حالشو ببر
گلو شوق مرا فریاد می کرد دو چشمم عجز و استمداد می کرد
غروب جمعه ای بود و دل من دل من روی دستم باد می کرد
__________________
به روی گونه ی من دید اشکی ز چشم دلبرم غلطید اشکی
به دست مهربانش چید اشکم دوباره بر رخم غلطید اشکی
___________________
بیا تا غصه خوار عشق باشیم به فکر کار و بار عشق باشیم
به غمها و خوشی های زمانه همیشه در کنار عشق باشیم
برگرفته از کتاب : ٠=١-٢ « دوی منهای یک صفر است در عشق » محمد شورگشتی
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ٥:٥٦ ب.ظ روز جمعه ۱۳۸۸/٤/٢٦
تگ ها :
نظرات ()
