتفاقاً آن هندی مُرد و دستگاه به هم خورده کسی نبود پول به من بدهد تا چه رسد غذا برایم بیاورد. آمدم سر قبر امیرالمؤمنین (ع) به حضرت عرض کردم: یا علی! تو از این هندی کمتر نیستی، من این قرآنی را که برای او میخواندم برای تو میخوانم، پولی که او میداد از تو نمیخواهم، اما مرغ پلو را میخواهم، این را بده قرآن را برایت میخوانم من قاری قرآن تو، مرغ پلو از تو، یعنی این معامله را با حضرت امیرالمؤمنین کردم از آن وقتی که این معاهده بوده تا به حال شبانه روز مرغ پلو رسیده است.
منبع: پندها و حکایتهای اخلاقی آیت اللّه العظمی مظاهری، با اندکی تصرف
الف.شکوری/گروه دین و اندیشه تبیان تنظیم:س.آقازاده
آب شفا بخش
اوصاف قرآن در نهجالبلاغه
قرآن ناطق، امام امیرالمؤمنین علی(ع)، در خطبة ۱۹۸ نهجالبلاغه، بعد از بیان ارزش تقواو ویژگیهای اسلام و بعثت پیامبر(ص)،ارزش و ویژگیهای جامعی را برای قرآنبرشمردهاند که به وضوح، گویای راستی و عمومیت و فراگیری مواعظ و امثال و حکمقرآن کریم است. بی هیچ توضیحی، بخشی از بیانات آن حضرت را در ادامه آوردهایم:
«ثُمَّ اَنزَلَ عَلَیهِ الکِتابَ» (سپس قرآن را بر او نازل فرمود)؛
«نوراً لاتُطفَأُ مَصابیحُهُ»(قرآن نوری است که خاموشی ندارد)؛
«وَ سِراجاً لایَخبُو تَوَقُّدُهُ» (چراغی است که درخشندگی آن زوال نپذیرد)؛
«وَ بَحراً لایُدرَکُ قَعرُهُ» (دریایی است که ژرفای آن درک نشود)؛
«وَ مِنهاجاً لایُضِلُّ نَهجُهُ» (راهی است که روندة آن گمراه نگردد)؛
«وَ شُعاعاً لایُظلِمُ ضَوؤُهُ» (شعلهای است که نور آن تاریک نشود)؛
«وَ فُرقاناً لایُخمَدُ بُرهانُهُ» (جداکنندة حق و باطلی است که درخشش برهانش خاموشنگردد)؛
«وَ تِبیاناً لاتُهدَمُ اَرکانُهُ» (بنایی است که ستونهای آن خراب نشود)؛
«وَ شِفاءً لاتُخشی اَسقامُهُ» (شفادهندهای است که بیماریهای وحشتانگیز را درمان کند)؛
«وَ عِزّاً لاتُهزَمُ اَنصارُهُ» (قدرتی است که یاورانش شکست ندارند)؛
«وَ حَقّاً لاتُخذَلُ اَعوانُهُ» (و حقی است که یاریکنندگانش مغلوب نشوند)؛
«فَهُوَ مَعدِنُ الایمانِ وَ بُحبوحَتُهُ» (پس قرآن معدن ایمان و اصل آن است)؛
«وَ یَنابیعُ العِلمِ وَ بُحورُهُ» (چشمههای دانش و دریاهای علوم است)؛
«وَ رِیاضُ العَدلِ وَ غُدرانُهُ» (سرچشمة عدالت و نهر جاری عدل است)؛
«وَ اَثافِیُّ الاِسلامِ وَ بُنیانُهُ» (پایههای اسلام و ستونهای محکم آن است)؛
«وَ اَودِیَةُ الحَقِّ وَ غیطانُهُ» (نهرهای جاری زلال حقیقت و سرزمینهای آن است)؛
«وَ بَحرٌ لایَنزِفُهُ المُستَنزِفونَ» (دریایی است که تشنگان آن آبش را تمام نتوانند کشید)؛
«وَ عُیونٌ لایُنضِبُها الماتِحونَ» (و چشمهای است که آبش کمی ندارد)؛
«وَ مَناهِلُ لایَغیضُها الوارِدونَ» (محل برداشتِ آبی است که هر چه از آن برگیرندکاهش نمییابد)؛
«وَ مَنازِلُ لا یَضِلُّ نَهجَها المُسافِرونَ» (منزلی است که مسافران راه آن را فراموشنخواهند کرد)؛
«وَ اَعلامٌ لا یَعمی" عَنها السّائِرونَ» (و نشانههایی است که روندگان از آن غفلتنمیکنند)؛
«وَ "اکامٌ لا یَجوزُ عَنها القاصِدونَ» (کوهسار زیبایی است که از آن نمیگذرند).
الف.شکوری/گروه دین و اندیشه تبیان
تنظیم:س.آقازاده
دوست با ارزش از دیدگاه امام علی (علیه السلام)
دوست با ارزش از دیدگاه امام علی (علیه السلام)
حضرت در رابطه با موقعیت دوستش می فرماید: او خودش از طبقه ی پایین جامعه بود و ظاهرا مردم او را ضعیف می پنداشتند؛ ولی وقتی که مسئله ای جدی پیش می آمد، چون شیری نیرومند مشغول به کار می شد. اگر در مطلبی بین او و دیگری اختلافی پیدا می شد، تا پیش قاضی نمی رفت دلیلش را ارائه نمی کرد. هر کس را که در مسئله ای عذری داشت، به هیچ عنوان سرزنش نمی کرد تا این که عذرش را به خوبی گوش می کرد و کاملا مشخص می شد. هرگز از درد یا گرفتاری خود شکایت نمی کرد؛ مگر بعد از خوب شدن و مرتفع شدن آن، که البته در آن صورت هم اگر لازم بود تعریف می کرد.
هر چیز و هر کاری را که بر عهده می گرفت، کاملا انجام می داد و وفای به عهد می کرد یا اگر نمی توانست و از عهده ی او خارج بود، از اول قول نمی داد و به عهده نمی گرفت. اگر احیانا می توانستند در گفتار بر او پیروز شوند، اما در سکوت کسی نمی توانست او را شکست دهد. در گوش دادن و شنیدن سخن دیگران حریص تر بود تا این که خود سخن بگوید. اگر دو موضوع و مطلب ناگهانی پیش می آمد، درباره ی هر دو موضوع فکر می کرد؛ هر کدام به هوای نفس نزدیک تر بود با آن مخالفت می کرد و دومی را انتخاب می کرد.
در پایان حضرت به پیروانش تذکر می دهد بر شما لازم است که دقت کنید و این صفات انسانی را در خود ایجاد کنید . (1)
پی نوشت :
1. حکم و مواعظ نهج البلاغه ، محمد دشتی شماره 281 .
منبع:یادداشتهایی از اخلاق و ارزشهای انسانی /سای دنیا کاش علی دیگری میآوردی!
نگاه بزرگان به امام علی(علیهالسلام)

جبران جلیل
«به عقیده من على بن ابیطالب(علیهالسلام) نخستین مرد از قوم عرب است که وجودش جامع همه فضائل کامله بوده، و روح فضیلت را در قوم خویش دمید و آهنگ آن را به گوش مردم رسانید که پیش از آن مانند آن را نشنیده بودند، به گونهاى که آنها در بین تاریکىهاى جاهلیّت از روش روشن او متحیّر ماندند، آن کس که طریقه امام على(علیهالسلام) را پسندید به فطرت سلیم بازگشت و از نهاد پاک خود راى گرفت، و آنکه از درِ خصومت وارد شد، جاهلیّت را ترجیح داد، چه او فرزند جاهلیّت بود.»
جبران خلیل معتقد بود که: دو طایفه شیفته روش على بودند؛
یکى خردمندان پاک دل،
و دیگرى نیکو سرشتان با ذوق .
على بن ابیطالب(علیهالسلام) شهید عظمت خویش گشت، او از دنیا رفت در حالى که نماز بر زبانش جارى و دلش از شوق خدا لبریز بود، مردم عرب حقیقت مقام او را درک نکردند، تا گروهى از مردم کشور همسایه آنها "ایران" برخاسته این گوهر گرانبها را از سنگ تشخیص داده و او را شناختند.
جبران خلیل اضافه مى کند که:
على(علیهالسلام) مانند پیامبران درگذشت، مقام و شان او در بصیرت و بینائى مانند پیامبران بود، و اختصاص به شهر و بلد و قوم و زمان و مکان خاصّى نبوده است، بلکه شخصیت او بین المللى بود.
جبران همیشه نامِ على(علیهالسلام) را در مجالس خاصّ و عامّ به زبان مىآورد و تعظیم مىکرد و مىگفت على از جهان رفت، اما هنوز رسالت خویش را، به کمال تبلیغ نکرده بود.(1)
شبلى شمیل
شبلى شمیل(2) درباره على(علیهالسلام) مىگوید:
امام على(علیهالسلام) شخصیتى است که پس از چهارده قرن یک فرد مادى که پیوند او با تمام مذاهب گسسته است و جز مادّه و انرژى چیزى را نمىپذیرد، درباره امام على(علیهالسلام) چنین مىگوید:
جبران خلیل معتقد بود که: دو طایفه شیفته روش على بودند؛
یکى خردمندان پاک دل،
و دیگرى نیکو سرشتان با ذوق .
اَلاِْمامُ عَلِىُّ بْنَ ابیطالِبٍ عَظیمُ الْعُظَماءِ نُسْخَةٌ مُفْرَدَةٌ لَمْ یَرَلَها الشَّرقُ وَ لاالغَرْبُ صُورةً طِبَقَ الاصْلَ لا قَدیما وَ لا حِدیثا؛ امام و پیشواى انسانها على بن ابیطالب(علیهالسلام) بزرگ و یگانه نسخهایست با اصل خود (پیامبر عالیقدر اسلام) مطابق است، هرگز اهل شرق و غرب، نسخهاى مطابق او، در گذشته و حال ندیده است.(3)
میخائیل نعیمه
میخائیل نعیمه، یکى از دانشمندان ملت مسیح است، در مقدمه و تقریظى که بر کتاب "صوت العدالة الانسانیّه" نوشته، درباره حضرت على(علیهالسلام) چنین مىگوید:
پهلوانى امام(علیهالسلام) نه تنها در میدان نبرد بود، بلکه در روشنبینى و پاکدلى و بلاغت و سحر بیان و اخلاق فاضله و شور ایمان و بلندى همّت و یارى ستمدیدگان و ناامیدان و متابعت حق و راستى و بالجمله در همه صفات حسنه، پهلوان بود.
هر چند مدتها بر آن گذشته است، اما هنوز سودهاى بسیارى از آن مىتوان برد،
هرگاه بخواهیم بنیاد زندگى نیکو و سعادتمندى را بگذاریم، باید به روش او رجوع کرده و دستور و نقشه را از او بگیریم.(4)
جوح جرداق
جُرج جرداق مسیحى، نویسنده معروف لبنانى در کتاب «صوت العدالة الاسلامیّة» درباره على (علیهالسلام) چنین مىنویسد:
ماذا عَلَیْکِ یا دُنْیا لَوْ حَشَدْتِ قُواکِ فَاَعْطَیْتِ فى کُلِّ زَمَنٍ عَلِیّا بِعَقْلِهِ وَ قَلْبِهِ وَ لِسانِهِ وَ ذى فِقارِهِ؛ اى دنیا چه مىشد اگر همه نیروهایت را در هم مىفشردى و در دوران ما شخصیتى مانند على(علیهالسلام) را با آن عقل و دل و زبان و شمشیر، نمودار مىکردى؟(5)
کارلیل فیلسوف انگلیسى
فیلسوف انگلیسى، کارلیل، در بخشهاى اسلامى هرگاه به نام على(علیهالسلام) مىرسید، بزرگى على چنان او را به وجد مىآورد و نیروى عظمت آن حضرت چنان تحریکش مىکرد که از بحث علمى بیرون مىشد و بى اختیار شروع به مدیحه سرائى او مىکرد و چنین مىگفت:
«ما نمىتوانیم على را دوست نداشته باشیم و به وى عشق نورزیم زیرا هر چه خوبى هست که ما آن را دوست داریم، همه در على جمع بوده است، او جوانمرد شریف و بزرگوارى بود که دلش سرشار از مهر و عطوفت و دلیرى بود، از شیر شجاعتر، اما شجاعتش آمیخته با مهر و عطوفت و لطف و احسان بود.
پیش از رحلت خود درباره قاتلش از او نظرخواهى کردند، فرمود:
اگر زنده ماندم خود مىدانم چه کنم و اگر درگذشتم اختیار با شماست، اگر او را خواستید قصاص کنید به جاى یک ضربت، یک ضربت بیش نزنید، و اگر عفو نمایید به تقوا نزدیکتر است.»(6)
پهلوانى امام(علیهالسلام) نه تنها در میدان نبرد بود، بلکه در روشنبینى و پاکدلى و بلاغت و سحر بیان و اخلاق فاضله و شور ایمان و بلندى همّت و یارى ستمدیدگان و ناامیدان و متابعت حق و راستى و بالجمله در همه صفات حسنه، پهلوان بود.
لامنس، مستشرق معروف مىگوید:
براى عظمت على بن ابیطالب این بس که تمام اخبار و تواریخ علمى اسلامى، از او سرچشمه مىگیرد، او حافظه و قوّه شگفت انگیزى داشته که همه علماء و دانشمندان، اخبار و احادیث خود را براى وثوق و اعتبار به او مىرسانند.
علماى اسلام از مخالف و موافق، از دوست و دشمن مفتخرند که گفتار خود را به على(علیهالسلام) مستند دارند.
چه گفتار او حجیّت قطعى داشت و او باب مدینه علم بود و با "روح کلّى" پیوند تامّ داشته است.(7)
بولس سلامه
وی یکى از شخصیتهاى ادبى و از مفاخر شعراى مسیحى عرب به شمار مىرود، او دیوان اشعارش را به هدف مقدّس تعریف و توصیف على(علیهالسلام) مشحون ساخته است.(8)
نظر بارون کاردیفو، در مورد على(علیهالسلام)
عالِمِ فرانسوى "بارون کاردیفو" در اسباب و علل حوادث اسلام تفحّص کامل نموده و حقایق بسیارى در این موضوع کشف کرده و آن را با اُسلوب شیرین مربوط به یکدیگر قرار داده و از پهلوانى و شجاعت على (علیهالسلام) در جنگهاى مسلمانان با قریش بسیار سخن گفته و دلیرى او را مىستاید و مىگوید:
على(علیهالسلام) پهلوانى بود که در عین دلیرى دلسوز و رقیق القلب بود، شهسوارى بود که در هنگام رزم آزمایى زاهد بود او از دنیا صرف نظر نموده و به مقام و منصب بى اعتنائى بود، او در راه حقیقت جان خویش را فدا کرد، روح او بسیار عمیق، و انتهاى آن ناپدید و در هر جایى خوف الهى او را فرو گرفته بود.(9)
سخنان «مادام دیالافوا» (سیّاح فرانسوى) در مورد امام على (علیهالسلام)
مادام دیالافوا در مقام تعریف حضرت على(علیهالسلام) چنین مىنویسد:
احترام على(علیهالسلام) در نزد شیعه به منتهى درجه است و حقّا هم باید اینطور باشد، زیرا این مرد بزرگ علاوه بر جنگها و فداکارىهایى که براى پیشرفت اسلام کرد در دانش و فضائل و عدالت و صفات نیک بى نظیر بود و نسلى پاک و مقدّس هم از خود باقى گذارد.
على کسى است که در قضاوت به منتهاى درجه عدالت رفتار مىکرد و در اجراى قوانین الهى اصرار و پافشارى داشت .
على کسى است که تمام اعمال و رفتارش نسبت به مسلمانان منصفانه بود.
فرزندانش نیز از او پیروى کردند و براى پیشرفت مذهب اسلام مظلومانه تن به شهادت دادند.
امیرالمؤمنین على(علیهالسلام) کسى است که بتهایى را که اعراب، شریک خداى یگانه مىپنداشتند، همه را شکست و وحدتپرستى را تبلیغ کرد.
على کسى است که در قضاوت به منتهاى درجه عدالت رفتار مىکرد و در اجراى قوانین الهى اصرار و پافشارى داشت .
على کسى است که تمام اعمال و رفتارش نسبت به مسلمانان منصفانه بود.
على کسى است که تهدید و نویدش قطعى بود.
«مادام دیالافوا» در ادامه این بحث خطاب به خود چنین مىگوید:
اى چشمان من گریه کنید و اشکهاى خود را با آه و ناله من مخلوط نمائید و براى اولاد پیامبر که مظلومانه شهید شدند، عزادارى کنید.(10)
پطروفشکسى، استاد دانشگاه لنینگراد، گوید:
على(علیهالسلام) تا سرحدّ شور و عشق پاىبند دین و صادق و راستگو بود ... و تمام صفات اولیاء الله یکجا در وجودش جمع بود.(11)
تبیان
حب علی (ع) در قرآن
منابع مقاله:
مجموع آثار، ج 16، شهید مرتضی مطهری؛
قرآن سخن پیامبران گذشته را که نقل میکند میگوید همگان گفتند: «ما از مردم مزدی نمیخواهیم، تنها اجر ما بر خداست» .اما به پیغمبر خاتم خطاب میکند:
قل لا اسالکم علیه اجرا الا المودة فی القربی (1).
بگو از شما مزدی را درخواست نمیکنم مگر دوستی خویشاوندان نزدیکم.
اینجا جای سؤال است که چرا سایر پیامبران هیچ اجری را مطالبه نکردند و نبی اکرم برای رسالتش مطالبه مزد کرد، دوستی خویشاوندان نزدیکش را به عنوان پاداش رسالت از مردم خواست؟
قرآن خود به این سؤال جواب میدهد:
...............................................
1- شوری/23.
278
قل ما سالتکم من اجر فهو لکم ان اجری الا علی الله (1).بگو مزدی را که درخواست کردم چیزی است که سودش عاید خود شماست.مزد من جز بر خدا نیست.
یعنی آنچه را من به عنوان مزد خواستم عاید شما میگردد نه عاید من.این دوستی کمندی استبرای تکامل و اصلاح خودتان.این اسمش مزد است و الا در حقیقتخیر دیگری است که به شما پیشنهاد میکنم، از این نظر که اهل البیت و خویشان پیغمبر مردمی هستند که گرد آلودگی نروند و دامنی پاک و پاکیزه دارند (حجور طابت و طهرت)، محبت و شیفتگی آنان جز اطاعت از حق و پیروی از فضایل نتیجهای نبخشد و دوستی آنان است که همچون اکسیر، قلب ماهیت میکند و کامل ساز است.
مراد از «قربی» هر که باشد مسلما از برجستهترین مصادیق آن علی علیه السلام است.فخر رازی میگوید:
«زمخشری در کشاف روایت کرده: «چون این آیه نازل گشت، گفتند: یا رسول الله! خویشاوندانی که بر ما محبتشان واجب است کیانند؟ فرمود: علی و فاطمه و پسران آنان» .
از این روایت ثابت میگردد که این چهار نفر «قربای» پیغمبرند و بایست از احترام و دوستی مردم برخوردار باشند، و بر این مطلب از چند جهت میتوان استدلال کرد:
1.آیه الا المودة فی القربی .
2.بدون شک پیغمبر فاطمه را بسیار دوست میداشت و میفرمود: «فاطمه پاره تن من است.بیازارد مرا هر چه او را بیازارد» و نیز علی و حسنین را دوست میداشت، همچنانکه روایات بسیار و متواتر در این باب رسیده است.پس دوستی آنان بر همه امت واجب است (2) زیرا قرآن میفرماید:
...............................................
1- سبا/47.
2- محبت پیغمبر نسبتبه آنان جنبه شخصی ندارد، یعنی تنها بدین جهت نیست که مثلا فرزند یا فرزندزاده او هستند، و اگر کسی دیگر هم به جای آنها میبود پیغمبر آنها را دوست میداشت.پیغمبر از آن جهت آنها را دوست میداشت که آنها فرد نمونه بودند و خدا آنها را دوست میداشت و الا پیغمبر اکرم فرزندان دیگری هم دوست میداشت که آنها فرد نمونه بودند و خدا آنها را دوست میداشت و الا پیغمبر اکرم فرزندان دیگری هم داشت که نه او با آنها به این شکل محبت داشت و نه امت چنین وظیفهای داشتند.
279
«و اتبعوه لعلکم تهتدون» (1) از پیغمبر پیروی کنید، شاید راه یابید و هدایتشوید. و باز میفرماید: «لقد کان لکم فی رسول الله اسوة حسنة» (2) از برای شماست در فرستاده خدا سرمشقی نیکو. و اینها دلالت میکند که دوستی آلمحمد - که علی و فاطمه و حسنین هستند - بر همه مسلمین واجب است» .
حوزه دات نت
عابدترین عابد
عبادت و دعا (15)

علی به مرحله ای رسیده است که طی الارض و این جور مسائل برای او آب خوردن است. شنیده ام یک آدم جاهل نادانی گفته است برای یک آدم یک متر و نیمی یا دو متری (یعنی العیاذ بالله علی بین ابی طالب)، برای دو متر قد آمده اند اینهمه فضائل و معجزات ساخته اند! مرده شور عقل اینها را ببرد. اینها خیال کرده اند اینجور مسائل با هیکل درست می شود. بنابراین کسی که قدش دو متر است او باید یک اثر بیشتری داشته باشد. از نظر این جور آدمها اگر معجزه ای در دنیا وجود داشته باشد مال «عوج بن عُنُق» است چون هیکلش خیلی بزرگ بوده. اینها چرا انسان را نمی خواهند بشناسند؟! چرا معنی عبودیت را نمی خواند بفهمند؟! اگر کسی گفته «ولایت تکوینی» یعنی این؛ نگفته خدا کار عالم را العیاذ بالله به یک انسان واگذار کرده و خودش رفته گوشه ای نشسته. چنین چیزی محال است.
ولایت تکوینی یعنی اصلاً قدم اول عبودیت ولایت است ولی درجه به درجه
ولایت تکوینی یعنی اصلاً قدم اول عبودیت ولایت است ولی درجه به درجه. (ولایت یعنی تسلط و قدرت) درجه ی اولش این است که مالک این دست می شوید، مالک این چشم می شوید، مالک این گوش می شوید، مالک پای خودتان می شوید، مالک غرایز خودتان می شوید. قدم دوم، مالک اندیشه ی خودتان می شوید، مالک نفس خودتان در مقابل بدن خودتان می شوید. قدم به قدم پیش می روید تا می رسید به آنجا که یک تسلطی هم بر جهان تکوین پیدا می کنید. دیگر این حرفها را ندارد. این حرفها منتهای بی شعوری و بی معرفتی است. ما علی را به این جهت دوست داریم و به این جهت شیفته ی علی هستیم که در فطرت بشر این موضوع نهفته است،[علی یعنی] آن که از خود بیخود شده است، آن که دیگر خودی در جانی او وجود ندارد، هر چه هست خداست و جز خدا چیز دیگری در بساط او نیست
.علی علیه السلام در بستر شهادت
برویم به عیادت این بنده ی صالح پروردگار. امشب شب بسیار پراضطرابی است برای فرزندان علی، برای شیعیان و دوستان علی. کم و بیش بسیاری فهمیده بودند که دیگر علی علیه السلام از این ضربت مسموم نجات پیدا نخواهد کرد. همان طور که شنیده اید علی علیه السلام در جنگ خندق از عمروبن عبدود یک ضربت سختی خورد که بر فرق نازنین علی فرود آمد و سپر علی را شکست و مقداری از فرق امام را شکافت اما به گونه ای نبود که خطرناک باشد و در مرحله ی بعد امام او را به خاک افکند. آن زخم بهبود پیدا کرد. نوشته ان که ضربت این لعین ازل و ابد در همان نقطه وارد شد که قبلاً ضربت عمروبن عبدود وارد شده بود. شکاف عظیمی در سر مبارک علی پیدا شد. خیلی افراد باز امیدوار بودن که علی علیه اسلام بهبود پیدا کند. یکی از فرزندان علی، ظاهراً دختر بزرگوارش ام کلثوم، وقتی آمد عبور کند چشمش به عبدالرحمن بن ملجم افتاد، گفته ای لعین ازل و ابد! به کوری چشم تو امیدوارم خدا پدرم را شفا عنایت کند.
لبخندی زد، گفت من این شمشیر را به هزار درهم خریده ام، شمشیر بسیار کارآمدی است، هزار درهم داده ام این شمشیر را مسموم کرده اند. من خودم می دانم این ضربتی که من بر پدر تو زدم اگر آن را بر همه ی مردم تقسیم کنند همه ی مردم می میرند، خاطرت جمع باشد. این سخن تا حدود زیادی امید فرزندان علی را از علی قطع کرد. گفتند طبیب بیاورید. مردی است به نام هانی بن عمرو سَلولی. ظاهراً این مرد – آن طور که یک وقتی در تاریخ خوانده ام – طبیعی بوده است که در همین دانشگاه جندی شاپور که در ایران بوده است و مسیحیهای ایران آن را اداره می کرده اند تحصیلات طبی کرده بود و اقامتش در کوفه بود. رفتند و این مرد را احضار کردند و آوردند تا معاینه کند و بلکه بتواند معالج کند. نوشته اند دستور داد گوسفندی یا بزی را ذبح کردند. از ریه ی او رگی را بیرون کشید، آن رگ را گرما گرم در محل زخم انداخت، می خواست ببیند آثار این سم چقدر است یا می خواست بفهمد چقدر نفوذ کرده است؛ اینها را دیگر من نمی دانم، ولی همین قدر می دانم که تاریخ چنین نوشته است: وقتی که این مرد از آزمایش طبی خودش فارغ شد سکوت اختیار کرد، حرفی نزد؛ فقط همین قدر رو کرد به امیرالمؤمنین و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! اگر وصیتی دارید بفرمایید. اینجا بود که دیگر امید خاندان و کسان علی و امید شیعیان علی قطع شد.
[علی یعنی] آن که از خود بیخود شده است، آن که دیگر خودی در جانی او وجود ندارد، هر چه هست خداست و جز خدا چیز دیگری در بساط او نیست
علی علیه السلام کانون مهر و محبت و بغض و عداوت هر دو است. دوستانی دارد سر از پا نشناخته، و دشمنانی دارد الدّالخصام. همین طور که دشمنی مانند عبدالرحمن ملجم دارد، دوستان عجیبی هم دارد. در ظرف نزدیک به دو شبانه روز که گذشته است، دوستان علی ولوله ای دارند ، دور خانه ی علی اجتماع کرده اند و همه ی اینها اجازه می خواهند از علی عیادت کنند و همه می گویند یک بار به ما اجازه بدهید جمال مولای خودمان را زیات کنیم؛ آیا ممکن است یک بار دیگر ما صدای علی را بشنویم، چهره ی علی را ببینیم؟
یکی از آنها اسبغ بن نُباته است، می گوید دیدم مردم دور خانه ی علی اجتماع کرده اند، مضطربند، گریه و ناله می کنند، همه منتظر اجازه ی ورود هستند. تا دیدم امام حسن علیه السلام بیرون آمد و از طرف پدر بزرگوارش از مردم تشکر کرد که محبت کرده اند. بعد فرمود: ایها الناس! وضع پدر من وضعی نیست که شما بتوانید با ایشاان ملاقات کنید.
پدرم از شما معذرت خواهی کرده و فرموده است بروید به خانه های خودتان، متفرق بشوید، چرا اینجا ایستاده اید؟ برای من امکان ملاقات شما میسر نیست. مردم متفرق شدند ولی من هرچه فکر کردم دیدم نمی توانم بروم، این پای من یارا نمی دهد دور شوم. ایستادم. بار دیگر امام مجتبی آمد، مرا دید، گفت: اصبغ! مگر نشنیدی که من چه گفتم؟ عرض کردم: بله آقا شنیدم. چرا نرفتی؟ عرض کردم: دل من حاضر به رفتن نمی شود. دلم می خواهد هر جور هست یک بار دیگر آقا را زیارت کنم. رفت و برای من اجازه گرفت. رفتم به بالین امیرالمؤمنین، دیدم یک عصابه ی زردی یعنی یک دستمال زردی به سر امیرالمومنین بسته اند. من تشخیص ندادم که آیا چهره ی علی زردتر بود یا این دستمال. بعضی گفته اند مقاومت بدن علی در مقابل ضربت شمشیر و این مسمومیت یک امر خارق العاده است؛ علی القاعده باید علی به ضرب همان شمشیر از دنیا می رفت. در این لحظات آخر، علی گاهی بی هوش می شد، گاهی به هوش می آمد. وقتی به هوش می آمد بر زبان مقدسش به ذکر خدا و نصیحت و موعظه جاری بود؛ چه نصایحی، چه مواعظی، چه سخنانی! دیگر در آن وقت غیر از اولاد علی کسی کنار علی حاضر نبود.
ذکر مصیبت من همین یک کلمه است. اطفال علی دور بستر علی را گرفته اند، می بینند آقا گاهی صحبت می کند و گاهی از حال می رود. یک وقت صدای علی را شنیدند، مثل اینکه با کسی حرف می زند، با فرشتگان حرف می زند: اِرفَقوا مَلائکةَ رَبّی بی فرشتگان پروردگارم که برای قبض روح من آمده اید! با من به مدارا رفتار کنید. یکمرتبه دیدند صدای علی بلند شد: اَشهَدُ اَن لا الِهَ اِلاَّ اللهُ وَحدَهُ لا شریکَ لَهُ و اَشهدُ اَنَّ محمّداً عبدهُ و رسولُهُ اَلرَّفیقُ الاَعلی الرَّفیقُ الاَعلی. اینها سخنان علی بود: شهادت می دهم به وحدانیت خدا، شهادت می دهم به رسالت پیغمبر. جان به جان آفرین تسلیم کرد. فریاد شیون از خانه ی علی بلند شد...
رضا سلطانی_گروه دین و اندیشه
بخشنامههاى حضرت علی(علیهالسلام) به کارگزاران
تعدادى از بخشنامههاى حضرت به کارگزارانش
حضرت امیرالمؤمنین(علیهالسلام) علاوه برای این که اعمال تک تک کارگزارانش را زیر نظر داشت و توصیههاى لازم را به آنها مىکرد، در بعضى از مواقع بخشنامههایى در زمینههاى گوناگون صادر مىکرد که ما چند نامه حضرت را در این باره نقل مىکنیم:
1- بعد از مرگ عثمان و بیعت مردم با حضرت، ایشان طىّ نامهاى به فرماندهان لشکر که در گوشه و کنار کشور اسلامى پراکنده بودند و مسؤولیت حفظ و اداره مناطق خود را به عهده داشتند، چنین نوشت:
امّا بعد، فانّما اهلک من کان قبلکم انّهم منعوا النّاس الحقّ فاشتروه واخذوهم بالباطل فاقتدوه(1)؛ آنچه باعث هلاکت کسانى که قبل از شما بودند گردید، این بود که آنان، مردم را از حقّ محروم کردند، پس آن را فروختند (و رها کردند و یا با رشوه خریدند) و آنها را به باطل گرفتار کردند، پس مردم نیز پیروى کردند.
یعنى، جلوگیرى امرا، فرماندهان و حکّام از حق، باعث گرایش مردم به باطل گردید و این امرا هستند که مىتوانند مردم را در جهت صحیح قرار داده، آنان را از انحراف باز دارند.
2- حضرت امیرالمؤمنین طىّ بخشنامهاى به کارگزاران خود دستور داد که باید احترام مسلمانان را مراعات کنند، اما این بدان معنا نیست که تسلیم توقّعات غلط آنها شوند.
آنچه باعث هلاکت کسانى که قبل از شما بودند گردید، این بود که آنان، مردم را از حقّ محروم کردند، پس آن را فروختند (و رها کردند و یا با رشوه خریدند) و آنها را به باطل گرفتار کردند، پس مردم نیز پیروى کردند.
امام صادق(علیهالسلام) مىفرماید که حضرت امیرالمؤمنین به کارگزاران خود چنین مىنوشت:
لا تسخروا المسلمین و من سالکم غیر الفرضیة فقد اعتدى فلا تعطوه(2)؛ مسلمانان را مسخره نکنید و هر کس بیشتر از آنچه مقرّر شده است، از شما طلب کرد، از مرز خود تجاوز کرده است، پس به او چیزى ندهید.
یعنى مساوات را درباره حقوق مسلمانان مراعات کنید و از مرز عدالت خارج نشوید.
3- حضرت درباره جلوگیرى از اسراف و صرفهجویى در بیت المال، در نامهاى به تمام کارگزاران خود نوشت:
ادقّوا اقلامکم و قاربوا بین سطورکم واحذفوا عنّى فضولکم و اقصدوا قصد المعانى و ایّاکم و الاکثار فانّ اموال المسلمین لاتحتمل الاضرار(3)؛ نوک قلمهاى خود را تیز کنید و خطوط را نزدیک بنویسید و کلمات اضافى براى من ننویسید و به معانى توجّه کنید و از زیادهروى برحذر باشید، زیرا اموال مسلمانان تحمّل ضرر را ندارد.
4- حضرت در بخشنامهاى درباره نماز، اوقات آن را تعیین نمود و در آخر این گونه به آنها توصیه کرد:
و صلّوا بهم صلاة اضعفهم ولا تکونوا فتّانین(4)؛ ونماز بخوانید به صورتى که حال ضعیفترین افراد را (با کوتاه کردن نماز) مراعات کنید و باعث فتنه و فساد نباشید(با طول دادن نماز و ایجاد مشقّت براى مامومین آنان جماعت را ترک کرده و یا باعث بطلان نمازشان گردد).
5- حضرت در نامهاى که به فرماندهان لشکر و مرزبانان نوشت، حقوق متقابل حاکم و کارگزارانش را یادآورى نمود و در ابتدا فرمود:
مسلمانان را مسخره نکنید و هر کس بیشتر از آنچه مقرّر شده است، از شما طلب کرد، از مرز خود تجاوز کرده است، پس به او چیزى ندهید.
امّا بعد، فانّ حقّا على الوالى ان لایغیّره على رعیّته فضل ناله و لا طول خصّ به و ان یزیده ما قسم الله له من نعمه دنوّا من عباده و عطفا على اخوانه؛ سزاوار است کارگزار را فضلى که به او رسیده و نعمتى که به او اختصاص داده شد، سبب تغییر حال او بر رعیّت نشود (مقام، او را به آزار دیگران واندارد) و نعمتهایى که خداوند بهره او گردانیده است، وى را به نزدیکى بیشتر با بندگان خدا و مهربانى فزونتر بر برادرانش وادارد.
سپس درباره حقوق متقابل فرمود:
آگاه باشید حقّ شما بر من این است که رازى را از شما پوشیده ندارم، مگر در جنگ و کارى را بدون مشورت با شما انجام ندهم، مگر در حکم شرعى و در رساندن حقّى را که بجاست کوتاهى نکنم و از آن قبل از تمام کردنش دست برندارم و این که شما در حقّ، نزد من برابر باشید. پس هرگاه رفتار من با شما چنین شد، بر خداست که نعمت را بر شما تمام کند و حقّ من بر شما پیروى و فرمانبردارى است و این که از فرمان من سرپیچى نکنید و در کارى که صلاح بدانم کوتاهى ننمایید و در سختیهاى راه حق فرو روید. پس اگر شما اینها را درباره من به جا نیاورید، کسى از کجرو شما نزد من خوارتر نیست . پس او را به کیفر بزرگ مىرسانم و نزد من، رخصت و رهایى براى او نمىباشد و شما این پیمان را از سران (زیر دست) خود بگیرید و از خود به ایشان، چیزى را که خداوند به آن، کار شما را اصلاح مىفرماید، ببخشید. والسلام.
برگرفته از سیماى کارگزاران امیرالمومنین على علیهالسلام، ج ?، حجة الاسلام والمسلمین على اکبر ذاکرى .
گروه دین و اندیشه تبیان، هدهدی .
توصیف جالب روزنامه اماراتی از امیرالمومنین
به نظر میرسد، فضای معنوی ماه مبارک رمضان بر این رسانهها تأثیرگذار بوده و بخشی از ستونهای خبری را به اخبار مرتبط با این ماه مبارک اختصاص دادهاند.
تابناک: در پدیدهای جالب توجه، رسانههای عربی منطقه به طور گسترده به تحلیل مسائل مذهبی و در این میان با ادبیاتی متفاوت به معرفی شخصیت امام علی(ع) پرداخته است.
به نظر میرسد، فضای معنوی ماه مبارک رمضان بر این رسانهها تأثیرگذار بوده و بخشی از ستونهای خبری را به اخبار مرتبط با این ماه مبارک اختصاص دادهاند.
روزنامه «الاتحاد»، چاپ امارات متحده عربی در اقدامی کمسابقه، ستونی را به فضایل علی بن ابیطالب ـ علیهالسلام ـ اختصاص داده و مینویسد: علی بن ابیطالب دارای ده صفت است که کسی تا کنون به آنها دست نیافته و ویژه امیرالمؤمنین است.
علی ـ علیهالسلام ـ در «لیلةالمبیت» به جای نبی اسلام در بستر وی خوابید تا جان رسولالله را نجات دهد.
وی در جنگ احزاب، «عمرو عبدود» را به قتل رساند و با این کار خود اسلام را نجات داد. او امر تجهیز و کفن و خاکسپاری رسول خدا را متکفل شد و این موهبت را تا قیامت برای خود به ثبت رساند.
این روزنامه میافزاید: این ده صفت به شرح زیر است:
نخست: پیامبر در جنگها پرچم اسلام را به دست علی (ع) میسپرد و این به معنای اعتماد رسول خدا به علی بن ابیطالب است.
دوم: پیامبر علی (ع) را مأمور تلاوت سوره توبه بر مشرکان کرد و فرمودند: کسی را به سوی دشمنان فرستادم که از من است و من از اویم.
سوم: پیامبر شهادت داده که علی (ع) در دنیا و آخرت همراه اوست.
چهارم: علی (ع) نخستین از مردان است که به نبی اسلام ایمان آورد.
پنجم: پیامبر به او فرمودند: ای علی (ع) مقام تو نسبت به من مانند مقام هارون است نسبت به موسی، به جز این که پس از من پیامبری برانگیخته نخواهد شد.
ششم: علی (ع) برای مناظره با مشرکان پیراهن رسول خدا را میپوشید و همانند پیامبر با کافران گفتوگو میکرد.
هفتم: در هنگام دستور الهی مبنی بر بستن دربهای منازلی که به مسجد النبی باز میشد، رسول اکرم همه درها را بست، جز خانه علی بن ابیطالب.
هشتم: پیامبر فرمودند: من کنت مولاه فهذا علی مولاه؛ هر که من مولای اویم این علی مولای اوست.
نهم: خداوند رضایت خود را از اصحاب بیعت شجره اعلام کرد و علی (ع)، یکی از این افراد است.
دهم: بزرگترین شرف علی بن ابیطالب، همسری و همکفو بودن با سیدة النساءالعالمین، حضرت فاطمه زهرا، دختر رسول الله است.
گفتنی است، علاوه بر رسانههای چاپ شده در منطقه، روزنامههای عربی چاپ لندن نظیر الحیات نیز ستونهایی را به اخبار و روایات ویژه ماه رمضان اختصاص دادهاند که تا کنون این کار سابقه نداشته است.
حتما بخوانید: 20 حدیث زیبا از امام علی (علیه السلام)
1) سه چیز نشانگر رای درست است : خوش برخوردی ، خوب گوش دادن به سخن و خوب پاسخ دادن .
2) پرهیزکار را سه نشانه است : اخلاص در عمل ، کوتاهی آرزو و بهره گرفتن از فرصتها .
3) هیچ تجارتی چون عمل صالح نیست و هیچ سودی همچون ثواب نباشد .
4) اعمال دنیا تجارت آخرت است .
5) به دست آوردن حسنات از بهترین درآمد هاست .
6) خیرخواهی ( و یکرنگی ) محبت به بار می آورد .
7) در مردمی که نه خود نصیحت کننده هستند و نه نصیحت کنندگان را دوست دارند خیری نیست .
8) برادر تو آن کسی است که گاه سختی تنهایت نگذارد و به هنگام گناه از تو غافل نشود و هرگاه از او چیزی می پرسی فریبت ندهد .
9) برادرت را خالصانه نصیحت کن ، خواه آن نصیحت خوشایند باشد یا ناخوشایند .
10) خیرخواهی ( و یکرنگی ) خود را نثار دوستت کن و کمک و یاریت را نثار آشنایت و خوشرویی ات را نثار همه ی مردم .
11) خیرخواه ترین مردم کسی است که نسبت به خودش خیرخواه تر و در برابر پروردگارش مطیع تر باشد .
12) کسی که تو را به خودسازی فرمان دهد سزاوارترین کسی است که اطاعتش کنی .
13) دلسوزترین مردم نسبت به تو کسی است که در راه اصلاح نفست به تو بیشتر یاری رساند و تو را در دینت بیشتر نصیحت کند .
14) برادر حقیقی تو آن کسی است که از لغزشت درگذرد ، نیازت را برآورد ، پوزش تو را بپذیرد ، ترس را از تو دور کند و آرزویت را برآورد .
15) دنیا خوابی است و فریفته شدن به آن مایه ی پشیمانی است .
16) ادای حقوق برادران ، برترین اعمال پرهیزکاران است .
17) دنیا از آن کسی است که آن را رها کند و آخرت برای کسی است که آن را بجوید .
18) دنیا میدان به خاک افتادن خردهاست .
19) بدترین برادر آن است که مایه ی رنج و زحمت آدمی باشد .
20) شما را از دنیا پرهیز می دهم ، زیرا دنیا منزلی است که باید از آن کوچ کرد و سرای ماندن نیست .
نظرات ()

