"بلال" و حمایت از ولایت
"بلال" و حمایت از ولایت
بلال حبشی «بلال» بردهای بی نام و نشان با چهرهای سیاه و بدنی دردآلود از تازیانه اشرافیت زورمند و زرآلود بود. فرزند «رباح» و «حمامه» که به جرم یکتاپرستی و آزادی خواهی شکنجه مرگبار امیه بن خلف را تا عمق جان احساس میکرد(1) و تنها با یاد و نام خدای مهربان «احد»، شکیبایی و بردباری مینمود.

روزی که رایحه روح پرور خداباوری و یکتاپرستی با آزادی از سوی رسول خدا(ص) به ژرفای وجود او وزید، شوقی شگفت آور سیمای سیاه و سیرت سپید بلال را فرا گرفت، ناگاه رو به پیامبر(ص) نمود و با ارادتی بسیار با زبان حبشی این شعر را سرود:
«اَرَه بَرَهْ کَنْکَرَهْ کِرا کِری مِنْدَرَهْ»؛(2)
آن هنگام که در دیار ما بهترین صفات پسندیده را جویا شوند ما تو را شاهد گفتار خود میآوریم!!
عظمت مقام و ابهت کلام او موجب گردید که منصب ارجمند اذان گویی که شعار اسلامی و نماد ارزش دینی است و در آن زمان مؤذن نمایندگی رسمی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلّم را در فراخوانی مردم به سوی نیایشگاه عهده دار بود به او واگذار شود.(3) به گونهای که ناتوانی او در ادای «شین» موجب بخشودگی وی و ادامه این مسؤولیت تنها از سوی او گردد!(4) شخصیت برجسته بلال به گونهای بود که با فتح مکه به دستور رسول خدا(ص) بر بام کعبه، ندای توحید و نبوّت سرداد و چون پارهای از وارثان کبر و استکبارِ جاهلیت، زبان به نکوهش او و ستایش خود گشودند، فرشته وحی با پیام پرنوید الهی در آیهای نورانی بر رسول خدا(ص) فرود آمد تا معیار برتری از سرسپردن «قبیله» به دل سپردن به «قبله» و میزان تقوا و پرهیزگاری استوار شود.(5)
و در پی آن جبرئیل امین با نزول خود نخست سخن اَشرافِ خودخواه را که شرافت خود را در حقارت دیگران دیده و از پیامبر(ص) خواستار دوری بردگان و پابرهنگان دیروزی بودند تا جایگاهی والا نزد رسول خدا(ص) یابند مردود شمرد که با این خبر سرور و شادی وجود بلال را فرا گرفت،(6) روح او اطمینان و آرامش یافت و آنقدر به پیامبر(ص) نزدیک شد که زانوانش در کنار پاهای آن حضرت دیده میشد. سپس خداوند رسول خود را دعوت به بردباری و همراهی افزونتر با موحّدان پابرهنه و شیفتگان الهی نمود که:
«و اصبر نفسک مع الذّین یدْعُونَ رَبَّهم بِالْغَداةِ و الْعَشی یریدُونَ وَجْهَهُ و لا تَعْدُ عَیناکَ عَنْهُمْ تُریدُ زینَةَ الحیاة الدنیا ...»؛(7)
[ای رسول ما!] با کسانی که پروردگارشان را صبح و شام میخوانند (و) خشنودی او را میخواهند، شکیبایی پیشه کن و دو دیدهات را از آنان برمگیر. مبادا زیور زندگی دنیا را بخواهی [و از آنان غافل شوی] ...
بلال در نگاه رسول خدا(ص) و امیر مؤمنان(ع)
شناخت روشنگر بلال نسبت به معارف الهی و شایستگیهای والای او به گونهای بود که رسول خدا(ص) بهشت را مشتاق علی، سلمان، عمّار و بلال دانست(8) و گفتار وی را به هنگام اذان، یگانه حجّت در خودداری از خوردن و آشامیدن به هنگام ماه رمضان معرفی کرد.(9) آن زمانی که قریشیان در برابر اسلام مقاومت میکردند، آن حضرت از بلال درخواست کرد پس از اذان از خداوند بخواهد تا او را بر ضد قریش یاری دهد.(10) و روزی که سخن از سرای فردوس و بهشت برین به میان آمد، فرمود: «بلال در بهشت بر شتری سوار میشود و اذان میگوید. چون جملات «اشهَد اَنْ لا اِله اِلاّ اللّه » و «اشهَد اَنَّ محمدا رسولُ اللّه » را ادا میکند، لباس آراستهای از لباسهای بهشتی بر تن او میکنند.»(11)
دفاع درس آموز پیامبر(ص) از بلال در عرصههای مختلف زینت بخش تاریخ است، به گونهای که آن حضرت در ماجرایی از ابوبکر خواست تا از بلال و دوستان او عذرخواهی کند!(12) و هنگامی دیگر که ابوذر سخن از سیاهی صورت بلال مطرح کرد، رسول خدا(ص) با عبارتی کوتاه، بزرگی تقصیر او را گوشزد کرده، فرمود: هنوز اندکی از کبر جاهلیت در تو وجود دارد؟!
در این هنگام ابوذر صورت خود را بر خاک گذارد و به بلال گفت سر را از خاک برنمی دارد تا او پای خود را بر صورت او گذارد و بلال نیز چنین کرد.(13)
بلال همچون سلمان صحابی صالح و برجستهای بود که به خانه فاطمه زهرا(س) رفت و آمد داشته، در بسیاری از مواقع از سوی رسول خدا(ص) برای انجام کاری مأموریت مییافت. روزی آن حضرت پولی به بلال داده، فرمود:
«یا بلالُ! ابتع بها طیبا لابنتی فاطمة»؛(14) ای بلال! با این پول عطر و ماده خوشبویی برای [جهیزیه] فاطمه دخترم تهیه کن.
گاهی که مشتاق دیدار فرزندان فاطمه(ع) میشد، رو به بلال کرده، میفرمود:
«یا بلال! ایتنی به ولدی الحسن و الحسین»؛(15) بلال! فرزندانم حسن و حسین را به رایم بیاور.
به یقین، اطمینان فراوان و اعتماد چشمگیر رسول خدا(ص) نسبت به بلال، زمینه ساز گفت و گوهایی اینچنین بود.
روزی امام علی(ع) با شناختی روشن از پیشینه بلال، او را چون خود دانست و فرمود:
پیشگامان به دین اسلام پنج نفرند: من پیشقدم عرب هستم، سلمان پیشگام عجم، صهیب اولین مؤمن از روم، بلال پیشقدم حبشه و خباب پیشگام نبط.(16)
بلال در نگاه فاطمه(ع)

حضزرت زهرا(س)، بلال را شیعهای هوشیار، آگاه به زمان، هوشمند در پدیدههای پیدا و پنهان جامعه و دارای بینشی روشنگر میدانست. از این رو هیچ
گاه سخنی یا گلایهای از کوتاهی بلال در عرصههای حمایت از ولایت بر زبان جاری نکرد و هماره شیوههای حرکت و ستیز آرام او را با غاصبان میستود.
آن هوشیاری و این بیداری سبب گردید که لحظهای با غاصبان خلافت نرمش و یا سازش نشان ندهد و نسبت به آنچه در توان داشت، مبارزهای از سر تحلیل درست و شناخت عمیق شروع کند.
روزی که خبر از پایان کار سقیفه و آغاز ریاست خلیفه به او رسید، در حالی که سراپا اندوه و ماتم بود، در مسجد رسول خدا(ص) نشسته بود و در باره این فاجعه بزرگ که ضایعهای بی جبران بود، میاندیشید و آن را قضا و قدر الهی میشمرد. ناگاه خلیفه وارد شد و هنگام اذان فرا رسید. اطرافیان منتظر صدای بلال بودند تا همچون زمان رسول خدا(ص) ندای توحید و نبوت با صدای خود سر دهد. اما او را ساکت در گوشهای دیدند. به گمان بی خبری نزد بلال آمده گفتند:
بلال! اذان. اذان!
و او با شهامت و رشادت بسیار پاسخ داد: پس از این اذان نمیگویم. شخص دیگری را معین کنید. خلیفه اول خود نزد بلال آمد و گفت: برخیز اذان بگوی بلال!
و او سری از بصیرت و بینایی تکان داد و گفت: نه!
و چون سخن ابوبکر را شنید که برای چه بلال؟ پاسخ داد: اگر مرا [با آزادی از دست امیه] به بندگی خود گرفتهای، در اختیار تو هستم و اگر در راه خدا آزاد ساختهای، پس مرا رها کن و به حال خود واگذار.
و چون شنید که من تو را در راه خدا آزاد کردهام، پاسخ داد:
من پس از رسول خدا(ص) برای احدی اذان نخواهم گفت.(17)
آن گونه در برابر سران زر و زور و تزویر ایستادگی کرد و با صراحت بسیار این سخن را بر زبان جاری کرد:
من پس از رسول خدا(ص) برای احدی اذان نخواهم گفت!
اما آنگاه که دخت رسول خدا(ص) به یاد دوران پرعظمت و باشکوه اسلام و نبوت پدر عزیز خود فرمود: «اِنّی اشتهی اَنْ اَسْمَعَ صوتَ مؤذنِ اَبی (ع) بالاذان»؛(18) بسیار دوست دارم صدای اذان بلال، مؤذن پدرم را بشنوم، اطاعت تمام عیار نمود و بار دیگر صدای خود را در فضای مدینه طنین انداز کرد. با عبارت «اشهد اَنَّ محمدا رسولُ اللّه »؛ قلب دخت رسول خدا(ص) به لرزه در آمد، اشک او چون سیل از دیدگان جاری شد به گونهای که نقل شده است فاطمه(ع) نالهای زد، بر زمین افتاد و بی هوش گردید.
ناگاه خبر به بلال رسید که اذان را رها کن، فاطمه(ع) غش کرده است و او چون هراسان و سراسیمه از بام فرود آمد، خدمت پاک بانوی آفرینش رسید تا از حال او جویا شود. زهرا(ع) به هوش آمده فرمود: بلال! اذان را تمام کن!
و او که از عشق بی کران دختر پیامبر(ص) به پدر آگاه بود پاسخ داد:
دختر رسول خدا! مرا از این کار معذور بدار زیرا بر جان شما هراسانم، میترسم خویشتن را به هلاکت رسانی.(19)
بلال و حمایت از ولایت
بلال از علی(ع) و فاطمه زهرا(س) و آرمانهای آنان حمایت بی دریغ میکرد. آنگاه که امام(ع) در بین مسلمانان حاضر میشد، احترام چشمگیری به او مینمود، به گونهای که برخی زبانِ اعتراض به او میگشودند و میگفتند:
ابوبکر تو را از امیه خرید و آزاد کرد، با این خصوصیت، علی(ع) را بیشتر از او احترام میکنی؟
بلال پاسخ داد:
حق علی(ع) بر من، بیش از ابوبکر است، زیرا ابوبکر مرا از قید بندگی و شکنجه و آزاری که در دنیا نجات داد، گرچه با صبر و بردباری [و شهادت] به سوی بهشت جاودان رهسپار میشدم، اما علی(ع) مرا از عذاب ابدی و آتش همیشگی جهنم نجات بخشید. چون به خاطر دوستی و ولایت او و برتر دانستن وی بر دیگران، سزاوار بهشت برین و نعمتهای پایدار و ابدی آن خواهم بود!
هنگامی که هواداران ابوبکر، مردم را به بیعت با وی دعوت میکردند، سراغ بلال آمده (با اطمینان بسیار نسبت به پذیرش) پیشنهاد بیعت دادند.
او با کمال خونسردی، به دور از هیجانات و جریانات زودگذر و از سر شناخت و معرفت، بیعت را نپذیرفت. عمر که شاهد ماجرا بود با عصبانیت گریبان او را گرفت و با لحن تندی گفت:
این پاداش ابوبکر است که تو را آزاد ساخت!
بلال پاسخ داد: اگر ابوبکر مرا به خاطر خداوند آزاد کرده، برای خدا نیز مرا به اختیار خود واگذارد و اگر برای غیر خدا آزاد کرده، من در اختیار او هستم، هرچه میخواهد بکند، اما هرگز با کسی که پیامبر(ص) او را جانشین نکرده است بیعت نمیکنم و آن که او را جانشین خود قرار داده، پیرویش تا روز قیامت بر گردن ما است.
عمر وقتی پاسخ راسخ و سخن صریح بلال را شنید، برآشفت و به او دشنام داده، گفت:
«لا ابا لک ...»؛ ای بی پدر دیگر در مدینه نباید بمانی.
و این آغاز تبعید بلال از مدینه به شام به خاطر دفاع از امامت و ولایت بود.

در آخرین لحظات حضور در شهر رسول خدا(ص) و در کنار دخت پیامبر(ص) و امیر مؤمنان(ع) این اشعار را زمزمه میکرد:
«باللّه لا اَبابَکرٍ نجوتُ وَ لو لا اللّه نأمت عَلی اَوْصالی الضَبُعْ»؛(20)
به وسیله خدا نجات یافتم نه به خاطر ابوبکر و اگر خدا نبود کفتار، رگهای مرا میدرید. خداوند مرا در محل خوبی جای داد و مرا گرامی داشت، همانا خیر نزد او یافت میشود. مرا پیرو بدعت گذاری نخواهید یافت و من مانند آنان بدعت گذار نیستم.
بلال به شام رفت، ایامی چند در آن دیار زندگی کرد و سرانجام در بین سالهای 18_21 هجری قمری در زمان خلافت عمر در اثر بیماری طاعون دیده از جهان خاکی فرو بست و به دیار افلاکی پر کشید. بابُ الصغیر دمشق قبرستان شام است که پیکر پاک بلال را در آغوش خود جای داده و همه روزه زیارتگاه ارادتمندان مسلمان است.
پی نوشت ها :
1. بلال، سخنگوی نهضت پیامبر(ص)، عبدالحمید جودة السحار، ترجمه علی منتظمی، ص4 و 3.
2 .شکول شیخ بهایی، عزیزاللّه کاسب، ص252.
3. تفسیر منسوب به امام عسکری(ع)، ص462؛ علل الشرایع، ص461.
4. عدة الداعی، ص21؛ المحجة البیضاء، ج2، ص310.
5. حجرات، 13؛ یاییها الناس انّا خلقناکم من ذکرٍ و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا اِنَّ اکرمکم عند اللّه اتقیکم. (ر.ک: تفسیر المیزان، ج18، ص325؛ اطیب البیان، ج12، ص231؛ البرهان، ج4، ص210؛ نمونه، ج22، ص196؛ تفسیر القمی، ج1، ص179).
6. انعام، 52؛ و لا تطرد الذین یدعون ربهم بالغداة و العشی یریدون وجهه ما علیک من حسابهم منشی ءٍ و ما من حسابک علیهم منشی ءٍ فتطردهم فتکون من الظالمین. (ر.ک: تفسیر المیزان، ج7، ص99؛ بیان السعاده، ج2، ص132؛ روح المعانی، ج7، ص158).
7. کهف، 28.
8. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج10، ص104؛ عوالم العلوم، ج14، ص308.
9. بحارالانوار، ج83، ص131؛ نهایة الاحکام، ج1، ص422 و 524.
10. تاریخ تحول دولت و خلافت، ص107، نقل از التراتیب الاداریه، ج1، ص79.
11. بحارالانوار، ج84، ص116؛ ر.ک: مجمع الرجال، ج1، ص281.
12. مختصر تاریخ دمشق، ج5، ص261.
13 .شرح نهج البلاغه، ج11، ص198.
14. بحارالانوار، ج104، ص88؛ دلائل الامامه، ص87.
16.همان، ج22، ص499.
17. بلال سخنگوی نهضت پیامبر(ص)، ص3.
18. احقاق الحق، ج19، ص153؛ کتاب من لا یحضره الفقیه، ج1، ص297؛ بحارالانوار، ج43، ص157.
19.بحارالانوار، ج43، ص158.
20.همان، ص119 (برخورد بلال با خلیفه دوم به گونهای افشاگرانه، تهاجمی و یا نوعی دادخواهی در آن به چشم میخورد؛ گرچه بسیاری جرأت این گونه برخورد را در خود نمیدیدند! به طور مثال روزی عمر به بلال گفت: هنگام اذان نشده است، چرا اذان میگویی؟ و او پاسخ داد: زمانی که تو از الاغ خودت گمراهتر بودی من وقت را میشناختم. نک: مختصر تاریخ دمشق، ج5، ص267).
فراوری: محمدی
گروه دین تبیان
منبع : پایگاه حوزه
نوروز طبیعت، عید ولایت
نوروز طبیعت، عید ولایت

اولین روز بهار، شادابی و طراوتی ویژه دارد و با هیچ یک از روزهای سال قابل مقایسه نیست. گویا طبیعت، جانی دوباره می گیرد و زندگی را از نو آغاز می کند. اما بی شک خداوند، بهار را تنها در گل و گیاه و درختان سرسبز خلاصه نکرده است و دایره آن را به مرزهای دیگر نیز گسترانده است.
بهار طبیعت، سالگشت اتفاقات بزرگ و مبارکی است. این رخدادها چنان پربرکت و ارزشمند هستند که گویی روحی تازه به جان طبیعت می دمند و لبهای شکوفه ها را به خنده وا می دارند.
نخستین روز بهار، بنابر آنچه که از امام صادق علیه السلام نقل شده، یادآور حوادث بهار گونه ای است که مهمترین آنها «عید بزرگ ولایت» است. از امام صادق علیه السلام نقل شده که فرمودند:
أَنَّ یَوْمَ النَّیْرُوزِ هُوَ الْیَوْمُ الَّذِی أَخَذَ فِیهِ النَّبِیُّ ص لِأَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع الْعَهْدَ بِغَدِیرِ خُمٍّ فَأَقَرُّوا لَهُ بِالْوَلَایَةِ فَطُوبَى لِمَنْ ثَبَتَ عَلَیْهَا وَ الْوَیْلُ لِمَنْ نَکَثَهَا. (بحار الأنوار، ج 56، ص 119)
روز نوروز همان روزی است که پیامبر صلّی الله علیه و آله در غدیر خم برای امیر مومنان علیه السلام بیعت گرفت و همگان اقرار به ولایت او کردند. پس خوشا به آنکه (بر ولایت او) ثابت بماند و وای به آنکه آن (پیمان) را بشکند.
آری، این بهار ولایت است که هر ساله طبیعت را بهاری می کند و سرسبزی را به ارمغان می آورد. نوروز، همان روزی است که پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله در غدیر خم بر فراز منبری از جهاز شتران دست علی علیه السلام را بالا برد و او را ولی امر مسلمانان معرفی نمود. گوش ها را که خوب تیز کنیم شاید این جمله تاریخی پیامبر را در نوروز بشنویم که:
مَنْ کنتُ موَلاهُ فعلیٌّ مَولاهُ اللّهمَّ والِ مَن والاهُ و عادِ مَن عاداهُ. (الکافی، ج 1، ص 293)
هر کس را که من بر او ولایت دارم على نیز ولایت دار او است. خدایا! دوست بدار هر که را دوستدار على است و دشمن بدار هر که را با او دشمنى ورزد.
محاسبه و تطبیق تاریخی
با محاسبه ای که علامه مجلسی (م 1111) انجام داده، روز عید غدیر یعنی «هجدهم ذی الحجه سال دهم هجری قمری» آخرین روز همان سال شمسی بوده که اختلاف یک روز در ماه های قمری مساله ای عادی است. چراکه هلال ماه های قمری گاهی یک روز دیرتر از آنچه که پیش بینی می شود، رویت می گردد و ممکن است هلال ماه ذی الحجه آن سال چنین بوده است. بنابراین تاریخ، قابلیت تطبیق این مساله را دارا است. (بحار الأنوار، ج 56، ص 120)
بنابراین نوروز، «سالگشت شمسی عید ولایت» است و با این اوصاف رنگ و بویی علوی دارد.
پایه ریزی سنتی نیکو
«هر کس بنیانگذار روشى نیکو باشد، همچون پاداش کسى که به آن عمل کرده، پاداش دارد و نیز از پاداش همه آنان که تا روز رستاخیز به آن عمل نمایند، بهره مند خواهد شد، بدون آنکه از پاداش انجام دهندگانش چیزى کاسته شود».
بنابراین اگر کسی بتواند سنتی را زنده کند و راه و رسمی نیکو در جامعه خود بیافریند، ثواب همه آنان که تا روز قیامت به آن عمل می کنند به حساب جاری او واریز می شود و هر لحظه حتی پس از مرگ نیز می تواند از موجودی حساب خود بهره مند شود.
دلیل این پاداش گسترده هم بسیار روشن است. یک رسم نیکو می تواند چنان تاثیر شگرفی بر نسل های آینده بگذراد که میوه های خوش رنگ و بوی آن قابل شماره نباشد و تاثیرات مطلوب آن به صورت تصاعدی همه جا را فراگیرد. همانگونه که یک بدعت نا به جا می تواند چنان گمراه کننده باشد که نسل ها را با خود به جهنم بکشاند و جوامع را پی در پی بیچاره کند.
اما سخن پیرامون تلاقی «اولین روز بهار» با «عید بزرگ ولایت» است. چه پاداشی خواهیم برد من و شما اگر بتوانیم پایه ریزان یک رسم به جا و مبارک باشیم. رسمی که نوروزمان را برکت بخشد و سال جدیدمان را با امیر مومنان پیوند دهد.
بزرگداشت عید ولایت در نوروز

حال که روشن شد نوروز، سالگشت شمسی عید غدیر است، پس چرا آن را با این عنوان پر اهمیت جشن نگیریم و بهار طبیعت را با بهار ولایت عجین نکنیم؟ چرا شادابی بر گرفته از طبیعت را طراوتی روحانی نبخشیم و نقش علی علیه السلام را بر جشن طبیعت نزنیم؟
نوروز، روز مبارکی است. اما نه تنها به خاطر لبخند شکوفه ها و سرسبزی چمن زارها که آنها هم مست و شیدای عید بزرگ تری هستند. بلکه به خاطر لبخند شکوفه گونه پیامبر بر چهره بهارگونه امیر.
عالم جمادات و نباتات که از شادی چنین جشنی سر از پا نمی شناسند و همه جا را گل باران کرده اند و سرور و شادی خود را بر همگان هویدا نموده اند. اما گویا هنوز خبر به عالم انسان ها نرسیده و کسی از این جشن بزرگ با خبر نشده است. گویا که جمادات از انسان ها پیشی گرفته اند و گوی سبقت را از اشرف مخلوقات عالم ربوده اند.
پس بیایید آبروی انسانیتمان را حفظ کنیم و حداقل از بوستان ها و سبزه زارها عقب نمانیم و در روز جشن ولایت، زندگی را با نام امام علی علیه السلام معطر و منور کنیم.
بیایید نوروز عالم بالا را دریابیم و همراه با ملائکه به جشن نوروز بپردازیم. بیایید همانگونه که در سالگشت قمری عید غدیر به علوی بودن یکدیگر مباهات می کنیم، در سالگشت شمسی آن نیز زبان و روانمان را معطر به عطر امیر مومنان کنیم و این جمله را با هم زمزمه نماییم که: «اَلحَمدُ لِلّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ المُتَمَسِّکِینَ بِوِلایَةِ اَمیرِ المُؤمِنینَ وَ اَئِمَّةِ المَعصُومین.» (الاقبال، ص 464)
سپاس خدایی را که ما را از جمله آویختگان به ولایت امیر مومنان و امامان معصوم قرار داده است.
سیدمصطفی بهشتی
گروه دین تبیان
آیات ولایت و خلافت
جعفر سبحانى
آیات ولایت و خلافت
آیه انذار
اکنون آیات مربوط به خلافت و امامت را مورد بررسى قرار مىدهیمتا روشن شود قرآن کدامیک از دو نظریه را تایید مىکند، اینکتفصیل موضوع:
1- آیه انذار نزدیکان
وحى الهى در کوه حرا بر قلب پیامبر نازل گردید و او را بهمقام نبوت و رسالت مفتخر ساخت رسالتى که باید در سطح جهانىپیاده گردد، و تمام ملل روى زمین، زیر پرچم آئین اسلام درآیند.
فرشته وحى هرچند او را به مقام رسالت مفتخر ساخت، ولى نقطهشروع کار و وقت تبلیغ رسالت را براى مردم معین نکرد، از ایننظر پیامبر به مدت سه سال از دعوت عمومى، خوددارى نمود. تنهااز رهگذر تماسهاى خصوصى با افراد قابل و شایسته توانست گروهکمى را به آئین خویش هدایت کند.
پس از گذشتسه سال، پیک الهى فرا رسید، و فرمان داد کهپیامبر دعوت همگانى خود را از طریق دعوت خویشاوندان و بستگانآغاز نماید و او را با آیه زیر مورد خطاب قرار داد و گفت:
(و انذر عشیرتک الاقربین واخفض جناحک لمن اتبعک من المؤمنینفان عصوک فقل انى برى مما تعملون) (1) .
«بستگان نزدیک خود را از عذاب الهى بیم ده، پر و بال پر مهرو مودت خود را بر سر افراد با ایمان پائین بیاور(و سبتبهآنان ابراز علاقه و محبت کن)و اگر با تو از در مخالفت واردشوند، بگو من از کارهاى(بد)شما بیزارم» .
از این جهت پیامبر به على(ع)دستور داد که چهل و پنج نفر ازشخصیتهاى بزرگ بنىهاشم را براى ضیافت ناهار دعوت کند و غذائىاز گوشت، همراه با شیر آماده سازد.
مهمانان همگى در وقت معین، به حضور پیامبر شتافتند و پس ازصرف غذا «ابولهب» عموى پیامبر با سخنان سبک خود، مجلس را ازآمادگى براى طرح سخن و تعقیب هدف برانداخت و مجلس بدون اخذنتیجه به پایان رسید و مهمانان پس از صرف غذا و شیر، خانه رسولخدا(ص)را ترک گفتند.
پیامبر تصمیم گرفت که فرداى آن روز ضیافت دیگرى ترتیب دهد وهمه آنان را جز «ابولهب» ، به خانه خود دعوت نماید. بازعلى(ع)به دستور پیامبر، غذا و شیر آماده نمود. و از شخصیتهاىبرجسته و شناخته شده بنىهاشم براى صرف ناهار و استماع سخنانپیامبر، دعوت به عمل آورد.
مهمانان همگى در موعد مقرر به خانه پیامبر آمدند. وى پس ازصرف غذا در مجمع بزرگى که شخصیتهاى بنىهاشم، در آنجا گرد آمدهبودند، براى دعوت خویشاوندان به آئین توحید و رسالتخویش بپاخاست و سخنان خود را چنین آغاز نمود:
«به راستى هیچگاه راهنماى مردم، به آنان دروغ نمىگوید:
به خدائى که جز او خدائى نیست، من فرستاده او به سوى شما وعموم جهانیان هستم.
هان آگاه باشید همانگونه که مىخوابید، مىمیرید، و همچنان کهبیدار مىشوید(روز رستاخیز)زنده خواهید شد، نیکوکاران به پاداشاعمال و بدکاران به کیفر کردار خود مىرسند، و بهشت جاویدانبراى نیکوکاران و دوزخ همیشگى براى بدکاران آماده است.
هیچکس از مردم براى کسان خود، چیزى بهتر از آنچه من براى شماآوردهام، نیاورده است من خیر دنیا و آخرت براى شما آوردهام،خدایم به من فرمان داده که شما را به توحید و یگانگى وى ورسالتخویش دعوت کنم» .
آنگاه فرمود:
«فایکم یوازرنى على هذا الامر، على ان یکون اخى و وصیى وخلیفتى فیکم» .
«چه کسى از شما مرا در این راه کمک مىکند، تا برادر و وصى ونماینده من در میان شما باشد؟».
او این جمله را گفت و مقدارى مکث نمود تا ببیند کدامیک ازآنان به نداى او پاسخ مثبت مىگوید. در این موقع سکوت آمیخته بابهت و تحیر بر مجلس حکومت مىکرد و همگى سر به زیر افکنده و درفکر فرو رفته بودند.
ناگهان على(ع)که سن او در آن روز از 15 سال (2) تجاوز نمىکرد،سکوت را درهم شکست و برخاست و رو به پیامبر کرد و گفت: اىپیامبر خدا من تو را در این راه یارى مىکنم، سپس دستخود را بهسوى پیامبر دراز کرد، تا دست او را به عنوان پیمان فداکارىبفشارد. در این موقع پیامبر دستور داد که على(ع)بنشیند و باردیگر گفتار خود را تکرار نمود. باز على(ع) برخاست و آمادگى خودرا اعلام کرد.
این بار نیز پیامبر به وى دستور داد که بنشیند، در مرتبه سومنیز بسان دو مرتبه پیشین جز على(ع)کسى برنخاست، و تنها او بودکه پشتیبانى خود را از هدف مقدس پیامبر اعلام کرد، در این موقعپیامبر، دستخود را بر دست على(ع)زد و جمله تاریخى خود را درمجلس بزرگان بنىهاشم درباره على(ع)القاء نمود و فرمود:
«ان هذا اخى و وصیى و خلیفتى فیکم» (3) .
«هان اىخویشاوندان و بستگان من بدانید که على برادر و وصى و خلیفه مندر میان شماست» .
بنا به نقل سیره حلبى، دو لفظ دیگر نیز افزود و گفت: «ووزیرى و وارثى» یعنى وزیر و وارث من نیز مىباشد.
از این راه نخستین وصى اسلام به وسیله آخرین سفیر الهى، درآغاز رسالت که هنوز جز گروه کمى به آئین وى نگرویده بود، تعیینگردید.
از این که پیامبر، نبوت خود و امامت على(ع)را همزمان اعلامکرد و روزى که به بستگان خود گفت: مردم. من پیامبر خدا هستم،همان روز نیز فرمود: که على(ع)وصى و جانشین من است، مىتوانمقام و موقعیت امامت را به نحو روشن ارزیابى نمود. و این کهاین دو مقام از یکدیگر جدا نبوده، و همواره دومى مکمل برنامهرسالت است.
این حدیث در اصطلاح محدثان به حدیث «بدء الدعوه» یا«حدیثالدار» معروف است و دلالت آن بر ولایت و خلافت على(ع) پس ازرسول خدا(ص)روشن است و این مىرساند که از روز نخست، منصب امامتبسان نبوت، مقام تنصیصى است نه اختیارى و یا انتخابى. شگفتآوراین که برخى از مورخین حدیث رسول خدا(ص)را در تاریخ خود به نحوصحیح آورده ولى در بخش تفسیر دستبه تحریف زده است.
محمد بن جریر طبرى(224 - 310)در تاریخ خود داستان گذشته رابه نحوى که نگاشتیم، آورده است (4) .
ولى آنگاه که در تفسیر خود به آیه 314 سوره شعراء مىرسد و برنقل شان نزول آیه مىپردازد، کلام پیامبر را تحریف مىکند ومىنویسد:
پیامبر رو به آنها کرد و چنین فرمود:
«فایکم یوازرنى على هذا الامر على ان یکون اخى و کذا وکذا» . و در حقیقتبه جاى کلمههاى «اخى و وصیى و خلیفتى»الفاظ کنائى به کار مىبرد.
پس آنگاه که على(ع)پشتیبانى خود را از دعوت پیامبر ابرازکرد، در نقل کلام پیامبر تصرف کرده و مىنویسد: پیامبر فرمود:
«ان هذا اخى و کذا و کذا» .
این نوع تحریف در تاریخ فراوان است و روز به روز بر دامنه آنافزوده مىشود خصوصا که الان کتابهاى بزرگان در دست نشر و تجدیدچاپ است محققان مزدور آنچه که مربوط به تشیع و ولاى اهلبیت(علیهم السلام)است، در حد امکان حذف و یا تحریف مىکنند.
«ابن کثیر» شامى نیز در تفسیر خود به جاى پیروى از تاریخطبرى، از تفسیر طبرى پیروى کرده و کلمات کنائى به کار بردهاست.
شگفتانگیزتر کار دکتر «هیکل» در کتاب «حیات محمد»(ص)است. او فقط به نقل جمله نخست اکتفاء کرده است و مىگوید:
پیامبر چنین گفت: «فایکم یوازرنى على هذا الامر على ان یکوناخى و وصیى و خلیفتى فیکم» . ولى جمله دوم را که پیامبر بعداز برخاستن على(ع)گفت، به کلى نقل نکرده است.
آنگاه که آن کتاب در جامعه مصر منتشر شد، خردهگیران متعصب،او را به خاطر نقل این حدیثحتى به صورت ناقص انتقاد کرده اوناچار شده که خشم خدا را بر برابر رضاى مردم بخرد از این جهتدر چاپ دوم و چاپهاى بعدى هر دو جمله را حذف کرد، این است معنىروشنفکرى و آزادمنشى.
2 - آیه(انما ولیکم الله)
(انما ولیکم الله و رسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلوهو یوتون الزکوه و هم راکعون) (5) .
«ولى شما، خدا و پیامبر او و کسانى هستند که ایمان دارند ونماز مىگزارند، و درحال رکوع زکات مىدهند» .
(و من یتول الله و رسوله و الذین آمنوا فان حزب الله همالغالبون) (6) .
«هرکس خدا و فرستاده او و افراد با ایمان را ولى خود اتخاذکند، به راستى(پیروان)حزب الهى پیروزند» .
مفسران مىنویسند: سائلى وارد مسجد شد و درخواست کمک کرد، کسىچیزى به او نداد، امام على(ع)در حالى که در رکوع بود، با انگشتخود که انگشترى در آن بود، به فقیر اشاره کرد تا انگشترى را ازدست او درآورد، او نیز انجام داد و مسجد را ترک گفت.
در این موقع خبر به پیامبر(ص)رسید، او رو به درگاه الهى نمودو گفت: خدایا همانطور که براى موسى از خاندان خویش وزیرى معیننمودى، پروردگارا براى من نیز از اهل بیتم، وزیرى معین بفرما،در این لحظه فرشته وحى فرود آمد و آیه یاد شده را براى پیامبرخواند.
شان نزول آیه را به صورتى که نقل گردید، شخصیتبرجستهاى ازصحابه مانند خود امام، ابن عباس، عمار، جابر، ابورافع، انس بنمالک و عبدالله بن سلامه نقل کردهاند (7) .
شیوه استدلال با این آیه بسیار روشن است، زیرا مقصود از ولىهمان متصرف و سرپرست و آن کسى است که برخود انسان اولویت داردنه دوست. گواه این مطلب این است که ولایت را مقید به فردى کردهاست که درحال رکوع صدقه مىدهد، و اگر مقصود از ولایت، دوستبود.
این اختصاص، به فردى اختصاص نداشت، زیرا همه مومنان به حکمآیه(والمومنون و المومنات بعضهم اولیاء بعض...) (8) .
از این جهتبراى ولى در آیه معنائى جز همین ولى و سرپرستنیست.
خلاصه از این که آیه ولایت را بر سه نفر منحصر مىکند: خدا وپیامبر و کسانى که در حال رکوع صدقه مىدهند، حاکى از این استکه این ولایت غیر از این ولایت عمومى همه مومنان نسبتبه یکدیگراست و آن جز ولایت عامه و متصرف در امور کس دیگرى نیست.
حدیثى که در مورد امیر مومنان وارد شده است، موید این مطلباست پیامبر گرامى فرمود:
«یا على انت ولى کل مؤمن من بعدى» (9) .
«اى على، تو پس از من ولى هر فرد با ایمانى هستى» .
از این که لفظ «من بعدى» در حدیث آمده است، گواه بر ایناست که مقصود; زعامت و سرپرستى جامعه مسلمانان است و در حقیقتمقصود از ولى در آیه، همان اولى بودن است که در آیهاى در حقپیامبر وارد شده است چنانکه مىفرماید: (النبى اولى بالمؤمنینمن انفسهم...) (10) .
«پیامبر به افراد با ایمان از جان آنها اولى و شایستهتراست» .
شکى نیست که پیامبر گرامى داراى مقاماتى بوده و از این طریقبر امت اولویت داشت، اینک این مقامات از نظر قرآن عبارتند از:
1 - قضاوت و داورى پیامبر چنانکه مىفرماید:(انا انزلنا الیکالکتاب بالحق لتحکم بین الناس بما اراک الله...) (11) .
«ما قرآن را بر تو به حق نازل کردیم تا در میان مردم باآنچه که خدا بر تو ارائه کرده است، داورى کنى» .
2 - حق اطاعت; چنانکه مىفرماید:(...اطیعوا الله و اطیعواالرسول...) (12) . «از خدا و رسولش اطاعت کنید» ..
3 - نفوذ فرمان; چنانکه مىفرماید:(...فلیحذر الذین یخالفونعن امره ان تصیبهم فتنه او یصیبهم عذاب الیم...) (13) .
«کسانى که با فرمان پیامبر مخالفت مىورزند، از آن بترسند کهدر کشاکش امتحان سخت قرار گیرند و یا با عذاب دردناکى روبهروشوند» .
آنچه که یادآور شدیم، برخى از مقامات ولائى و حکومتى پیامبراست و در این موارد پیامبر بر همه اولویت دارد، چنانکهمىفرماید:(النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم...) (14) . «پیامبربه افراد با ایمان از جان آنها شایستهتر است» .
با توجه به این اصل، ظاهر آیه این است که ولایتخدا و رسول اوو ولایتشخص ثالثى که در حال نماز صدقه مىدهد، مفهوم واحدىدارند و اگر مقصود از ولى بودن خدا و رسول، اولویت آن دو برجان و مال مردم باشد، ولایت فرد سوم نیز به همان معنى است.
شاهد بر یکسان بودن مفهوم ولایت در هر سه، آیه بعدى است کهمىفرماید:(و من یتول الله و رسوله و الذین آمنوا فان حزب اللههم الغالبون) (15) .
«هرکس خدا و فرستاده او و افراد با ایمان را ولى خود اتخاذکند، به راستى(پیروان)حزب الهى پیروزند».
از این که پذیرش ولایت آنها مایه دخول در حزب خدا و فسخ ولایتآنان مایه خروج از حزب الهى است، خود گواه بر این است که اینولایتبه معنى دوستى و یاورى نیست، بلکه پذیرش ولایت است که درصورت فقدان، انسان از دائره حزب الهى بیرون مىرود.
نتیجه این مىشود: هرکس اولویتخدا و پیامبر و فرد سوم رانپذیرد، تو گوئى مسلمان نیست.
پاسخ یک پرسش
گاهى گفته مىشود هرگاه مقصود از ولى در آیه همان زعیم اسلامىو متصرف در حقوق و اموال است و آیه نیز در حق على(ع)نازلگردیده، لازمه آن این است که على(ع) نیز در حیات پیامبر(ص)داراىچنین مقام و موقعیتى باشد، درحالى که سرپرستى جامعه در این بخشاز زمان از آن پیامبر بود.
پاسخ این پرسش روشن است تعیین یک فرد براى زعامتبه آن معنىنیست که در همان ظرف انتصاب کار را بر عهده بگیرد و در امورسیاسى و اجتماعى مداخله کند، بلکه هدف این است که در زماننبودن زعیم رسمى، این فرد; این خلا را پر کند.
امیر مومنان(ع)در همان زمان پیامبر(ص)داراى مقام ولایتبودولى چون هدف از اعطاء چنین مقام سد خلائى بود که پس از رحلترسول خدا(ص)پدید مىآید، طبعا بهرهگیرى از این ولایت مربوط بهعصر بعد خواهد بود.
پاسخ به سئوال دیگر
هرگاه مقصود از «والذین آمنوا» امیر مومنان باشد، پس چرابه جاى مفرد «والذى آمن» صیغه جمع به کار برده است؟
پاسخ قرآن در مواردى که در مورد فردى صیغه جمع به کار بردهاست مانند آیه مباهله که مىفرماید:(...و نسائنا و نسائکم وانفسنا و انفسنا) (16) . درحالى که پیامبر براى مباهله از زنان،فقط دخت گرامیش حضرت زهرا(س)را آورده بود.
در باره منافقین; در مورد عبدالله بن ابى صیغه جمع به کاررفته است. چنانکه مىفرماید:(یقولون لئن رجعنا الى المدینهلیخرجن الاعز منها الاذل) (17) . «آنان مىگویند اگر به مدینه بازگشتیم، عزیزان ذلیلان را بیرون مىکنند» . و گوینده سخن،عبدالله بن ابى زعیم منافقان بود.
و همچنین آیات دیگر که در آنها صیغه جمع به جاى مفرد به کاررفته است (18) .
بنابراین استعمال صیغه جمع در مورد مفرد اشکال نخواهد داشت.
مسلما به کار بردن صیغه جمع در مورد مفرد بىنکته نخواهد بودو در آیات یاد شده نکته آن روشن است و شاید علت آن در آیه ایناست که عواطف منافقان بر ضد امام تحریک نشود و بدانند که اینیک قانون کلى است و امکان دارد افراد و مصادیق فراوان پیدا کندکه فعلا مصداق آن على بن ابى طالب(ع)است.
«زمخشرى» در «کشاف» خود نکته دیگرى نیز یاد مىکند و آناین که: «با آوردن صیغه جمع مىخواهد علاقه افراد را بر این کارتحریک کند و آنها بکوشند خود را به حد کمال برسانند (19) .
پىنوشتها:
1) شعراء:216 - 214.
2) به قولى13 سال.
3) تاریخ طبرى، ج2، ص216 - کامل ابن اثیر، ج2، ص 24 - سیرهحلبى، ج1، ص 321 - شرح شفاى قاضى عیاض، ج3، ص37 و غیره.
4) مدرک قبل.
5) مائده: 55.
6) مائده:56
7) کنزالعمال، ص 405، حدیثشماره137 - تفسیر فخر رازى، ج12،ص26 - تفسیر نیشابورى، ج6، ص 154.
8) توبه: 71.
9) مسند احمد، ج4، ص437 - مستدرک حاکم، ج3، ص 111.
10) احزاب:6.
11) نساء: 105.
12) نساء:59.
13) نور:63.
14) احزاب:6.
15) مائده: 55
16) آل عمران: 61.
17) منافقین: 8.
18) مانند: آیه یکم از سوره ممتحنه که مىفرماید: «یا ایهاالذین آمنوا لا تتخذوا عدوى و عدوکم اولیاء...» مفسرانمىگویند: مقصود از افراد با ایمان خاطب بن ابى بلتعه است.
19) کشاف: ج1، ص247.
سخت ترین دوران امامت امام چهارم (علیه السلام)
سخت ترین دوران امامت امام چهارم (علیه السلام)

امام زین العابدین(علیه السلام) در مدت امامت خویش، سخت ترین دوران عمر خویش را سپری نمود به گونه ای که، عقل آدمی از درک آن عاجز و ناتوان است و قلم و بیان، توانایی ترسیم عمق آن را ندارد.
حضرت در دوران امامت خویش با شش نفر از خلفای جور، معاصر بود که عبارتند از: 1- یزید بن معاویه (61 – 64 ق) 2- عبدالله بن زبیر (61-73) 3- معاویه بن یزید (مدت چند ماه از سال 64 ق) 4- مروان بن حکم (مدت نه ماه از سال 65 ق) 5- عبدالملک بن مروان (65 -86) 6- ولید بن عبدالملک (86 – 96)
دشوارترین دوران امامت امام چهارم(علیه السلام)، در زمان خلافت عبدالملک بن مروان است که مدت بیست و یک سال به طول انجامید. مورخان عبدالملک را به عنوان فردی زیرک، با احتیاط و دوراندیش، ادیب، باهوش و دانشمند معرفی می نمایند.1 او پیش از رسیدن به قدرت، یکی از فقهای مدینه به شمار می رفت. و به زهد و عبادت و دینداری شهرت داشت و اوقات خود را در مسجد با عبادت سپری می کرد به طوری که به او (حمامة المسجد) یعنی کبوتر مسجد می گفتند.2
اما به محض رسیدن به قدرت حالش تغییر یافت، محبت به دنیا و عشق به پست و مقام و ریاست، چشم دلش را کور و اعتقاد و ایمان پوشالی او را بر باد فناء داد، و از اینجا معلوم می شود که ایمان در عمق جان او جای نگرفته بود والا با روی آوردن دنیا، تغییری در اخلاق و رفتارش ایجاد نمی شد و به گذشته ایمانی خود پشت پا نمی زد.
نقل می کنند: بعد از مرگ پدرش، مشغول خواندن قرآن بود، به محض شنیدن خبر مرگ پدر، قرآن را بست و گفت: اینک بین من و تو جدایی افتاد! و دیگر با تو کاری ندارم.3
عبدالملک، در دوران ریاست خود به جنایات فجیعی دست زده و با این اقدامات غیر انسانی، لکّه ننگی در تاریخ اسلام از خود برجای گذاشت.
سیوطی و ابن اثیر می نویسند: در طول تاریخ اسلام، عبدالملک نخستین کسی بود که خیانت ورزید، و نخستین کسی بود که مردم را از سخن گفتن در حضور خلیفه منع کرد و نخستین کسی بود که از امر به معروف جلوگیری کرد.4
عبدالملک دو سال پس از شکست عبدالله بن زبیر در مکه (در سال 75 هجری) در جریان سفر حج وارد مدینه شد و ضمن سخنانی خطاب به مردم چنین گفت: من نه همچون خلیفه خوار شده(عثمان)، نه همچون خلیفه آسانگیر(معاویه) و نه مانند خلیفه سست خرد(یزید) هستم، من این مردم را جز با شمشیر درمان نمی کنم، شما از ما کارهای مهاجران را می خواهید، اما مانند آنها رفتار نمی کنید (ما را به تقوا می خوانید و خود به آن عمل نمی کنید) به خدا سوگند از این پس هر کس مرا به تقوا امر کند، گردن او را خواهم زد.5
او روزی به سعید بن مسیب گفت: چنان شده ام که اگر کار نیکی انجام دهم خوشحال نمی شوم و اگر کار بدی از من سر زند، ناراحت نمی شوم.6
عبدالملک در زمان ریاست خود، افراد جنایتکار و خونخواری را در مناطق مختلف اسلامی به عنوان حاکم نصب کرد، آنها با زور و قلدری با مردم رفتار کرده و به دلخراش ترین جنایات دست خود را آلوده ساختند.
افرادی چون حجاج در عراق، مهلب در خراسان و هشام بن اسماعیل در مدینه که همانند عبدالملک سفاک و بیرحم بود و شیعیان را مورد اذیّت و آزار و شکنجه قرار می دادند.
از میان این افراد ستمگر، حجاج در ظلم و ستم و جنایت گوی سبقت را از بقیه ربوده بود، به گونه ای که در تاریخ اسلام، جنایات وحشیانه او مشهور است.
گوشه ای از جنایات فجیع حجاج علیه شیعیان

پس از شکست عبدالله بن زبیر توسط حجاج، عبدالملک او را به مدّت دو سال به عنوان حاکم حجاز (مکه، مدینه و طائف) منصوب کرد.
او در مدینه به جنایات فجیعی دست زد که از شنیدن آنها قلب هر انسان مؤمنی به درد می آید، در تاریخ آمده است که حجاج در مدینه گردن گروهی از صحابه پیامبر(صلی الله علیه و آله) را که از بزرگان مدینه بودند را زد، افراد نامداری چون(جابر بن عبدالله انصاری، انس بن مالک، سهل بن ساعدی و ...) و جمع دیگری را به قصد خوار کردن آنان، داغ نهاد به این بهانه که آنها کشندگان عثمانند.
او هنگام ترک مدینه، سخنان بسیار زشت و زننده ای به زبان آورده و به ساحت مقدس پیامبر رحمت (صلی الله علیه و آله) اهانت کرد.
در تاریخ آمده است که او چنین گفت: (خدا را سپاس می گویم که مرا از این شهر بزرگ بیرون می برد. این شهر از همه شهرها پلیدتر و مردم آن نسبت به امیرالمؤمنین(عبدالملک) حقه بازتر و گستاخ ترند. اگر سفارش امیرالمؤمنین نبود، این شهر را با خاک یکسان می کردم، در این شهر جز پاره چوبی که منبر پیامبر خوانند و استخوان پوسیده ای که قبر پیامبر می دانند، چیزی نیست).7
بعد از مکه و مدینه، عبدالملک او را حاکم عراق کرد، تا از این طریق بتواند با ایجاد رعب و وحشت در دل مردم، پایه های حکومت ظالمانه خود را تحکیم بخشد.
وقتی وارد کوفه شد، به صورت فردی ناشناس با سر و صورتی پوشیده به مسجد آمد، صف مردم را شکافته و بر فراز منبر نشست و مدتی طولانی خاموش ماند. در بین مردم زمزمه در گرفت که این کیست؟! یکی گفت: او را سنگسار کنیم، گفتند: نه،صبر کن ببینیم چه می گوید؟ وقتی همه ساکت شدند حجاج، روی خود را باز کرد و در آغاز سخن گفت:
(مردم کوفه! سرهایی را می بینیم که چون میوه ی رسیده، وقت چیدن آنها فرا رسیده است و باید از تن جدا شود و این کار به دست من انجام می گیرد، و خون هایی را می بینیم که میان عمّامه ها و ریش ها می درخشد...)
این سخنان تهدید آمیز را همچنان ادامه داد تا اینکه مردم دیدند، سنگریزه از دست مردی که می خواست او را سنگسار کند، بی اختیار به زمین افتاد.8
حجاج در بصره نیز، جنایات وحشیانه ای مرتکب شد که با آن جنایات صفحات تاریخ را سیاه ساخت، به گونه ای که قلب هر خواننده ای از مطالعه آن، محزون و غمگین می شود.
طبق آنچه در تاریخ نقل شده است او وقتی به بصره آمد، به همراه سپاهیان خود، وارد مسجد شد، و با ترفند و نقشه ای شیطانی، مردم مظلوم را مورد حمله قرار دادند و آن مردم بی پناه وقتی چنین وضعی را دیدند، به بیرون مسجد هجوم آوردند، اما هر کس پای از درِ مسجد بیرون گذاشت، سر از بدنش جدا شد و لذا فراری ها مجبور شدند به مسجد برگردند و در آنجا نیز مجدداً مورد حمله قرار گرفتند و کشته شدند، به گونه ای که جوی خون تا درِ مسجد و بازار سرازیر گردید. مسعودی می نویسد: حجاج بیست سال، فرمانروایی کرد و تعداد کسانی که در این مدت با شمشیر دژخیمان وی یا زیر شکنجه جان سپردند، صد و بیست هزار نفر بود! و این عده غیر از کسانی بودند که ضمن جنگ با حجاج به دست نیروهای او کشته شدند. 9
نوشته مهدی صفری – گروه دین و اندیشه تبیان
1- الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج4، ص520
2- سیره پیشوایان، ص242
3- تاریخ الخلفاء، سیوطی، ص217
4- همان، 218؛ الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، ج4، ص522
5- زندگانی علی بن الحسین، دکتر شهیدی، ص98
6- سیره پیشوایان، ص243 و 244
7- تاریخ تحلیلی اسلام، دکتر شهیدی، ص182
8- همان، ص184
9- سیره پیشوایان، ص247 و 248
یه حدیث فوق العاده زیبا و پر از پند و .... ( از دست ندهید )
امام علی (ع) در نهج البلاغه :
هیچ مالی سودمند تر از خِرَد نیست ، و هیچ تنهایی ترسناکتر از خودپسندی نیست ،
و هیچ خردی چون تدبیر نیست ، و هیچ بزرگی و جوانمردی مانند پرهیزکاری نیست ،
و هیچ هم نشینی همچون خوش خویی (اخلاق خوب ) نیست ،
و هیچ میراثی بسان دانش و ادب نیست ، و هیچ پیشوایی مانند توفیق و دست یافتن به سعادت نیست ،
و هیچ سوداگری ( معامله ای ) چون نیکوکاری نیست ، و هیچ سودی مانند ثواب نیست ،
و هیچ پرهیزکاری بسان ایستادگی و اندیشه در برابر امور مجهول و شبهه ناک نیست ،
و هیچ زهدی چون خودداری کردن از کار حرام نیست ، و هیچ دانشی مانند تفکر و دور اندیشی نیست ، و هیچ عبادتی چون انجام واجبات نیست ،
و هیچ ایمانی استوارتر از شرم و شکیبایی نیست ، و هیچ سرافرازی و افتخار مانند فروتنی نیست ، و هیچ سرفرازی و شرافتی ستوده تر از دانش نیست ،
و هیچ ارجمندی چون بردباری نیست ، و هیچ پشتیبانی استوارتر از مشورت نیست .
ناتوان ترین مردم
امام علی (ع) در تهج البلاغه :
ناتوان ترین مردم کسی است که از به دست آوردن دوستانی برای خویش ناتوان باشد ، و ناتوان تر از او ، آن کسی است که از آن دوستان کسی را که به چنگ آورده است ، از دست بدهد .
حدیث روز ( عشق باید دوطرفه باشه )
امام علی (ع) در نهج البلاغه :
بی اعتنایی و دوری کردن تو از آن کس که شیفته ات شده ، از کم نصیبی تو است و روی آوردن و تمایلت به آن کس که به تو بی اعتنا است ، نمودار پستی و خواری نفس تو است .
دل سالم
از حضرت امام صادق (ع) از معنی آیه شریفه « روز قیامت ، مال و پسر ان سودی نمی دهد مگر کسی که خدا را با دل سلیم بیاید {ملاقات کند } »
فرمود : دل سالم آن دلی است که نزد خدا آید و جز او « خدا » در آن نباشد ، پس فرمود : هر دلی که در آن شرک یا شک باشد ، پس آن ساقط و هلاک است .
و از امام علی (ع) که در خطبه اش در مورد راه ندادن تردید به دل فرمود :
تردید به خود راه ندهید تا به شک افتید و شک نکنید تا کافر شوید « همه چی از همان تردید به دین و آموزه های دینی شروع می شود »
حق فرزند بر پدر و حق پدر بر فرزند
امام علی (ع) در نهج البلاغه :
فرزند را بر پدر حقی و پدر را بر فرزند حقی باشد
حق پدر بر فرزند آن است که ؛ پدر را در هر چیز ، جز در نافرمانی خدای سبحان اطاعت و پیروی کند .
و حق فرزند بر گردن پدرش آن است که : نام او را نیک بگذارد « اسم خوب براش بگذاره » و به حسن ادبش بیاراید « خوب تربیت کنه » و به او قرآن بیاموزد .
فلسفۀ امامت در کلام امام حسین (ع)
امام باقر (ع) از امام سجاد (ع) و آن حضرت از پدر بزرگوارشان امام حسین (ع) نقل کرده اند که آن حضرت فرمود :
من و برادرم امام حسن (ع) در خردسالی نزد جدّ خود رسول خدا (ص) رفتیم و آن حضرت ما را در آغوش کشیده و فرمودند :
پدرم فدای شما دو امام صالح باد ، خدای متعال شما را از من و پدر و مادرتان برگزیده است و از صلب « اولاد » تو ای حسین (ع) ! نه امام دیگر را انتخاب نموده که نهمین آنها قائم (عج،ع) ایشان است و همۀ شما در فضیلت و منزلتی که نزد خداوند متعال دارید برابرید ....
امام حسین (ع) فرمودند : به رسول خدا (ص) عرض کردم : چرا شما را در تفکّر و اندیشه می بینم ؟
فرمودند : فرزندم ! جبرئیل بر من فرود آمد و گفت : ای رسول خدا (ص) ! خداوندِ علی اعلا سلامت می رساند و می فرماید :
پیامبریت پایان یافت و روزگارت کامل شد ، اسم اعظم و میراث علم الهی و آثار دانش پیامبری را به علی بن ابی طالب (ع) بسپار ، زیرا من ، زمین را جز با امام عالِمی که بندگی من ، با او و ولایت من ، به وسیلۀ او شناخته شود ، رها نخواهم ساخت و من پیام رسانی از جهان غیب را از نسل تو قطع نکردم ، چنان که از نسل پیامبران دیگر که میان تو و آدم (ع) بودند نیز قطع نکردم .
آن گاه پیامبر خدا (ص) فرمودند : کسانی که این امر مهم « امامت » را بر عهده خواهند گرفت ، پدرت علی بن ابی طالب (ع) برادر و جانشین من ، سپس حسن (ع) ، آن گاه تو و نه نفر از نسل تو جمیعا 12 امام عهده دار آن امر خواهند بود .
سپس قائم ما قیام می کند و جهان را از عدل و داد آکنده می سازد ، همان گونه که از ظلم و جور پر گشته است و اندوه دل مؤمنین را که شیعیان او هستند ، بهبود خواهد بخشید .
زیان غفلت
عبد الله بن یحیی می گوید :
به محضر علی (ع) مشرف شدم و هنگامی که خواستم بر روی تخت بنشینم ، پایۀ آن شکست و بر زمین افتادم و سرم آسیب دید .
حضرت علی (ع) فرمود : شکر ، خداوندی را که کفّارۀ گناهان شیعیان ما را در دنیا قرار داد تا در همین جا « دنیا » پاک شوند .
عبد الله می گوید : عرض کردم : چه گناهی کرده ام که شکسته شدن سرم کفّارۀ آن باشد ؟
حضرت فرمود : وقتی که نشستی « بسم الله » نگفتی .
حدیث روز
امام علی (ع) در نهج البلاغه :
بنده را سزاوار نیست که به دو چیز تکیه نماید و بدان دلگرم باشد ؛
یکی تندرستی و دیگر ی دارایی ، زیرا آن را که تندرست بینی ، ناگهان بیمار شود . و آن را که توانگر و ثروتمند بینی ، ناگهان نادار و بی چیز « فقیر » می شود .
شفای قیصر روم با ... ( خودتون بخونید )
قیصر روم به سر درد شدیدی مبتلا شده بود که تمام پزشکان از درمان او عاجز ماندند .
نامه ای به محضر امام علی (ع) نوشت و گزارش حال خود را به آن حضرت عرض کرد .
امام علی (ع) کلاهی را نزد او فرستاد و فرمود که آن را بر سر نهد تا شفا یابد .
قیصر روم چون آن را بر سر گذاشت ، فورا شفا یافت و تعجب کرد .
دستور داد که آن کلاه را بشکافند و ببینند داخلش چیست ؟
وقتی آنرا شکافتند ، کاغذی در آن یافتند که نوشته بود « بسم الله الرحمن الرحیم » .
قیصر روم دریافت که شفای او از برکت « بسم الله الرحمن الرحیم » بود و برای همین مسلمان شد .
دشمنی با امامان تا کجا
فخر رازی از علمای بزرگ اهل سنت می گوید :
حضرت علی (ع) « بسم الله الرحمن الرحیم » را با صدای بلند قرائت می کرد و چون حکومت و قدرت به بنی امیه رسید ، آنها برای از بین بردن « روش و » آثار علی (ع) قرائت « بسم الله الرحمن الرحیم » را با صدای بلند منع کردند .
آن گاه فخر رازی می افزاید : کسی که علی (ع) را امام و پیشوای دین خود قرار دهد ، در مورد انتخاب دینش و « هدایت » خودش به دستگیرۀ محکمی چنگ زده است .
نظرات ()
