چون عاشقی که بیهده هر شب نشسته است
چشمم به روزی است که در شب نشسته است
شب ، من ، سکوت وهم برانگیز و ترسناک
خواب از سرم پریده و بر شب نشسته است
__________________________________
دیشب،عروس خانۀ همسایه ، مست می آمد
یکسر ، صدای بارش باران دست می آمد
مادر ، عروس ، پدر ، شادمانه از پیوند
چه ساده آنکه علقۀ شان می گسست می آمد
نویسنده : حسین شورگشتی ; ساعت ۱۱:٠٠ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳۸۸/٤/۳٠
تگ ها :
نظرات ()
